previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


ولى پس از وفات سليمان عليه‏السلام، گروهى آن اوراق را بيرون آورده و به اشاعه و تعليم سحر پرداختند، و بار ديگر بازار سحر و جادو رونق گرفت.

براى جلوگيرى از سحر و جادو، و زيان‏هاى آن لازم بود اقدامى جدى صورت بگيرد و براى جلوگيرى از آن چاره‏اى جز اين نبود، كه مردم راه باطل كردن سحر را ياد بگيرند و چنين كارى مستلزم آن است كه خود سحر را نيز ياد بگيرند، تا بتوانند با فوت و فنّ دقيق، آن سحرها را باطل نمايند.(1053)

خداوند دو فرشته هاروت و ماروت را به صورت انسان به ميان مرم بابِل فرستاد، تا به آن‏ها سحر و جادو ياد بدهند، تا بتوانند از سحر ساحران جلوگيرى نمايند.

آمدن هاروت و ماروت در ميان مردم بابِل فقط به خاطر تعليم سحر براى خنثى‏سازى سحر بود، از اين رو آن‏ها به خصوص به هر كس كه سحر مى‏آموختند، به او اعلام مى‏كردند كه:

اءنَّما نَحنُ فِتنَةٌ فَلا تَكفُرْ؛

ما وسيله آزمايش تو هستيم كافر نشو. (و از اين تعليمات سوء استفاده نكن).

اما آن‏ها از تعليمات هاروت و ماروت، سوء استفاده كردند، تا آن جا كه با سحر و جادوى خود به مردم آسيب مى‏رساندند، و بين مرد و همسرش جدايى مى‏افكندند و مشمول سرزنش شديد الهى شدند.(1054)

12 - داستان قوم تُبَّع‏

پادشاهان يمن را به عنوان تُبَّع كه جمع آن تبايعه است مى‏خواندند، چنان كه پادشاهان روم را قيصر، و پادشاهان مصر را فرعون، و پادشاهان ترك را خاقان، و پادشاهان ايران را كسرى‏ مى‏ناميدند.

تبايعه يك سلسله از شاهانى بودند كه در يمن داراى تمدن عظيم و تشكيلات كشورى و لشگرى بودند، و با قدرت عظيمى زندگى مى‏كردند، بعضى از آنها از خوبان بودند و بعضى از آن‏ها روش طاغوت‏ها را داشتند.

نام يكى از آن‏ها اسعد ابوكرب بود كه مطابق پاره‏اى از روايات، خودش خوب بود، ولى قومش در گمراهى به سر مى‏بردند و به هلاكت رسيدند.

اسعد پادشاه مقتدرى بود و با لشگر مجهز خود، بسيارى از شهرها و بلاد را فتح كرده و تحت پرچم خود در آورده بود.

در مورد فتح مدينه و مكه، سرگذشت شيرينى دارد كه نظر شما را به آن جلب مى‏كنيم:

تُبع (اسعد ابوكرب) در يكى از سفرهاى كشورگشايى خود، براى فتح مدينه، نزديك مدينه آمد، و مدينه را محاصره كرد، براى علماى يهود پيام فرستاد كه من سرزمين مدينه را ويران مى‏كنم، تا هيچ يهودى در آن نماند و فقط آيين عرب در آن‏جا حاكم گردد.

اعلم علماى يهود به نام شامول در آن جا بود گفت: اى پادشاه! اينجا شهرى است كه هجرتگاه پيامبرى از دودمان اسماعيل است كه در مكه متولد مى‏شود. سپس بخشى از اوصاف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را بر شمرد، تُبع گويا سابقه ذهنى در اين باره داشت، گفت: بنابر اين من از تخريب اين شهر صرف نظر مى‏كنم.

