previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


3 - او مردى با ايمان، عادل و مهربان و يار نيكوكار و دشمن ظالمان بود، از اين رو مشمول عنايات خاص خداوند گرديد.

4 - او نيرومندترين و مهم‏ترين سدها را كه در آن از آهن و مسؤوليت زياد استفاده شده بود، به عنوان دژ، براى كمك به مستضعفان ساخت، بيشتر به نظر مى‏رسد كه اين سد در سرزمين قفقاز، ميان درياى خزر و درياى سياه، بين سلسله كوه‏هاى آن جا همچون يك ديوار بوده است.

5 - در قرآن چيزى كه صراحت بر پيامبرى او داشته باشد نيست، ولى تعبيراتى ديده مى‏شود كه از علائم پيامبرى او خبر مى‏دهد، در روايات اسلامى به عنوان عبد صالح معرفى شده است.

6 - دو قوم وحشى يأجوج و مأجوج كه در منطقه شمال شرقى زمين در نواحى مغولستان سكونت داشتند و داراى زاد و ولد زياد بودند، موجب هرج و مرج مى‏شدند، و براى حكومت كورش باعث مزاحمت‏ها گشتند، و چنين به نظر مى‏رسد كه مردم قفقاز هنگام سفر كورش به آن منطقه، از كورش تقاضاى جلوگيرى از قتل و غارت آن‏ها را كردند، و او نيز براى جلوگيرى از آن‏ها به ساختن سد معروف ذوالقرنين اقدام نمود.(1010)

7 - از امام صادق عليه‏السلام نقل شده: چهار نفر بر تمام دنيا حكومت كردند، دو نفرشان از مؤمنان بودند كه عبارتند از: سليمان و ذوالقرنين، و دو نفرشان از كافران بودند كه عبارتند از نمرود و بخت النصر.(1011)

داستان ذوالقرنين در قرآن‏

قبلاً در داستان اصحاب كهف، ذكر شد كه كفار قريش در مكه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمده و اين سه سؤال را طرح كردند:

1 - اصحاب كهف كيانند؟ 2 - ذوالقرنين كيست؟ 3 - روح چيست؟ سوره كهف نازل شد و ماجراى كهف و ذوالقرنين را بيان نمود...

داستان ذوالقرنين نيز در قرآن به طور فشرده (چنان كه در قرآن معمول است) ذكر شده است، در اين جا نظر شما را به خلاصه داستان ذوالقرنين با اقتباس از قرآن و بعضى از روايات جلب مى‏كنيم.

لشگر كشى ذوالقرنين به سمت غرب‏

ذوالقرنين پادشاه عادلى بود، تصميم گرفت با همت قهرمانانه بر شرق و غرب جهان، حركت كند و همه را زير پرچم خود آورد و در پرتو حكومت مقتدرانه خود، جلو ظلم و طغيان ظالمان و ستمگران را بگيرد، و تا آخرين حد توان خود از حريم مستضعفان دفاع نمايد.

مركز او (ظاهراً) سرزمين فارس بود.(1012) سه جنگ و لشگركشى بزرگ داشت:

1 - به سوى غرب 2 - به سوى شرق 3 - به سوى منطقه‏اى كوهستانى، بين شرق و غرب.

خداوند همه اسباب كار و پيروزى را در اختيارش قرار داده بود. او با لشگر مجهز و بيكرانى به سمت غرب حركت كرد، همه ناهموارى‏ها در برابرش هموار شدند، و همه گردنكشان در برابرش تواضع كردند، او همچنان به فتوحات ادامه داد. شب و روز به پيش رفت تا به چشمه آبى رسيد، كه آب و گلش به هم آميخته بود، چنين به نظر مى‏رسيد كه خورشيد در آن غروب مى‏كند، و تصور مى‏كرد كه ديگر پس از آن، جنگ و فتح باقى نمانده است.

ولى در آن سرزمين قومى را ديد كه كفر و طغيان و ظلمشان موجب آزار مستضعفان مى‏شد و همه را به ستوه آورده بود، آن قوم به ستمگرى و قتل و غارت معروف بودند.

ذوالقرنين از درگاه خداوند خواست تا او را در هدايت و رهبرى مردم، يارى كند، و تكليفش را در مورد آن قوم وحشى و ستمگر روشن سازد.

خداوند ذوالقرنين را در ميان دو كار مخير ساخت:

1 - با شمشير آن‏ها را كيفر و سركوب كند 2 - به دعوت و راهنمايى آن‏ها بپردازد، مدتى به آن‏ها مهلت دهد، شايد هدايت گردند، و از ستم و طغيان دست بردارند.

