![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
آنها هر دو سوار بر مركب شدند و حركت نمودند تا به گروهى رسيدند، آن گروه تا اين منظره را ديدند، گفتند: در دل اين دو سوار يك ذره رحم نيست، دو نفرى سوار بر اين حيوان زبان بسته شدهاند، كمر اين حيوان را شكستند، چرا بيش از توان اين حيوان به او تحميل كردهاند؟ بهتر اين بود، كه يكى سوار گردد و ديگرى پياده حركت كند.
لقمان به پسرش گفت: سخن آنها را شنيدى؟ پس گفت: آرى، لقمان فرمود:
بيا اين بار هر دو پياده شويم و به دنبال الاغ حركت كنيم، آنها هر دو پياده شدند، و به دنبال الاغ حركت نمودند، اين بار به گروهى رسيدند، آن گروه گفتند: به راستى اين دو نفر عجب آدمهاى جاهل هستند، خود پياده حركت مىكنند و الاغ را بدون سواره رها كردهاند، چقدر بىفكر هستند.
لقمان عليهالسلام به پسرش فرمود: سخن آنها را شنيدى؟ او عرض كرد: آرى. لقمان عليهالسلام فرمود: آيا ديگر هيچگونه چارهاى براى كسب رضايت مردم وجود دارد؟ اكنون كه چنين است رضايت آنها را محور قرار نده بلكه رضايت خدا را محور و هدف قرار بده تا به سعادت و رستگارى دنيا و آخرت نايل شوى.(979)
لقمان عليهالسلام داراى گفتار حكيمانه و پر محتوا و پخته و نغز بسيار بوده، كه در احاديث چهارده معصوم عليهم السلام ديده مىشود، در اين جا نظرشما را به چند فراز از آنها كه گلچينى از آنها است جلب مىكنيم تا آنها را با دقت توجه كنيم و بهره جوييم:
يا بُنَىّ اءنّ الدّنيا بَحر عَمِيق، وَ قَد هَلكَ فِيها عالَم كثِير، فَاجعَل سَفِينَتَكَ فِيها الاِيمانُ باللهِ، وَاجعَل شِراعَها التَّوَكُّل عَلى اللهِ، وَاجعَل زادَكَ فِيها تَقوَى اللهِ، فَاِن نَجَوتَ فَبِرَحمَةِ اللهِ، وَ اءن هَلَكتَ فَبِذُنُوبِكَ؛
اى پسر جان! دنيا درياى عميقى است، كه خلق بسيارى در آن غرق شدهاند، تو ايمان به خدا را كشتى خود در اين دنيا قرار بده، بادبان آن كشتى را توكل بر خدا و زاد و توشه در آن را تقوى الهى مقرر كن، اگر از اين دنيا نجات يابى به بركت رحمت خداست بو اگر غرق و هلاك شوى، به خاطر گناهانت مىباشد.(980)
يا بُنىّ مَن ذَا الَّذِى اِبتَغَى اللهَ فَلَم يَجِدهُ؟ مَن ذَا الَّذِى لَجَأَ اِلَى اللهِ فَلَم يُدافِعُ عَنهُ؟ اَم مَن ذَا الَّذِى تَوَكَّلَ عَلى اللهِ فَلَم يَكفِهِ؟؛
اى پسر جان! چه كسى است كه خدا را بجويد و او را نيابد؟ چه كسى است كه به خدا پناه ببرد و خداوند از او دفاع ننمايد؟ يا چه كسى است كه بر خدا توكل نمايد و خدا او را كافى نباشد؟!(981)
يا بُنَىّ اِتَّعِظ بالنَّاسِ قَبلَ اَن يَتَّعِظَ الناسُ بِكَ، يا بُنىّ اِتَّعِظ بِالصَّغِيرِ قَبلَ اَن يَنزِلَ بِكَ الكَبِير، يا بُنَىّ اِملِك نَفسَكَ عِندَ الغَضَبِ، حتّى لا تَكُونَ لِجَهنّم حَطَباً، يا بُنَىّ الفَقرُ خَير مِن اَن تَظلِم وَ تَطغِى، يا بُنَىّ ايَّاك اَن تَستَدينَ فَتَخُونَ فِى الدِّينِ؛
اى پسر جان! با ديدن حوادثى كه براى مردم رخ ميدهد پند بگير، قبل از آن كه مردم از حوادث تو پند گيرند، از حوادث و گرفتارىهاى كوچك عبرت بگير قبل از آن كه دستخوش گرفتارىهاى بزرگ گردى، اى پسر جان! خود را هنگام خشم كنترل كن تا هيزم دوزخ نشوى، اى پسرم! فقر و تهيدستى بهتر از ثروتى است كه موجب ظلم و طغيان گردد، اى پسر جان! از قرض گرفتن دورى كن تا دچار خيانت در اداى دَين نگردى.