اسعد به بعضى از قبيله اوس و خزرج كه در كنارش بودند فرمان داد كه در اين شهر بمانيد و هنگامى كه پيامبر موعود، خروج كرد او را يارى كنيد، و فرزندان خود را به اين موضوع سفارش نماييد، و حتى در ضمن نامه‏اى به آن‏ها، ايمان خود نسبت به آن پيامبر موعود را اعلام نمود.(1055)

روايت شده: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: لا تَسُبّوا تُبَّعاً فانَّهُ كانَ قَد اَس‏لَمَ سى به تُبع ناسزا نگوييد، او مسلمان شده است.(1056)

اسعد براى تصرف مكه به سوى مكه لشگر كشيد در اين هنگام چهارهزار نفر از دانشمندان همراهش بودند، مكه را فتح كرد، خواست كعبه را ويران كند، بيمارى سخت زكام بر او عارض شد، بر اثر اين بيمارى از گوش‏ها و چشمان و بينى‏اش آب بدبويى ريزش مى‏كرد، طبيب‏ها از درمان آن عاجز ماندند و گفتند: اين دردِ آسمانى است و درمان آن از عهده ما ساقط است.

روز بعد يكى از دانشمندان محرمانه نزد وزيرِ اسعد آمد و گفت: اگر اسعد نيت خود را پاك و راست سازد، من او را درمان مى‏كنم، وزير از اسعد براى او اجازه طلبيد، آن عالم نزد اسعد آمد و به اسعد گفت: تو مى‏خواهى اين كعبه را ويران كنى... او گفت: آرى.

دانشمند گفت: از اين كار توبه كن، كه به خير دنيا و آخرت خواهى رسيد. اسعد توبه كرد، اتفاقا از آن بيمارى شفا يافت، از اين رو به خدا و رسالت ابراهيم خليل عليه‏السلام ايمان آورد، نه تنها به كعبه بى احترامى نكرد، بلكه هفت گونه پارچه بلند براى پوشاندن كعبه تهيه كرد، و كعبه را با آن‏ها پوشانيد، از اين رو او نخستين كسى بود كه براى كعبه پرده درست كرد.(1057)

اين لشگركشى به مكه، و درست كردن پيراهن براى كعبه، در سال پنجم ميلادى، قبل از تولد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم رخ داد.(1058)

به هر حال تبع (اسعد) خودش خوب بود، و به مقدسات دينى احترام مى‏گذاشت. ولى قوم او، بر اثر غرور فتوحات و كسبِ قدرت، افرادى گمراه و ستمگر و مغرور شدند، از اين رو خداوند آن‏ها را به كيفر كردارشان رسانيد و قدرت و شوكت آن‏ها را در هم شكست.

چنان كه در آيه 37 دخان مى‏فرمايد:

أَهُمْ خَيْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ أَهْلَكْنَاهُمْ إِنَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمِينَ؛

آيا مشركان مكه برتر و قوى‏ترند يا قوم تبّع و اقوامى كه قبل از آنها (از قوم عاد و ثمود) ما آنها را به خاطر جرم و گناهشان به هلاكت رسانديم.

در آيه 14 سوره ق نيز، خداوند قوم تبع را از تكذيب كنندگان رسولان در رديف اصحاب ايكه (بخشى از قوم شعيب) معرفى كرده كه به عذاب سختى هلاك و نابود شدند.

اين بود داستان عبرت‏انگيز قوم تبع، كه روزى براى خود شوكت و اقتدار و كشور گشايى داشتند، ولى بر اثر غرور و گناه، مشمول غضب الهى شده، و زندگيشان از هم پاشيد، و قدرت و شوكتشان در هم شكست، بنابراين ضعيفتر از آن‏ها مشركان قريش، خيال نكنند كه مى‏توانند در برابر اسلام، قدرت نمايى و كارشكنى كنند، و گرنه آن‏ها نيز به سرنوشت قوم تبع گرفتار خواهند شد.

به هر حال اين از امور نادر است، كه رئيس قومى، نيك باشد، ولى قومش بد باشند و خداوند قوم او را سرزنش كرده و جزءِ هلاك شدگان معرفى نمايد.