ذوالقرنين راه دوم را برگزيد و گفت: هر كه ستم كند، او را مجازات خواهيم كرد سپس به سوى پروردگارش باز خواهد گشت، و خدا او را به عذابى سخت دچار خواهد ساخت، ولى هر كس كه به حق بگرود و كار شايسته انجام دهد، براى او پاداش نيك خواهد بود، و ما به گشايش كارش اقدام مى‏كنيم.

ذوالقرنين مدتى در آن جا ماند، و از ستم ستمگران جلوگيرى نمود، و به نيكوكاران پاداش داد، و پايه عدالت و صلح را در آن جا پى‏ريزى كرد و پرچم اصلاح را برافراشت.

لشگركشسى ذوالقرنين به شرق و شمال، و ساختن سد براى جلوگيرى از ستم قوم وحشى‏

پس از آن ذوالقرنين با تدبير و همت شجاعانه و اهداف مصلحانه به طرف شرق لشگر كشيد، به هر جا سيد، همه را فتح كرد، و مردم در همه جا از او استقبال كردند و تسليم حكومت او شدند.

ذوالقرنين همچنان پيش مى‏رفت تا به آخرين سرزمين‏هاى آباد رسيد، در آن جا اقوامى را ديد كه آفتاب بر آن‏ها مى‏تابد، خانه و سايبان و درخت و باغى ندارند، تا در سايه‏اش بيارامند، بلكه در كمال بيچارگى زندگى مى‏كنند، و در تاريكى جهل و نادانى دست و پا مى‏زنند.

ذوالقرنين براى نجات آن‏ها، پرچم حكومتش را در آن جا برافراشت، و با نور علم و تدبير و راهنماييهايش، آن محيط تيره را روشن نمود.و خدمت شايانى به آن‏ها كرد.

سپس ذوالقرنين با لشگرش به سوى شمال رهسپار شد، به هر جا رسيد همه را فتح كرد و همه گردنكشان در برابرش تسليم شدند و سر بر اطاعت او نهادند، تا به جايى رسيد ديد در آن جا قومى زندگى مى‏كنند كه زبانشان مفهوم نيست، ولى مجاور دو قوم وحشى و طغيانگر ياجوج و ماجوج هستند، اين دو قوم كه جمعيتشان زياد بود چون آتشى در نيزار خشك بودند، به هر جا مى‏رسيدند به غارت مى‏پرداختند. آن قوم وقتى كه سايه پر بركت ذوالقرنين را بر سر خود ديدند، و قدرت و شكوه و عظمت او را مشاهده كردند، از او تقاضا كردند كه آن‏ها را در برابر دو قوم وحشى ياجوج و ماجوج يارى كند، و براى جلوگيرى از طغيان آن‏ها سدى محكم و بلند (مثلاً مانند ديوار چين) در برابر آن‏ها بسازد، تا از شر آن‏ها محفوظ بمانند.

آن قوم در پايان قول دادند كه تا سرحد توان، ذوالقرنين را يارى كنند، و با هميارى و همكارى خود، كارهاى عادلانه و خداپسندانه او را به پايان برسانند.

ذوالقرنين كه انسانى مهربان و خيرخواه و دشمن ظلم بود، به تقاضاى آن‏ها پاسخ مثبت داد، از گنجها و سيم و زر و امكانات بسيار ديگر كه خداوند در اختيارش گذاشته بود، استفاده كرد، و به ساختن سدى نيرومند اقدام جدى نمود، آن قوم نيز اسباب كار را فراهم كردند، آن‏ها مقدار زيادى آهن و مس و چوب و زغال آماده كرده و تحت نظارت ذوالقرنين آهن‏هاى بزرگ و سنگين را بين دو كوه قرار دادند، و چوب و زغال در اطراف آن ريختند، آتش افروختند، و مسها را گداخته نموده و آهن‏ها را به همديگر جوش دادند، تا به صورت سدى نيرومند در آمد كه دو قوم ياجوج و مأجوج قدرت عبور و نفوذ از آن را نداشتند، و هرگز نمى‏توانستند آن را سوراخ يا ويران نمايند.

بعضى گفته‏اند ارتفاع سد حدود صد متر، و عرض ديوار آن در حدود 25 متر بود(1013) و طول آن فاصله بين دو كوه را به هم متصل مى‏كرد.

