![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
در روايتى از امام صادق عليهالسلام نقل شده: من وقتى كه غذايى را از ظرفى مىخورم، ته ظرف را با انگشت و زبانم مىليسم كه هيچ باقى نماند، تا آن جا كه ترس آن دارم خدمتگذارم مرا حريص و آزمند بخواند، ولى اين كار من به خاطر حرص و طمع نيست بلكه (به خاطر ترك اسراف است، توضيح اين كه:) قومى از اهالى ثرثار (همان قوم سبأ) در ميان وفور نعمت زندگى مىكردند، آنها از مغز گندم، نان تهيه مىكردند (ولى به قدرى اسرافكار و ناسپاس بودند كه) با همان نانها محل مدفوع كودكانشان را پاك مىنمودند، به گونهاى كه از انباشتن همين نانهاى آلوده كوهى از نان به وجود آمده بود.
مرد صالحى در حال عبور، زنى را ديد كه با نان محل مدفوع كودكش را پاك مىكند، به آن زن گفت: واى بر شما! از خدا بترسيد تا مبدأ خدا بر شما غضب كند، و نعمتش را از شما بگيرد.
آن زن در پاسخ به طور مسخرهآميز و مغرورانه گفت: برو بابا! گويا ما را از گرسنگى مىترسانى، تا هنگامى كه ثرثار (آب پربركت اين سرزمين) جريان دارد، ما هيچگونه ترسى از گرسنگى نداريم.
طولى نكشيد كه خداوند بر آن هوسبازان و رفاهطلبان اسرافكار غضب كرد، آب كه مايه حيات است از آنها گرفته شد، قحطى زده شدند، كار به جايى رسيد كه همه اندوختههاى غذائيشان تمام شد و مجبور شدند كه به سوى آن نانهاى آلوده انباشته كه مانند كوهى شده بود، هجوم ببرند، و سر صف به نوبت بايستند تا از آن نان كه جيره بندى شده بود، جيره خود را برگيرند.(1040)
در مورد رابطه كفران: عمت و قحطى و فلاكت، روايات متعدد وجود دارد.(1041)
و در آيه 112 و 113 سوره نحل مىخوانيم:
وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُّطْمَئِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِّن كُلِّ مَكَانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا كَانُواْ يَصْنَعُونَ - وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِّنْهُمْ فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ وَ هُمْ ظَالِمُونَ؛
خداوند براى آنها كه كفران نعمت مىكنند، مثلى زده است منطقه آبادى را كه امن و آرام و مطمئن بوده و همواره روزيش به طور فراوان از هر مكانى فرامىرسيده، امّا نعمت خدا را كفران كردند، و خداوند به خاطر اعمالى كه انجام مىدادند، لباس گرسنگى و ترس را در اندامشان پوشانيد - پيامبرى از خود آنها به سراغشان آمد، اما او را تكذيب كردند، و عذاب الهى آنها را فروگرفت در حالى كه ظالم بودند.
به گفته بعضى از مفسران، دو آيه فوق در مورد قوم سبأ نازل شده است.
