![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
ارباب لقمان، داراى باغها و غلامان بسيار بود، در ميان غلامانش لقمان نيز ديده مىشد، ارباب كه ظاهر بين بود، غلامان سفيد رو و زيبا را بر لقمان كه قيافه نازيبا داشت، ترجيح مىداد، مثلاً غلامان را براى ميوه چيدن و ميوه آوردن به باغ مىفرستاد، ولى لقمان را براى كارهاى سخت و پست مانند جارو كشيدن مىگماشت، و به اين ترتيب لقمان را تحقير مىكرد، با اين كه لقمان از نظر سيرت و فكر و معرفت بر همه غلامان برترى داشت.
اين شيوه نادرست ارباب باعث مىشد كه غلامان او نيز لقمان را ناچيز مىشمردند و ارزشى براى او قائل نبودند، و گاهى او را آزار مىدادند.
ارباب در يكى از موارد، غلامان را براى چيدن ميوه به باغ فرستاد، آنها به باغ رفتند و ميوههاى مختلفى چيدند و آوردند، ولى در غياب ارباب، آن ميوهها را خوردند، هنگامى كه ارباب آمد و تقاضاى ميوه تازه كرد، غلامان به دروغ گفتند: ميوهها را لقمان خورد.
ارباب نسبت به لقمان بدبين شد، و از آن پس با نظر خشم آلود به لقمان مىنگريست و با او بدرفتارى مىكرد.
لقمان از روى هوشيارى دريافت كه راز ناسازگارى و بدسلوكى ارباب او، تهمت ناجوانمردانه غلامان است، نزد ارباب رفت و چنين پيشنهاد كرد: اى آقاى من! بيا و ما را امتحان كن تا خوب و بد از ميان ما براى شما آشكار گردد.
ارباب: چگونه شما را امتحان كنم؟
لقمان: به همه ما به مقدار فراوان از آب گرم بده و ما را مجبور كن كه آن را بنوشيم، سپس سار بر اسب شو و به سوى بيابان بتاز، و فرمان بده تا ما پياده به دنبال تو بدويم، و با اين كار، راز را كشف كن كه آيا ميوهها را من خوردهام يا آنها خوردهاند؟!
امتحان كن جمله ما را اى كريم
سيرمان در ده تو از آب حميم(970)
بعد از اين ما را به صحراى كلان
تو سواره ما پياده در دوان
آنگهان بنگر تو بد كردار را
صنعهاى كاشف اسرار را
ارباب همين امتحان را كرد، غلامان و لقمان را مجبور كرد كه آب داغ بياشامند، سپس سوار بر اسب شد، و به آنها گفت همه به دنبال من بدويد، آنها به دنبال ارباب دويدند، چندان نگذشت، حال آنها كه ميوهها را خورده بودند بر اثر دويدن دگرگون شد و آن چه از ميوهها را خورده بودند استفراغ كردند، ولى از دهان لقمان جز آب صافب چيزى بيرون نيامد.
به اين ترتيب ارباب دريافت كه ميوهها را غلامان خوردهاند و و لقمان از ميوهها نخورده، و غلامان به او تهمت زدهاند، لقمان نزد ارباب روسفيد شد، ولى غلامان روسياه و شرمنده شدند.
بنابراين غافل مباش كه در روز قيامت نيز اين گونه رازها فاش ميگردد، و مجرمان از پاكان مشخص مىشوند.
حكمت لقمان چو تاند اين نمود
پس چه باشد حكمت رَبِّ الوجو
يوم تبلى السرائر كلها
بان منكم كامِن لا يشتهى(971)
نار از آن آمد عذاب كافران
كه حجر را نار باشد امتحان(972)
5 - سپاسگزارى و حقشناسى لقمان
لقمان حكيم، آن پير روشنضمير و باتجربه، مدتى برده شخص ديگرى بود كه هم چندين غلام داشت. ولى در ميان غلامان، لقمان را بسيار دوست داشت، تا آن جا كه هرگاه مىخواست غذا بخورد، نخست آن را نزد لقمان برده، تا او ميل كند و بعد به عنوان تبركجويى، نيم خورده لقمان را با ميل و اشتياق مىخورد.
در يكى از روزها خربزهاى براى ارباب لقمان به هديه آوردند، ارباب در محضر لقمان نشست و آن خربزه را پاره كرد و قطعه قطعه نمود و به لقمان داد، لقمان آن قاچهاى خربزه را از اربابش مىگرفت و مىخورد، و وانمود مىكرد كه بسيار شيرين است و از روى ميل و اشتها مىخورد.
وقتى ارباب مشاهده كرد كه لقمان با علاقه مىخورد، همه خربزه را كه به صورت 18 قاچ نموده بود جز يك قاچ، به لقمان داد، و لقمان همه را خورد، و ارباب همان يك قاچ را براى خود نگه داشت.
