![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
خداوند پيامبرى از نوادگان يعقوب عليهالسلام را (كه طبق بعضى از روايات، حنظله نام داشت) براى هدايت آن قوم گمراه به سوى آنها فرستاد.
اين پيامبر، سالها در ميانشان ماند و هر چه آنها را به سوى خداى يكتا و بى همتا و دورى از بت پرستى دعوت كرد، گوش ندادند و به راه خرافى خود ادامه دادند.
سرانجام آن پيامبر، به خدا عرض كرد: پروردگارا! اين قوم لجوج دست از بت پرستى و درخت پرستى بر نمىدراند، و روز به روز بر كفر و گمراهى خود مىافزايند، و درختهايى را كه سود و زيان ندارند مىپرستند، همه آن درختها را خشك كن و قدرت خود را به آنها نشان بده، بلكه از درختپرستى منصرف شوند.
خداوند درختهاى آنها را خشكانيد.
آنها وقتى كه صبح از خانه بيرون آمدند در همه آن دوازده شهر ديدند كه درخت معبود، خشك شده است (اين حادثه مثل توپ در بينشان صدا كرد، هر كسى چيزى مىگفت) سرانجام آنها دو گروه شدند، يك گروه مىگفتند: جادوى اين شخصى كه ادعاى پيامبرى مىكند موجب خشك شدن درختها شده [يعنى درختها نخشكيده، بلكه سحر و جادوى او، چشمهاى ما را بسته به طورى كه ما چنين خيال مىكنيم] گروه ديگر مىگفتند: خدايان ما به اين صورت در آمدهاند تا خشم خود را نسبت به اين شخص (كه مدعى پيامبرى است) آشكار سازند تا ما نيز از خدايان خود دفاع كنيم و جلو او را بگيريم، (فرياد و شعارشان بر ضد آن پيامبر بلند بود و) سرانجام همه تصميم گرفتند تا آن پيامبر خدا را (با سختترين شكنجه) اعدام كنند.
آنها چاهى كندند، و قسمت تهِ چاه را تنگتر نمودند، و آن پيامبر خدا را دستگير كرده و در ميان آن چاه افكندند و سر آن چاه را با سنگ بزرگى بستند، آن پيامبر پيوسته در ميان چاه ناله و راز و نياز كرد، و آنها كنار چاه مىآمدند و صداى ناله و راز و نياز او را با خدا مىشنيدند، و مىگفتند اميدواريم كه خدايان ما (درختهاى صنوبر) از ما راضى گردند و سبز شوند و شادابى و خشنودى خود را به ما نشان دهند.
آن پيامبر در مناجات خود مىگفت: خدايا! مكان تنگ مرا مىنگرى، شدت اندوه مرا مىبينى، به ضعف و بى نوايى من لطف و مرحمت كن، هر چه زودتر دعايم را به اجابت برسان، و روحم را قبض كن.
آن پيامبر خدا با اين وضع در آن چاه به شهادت رسيد.(1022)
در اين هنگام خداوند به جبرئيل فرمود: به اين مخلوقات بنگر كه حلم من آنها را مغرور كرده، و خود را از عذاب من در امان مىبينند، و غير مرا مىپرستند، و پيامبر فرستاده مرا مىكشند... من به عزتم سوگند ياد كردهام كه هلاكت آنها را مايه عبرت جهانيان قرار دهم.
روز عيد آنها فرا رسيد، همه آنها در كنار درخت صنوبر اجتماع كرده و جشن گرفته بدند، ناگاه طوفان سرخ شديدى به سراغشان آمد، همه وحشت زده به همديگر چسبيدند و به دنبال پناهگاه بودند، ناگهان دريافتند كه هرجا پا مىگذارند، مانند سنگ كبريت شعله ور و سوزان و داغ است، در همين بحران شديد، ابر سياهى بر سر آنها سايه افكند، و از درون آن ابر، صاعقه هايى از آتش بر آنها باريدن گرفت، به طورى كه پيكرهاى آنها بر اثر آن آتشها، همچون مس ذوب شده، گداخته شد، و به اين ترتيب به هلاكت رسيدند. پناه مىبريم به خدا از خشم و عذابش.(1023)
در قرآن، در سوره قلم از آيه 16 تا 33، ماجراى سوختن باغى پربار بر اثر صاعقه مرگبار آسمانى سخن به ميان آمده، كه به عنوان مكافات عمل صاحبان باغ بود، از اين رو كه از دادن حق تهىدستان، خوددارى كردند، به اين مناسبت نظر شما را به اين داستان با استفاده از روايات و گفتار مفسران جلب مىكنيم:
در زمانهاى گذشته، قبل از اسلام، در سرزمين يمن، در حدود چهار فرسخى شهر صنعا، روستايى به نام صروان (يا: ضروان) وجود داشت، در اين روستا يك باغ بسيار عالى و پردرخت داراى ميوه، و محصولات غذايى وجود داشت، صاحب اين باغ جوانمردى سخاوتمند و خداشناس بود، و به قدرى به فقراء و نيازمندان توجه داشت، كه از محصول آن باغ به اندازه نياز خود بر مىداشت و بقيه را در بين نيازمندان تقسيم مىكرد(1024) نيازمندان همواره دعاگوى او بودند، و آن باغ سال به سال رونق بيشترى داشت، و مستمندان عادت كرده بودند كه در فصل چيدن محصول، به آن باغ بروند، و حق خود را از صاحبش بگيرند، صاحب باغ نيز با كمال خوشرويى دست خالىِ آنها را پر مىكرد.