وقتى كه ذوالقرنين از كار ساختن آن سد و سنگر بى نظير فارغ شد، بسيار خوشحال شد كه گامى راسخ براى نجات مستضعفان در برابر ستمگران برداشته است. او كه همه چيز را از الطاف الهى مى‏دانست، در اين مورد نيز از لطف و رحمت خدا ياد كرد و گفت:

هذَا رَحمَةً مِن رَبِّى؛ اين از رحمت پروردگار من است.(1014)

و آن چنان در برابر خدا و حقايق، متواضع و متوجه بود، كه ساختن چنان سدى هرگز او را مغرور نكرد كه مثلاً بگويد سدى براى شما ساختم كه تا ابد، شما را حفظ خواهد كرد، بلكه در عين حال از فناى دنيا سخن به ميان آورد و گفت: فَاذا جاءَ وَعدُ رَبِّى جَعلَهُ دكّاً وَ كانَ وَعدُ رَبِّى حَقاً؛

هرگاه فرمان پروردگارم فرا رسد، آن را در هم مى‏كوبد، و به يك سرزمين صاف و هموار مبدل مى‏سازد، و وعده و فرمان پروردگارم حق است. (1015)

طبق بعضى از روايات حضرت خضر عليه‏السلام در بعضى از موارد همراه ذوالقرنين بود، و كارهاى او را تاييد نموده و او را راهنمايى كرد،(1016) به همين مناسبت حافظ گويد:

قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهى
اى سكندر بنشين و غم بيهوده مخور كه نبخشند تو را آب حيات از شاهى

سنگ عجيب و عبرت ذوالقرنين و گريه او براى سفر آخرت‏

آن چه در بالا ذكر شد، در قرآن آيه 83 تا 98 كهف، به آن اشاره شده است. ولى روايات متعددى پيرامون بعضى از حوادث زندگى ذوالقرنين نقل شده است. ما براى حُسن ختام، نظر شما را به فرازى از يكى از آن حوادث، كه جالب است جلب مى‏كنيم:

اصبغ بن نُباته حديث مشروحى از اميرمؤمنان على عليه‏السلام نقل كرده كه در بخشى از آن چنين آمده است: ذوالقرنين از حكماء و دانشمندان شنيده بود، در زمين منطقه‏اى به نام ظلمات وجود دارد، كه هيچكس از پيامبران و غير آن‏ها به آن جا راه نيافته است، تصميم گرفت به سوى آن منطقه سفر كرده و آن جا را نيز كشف كند. او با سپاهى مجهز با صدها نفر حكيم و دانشمند به راه افتاد، و سرانجام به آن منطقه رسيد، و در همين منطقه چهل شبانه روز به حركت خود ادامه داد، و چيزهاى عجيبى ديد... تا اين كه ناگاه شخصى را به صورت جوان زيبا، با لباس سفيد مشاهده كرد كه به آسمان مى‏نگريست و دستش را بر دهانش نهاده بود، او وقتى صداى خش خش حركت ذوالقرنين را شنيد، گفت: كيستى؟

ذوالقرنين گفت: من هستم، و ذوالقرنين نام دارم.

او گفت: يا ذوالقَرنَينِ اَما كَفافَ ما وَراكَ حَتّى وَصَلتَ اِلَىَّ؟؛

اى ذوالقرنين! آيا آن چه از پشت سرت را فتح كردى برايت كافى نبود، تا اين كه خود را نزد من رسانده‏اى؟

ذوالقرنين گفت: تو كيستى؟ و چرا دست بر دهانت نهاده‏اى؟

او گفت: من صاحب صور هستم، روز قيامت نزديك شده و من منتظرم كه فرمان دميدن صور از جانب خدا به من داده شود و صور را بدمم. سپس سنگى (يا شبيه سنگى) را به طرف ذوالقرنين انداخت، و گفت: اى ذوالقرنين اين سنگ را بگير اگر سير شد تو نيز سير مى‏شوى و اگر گرسنه شد تو نيز گرسنه مى‏گردى.