براى تكميل داستان قوم سبأ، به داستان زير توجه كنيد:
امام صادق عليهالسلام فرمود: پدرم (امام باقر) ناراحت مىشد از اين كه دستش را كه غذايى به آن چسبيده بود، با دستمال پاك كند بلكه به خاطر احترام غذا دست خود را مىمكيد، و يا اگر كودكى در كنار او بود، و چيزى از غذا در ظرفى باقى مانده بود، ظرف او را پاك مىكرد. و مىفرمود: گناه مىشود چيزى از غذا از سفره بيرون مىريزد، و من به جستجوى آن مىپردازم، به حدى كه خادم منزل مىخندد (كه چرا دنبال يك ذره غذا مىگردم؟) سپس افزود:
جمعيتى قبل از شما مىزيستند، خداوند نعمت فراوان به آنها داد، اما طغيان و ناشكرى و اسراف كردند تا آن جا كه بعضى از آنها به ديگران گفتند: پاك كردن محل مدفوع با سنگ كه خشن است، موجب رنج است، به جاست كه با نان محل مدفوع را پاك كنيم كه نرم است و همين كار را كردند. خداوند بر آنها غضب كرد، حشراتى كوچكتر از ملخ به سراغ آنها فرستاد، آن حشرات آن چنان بر رزق و روزى آنها مسلط شدند كه همه را حتى درختان آنها و هر چه را كه خوردنى بود خوردند، فشار گرسنگى و كمبود غذا به جايى رسيد كه آنها به همان نانهاى آلوده (كه با آنها قبلاً استنجاء كرده بودند) هجوم آوردند، و آنها را خوردند، و اين حادثه همان است كه در قرآن در دو آيه فوق(نحل - 112 و 113) بيان مىكند.(1042)
در روزگاران پيش در ميان بنى اسرائيل پادشاهى زندگى مىكرد، او داراى دو پسر بود، كه بنابه قولى نام يكى از آنها تمليخا، و نام ديگرى فُطرُس بود.(1043) پدر از دنيا رفت و براى آنها ثروت بسيار به جا گذاشت.
تمليخا انسان با ايمان و مهربان و خداشناسى بود، و همواره در فكر حساب و كتاب قيامت، و انجام كارهاى نيك بود، و به نيازمندان كمكهاى شايانى مىكرد، ولى به عكس، فطرس انسانى دنياپرست، سنگدل، و بى اعتنا به امور دين و معاد و خدا بود، خدا و معاد را قبول نداشت، فقط به زرق و برق دنياى خود فكر مىكرد.(1044)
بخشى از سرگذشت اين دو برادر (يا دو دوست) در سوره كهف، از آيه 32 تا 44 به عنوان دو نمونه، يكى نمونهاى از انسان نيك، و ديگرى، نمونهاى از انسان بد ذكر شده، تا ما با تابلو قرار دادن اين ماجرا، پيروى انسان نيك را برگزينيم و انسان نيك گرديم.
اين دو برادر هر كدام حق خود را از ارث پدر گرفتند، تمليخا ثروت پدر را پلى براى آخرت قرار داد، و از آن به نحو احسن براى تأمين نيازهاى مستمندان استفاده مىكرد، ولى فطرس همواره در عياشى و هوسبازى خود به سر مىبرد، و بر اموال خود مىافزود، و چيزى به نيازمندان نمىداد.(1045)
فطرس از اموال اندوخته شدهاش دو باغ انگور بسيار بزرگ به وجود آورد، كه در گرداگرد اين دو باغ، نخلهاى بلند خرما سر به آسمان كشيده بودند، و در بين اين دو باغ، سرزمين بزرگ مزروعى پربركت وجود داشت، و نهرى بزرگ و پر آب همواره براى سيراب كردن درختان اين دو باغ و مزرعه و نخلها جريان داشت، و در مجموع يك مزرعه كامل بود كه همه چيزش جور و جامع بود، و در آن از همهگونه محصولات كشاورزى به طور فراوان وجود داشت.
فطرس به جاى شكر و سپاسگزارى خدا، با سرمستى و غفلت و غرور، فكر مىكرد كه نسبت به برادرش برترى دارد، و تا ابد غرق در نعمت مىباشد، ولى برادرش بر اثر عدم دلبستگى به دنيا، براى خود - جز به مقدار نياز - چيزى نگذاشته بود، و بقيه را در امور نيك به مصرف رسانده بود.
فطرس، تمليخا را مسخره مىكرد و او را ابله مىدانست، ولى تمليخا دلش براى عاقبت برادرش ميسوخت و همواره سعى داشت با نصيحت و اندرز، برادرش را از راههاى باطل بيرون كشيده به سوى خدا بكشاند.
فطرس به برادرش مىگفت: من از نظر ثروت از تو برترم، و به خاطر افرادى كه دارم از تو توانمندتر مىباشم.
او با غرور و سرمستى وارد باغش مىشد و منظره شاداب باغ را مىديد مىگفت: من گمان نمىكنم هرگز اين باغ فانى و نابود شود.