اين مرد ربانى گهگاه كه فرصت به دست مىآمد، فرزندان خود را به گرد خود جمع مىكرد، و به آنها پند و اندرز مىداد و سفارشهاى شايستهاى مىكرد، به ويژه در مورد نيازمندان، سفارش زيادترى مىنمود كه: براى كسب رضاى خدا حتماً به آنها توجه كنيد و از محصول باغ و كشتزار به آنها به قدر نيازشان بدهيد. حتى در آخر عمر با وصيت خود، بيشتر تأكيد كرد كه مبادا مستمندان را محروم كنيد.
اما افسوس كه آنها گوش شنوا نداشتند، و غرور و غفلت، آنها را از شنيدن و عمل كردن به نصيحتهاى مهرانگيز پدر باز مىداشت.
بس وصيت كرد و تخم وعظ كاشت
چون زمينشان شوريده بُد سودى نداشت
گر چه ناصح را بود صد داعيه
بنده را ادنى ببايد واعيه(1025)
سرانجام اجل اين مرد خدا سر رسيد و از دنيا رفت، باغ به دست فرزندان او افتاد.
آن هانصيحتهاى پدر را به باد فراموشى سپردند، حتى با يكديگر هم سوگند شدند كه محصول باغ را براى خود ضبط كنند و چيزى به نيازمندان ندهند و به هم مىگفتند: ما عيالوار هستيم، و محصول باغ و كشتزار بايد براى هزينه زندگى خودمان باشد، به قدرى در اين تصميمشان جدى بودند كه حتى اءن شاء الله نگفتند.
هنگامى كه فصل چيدن محصول فرا رسيد، با هم پيمان بستند كه صبح زود دور از انظار نيازمندان ميوههاى باغ را بچينند.(1026)
نيازمندان طبق معمول عصرِ پدر آنها، به باغ سر مىزدند، به اميد آن كه حق آنها داده شود، ولى محروم بر مىگشتند.
خداوند بر آن باغداران بخيل و دنياپرست و مغرور غضب كرد، نيمههاى شب صاعقهاى مرگبار را به سوى آن باغ فرستاد، آن صاعقه چنان درختان آن باغ را سوزانيد كه آن باغ سرسبز و خرم را همچون شب سياه ظلمانى كرد، و چيزى از آن باغ، جز مشتى خاكستر باقى نماند.(1027)
باغداران از همه جا بى خبر، صبح زود همديگر را صدا زدند و براى چيدن محصول به سوى باغ روانه شدند، در مسير راه آهسته به همديگر مىگفتند: مواظب باشيد كه امروز حتى يك نفر فقير به طرف باغ نيايد. وقتى كه به باغ رسيدند، مشتى زغال و خاكستر ديدند، همه چيز را دگرگون شده يافتند، به قدرى كه گيج شدند و باور نمىكردند و گفتند: ما راه را گم كردهايم.
سپس گفتند: همه چيز از دست ما رفته و ما به طور كلى محروم شدهايم.
يكى از برادران كه از همه عاقلتر بود به آنها گفت: آيا من به شما نگفتم كه تسبيح خدا كنيد. آنها كه باد غرورشان خالى شده بود به تسبيح خدا پرداختند و خود را ظالم و مقصر خواندند و همديگر را سرزنش مىكردند و فرياد مىزدند: اى واى بر ما كه طغيانگر بوديم(1028) به گفته مولانا در مثنوى:
قصهى اصحاب ضروان خواندهاى
پس چرا در حيلهجويى ماندهاي
حيله ميكردند كزدمنيش چند
كه برند از روزى درويش چند
خفيه ميگفتند سرها آن بدان
تا نبايد كه خدا در يابد آن(1029)
سرانجام به كيفر حيله و نيرنگ خود رسيدند و به مكافات سخت گرفتار شدند.