فرزند عزيز! هزار دوست به دست آور و بدان كه هزار دوست اندك است، و يك دشمن ميندوز، و بدان كه يك دشمن بسيار است.
امام صادق عليهالسلام فرمود: لقمان (در مورد آداب مسافرت) به پسرش چنين مىفرمود:
هنگامى كه با جمعى مسافرت مىكنى، در كارهايت با آنها مشورت كن، و با لبخند فراوان با آنها روبرو شو، در مورد زاد و توشهات، نسبت به آنها سخاوتمند باش، هنگامى كه تو را صدا زنند، دعوت آنها را اجابت كن، و اگر از تو كمك خواستند، آنها را يارى كن، در سه چيز بر آنها پيشدستى كن:
1 - سكوت طولانى.
2 - زياد خواندن نماز.
3 - سخاوت در مورد مركب و آب و غذا، هرگاه همراهان از تو گواهى به حق طلبيدند، گواهى ده، و اگر خواستند با تو مشورت كنند، براى به دست آوردن نظر صحيح كوشش كن، و بدون انديشه و توجه و دقت كامل، پاسخ مگو، و تمام نيروى تفكرت را براى جواب مشورت به كار گير، كه هر كس در پاسخ مشورت، خالصترين نظر خود را اظهار كند، خداوند نعمت تشخيص و انديشه را از او مىگيرد.
هنگامى كه ببينى همراهان تو راه مىروند و تلاش ميكنند، با آنها همكارى كن، دستور كسى را كه از تو بزرگتر است بشنو.
وَ اِذا اَمَرُوكَ بِاَمرٍ وَ سَأَلُوكَ فَقُل نَعَم، وَ لا تَقُل لا، فَانَّ لا، عَىّ وَلُومٌ؛
اگر از تو تقاضاى مشروع كردند، جواب مثبت بده و بگو آرى، نگو نه، زيرا نه گفتن نشانه عجز و ناتوانى و موجب سرزنش است.
هرگز نماز را از اول وقتش تاخير مينداز، و فورى اين دَين را ادا كن، و با جماعت نماز بخوان هر چند در سختترين شرايط (روى آهن تيز) باشى، اگر مىتوانى از هر غذايى كه مىخواهى بخورى، قبلاً مقدارى از آن را در راه خدا انفاق كن... در سفر به هر جا كه وارد شدى، و مدتى در آن جا استراحت كردى، قبل از نشستن، دو ركعت نماز بخوان، هنگام كوچ كردن نيز دو ركعت نماز در آن جا بخوان، و با آن مكان وداع كن، و بر آن و اهلش سلام كن، چرا كه هر زمينى داراى اهل از فرشتگان است، تا سواره هستى كتاب الهى را تلاوت كن، هنگام كار، خدا را تسبيح كن، و هنگام فراغت دعا كن.(982)
اى پسر جان! از دنيا ايمن مباش كه گناهان و شيطان در آن قرار دارند...
دنيا را زندان خود ساز تا آخرت بهشت تو گردد، اى پسرم! تو نمىتوانى كوه را از جاى بر كنى، و تكليف به چنين كارى نخواهى شد، پس بلا را بر دوش خود حمل نكن، و خودت را به دست خود به هلاكت نرسان، با شاهان همسايه نشو كه تو را مىكشند، و از آنها پيروى نكن كه كافر مىگردى، با مستضعفان و مستمندان همنشينى كن و با آنها همدم باش.
پسرم! براى يتيم مانند پدرمهربان، و براى بيوه زن همچون شوهر دلسوز باش. اى پسر جان! هر كسى كه به خدا عرض كرد: مرا ببخش، آمرزيده نمىشود، زيرا انسان با عمل و اطاعت الهى آمرزيده خواهد شد، اى پسرم! اول همسايه بعد خانه، اول رفيق، بعد سفر، اى پسرم، تنهايى بهتر از همنشينى با نااهل است، همنشين صالح بهتر از تنهايى است، حمل سنگ و آهن سنگين بهتر از همنشين بد است...