خيره سرى او به جايى رسيد كه آشكارا منكر معاد و قيامت گرديد و گفت: باور نمىكنم قيامت برپا گردد، و اگر قيامتى باشد و به سوى پروردگارم بازگردم، جايگاهى بهتر از اين جا خواهم داشت.(1046)
او با خيال خام خود مىپنداشت اكنون كه در دنيا داراى شخصيت برجسته (صورى) است، در آخرت نيز (فرضاً اگر باشد) داراى شخصيت برجسته خواهد بود.
او همواره در اين فكرها بود، و زرق و برق ظاهرى خود را به رخ برادر مىكشيد و تمليخا را تحقير مىكرد، و پيوسته حرفهاى گُنده، و بزرگتر از خود مىزد، و برادرش را، انسانى سرخورده و مفلوك معرفى مىكرد.
تمليخا كه دورانديش و آخربين بود، و درست فكر مىكرد، دلش براى غفلت برادرش مىسوخت. تصميم گرفت با اندرزهاى پدرانه، برادر را از منجلاب فريب و بى خبرى خارج سازد، از اين رو او را چنين نصيحت مىكرد:
آيا به خدايى كه تو را از خاك و سپس از نطفه آفريده، و پس از آن تو را مرد كاملى قرار داد كافر شدى؟! ولى من كسى هستم كه الله پروردگار من است، و هيچ كس را شريك پروردگارم قرار نمىدهم.
چرا هنگامى كه وارد باغت شدى، نگفتى اين نعمتى است كه خدا خواست است؟!
نيرويى جز از ناحيه خدا نيست! و اگر مىبينى من از نظر مال و فرزند از تو كمترم (مطلب مهمى نيست).
شايد پروردگارم بهتر از باغ تو به من بدهد، و مجازات حساب شدهاى از آسمان بر باغ تو فرو فرستد، به گونهاى كه آن را به زمين بى گياه لغزندهاى تبديل سازد.
و آب آن در اعماق زمين فرو رود، آن گونه كه هرگز نتوانى آن را به دست آورى.(1047)
فطرس هرگز به گفتار و اندرزهاى برادر گوش نكرد، و به راه خود ادامه داد، و همچنان سرمست و غافل، بى آن كه حق نيازمندان را بپردازد، و از ناحيه او خيرى به كسى برسد، به هوسبازى خود ادامه داد.
خداوند بر آن خيرهسر خودخواه و بدطينت غضب كرد، در يك شب ظلمانى كه فطرس در خواب بود، صاعقه مرگبار را كه از رعد و برق شديد بر مىخاست، به دو باغ و كشتزار و درختهاى او فرو ريخت، به هر چه دست يافت همه را سوزانيد. آب نهر در زمين فرو رفت (گويى زلزله همراه صاعقه بود و) آنچه از ساختمانها در كنار آن باغ و كشتزار بودند ويران شدند.(1048)
فطرس از خواب بيدار شد، پس از صرف صبحانه، مثل هر روز به طور معمول به سوى باغ و مزرعهاش روانه شد، ولى وقتى كه به مزرعه و باغهايش رسيد، ديد همه محصولات و گياهان نابود شده، ساختمانها ويران گشته، و آن دو باغ و مزرعه خرم و سرسبز به بيابان خشكى تبديل يافته، پرندگان خوش آوا رفتهاند، و جاى خود را به بوم و زاغ دادهاند.
خلاصه از نسيمى دفتر ايام بر هم خورده، و ورق همه چيز برگشته است. آن گاه متوجه شد كه آن چه برادرش مىگفت حق بود، افسوس كه اندرزهاى برادر را به گوش جان نسپرد.
آه و ناله و افسوسش بلند شد، از شدت ناراحتى پيوسته دستهاى خود را به هم مىزد، چرا كه مىديد همه هزينههايى كه براى باغ نموده، نابود شده و همه داربستهاى باغ فرو ريخته است. در ميان آه و نالهاش مىگفت:
يا لَيتَنِى لَم اُشرِك بِرَبِّى اَحَداً؛
اى كاش كسى را همتاى پروردگارم قرار نداده بودم.