از مكافات عمل غافل مشو
گندم از گندم برويد جو زجو
ولى اين عذاب ناگهانى، باغداران را آن چنان تكان داد كه عبرت گرفتند به خصوص با نصيحت يكى از برادران كه عاقلتر بود آنها از خواب غفلت بيدار شدند و توبه كردند، و دل به خدا بستند و گفتند: اميدواريم كه خداوند بهتر از آن باغ را به ما عنايت فرمايد.(1030)
از عبدالله بن مسعود نقل شده كه: وقتى آنها توبه حقيقى كردند، و خداوند صداقت آنها را دانست، باغ سرسبز و خرمى به نام حَيَوان (زنده و پرنشاط) به آنها عطا كرد كه درختان بسيار پربار با ميوههاى بسيار عالى داشت، به طورى كه دانههاى خوشههاى انگور آن باغ، آن قدر بزرگ و چشمگير بود كه نظير آن را كسى نديده بود(1031) آرى:
غرق گنه نااميد مشو زدرگاه ما
كه عفو كردن بود در همه دم كار ما
بنده شرمنده تو خالق بخشنده من
بيا بهشتت دهم مرو تو در نار ما
توبه شكستى بيا هر آن چه هستى بيا
اميدوارى بجوى ز نام غفار ما
در دل شب خيز و ريز قطره اشكى زچشم
كه دوست دارم كند گريه گنه كار ما
خواهم اگر بگذرم از همه عاصيان
كيست كه چون و چرا كند زدرگاه ما
قوم سبأ، جمعيتى داراى حكومت عالى و تمدن درخشان در سرزمين حاصلخيز يمن بودند و براى كشاورزى وسيع خود، سدهاى محكم بسيار زيادى ساخته بودند و از انواع نعمتها بهره كافى داشتند، ولى بر اثر غرور و سركشى از دستورهاى رسولان خدا، به مكافات سختى رسيدند به طورى كه سرزمين آباد آنها به بيابان خشك و سوزان، تبديل شد. سرگذشت اين قوم در قرآن در سوره سبأ آيه 15 تا 19 آمده است، اكنون به داستان زير توجه كنيد:
سَدير مىگويد: در محضر امام صادق عليهالسلام بودم، شخصى از امام صادق عليهالسلام پرسيد: منظور از آيه (19 سوره سبأ) چيست كه خداوند مىفرمايد:
فَقالُوا رَبَّنا باعِد بَينَ اَسفارِنا وَ ظَلَمُوا اَنفُسَهُم فَجَعلناهُم اَحادِيثَ وَ مَزَّقنا هُم مَمَزِّقٍ...؛
ولى (اين قوم مغرور) گفتند: پروردگارا! ميان سفرهاى ما دورى بيفكن (تا بينوايان نتوانند دوش به دوش ثروتمندان سفر كنند، و به اين طريق) آنها به خود ستم كردند، و ما آنان را داستان (براى عبرتانگيز) براى ديگران قرار داديم، و جمعيّتشان را متلاشى ساختيم...
امام صادق عليهالسلام در پاسخ فرمود: منظور از اين آيه، مردمى بودند كه آبادىهاى به هم پيوسته و در تيررس همديگر داشتند آبادىهايى كه داراى نهرهاى جارى و اموال بسيار و آشكار بود، ولى در برابر نعمتهاى خدا، به جاى شكر، ناسپاسى كردند، و عافيت خدا را نسبت به خود، دگرگون نمودند [چرا كه خداوند در آيه 13 سوره رعد مىفرمايد:] اءنّ اللهَ لا يُغِيِّرُ بِقَومٍ حتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنفُسِهِم؛
همانا خداوند سرنوشت هيچ ملتى را تغيير نمىدهد، مگر آن كه آنها خود را تغيير دهند.