ذوالقرنين آن سنگ را برداشت و از همان جا به سوى لشگر و ياران خود بازگشت، و جريان حركت در منطقه ظلمات و ديدنى‏هايش را براى آن‏ها شرح داد، سپس آن سنگ را به آن‏ها نشان داد و گفت: در منطقه ظلمانى جوان زيبا و سفيدپوشى خود را صاحب صور، (اسرافيل) معرفى كرد و اين سنگ را به من داد و گفت: اگر اين سنگ سير گردد تو سير مى‏شوى، و اگر گرسنه گردد، گرسنه مى‏شوى، به من خبر بدهيد كه راز اين سنگ و پيام همراه آن چيست؟

او دستور داد ترازويى آوردند، آن سنگ را در يك كفه ترازو نهاد، و سنگى مشابه و هم وزن آن در كفه ديگر. اين سنگ سنگينى كرد، سنگ ديگر در كنار سنگ هم وزن نهاد، باز اين سنگ سنگينى كرد، و به اين ترتيب تا هزار سنگ در يك كفه ترازو نهادند، و آن سنگ صاحب صور را در كفه ديگر، باز همين كفه پايين آمد و خود را نسبت به هزار سنگ مشابه خود سنگين‏تر نشان داد.

حاضران حيران و شگفت زده شدند، و گفتند: اى سرور ما! ما به راز و مفهوم پيام همراه آن آگاهى نداريم.

حضرت خضر عليه‏السلام كه در آن جا حاضر بود به ذوالقرنين گفت: اى سرور ما! تو از كسانى كه آگاهى ندارند، سؤال مى‏كنى، من به راز اين سنگ آگاهى دارم از من بپرس.

ذوالقرنين گفت: تو به ما خبر بده، و راز و اسرار اين سنگ را براى ما بيان كن.

خضر عليه‏السلام ترازو را به پيش كشيد، و آن سنگ را از ذوالقرنين گرفت و در ميان يك كفه ترازو نهاد، سپس سنگى هموزن و مشابه آن در كفه ديگر ترازو نهاد، سنگ ذوالقرنين مثل سابق سنگين‏تر بود، خضر مقدارى خاك روى سنگ ذوالقرنين ريخت، با اين كه اين كه اين مقدار خاك موجب سنگينى بيشتر مى‏شد، در عين حال وقتى كه ترازو را بلند كرد، ديد دو كفه ترازو مساوى و يكنواخت شد.

همه حاضران در برابر علم خضر عليه‏السلام شگفت‏زده شده، و بر احترام خود نسبت به خضر عليه‏السلام افزودند، سپس حاضران به ذوالقرنين گفتند: ما راز اين موضوع را ندانستيم و مى‏دانيم كه خضر عليه‏السلام جادوگر نيست، پس چرا ما كه هزار سنگ در كفه ديگر نهاديم باز سنگ شما سنگين‏تر بود، اما خضر عليه‏السلام با اين كه مقدارى خاك بر سر سنگ شما ريخت، و با يك سنگ سنجيد، دو كفه ترازو مساوى و يكنواخت شدند؟!

ذوالقرنين به خضر گفت: علت و راز اين موضوع را براى ما شرح بده.

خضر عليه‏السلام گفت: اى سرور من! فرمان خدا در ميان بندگانش نافذ، و سلطان او بر همه چيز قاهر و غالب، و حكمتش بيانگر مشكلات است، خداوند انسان‏ها را به همديگر مبتلا كند، و اكنون من و تو را به همديگر مبتلا نموده است... اى ذوالقرنين! اين سنگ يك مثال است كه صاحب صور (اسرافيل) براى تو زده است، در حقيقت صاحب صور چنين گفته: مَثَل انسان‏ها همانند اين سنگ است كه اگر هزار سنگ ديگر را با او بسنجند، باز اين سنگ سنگين‏تر است. ولى وقتى كه خاك بر سر آن ريختى، سير (معتدل) مى‏شود و به حال واقعى خود بر مى‏گردد، مَثَل تو (ذوالقرنين) نيز همين گونه است، خداوند آن همه ملك در اختيار تو نهاده به آن‏ها راضى نشدى تا اين كه چيزى را طلب كردى كه هيچ كس قبل از تو آن را طلب نكرده است، و به منطقه‏اى وارد شده‏اى كه هيچ انسان و جنى به آن وارد نشده است. صاحب صور مى‏خواهد اين نصيحت را به تو كند كه: اِبنُ آدَمَ لا يَشبعُ حَتَّى بُحثى عَلَيهِ التِّرابُ؛

انسان‏ها سير نمى‏شوند مگر وقتى كه خاك (گور) بر سر آن‏ها بريزد.(1017)

ذوالقرنين از اين مثال، سخت تحت تأثير قرار گرفت و گريه شديد كرد و گفت:

اى خضر! راست گفتى، صاحب صور براى من اين مَثَل را زد، و پس از اين پيشروى، ديگر فرصتى براى من نخواهد بود تا باز به پيشروى ديگر دست بزنم.