13 - ماجراى اصحاب اخدود، و مكافات عمل آن‏ها

در قرآن در سوره بروج، پنج آيه (از آيه 4 تا 8) پيرامون ماجراى دردناك شهادت مسيحيان با ايمان، در نجران، كه قبل از ظهور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم رخ داد آمده است كه به داستان اصحاب اخدود معروف است، نظر شما را به اين سرگذشت، كه از سويى درس ايثار و فداكارى به ما مى‏آموزد، و از سوى ديگر تابلو واژگونى و مكافات عمل ستمگران شكنجه‏گر را به ما نشان مى‏دهد جلب مى‏كنيم:

قبلاً گفتيم تاريخ يهود عنود، پر از جنايات وحشتبار است، يكى از آن جنايات هولناك، سوزاندن حدود بيست هزار نفر از مؤمنان مسيحى نجران در كوره‏هاى آدم‏سوزى است كه به وجود آورده بودند. توضيح اين كه:

ذونواس آخرين طاغوت از سلسله قبيله حِميَر بود كه بر سرزمين يمن سلطنت مى‏كرد و خود را يوسف مى‏ناميد، او يهودى بود، و افراد قبيله حِميَر و ساير مردم يمن را به اين آيين دعوت كرد، و همه از او پيروى كردند و سراسر كشور پهناور يمن پيرو آيين يهود شدند.

ولى در قسمت مرزى بين حجاز و يمن منطقه وسيعى به نام نجران، داراى هفتاد دهكده، وجود داشت كه جزء كشور يمن بود، اما تبليغات مسيحيان به آن جا راه يافت، و مردم آن جا به آيين مسيحيت گرويدند.

ذونواس كه يك طاغوت گردنفراز بود و اگر مى‏توانست مى‏خواست همه دنيا را تحت تسخير خود در آورد، تصميم داشت كه همه مردم يمن، پيرو همان آيين يهود باشند كه خود طرفدار آن بود.

در اين شرايط، مردى مسافر از نجران به صنعاء آمد و يك راست به طرف قصر ذونواس حركت كرد، وقتى به قصر رسيد، به دربانان گفت: من از نجران به اينجا آمده‏ام و حامل پيام مخصوص براى شاه هستم.

وزير دربار گفت: ملاقات با اعلى‏حضرت ممنوع است، ولى تو كه اين گونه اصرار دارى، صبر كن تا وقتيكه شاه از قصر خارج مى‏شود، ترتيب ملاقات تو را با او خواهم داد.

وزير دربار ماجرا را به ذونواس گزارش داد، سرانجام مرد مسافر به حضور او رسيد، ذونواس از او پرسيد: چه خبر؟

مرد مسافر: من از نجران مى‏آيم، در آن جا حادثه ناگوارى رخ داده كه اگر به طور جدى وسريع از آن جلوگيرى نشود، ترس آن است كه به ساير شهرهاى يمن سرايت كند، و سراسر يمن، بلكه جهان را بگيرد.

ذونواس: آن چه حادثه‏اى است؟!

مرد مسافر: مدتى است دين تازه‏اى به نام نصرانيت وارد نجران شده، بت‏پرستان نجران آن را با آغوشى باز پذيرفته‏اند، و گروه گروه به آن گرويده‏اند، جمعى از يهوديان نيز آن را پذيرفته‏اند، و آن جماعت از يهود كه بر يهوديت باقى مانده‏اند، به انواع شكنجه‏ها گرفتارند، هرگاه اعليحضرت ذونواس به فرياد ما و مردم نجران نرسد، نجران از دست رفته است.