آن گاه خداوند سيل عَرِم را (با شكسته شدن سدهاى آنها) به سوى آنها فرستاد، به طورى كه همه آبادىهايشان غرق در آب شده و ويران گشت، و اموالشان نابود شد، و باغهاى پردرخت و پرميوه آنها به دو باغ بىارزش با ميوههاى تلخ و درختان بىمصرف شوره گز و اندكى درخت سِدر، مبدل گرديد [چنان كه اين مطلب در آيه 16 سوره سبأ آمده است، و در پايان همين آيه مىفرمايد:]
ذلِكَ جَزَينا هُم بِما كَفَروا وَ هَل نُجازِى اِلّا الكَفُورَ؛
اين را به خاطر كفرشان، به آنها جزا داديم، و آيا ما جز كفرانكننده را به چنين مجازاتى، كيفر مىدهيم؟(1032)
قوم سبأ از تمدن عظيمى برخوردار بودند، كه پس از حكومت عظيم داوود عليهالسلام و سليمان عليهالسلام، عظمت حكومت آنها بر سر زبانها افتاد. آنها براى ذخيرهسازى آب و رونق كشاورزى، سد عظيمى به نام سد مأرب (بر وزن مغرب)(1033) در بين دو كوه بلق بنا كردند، آب فراوان، باغهاى بسيار وسيع و زيبا، و كشتزارهاى پربركت ايجاد كردند، از شاخسارهاى درختان آن باغها آن قدر ميوه آشكار شد كه مىگفتند: هرگاه كسى سبدى روى سر بگذارد و از زير آنها بگذرد، پشت سر هم ميوه در آن سبد مىافتد و در مدت كوتاهى سبد پر از ميوههاى گوناگون مىشود.
آنها داراى قريههاى به هم پيوسته و بسيار آباد بودند(1034) ولى وفور نعمت به جاى شكر و سپاس، آنها را سرمست و غافل نموده بود، تا آن جا كه شكاف طبقاتى عميقى بين آنها ايجاد شده بود، زورمندانشان عدهاى را به استضعاف و استثمار كشيده بودند به طورى كه اين درخواست جنونآميز را از خدا نموده و گفتند: ربَّنا باعِد بَينَ اَسفارِنا؛ خدايا ميان سفرهاى ما دورى بيفكن.(1035)
تا بينوايان نتوانند دوش به دوش ثروتمندان همسفر شوند منظورشان اين بود كه بين قريهها، خشكى باشد، و فاصلهها زياد گردد تا تهيدستان و افراد كم در آمد، و بى مركب نتوانند مانند آنها سفر كنند.
خداوند بر آن شكمپرستان مغرور غضب كرد، مطابق پارهاى از تواريخ، موشهاى صحرايى به دور از انظار مردم مغرور، به ديواره سد خاكى مأرِب رو آوردند، و ديوار سد را از درون سست كردند(1036) از سوى ديگر بر اثر بارانهاى شديد و سيلهاى عظيم، آب زياد در پشت سد جمع گرديد، ناگهان سد در هم شكست و آن همه آب به جريان افتاد و همه آبادىها و چهارپايان و كشتزارها و قصرها و خانههايشان غرق در آب شده و ويران و نابود گرديد. از آن همه درختان و كشتزارهايشان، تنها چند درخت تلخ اراك و شوره گز و سِدر به جاى ماند(1037) مرغها و پرندگان خوش آواز از آن جا كوچ كردند و بومها و زاغها در خرابههاى قوم سبأ، لانه گرفتند.
قرآن در پايان چنين نتيجه مىگيرد:
ذلِكَ جزَيناهُم بِما كَفَرُوا وَ هَل نُجازِى الّا الكَفُورَ؛
اين هلاكت را به خاطر كفرشان به آنها وارد ساختيم، و آيا جز كفرانكننده را به چنين مجازاتى كيفر مىدهيم؟!(1038)
روايت شده: قوم سبأ داراى سيزده شهر آباد بودند، و در هر شهرى پيامبرى از جانب خداوند آنها را به سوى خدا دعوت مىنمود، و به آنها مىگفت: از نعمتهاى خدا بخوريد و بهرهمند شويد، ولى شكر خداى يكتا را به جا آوريد، تا خداوند نعمتش را بر شما بيفزايد، آن خدايى كه چنين شهر پاك و خوش آب و هوا و به دور از هر گونه حشرات و آلودگىها به شما عطا كرده است.
ولى آنها به نصايح مهرانگيز پيامبران گوش نكردند، و بر غرور و طغيان خود افزودند، در نتيجه خداوند بر آنها غضب كرد، و موشهاى صحرايى را به درون ديوار سد آنها فرستاد، و از سوى ديگر سيل بنيانكن عَرِم فرا رسيد، و دو باغ پربركتشان مبدل به دو باغ ناچيز، با چند ميوه تلخ و درختان شوره گز و اندكى درخت سدر گرديد.(1039) آرى:
لطف حق با تو مداراها كند
چون كه از حد بگذرد رسوا كند