سپس ذوالقرنين از آن منطقه باز گشت و به سرزمين دَومَة الجندل (واقع در سرزمين مرزى بين سوريه و عراق) كه خانه‏اش بود، مراجعت نمود، و در همان جا بود تا مرگش فرا رسيد(1018) آرى:

اگر چرخ گردون كشد زين تو سرانجام خشت است بالين تو
دلت را به تيمار چندين مبند بس ايمن مشو بر سپهر بلند
جهان سر به سر حكمت و عبرت است چرا بهره ما همه غفلت است

5 - داستان اصحاب رَسّ‏

در قرآن در دو مورد سخن از اصحاب الرس به ميان آمده، نخست در آيه 12 سوره ق، كه از تكذيب آن‏ها از پيامبرشان، سخن گفته شده، دوم در آيه 38 فرقان، كه بيانگر هلاكت و عذاب شديد اصحاب رس در رديف قوم عاد و ثمود است، كه همانند آنها بر اثر عذاب الهى ريشه كن و نابود شدند.

واژه رس‏(1019) اشاره به چاه آب يا نهر آب است كه در سرزمين اصحاب رس بود، درباره هويت اصحاب رس، و علت عذاب آن‏ها در ميان مفسران اختلاف نظر است، ما از ذكر آن‏ها در اين جا صرف نظر كرده، و به ذكر داستان آن‏ها كه حضرت رضا عليه‏السلام آن را از اميرمؤمنان على عليه‏السلام نقل كرده مى‏پردازيم:

يافث پسر نوح عليه‏السلام بعد از طوفان، در كناره چشمه‏اى نهال درخت صنوبرى را كاشت كه به آن درخت شاه درخت، و به آن چشمه دوشاب مى‏گفتند، اين قوم در مشرق زمين زندگى مى‏كردند، و داراى دوازده آبادى در امتداد رودخانه‏اى بودند كه به آن رودخانه، رس مى‏گفتند.(1020) نامهاى اين قريه‏ها دوازدهگانه به اين نام‏هاى (ى دوازدهگانه ماه‏هاى عجم) معروف بود، به اين ترتيب: آبان، آذر، دى، بهمن، اسفندار، فروردين، ارديبهشت، خرداد، مرداد، تير، مهر و شهريور، بزرگترين شهر آن‏ها اسفندار نام داشت كه پايتخت شاهشان به نام تركوذبن غابور، نوه نمرود بود، درخت اصلى صنوبر و چشمه مذكور در اين شهر قرار داشت، از بذر همين درخت در هر يك از شهرهاى ديگر كاشته بودند و رشد كرده و بزرگ شده بود، آن قوم جاهل، آن درخت‏هاى صنوبر را خداهاى خود مى‏دانستند، نوشيدن آب چشمه و رودخانه را بر خود و حيوانات، حرام كرده بودند، هر كس از آن آب مى‏نوشيد، او را اعدام مى‏نمودند و مى‏گفتند: اين آب مايه حيات خدايان ما است، و كسى حق استفاده از آن را ندارد!!

آن‏ها در هر ماه از سال، يك روز را به عنوان عيد مى‏دانستند در آن روز به نوبت كنار يكى از آن درختان دوازدهگانه مى‏آمدند و گاو و گوسفند پاى آن درخت قربان مى‏نمودند و جشن وسيع مى‏گرفتند، و آتش روشن مى‏كردند، وقتى كه دود غليظ آتش مانع ديدن آسمان مى‏شد، در برابر درخت به خاك مى‏افتادند و آن را مى‏پرستيدند.

سپس گريه و زارى مى‏نمودند، و دست به دامن درخت مى‏شدند. وقتى كه حركت شاخه‏هاى درخت، و صداى مخصوص آن درخت را (بر اثر باد شيطان) مى‏ديدند و مى‏شنيدند مى‏گفتند؛ درخت مى‏گويد: اى بندگان من، من از شما راضى هستم. آن گاه غريو شادى سر مى‏دادند، شراب مى‏خوردند و به عيش و نوش و ساز و آواز و عياشى مى‏پرداختند، و در پايان به خانه‏هاى خود باز مى‏گشتند...

اين قوم علاوه بر اين عقايد خرافى، در رفتار و كردار نيز فاسد و منحرف بودند، به طورى كه همجنس گرايى و همجنس بازى در بينشان رواج داشت.(1021)


previos pagenext page