ذونواس، پس از بررسى علل نفوذ مسيحيت به نجران، در حالى كه آتش خشم از درونش شعله مى‏كشيد، تصميم گرفت مردم نجران را كه به مسيحيت گرويده‏اند با سخت‏ترين شكنجه‏ها سركوب و نابود كند، تا به آيين يهود برگردند. به دنبال اين تصميم با لشگرى مجهز و انبوه به طرف نجران حركت كرد و شهر را محاصره كرد و به زودى بر آن مسلط شد. ذونواس در آغاز علما و بزرگان نجران را جمع نموده و با آن‏ها به مذاكره پرداخت، و به آن‏ها گفت: به ما چنين خبرى رسيده است. تا تيغ در ميان شما نينداخته‏ام، به آيين يهود بازگرديد.

علماء و بزرگان گفتند: آيين نصرانيت در اعماق دل و جان ما نفوذ كرده، به طورى كه محال است از آن دست برداريم.

ذونواس وقتى كه سرسختى و استقامت آن‏ها را ديد، دستور داد خندق‏ها و گودال‏هاى بزرگى را حفر كنند، و درون آن‏ها را پر از هيزم نموده، و آتش‏هاى شعله ور به وجود آوردند.

كوره‏هاى آدم سوزى طاغوت يمن‏

فرمان ذونواس اجرا شد، مأموران جلاد او مسيحيان با ايمان را دستگير كرده و در كام آتش مى‏افكندند، به طورى كه سرزمين نجران از همه مسيحيان تهى شد، و جز يهود كسى در آن جا باقى نماند.(1059)

در تفسير على بن ابراهيم نقل شده: ذونواس و مأمورانش، مسيحيان را مى‏گرفتند و آن‏ها را بين پذيرش آيين يهود، و آتش، مخير مى‏ساختند، ولى آن‏ها مقاومت كرده و آيين خود را رها نمى‏نمودند، در نتيجه بعضى از آن‏ها را با شمشير، بعضى را با مُثلِه كردن (بريدن اعضاء) و بعضى را با آتش، كشتند و سوزاندند، به طورى كه بيست هزار نفر از آن‏ها به شهادت رسيدند.(1060)

خداوند در قرآن ماجراى قساوت و بى‏رحمى يهود، و مقاومت مسيحيان مؤمن را پس از پنج سوگند چنين بيان كرده است:

قُتِلَ أَصْحَابُ الاُْخْدُودِ النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ - إِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ - وَ هُمْ عَلَى مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ - وَ مَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ؛

مرگ و عذاب بر شكنجه‏گران صاحب گودال (آتش) باد،گودال هايى پر از آتش شعله‏ور، هنگامى كه در كنار آن نشسته بودند، و آنچه را نسبت به مؤمنان انجام مى‏دادند (با خونسردى) تماشا مى‏كردند، هيچ ايرادى بر آنان (مسيحيان مؤمن) نداشتند جز اينكه آن‏ها به خداوند عزيز و حميد، ايمان آورده بودند.(1061)

به اين ترتيب خداوند، مسيحيان با ايمان را كه در آيين خود (قبل از ظهور اسلام) ايستادگى كردند و كشته شدند و راه خدا را بر تسليم در برابر طاغوت يهود، ترجيح دادند ستوده، و دشمنان خونخوار آن‏ها را سرزنش نموده، و به عذاب دردناك دنيوى و اخروى، هشدار داده است. و اين درسِ تاريخى را به مسلمانان داده كه در برابر زورمندان بايستند، و ديكتاتورى دشمن، آن‏ها را مرعوب و تسليم نكند.

قابل توجه اين كه بعضى مى‏نويسند: يهوديان نخستين كسانى بودند كه كوره‏هاى آدم‏سوزى را بدعت نهادند، و سرانجام همين بدعت دامان آن‏ها را گرفت، و گروه زيادى از يهود در قرن حاضر، در ماجراى آلمان هيتلرى، در كوره‏هاى آدم‏سوزى به آتش كشيده شدند و به مكافات دنيوى اعمالشان رسيدند.

