![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
در آيه 61 آل عمران مىخوانيم:
فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَ أَبْنَاءكُمْ وَ نِسَاءنَا وَ نِسَاءكُمْ وَ أَنفُسَنَا و أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ؛
هرگاه بعد از علم و دانشى كه (در باره مسيح) به تو رسيده، (باز) كسانى با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را دعوت كنيد، ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما نيز از نفوس خود، آنگاه مباهله كنيم و لعن خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
واژه مباهله در اصل از بَهل گرفته شده و به معنى رها كردن و برداشتن قيد و بند از چيزى است، از اين رو هنگامى كه حيوانى را به حال خود واگذارند و پستان آن را در كيسه قرار ندهند تا نوزادش بتواند به آزادى شير بنوشد، به آن باهَلَ مىگويند.
و اگر آن را گاهى به معنى هلاكت و لعن و دورى از خدا گرفتهاند نيز به خاطر اين است كه رها كردن و واگذارى كردن بنده به حال خود، اين نتايج را به دنبال مىآورد.
و از نظر مفهوم متداول كه از آيه فوق گرفته شده به معنى نفرين كردن دو نفر به يكديگر است، به اين ترتيب كه افرادى كه با هم درباره مسأله مهم مذهبى گفتگو دارند در يكجا جمع شوند و به درگاه خدا ابتهال و تضرع كنند و از او بخواهند كه دروغگو را رسوا و مجازات كند.
سال دهم هجرت بود، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم قبلاً نامهاى به اُسقف نجران (روحانى بزرگ مسيحيان به نام ابوحارثه) نوشته بود، و او و مردم مسيحى نجران را به اسلام دعوت كرده بود.
نجران با هفتاد دهكده تابع خود، در نقطه مرزى بين حجاز و يمن قرار داشت، و ساكنان آن مسيحى بودند. اسقف نامه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را با دقت خواند، و در جلسه شورايى خود مطرح كرد، يكى از افراد برجسته شورا به نام شرحبيل كه فردى انديشمند و و كاردان بود، گفت: من در امور مذهبى، تخصص ندارم، ولى ما مكرر از پيشوايان مذهبى خود شنيدهايم كه روزى مقام نبوت از نسل اسحاق عليهالسلام به نسل اسماعيل عليهالسلام منتقل مىشود، محمد صلى الله عليه و آله و سلم كه از نسل اسماعيل عليهالسلام است، بعيد نيست همان پيامبر موعود باشد بايد به تحقيق پرداخت.
شورا در نظر دارد كه جمعى فهيم و كاردان به مدينه مسافرت كنند، و از نزديك دلايل محمد صلى الله عليه و آله و سلم را بشنوند و مورد بررسى قرار دهند. با اين نظريه موافقت شد، شصت نفر از ارزندهترين و داناترين مردم نجران كه در رأس آنها سه نفر از پيشوايان مذهبيشان قرار داشتند، به صورت هيئتى به سوى مدينه حركت نمودند، آن سه نفر عبارت بودند از:
1 - ابو حارثه، اسقف اعظم نجران، نماينده رسمى كليساهاى روم در حجاز.
2 - عبدالمسيح رئيس هيئت نمايندگى، كه به عقل و درايت معروف بود.
3 - اَيهَم يكى از شخصيتهاى محترم و كهنسال مسيحى.(936)
هيئت وارد مدينه شدند و به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيدند، و بحث و بررسى آغاز شد و ادامه يافت، سرانجام نمايندگان نجران به پيامبر گفتند: گفتگوهاى شما ما را قانع نمىكند، راه اين است كه در وقت معين و در نقطه معينى با يكديگر مباهله كنيم، و بر دروغگو نفرين بفرستيم، و از خدا بخواهيم دروغگو را هلاك كند.
در اين هنگام آيه فوق بر پيامبر نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مطابق فرمان خدا، حاضر به مباهله شد. وقت(937) و محل مباهله در نقطهاى در بيرون شهر مدينه در دامنه صحرا تعيين گرديد. هيئت نجران از حضور پيامبر خارج شدند و سران هيئت در مجلس محرمانه خود گفتند: هرگاه محمد با افسران و سربازان خود به ميدان مباهله آمد، و به مباهله خود جلوه مادى داد، متوجه مىشويم او غير صادق است و با او مباهله مىكنيم، و اگر با جگرگوشهها و فرزندانش با وضعى پيراسته از هر گونه تظاهر به شكوه مادى آمد، پيدا است كه كه او پيامبر راستگو است، كه به قدرى به خود و نبوتش اطمينان دارد كه حاضر است خود و نزديكانش را در معرض خطر قرار دهد. اگر چنين شد، ما با او مباهله نمىكنيم.