اى پسرم! هر كس زبانش را كنترل نكند، پشيمان مىشود.
اى پسرم! با بزرگترها مشورت كن، و از مشورت با كوچكترها شرم نكن، از همنشينى با فاسقان بپرهيز، زيرا آنها سگهايى هستند، اگر چيزى را در نزد تو بيابند مىخورند، وگرنه تو را سرزنش و رسوا مىسازند، دوستى آنها اندك و ناپايدار است.(983)
از گفتار لقمان است: خوش خو، از خويش بيگانه است، بدخو بيگانه خويش است.
شخصى از لقمان پرسيد: كدام انسانى، بدترين انسان است؟
لقمان فرمود: آن كس كه باكى ندارد كه مردم او را بدكار بنگرند.
شخصى به لقمان گفت: چقدر نازيبا هستى؟
لقمان در پاسخ فرمود: از قيافه من عيب مىگيرى، يا از نقاش قيافه من (خدا).(984)
اين نصيحت يادآور آن حكايتى است كه شخصى هيكل ناهنجار شترى را ديد، و گفت: همه اعضاى تو ناقوار و نامناسب و زشت است، شتر گفت: عيب نقاش مىكنى، زنهار!(985)
اى پسر جان! اگر درباره مرگ شك دارى، خواب را از خود بران، در صورتى كه قدرت بر اين كار ندارى، و اگر درباره روز قيامت شك دارى، بيدارى از خواب را از خود دفع كن، در صورتى كه چنين قدرتى ندارى، و اگر در اين دو مورد بينديشى مىبينى كه جان تو در دست ديگرى است، زيرا خواب بسان مرگ است و بيدارى پس از خواب بسان برپا شدن قيامت، پس از مرگ است.(986)
از اندرزهاى تكان دهنده لقمان به پسرش اين بود:
يا بُنَى تَعَلَّمتَ سَبعَةَ آلافٍ مِنَ الحِكمَةِ، فَاحفَظ مِنها اَربعَاً وَ مُرمَعِى الى الجَنَّةِ: اَحكِم سفينتك، فانَّ بَحرَكَ عَمِيق، و خَفِّف حَملَكَ فانَّ كَؤُودٌ، و اَكثِرِ الزَّادَ، فانَّ السَّفَر بَعِيدٌ، وَ اخلِصِ العَمَلَ فانَّ النَّاقِدَ بَصِير؛
اى پسرجان! هفت هزار حكمت آموختم، از ميان اين حكمتها چهار حكمت را فرا گير و به آن عمل كن، آنگاه همراه من به بهشت حركت كن:
1 - كشتى خود را محكم و استوار كن، چرا كه درياى (زندگى) ژرف و عميق است.
2 - بار گناه خود را سبك كن چرا كه گردنه عبور، بسيار سخت است.
3 - زاد و توشه فراوان براى راه سفر آخرت فراهم كن، زيرا اين سفر طول و دراز است.
4 - عمل خود را خالص كن، چرا كه بررسى كننده اعمال، تيزبين و دقت نگر است.(987)
امام صادق عليهالسلام فرمود: لقمان، روزى پسرش را چنين موعظه كرد:
اى پسر جان! مردم قبل از تو، براى فرزندانشان اموالى انباشتند، ولى نه آن اموال باقى ماند، و نه آن فرزندان باقى ماندند، بدان كه تو همچون بنده مزدبگيرى هستى كه او را به كارى دستور دادهاند، و مزدى براى كارش وعده دادهاند، بنابراين كارت را تمام كن و تمام مزدت را بگير، و در اين دنيا مانند گوسفندى مباش كه در ميان زراعت سرسبز افتاده و آن قدر از آن بخورد تا چاق گردد و مرگش همراه چاقيش باشد، بلكه دنيا را مانند پل روى نهرى بدان كه بر آن مىگذرى و آن را وا مىگذارى، و ديگر به آن باز نمىگردى، خرابش كن و آبادش مساز كه مأمور ساختنش نيستى (منظور دنياى مادى است كه هدف قرار گرفته و پل غرور و مستى شود) و بدان كه فرداى قيامت وقتى در پيشگاه عدل خدا قرار گرفتى، از چهار چيز از تو بازخواست مىكنند:
1 - از جوانيت كه در چه راه به پايان رساندى.