شهادت رهبر مسيحيان با ايمان نجران، و تازه بودن بدن او پس از قرن‏ها

از گفتنى‏ها اين كه: عبدالله بن ثامر كه از اهالى نجران بود، موجب گرايش مردم نجران به آيين مسيحيت شده بود. ذونواس پس از مسلط شدن بر نجران، دستور داد عبدالله را احضار كردند، پس از بگو مگوى شديد، ذونواس با عصاى خود بر سر عبدالله كوبيد، سر او شكست و به شهادت رسيد.

از عجايب اين كه: در عصر خلافت عمر، شخصى در نجران، خرابه‏اى را حفر مى‏كرد، ناگاه در زير خاك‏ها مردى را ديد نشسته و دستش را روى زخم سرش نهاده است، معلوم شد او همان عبدالله بن ثامر است، وقتى كه دست او را مى‏كشيدند، خون تازه از سرش جارى مى‏شد، وقتى كه دستش را رها مى‏كردند، بر روى زخم سرش قرار مى‏گرفت، و خون بند مى‏آمد. در انگشت دستش انگشترى بود كه در آن نوشته شده بود: اللهُ رَبِّى، خداوند، پروردگار من است.

اين حادثه را در ضمن نامه‏اى به عمر بن خطاب گزارش دادند، عمر در جواب نامه نوشت: او را به همان حالتى كه بود بگذاريد و دفن كنيد.(1062) اين حادثه نيز بيانگر مقام ارجمند شهيد است كه بدنش پس از صدها سال نپوسيده است.

متلاشى شدن سلطنت ذونُواس‏

طاغوت بى‏رحم، ذونواس آن گونه مسيحيان را در خندق‏هاى آتش سوزانيد، ولى اينك ببينيد چگونه ظالم ديگرى بر او مسلط شد و تاج و تخت و لشگرش را واژگون نموده و همه تشكيلاتش را نابود ساخت.

در گير و دار سوزاندن مسيحيان مؤمن، يك نفر از مسيحيان نجران به نام دَوس از منطقه گريخت و به سوى روم رفت، و ماجرا را به قيصر روم كه مسيحى بود گزارش داد، قيصر ضمن اظهار تاسف گفت: سرزمين من به يمن دور است، من نامه‏اى را به پادشاه حبشه كه سرزمينش نزديك يمن است، مى‏فرستم و از او مى‏خواهم به شما در سركوبى دشمن كمك كند.

او نامه‏اى نوشت و همان مسافر مسيحى نامه را به حبشه رساند و نامه قيصر را به نجاشى پادشاه حبشه داد، نجاشى پس از خواندن نامه سخت ناراحت شد، و از خاموشى چراغ مسيحيت در نجران، افسوس خورد، و تصميم گرفت از ذونُواس انتقام بگيرد، لشگر انبوه و مجهزى را كه از هفتاد هزار نفر تشكيل مى‏شد به فرماندهى ارياط و اَبرهه، به جنگ با سپاه ذونواس به سوى يمن فرستاد، لشگر حبشه وارد يمن شدند و به جنگ با سپاه ذونواس پرداختند. ذونواس با اسبش به طرف دريا گريخت و خود را به دريا افكند و هلاك شد، طولى نكشيد كه شكست سختى به لشگر ذونواس وارد شد، و كشور يمن به دست لشگر نجاشى فتح گرديد، در نتيجه كشور يمن به عنوان يكى از استان‏هاى حبشه در آمد، نجاشى ارياط را حاكم استان يمن كرد. به اين ترتيب ذونواس و لشگرش تار و مار شدند.(1063)

14 - ماجراى اصحاب فيل‏

چنان كه قبلا ذكر شد، پس از آن كه يمن تحت تصرف حكومت حبشه در آمد، نجاشى شاه حبشه، ارياط را حاكم يمن كرد. يكى از فرماندهان به نام ابرهه كه همراه ارياط، يمن را فتح كرده بود بر سر رياست با ارياط نزاع نمود، ارياط به دست طرفداران ابرهه كشته شد، و در نتيجه ابرهه حاكم يمن گرديد.