چون بريد و داد او را يك برين
همچو شكر خوردش و چون انگبين
از خوشى كه خورد داد او را دوم
تا رسيد آن كِرچها(973) تا هفدهم
ماند كِرچى، گفت اين را من خورم
تا چه شيرين خربزهست اين بنگرم
او چنين خوش ميخورد كز ذوق او
طبعها شد مشتهى و لقمهجو
وقتى كه ارباب همان يك قاچ ته مانده خربزه را به دهان گذاشت، دريافت كه مثل زهر، تلخ است. از تلخى آن، زبانش آبله زد و گلويش سوخت و حالش به هم خورد.
چون بخورد از تلخيش آتش فروخت
هم زبان كرد آبله هم حلق سوخت
ساعتى بيخود شد از تلخى آن
بعد از آن گفتش كه اى جان و جهان
نوش چون كردى تو چندين زهر را
لطف چون انگاشتى اين قهر را
ارباب به لقمان گفت: اين قاچهاى بسيار تلخ را چگونه خوردى؟ با اين كه همه تلخ بود، چرا از خوردن آن خوددارى نكردى، مىخواستى عذر و بهانهاى بياورى و اين قاچهاى تلخ را نخورى؟!
لقمان در پاسخ گفت: ماهها و سالها تو به من غذاهاى شيرين و گوارا و مطبوع دادهاى، اينك كه يك بار تلخ شده آيا سزاوار است من آن را نخورم و به آن اعتراض كنم، و نمك خور و نمكدان شكن گردم، بلكه رسم حقشناسى و سپاسگزارى اقتضا كرد تا همان نيشها را نوش بدانم و چهره در هم نگيرم.
شرمم آمد كه يكى تلخ از كفت
من ننوشم اى تو صاحبمعرفت
چون همه اجزام از انعام تو
رستهاند و غرق دانه و دام تو
گر ز يك تلخى كنم فرياد و داد
خاك صد ره بر سر اجزام باد
لذت دست شكربخشت بداشت
اندرين بطيخ(974) تلخى كى گذاشت
آرى:
از محبت تلخها شيرين شود
از محبت مسها زرين شود
از محبت خارها گل مىشود
وز محبت ديو حورى مىشود
از محبت خارها گل مىشود
وز محبت سركهها مُل(975) مىشود
از محبت سقم(976) صحت مىشود
وز محبت قهر رحمت مىشود(977)
پس اى بنده خدا تو غرق نعمتهاى خداوند هستى، هرگاه در زندگى، مختصر تلخى ديدى ناشكرى نكن.
6 - داغ برادر
لقمان به سفر رفت، و سفر او چندين سال طول كشيد، هنگام بازگشت در نزديكى وطن با غلام خود ملاقات كرد، و بين آنها گفتگوى زير رخ داد:
لقمان: از پدرم چه خبر؟
غلام: او از دنيا رفت.
لقمان: بر امور خودم مالك شدم، از همسرم چه خبر؟
غلام: او نيز از دنيا رفت.
لقمان: بسترم تجديد شد (ناگزير بايد با همسر ديگر ازدواج كنم) از خواهرم چه خبر؟
غلام: او نيز از دنيا رفت.
لقمان: ناموسم پوشيده شد، از برادرم چه خبر؟
غلام: او نيز از دنيا رفت.
لقمان: اِنقَطَعَ ظَهرِى؛ پشتم شكست.(978)
7 - رضايت خدا، نه رضايت خلق
لقمان عليهالسلام به پسرش چنين وصيت كرد: پسرم! قلبت را به خشنودى مردم و تعريف و تكذيب آنها وابسته نكن، چرا كه چنين چيزى هر چند انسان كوشش فراوان كند به دست نمىآيد.
پسر گفت: مىخواهم در اين مورد، مثال يا نمونه عملى بنگرم تا موضوع را به روشنى دريابم.
لقمان عليهالسلام فرمود: برخيز از خانه بيرون برويم، تا موضوع را به تو نشان دهم.
لقمان و پسرش از خانه خارج شدند، الاغى نيز داشتند، لقمان سوار بر آن شد، پسرش پياده به دنبال او به راه افتاد، تا به گروهى رسيدند، آن گروه تا اين منظره را ديدند گفتند: اين پيرمرد را ببين چقدر سنگدل و نامهربان است، خود سوار بر مركب شده و پسرش پياده به دنبالش حركت مىكند، به رسايت كه اين كار، بدكارى است.
لقمان به پسرش گفت: آيا سخن آنها را شنيدى؟ پسر گفت: آرى، لقمان گفت: اينك من پياده مىشوم و تو سوار شو، لقمان پياده شد و پسرش سوار گرديد و حركت كردند، تا به گروهى رسيدند، آن گروه وقتى اين منظره را ديدند، گفتند: اين پدر و پسر هر دو پدرِ بد و پسرِ بد هستند، پدر از اين رو بد است كه پسرش را تربيت نكرده به گونهاى كه پسر بر مركب سوار شده، و پدر پيرش پياده حركت مىكند، پسر نيز بد است از اين رو كه با اين بى رحمى، به پدرش جفا نموده است، زيرا پدر شايستهتر است كه احترام شود و سوار گردد.
لقمان به پسرش گفت: سخن آنها را شنيدى، پسر گفت: آرى، لقمان فرمود: اين بار هر دو سوار مىشويم.