2 - عمرت را در چه راه تمام كردى.
3 - مالت را از چه راه به دست آوردى.
4 - آن را در چه راه مصرف كردى؟!
بنابراين آماده پاسخ به اين پرسشها باش، و از آن چه در دنيا از دستت رفته افسوس مخور، زيرا اندكِ دنيا دوام ندارد، و بسيارش از بلا ايمن نيست، پس آماده و هوشيار باش و در كارت جدى بوده و پرده غفلت را از چهره دلت بردار، و متوجه احسان خدا و شكر در برابر آن باش، و همواره توبه را در دلت تجديد نما، و قبل از فرا رسيدن مرگ، از فرصتها استفاده كن.(988)
روايت شده: لقمان حكيم روزى اين سه پند را به پسرش آموخت و به او چنين گفت:
پسرجانم! به تو سفارش مىكنم كه اين سه پند را به خاطر بسپار و به آن عمل كن:
1 - راز خود را به زن (همسر) خود نگو.
2 - با عَوان [مأمور حسابرسى و دفتردار نگهبانان دولتى] دوستى مكن.(989)
3 - از نوكيسه [آن كس كه تازه ثروتمند شده] وام نگير.
پس از آن كه لقمان از دنيا رفت، پسرش خواست اين پنده را بيازمايد، و آشكارا بنگرد كه زيان آنها چيست كه پدر حكيمش به آن وصيت نموده است. گوسفندى را كشت و بعد كشته شده آن را در ميان جوالى نهاد و سر جوال را بست و آن را به خانه آورد و در زير تختش گوداليكند و آن را در همان جا دفن كرد و به همسرش گفت: من دشمنى داشتم او را كشتم و در اين جا دفن كردم، مراقب باش كه اين راز را بپوشى و به كسى نگويى.
سپس در همسايگى او عوانى [سردفتر نگهبانان دولتى] بود، و دوست شد و هر روز او را نزد خود مىآورد و برنامه روابط دوستى را با او انجام مىداد و نيز در آن محلهاى كه سكونت داشت، جوانى بود كه اصالت خانوادگى نداشت او با سعى و كوشش ثروتى اندوخته بود و تازه ثروتمند شده بود و به ثروت خود افتخار مىكرد، پسر لقمان چند درهم از او وام گرفت، و آن را در گوشه خانهاش نهاد.
تا اين كه روزى بين پسر لقمان و همسرش دعوا و نزاعى رخ داد، در آن حال زن او فرياد زد: اى قاتل بدكار و اى خونريز فتنهانگيز، مسلمانى را به ناحق كشتى و در خانه خود دفن كردى؟ اينك ميخواهى مرا نيز بكشى....؟
صداى او به گوش همسايهاش عوان رسيد، با اين كه پسر لقمان با عوان دوست بود، بى درنگ او رفت و ماجراى قتل را به پادشاه خبر داد.
پادشاه فرمان داد كه كسى بايد قاتل را احضار كند. همان عوان گفت: من او را احضار مىكنم. عوان به خانه پسر لقمان آمد و او را با كمال ذلت و اهانت از خانهاش بيرون كشيد و برنامه دوستى خود با او را به كلى فراموش كرد و كشان كشان او را به سراى شاه مىبرد، در مسير راه آن شخص نوكيسه، پسر لقمان را در آن حال ديد، در برابر مردم و با شتاب و خشونت نزد او آمد و دامنش را گرفت و گفت: اگر تو را قصاص كنند، مال من تلف مىشود، هم اكنون طلب مرا بده. [با اين برخورد ناجوانمردانه آبروى پسر لقمان را برد.]
به اين ترتيب گروهى اجتماع كردند و پسر لقمان را با اهانت بسيارى به سوى سراى شاه روانه كردند.
هنگامى كه فرزند لقمان در برابر شاه قرار گرفت، بين آنها چنين گفتگو شد:
شاه: تو كه پسر لقمان هستى، شايسته نبود كه از تو خونريزى و فتنه انگيزى سر زند.
پسر لقمان: من هرگز خون به ناحق نريختهام و اصلاً آدميزادى را نكشتهام.
عوان: او دروغ ميگويد، بلكه مردى را كشته و جنازهاش را در خانهاش دفن كرده است.
پسر لقمان: از پادشاه ميخواهم فرمان دهد تا آن مقتول را حاضر كنند، و او در ميان جوالى است كه من در فلان جا دفن كردهام.