ابرهه كه از متعصبين مسيحى بود، سرسختانه مردم را به آيين مسيح عليه‏السلام دعوت مى‏كرد، و در شهر صنعاء كليساى بسيار عظيم و بى نظيرى ساخت و كوشش بسيار نمود كه مردم حتى عرب‏ها را متوجه آن كليسا كند، و از توجه به مكه و كعبه باز دارد، و اين موضوع را به پادشاه حبشه گزارش داد. از سوى ديگر قبايل مختلف عرب، نسبت به كعبه، حساسيت بيشترى نشان دادند، و روز به روز بر زائران كعبه و رونق آن افزوده شد.

ولى ابرهه اعلام كرده بود كه حج عرب را از كعبه به كليساى يمن برگرداند، اين اعلام باعث شد كه بعضى از اعراب ناراحت شده، مخفيانه به آن كليسا رفتند و آن جا را آلوده و ملوّث نمودند، و خبر اين موضوع به گوش ابرهه رسيد. ابرهه بسيار خشمگين شد و سوگند ياد كرد كه با لشگرى مجهز به سوى مكه روانه شود و كعبه را ويران نمايد.

به فرمان ابرهه، لشگرش به سوى مكه حركت كرد، و خود در پيشاپيش لشگر همراه فرماندهان سوار بر فيل شده و با آرايش عجيب جنگى به حركت خود ادامه دادند.

يكى از رجال يمن به نام ذونفر به عنوان دفاع از كعبه، مردم يمن را به جنگ با ابرهه فراخواند، لشگرى را مجهز كرد و به جنگ ابرهه رفتند، ولى به دست لشگر ابرهه شكست خوردند، و خود ذونفر اسير شد، ابرهه خواست او را بكشد، او تقاضا كرد مرا زنده نگهدار كه اميد است روزى وجود من باعث سودرسانى به تو گردد. ابرهه او را اعدام نكرد، بلكه دستور داد او را تحت نظر نگه دارند.

ابرهه با لشگرش به حركت ادامه داد تا به سرزمين كوه خَثعم رسيد، در آن جا نُفَيل بن حبيب خثعمى با لشكرى مجهز، به عنوان دفاع از كعبه، به جنگ ابرهه و لشگرش آمدند، درگيرى شديدى رخ داد، لشگر نُفَيل نيز شكست خورد، و فرد نُفيل اسير گرديد، ابرهه خواست او را بكشد، او گفت: مرا نكش، تا مسير راه را به تو نشان دهم و تو را به وسيله پيروانم كمك نمايم. ابرهه او را آزاد كرد.

در مسير راه باز گروه هايى از عرب به عنوان دفاع از كعبه، براى جنگ با ابرهه خداوند ارج شدند، ولى وقتى ديدند توانايى براى درگيرى با لشگر او را ندارند، عقب نشينى كردند.

به فرمان ابرهه در مسير راه شترها و دام‏هاى مردم مكه را كه در بيابان مى‏چريدند، غارت نمودند، از جمله دويست شتر حضرت عبدالمطلب عليه‏السلام جد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را غارت كرده و براى خود حركت دادند.

ابرهه همچنان با كمال غرور، همراه لشكرى مجهز به نزديك مكه رسيد، در آن جا شخصى به نام حُناطه حِميَرى را به مكه فرستاد و به او گفت: از رئيس مكه سراغ بگير، وقتى او را يافتى به او بگو ما براى جنگ با مردم مكه نيامده‏ايم، هدف ما فقط ويران كردن كعبه است، هر كس به ما كارى نداشته باشد، ما نيز به او كارى نداريم، سپس رئيس مكه را نزد من بياور.

حُناطه وارد مكه شد، از رئيس مكه سراغ گرفت، گفتند: او عبدالمطلب است، نزد عبدالمطلب رفت و پيام ابرهه را به او ابلاغ كرد.


previos pagenext page