ديگر كسى يا كسانى را نداشت كه او را در برابر عذاب الهى يارى دهند، و از خودش نيز نمىتوانست يارى گيرد، در آن جا براى او ثابت شد كه ولايت و قدرت از آنِ خداوند بر حق است، او است كه برترين پاداشها، و عاقبت نيك را به انسانهاى مطيع مىبخشد.(1049)
ولى بعد از مردن سهراب از نوشدارو چه سود؟ اينك ديگر كار از كار گذشته بود، فغان و افسوس او بى فايده بود، چرا كه فرصت از دستش رفته بود، و ديگر ثروت امكانات نداشت تا آن را پلى براى آخرت قرار دهد، و با بهره بردارى صحيح از آن به نفع نيازهاى جامعه و نيازمندان، گامهاى استوارى بردارد.
آرى، اين بود، سرنوشت و سرانجام فلاكت بار آدم مغرورى كه از خدا و حساب و كتاب خدا فاصله گرفته، و جز هوسهاى نفسانى به چيز ديگر نمىانديشد، ولى برادر ديگرش به خاطر هشيارى و توجه به خدا و قيامت، روسفيد دو جهان گرديد.
در قرآن در آيه 16 و 17 حشر، عاقبت منافقان را اين گونه مثال زده است:
كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلاِْنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّى بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّى أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ - فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِى النَّارِ خَالِدَيْنِ فِيهَا وَ ذَلِكَ جَزَاء الظَّالِمِينَ؛
كار آنها (منافقان) همچون شيطان است كه به انسان گفت: كافر شو (تا مشكلات تو را حل كنم) امّا وقتى كه كافر شد گفت: من از تو بيزارم، من از خداوندى كه پروردگار جهانيان است بيم دارم - سرانجام كار شيطان و انسان پيرو شيطان اين شد كه هر دو در آتش دوزخند، جاودانه در آن مىمانند و اين است كيفر ستمكاران.
جمعى از مفسران و محدثان در ذيل اين آيه داستان برصيصاى عابد را ذكر كرده كه عاقبت شيطان و پيروان شيطان را مجسم مىكند، و اين داستان چنين است:
در ميان بنى اسرائيل عابد و راهبى به نام برصيصا بود. سالهاى بسيار به عبادت خدا اشتغال داشت، و آن چنان در پيشگاه خدا داراى مقام و منزلت شد كه حتى بيماران روانى را درمان مىكرد، مردم بيماران خود را نزد او مىآوردند و با دعاى او شفا مىيافتند. روزى زن جوانى از يك خاندان با شخصيت را كه بيمارى روانى پيدا كرده بود، برادرانش نزد برصيصا آوردند و بنا شد مدتى در آن جا بماند تا شفا يابد.
شيطان وسوسه گر در آن جا ظاهر شد و آن قدر آن زن را در نظر برصيصا زينت داد كه او فريفته شد و به او تجاوز كرد، پس از مدتى آن زن باردار شد، برصيصا ديد كه نزديك است آبرويش برود، باز گول شيطان را خورد، و آن زن را كشت و جنازهاش را در گوشهاى از بيابان دفن كرد.
شيطان اين موضوع را فاش ساخت، و برادرانش از اين حادثه رنج آور با اطلاع شدند، اين خبر شايع شد و در تمام شهر پيچيد، و به گوش حاكم رسيد، حاكم با گروهى از مردم به بررسى پرداختند، عابد اقرار به گناه كرد، پس از آن كه وقوع جنايت براى آنها ثابت شد، حاكم حكم اعدام برصيصا را صادر كرد، مأموران همراه ازدحام جمعيت، عابد را به پاى دار آوردند و او را به بالاى چوبه دار كشيدند، در اين هنگام شيطان در نظر عابد مجسم شد و گفت: اين من بودم كه تو را تا اين جا كشيدم، اكنون نيز مىتوانم موجب نجات تو شوم.
عابد گفت: چه كنم تا نجات يابم؟
شيطان گفت: هرگاه يك سجده براى من كنى، كافى است.
عابد گفت: من كه در اين جا نمىتوانم سجده كنم.
شيطان گفت: با اشاره سجده كن، او با اشاره، شيطان را سجده كرد و همان دم دار را كشيدند و جان سپرد و در حال كفر از دنيا رفت. دو آيه مذكور به اين مطلب اشاره مىكند.(1050)
اين است سرنوشت كسانى كه به پيروى از شيطان ادامه مىدهند و با منافقان همنشين و همسو مىگردند.
تاريخ يهود پر از جنايات و كشتار و بىرحمى است، آنها حتى در كشتن پيامبران و مناديان حق و عدالت، جسور بودند و باكى نداشتند، از جمله اين كه آنها براى حفظ منافع نامشروع خود، در آغاز يك روز، آشوب كردند، و 43 نفر از پيامبران بنى اسرائيل را كه همه شريعت موسى عليهالسلام را براى مردم بيان مىكردند كشتند.
در همان روز 112 نفر از عابدان و صالحان به دفاع از پيامبران شهيد برخاستند و به امر به معروف و نهى از منكر پرداختند.
عجيب اين كه يهوديان سنگدل، همه آن 112 نفر را در همان روز كشتند، و در نتيجه در يك روز 115 نفر را قتل عام كردند.
خداوند در آيه 21 و 22 آل عمران از آدمكشانى بى رحم ياد كرده، و به سه سرنوشت و عذاب شوم آنها اشاره مىكند و مىفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَيَقْتُلُونَ الِّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ - أُولَئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِى الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَ مَا لَهُم مِّن نَّاصِرِينَ؛
همانا كسانى كه نسبت به آيات خدا كفران مىورزند، و پيامبران را به ناحق مىكشند، و (نيز) مردمى را كه امر به عدالت مىكنند به قتل مىرسانند، آنان را به كيفر و عذاب دردناك مژده بده - آنها كسانى هستند كه اعمال نيكشان، به خاطر اين گناهان بزرگ در دنيا و آخرت تباه شده و پوچ شده، و مددكار و شفاعت كنندهاى ندارند. (1051)
به اين ترتيب سه كيفر سخت در كمين آنها است: 1 - عذاب دردناك 2 - پوچى اعمال نيك 3 - نداشتن شفاعت.
در روزگاران پيش، پس از عصر حضرت سليمان عليهالسلام سحر و جادوگرى در ميان مردم بابِل به طور عجيبى رايج شده بود. بابِل از شهرها و سرزمينهاى تاريخى مربوط به پنج هزار سال قبل است، كه شامل منطقه وسيعى بين رود فرات و دجله مىشد.
داراى تمدن عظيمى بود، و آن چنان بزرگ شد كه به آن كشور بابِل مىگفتند. اين كشور داراى شهرهايى بزرگ و قلعه هايى بلند، و قصرهاى سر به فلك كشيده و بتكدههاى عظيم بود، و اكنون از آن بناهاى عظيم، خرابههايى باقى مانده است كه جزء آثار باستانى به شمار مىآيد.
سحر و جادوگرى در ميان مردم بابِل بسيار رايج بود، آنها از طلسمات و علفهاى مخصوص و پاشيدن آب متبرك، و دوختن نوارهاى مخصوص، براى آن جام كارهاى حيرتانگيز و شگفت آور استفاده مىكردند... (1052)
از تاريخ استفاده مىشود كه حضرت سليمان عليهالسلام تمام نوشتهها و اوراق جادوگرى مردم بابِل را جمع آورى كرد، و دستور داد تا در محل مخصوصى نگهدارى كنند (اين نگهدارى براى آن بود كه مطالب مفيدى براى دفع سحر در ميان آنها وجود داشت.) سليمان عليهالسلام به اين ترتيب براى نابودى سحر و جادوگرى اقدام نمود.