آنها در اين گفتگو بودند كه ناگاه قيافه نورانى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و چهار تن ديگر نمايان گرديد. آن چهار تن على عليهالسلام، فاطمه عليهاالسلام، حسن و حسين عليهماالسلام بودند.
اسقف گفت: من چهرههايى را مىنگرم كه هرگاه دست به دعا بلند كنند، و از خدا بخواهند كه كوهى از مكه را از جا بكند، بى درنگ كنده مىشود، بنابراين مباهله نكنيد، كه اگر مباهله كنيد، همه مسيحيان هلاك مىشوند و در سراسر زمين تا قيامت يك نفر مسيحى باقى نمىماند.
مسلمانان از مهاجر و انصار براى تماشاى صحنه، از مدينه خارج شده بودند، هيئت نجران از مباهله منصرف شد و حاضر شدند هر سال جزيه (ماليات ساليانه) بپردازند، و در برابر آن، حكومت اسلامى از جان و مال آنها دفاع كند.(938)
ماجراى مباهله علاوه بر اين كه دلالت بر حقانيت اسلام و شكست هيئت بلندپايه مسيحيان دارد، نشانگر عظمت مقام على عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام و حسن و حسين عليهماالسلام است، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از ميان آن همه مسلمانان تنها اينها را به صحنه مباهله آورد. و با تطبيق به آيه مباهله، حضرت على عليهالسلام به عنوان جان پيامبر و حسن و حسين عليهماالسلام به عنوان پسران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم معرفى شدهاند.
با توجه به اين كه به اجماع مفسران شيعه و سنى، منظور از اَبنائَنا (پسران ما) حسن و حسين عليهماالسلام است، و منظور از نِساءَنَا (زنان ما) حضرت زهرا عليهاالسلام است و منظور از اَنفُسَنا (از نفوس خود ما) حضرت على عليهالسلام است.(939)
مطابق بعضى از اخبار، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگام حركت به محل مباهله، دست حسن و حسين عليهماالسلام را گرفته بود، و على عليهالسلام پيش روى پيامبر و فاطمه عليهاالسلام پشت سر آن حضرت، حركت مىكردند.(940)
نيز روايت شده: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر هيئت نجران، حاضر به مباهله ميشدند، همه آنها به صورت خوك و ميمون مسخ مىگرديدند.
هنگامى كه هيئت نجران از مدينه خارج شدند، پس از اندكى پيمودن راه عاقِب و سيد به مدينه نزد پيامبر بازگشتند، هدايايى را به آن حضرت اهدا نموده و هر دو قبول اسلام كردند.(941)
سال دهم هجرت فرا رسيد، در حقيقت اين سال، سال وداع پيامبر و سال نتيجهگيرى، و تعيين رهبر و جانشين و سال كامل شدن دين و سال اتمام حجت بود، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با زحمات شبانهروزى و طاقتفرساى خود، بار مسؤوليت بزرگ رسالتش را به پايان رساند و به بهترين وجه موفق گرديد، زمينه پيروزى اسلام را در جهان ايجاد نمايد و سرتاسر جزيرة العرب تحت پرچم اسلام در آمد و مىرفت كه انقلاب اسلامى از مرزها صادر گردد و جهانگير شود. اينك به طور فشرده نظرى به ماجراى حجة الوداع و غدير مىافكنيم:
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در سال دهم هجرت از طرف خدا مأمور شد كه شخصاً در مراسم حج شركت كند و آن چه از احكام حج و هدف از حج هست به مردم ابلاغ نمايد، و پيرايهها را از اين عبادت سياسى - عبادى دور سازد، و اعلام شد كه آخرين حج (و آخرين سال عمر) پيامبر است، مردم از اطراف و اكناف در حج آن سال شركت كردند، على عليهالسلام كه به يمن رفته بودند، با 34 قربانى و جزيهاى كه از مردم نجران گرفته بود، به پيامبر پيوست، در مدينه و طول راه، هفتادهزار مسلمان به پيامبر پيوستند، و در مكه بيش از صدهزار مسلمان، اجتماع كرده و حج را با پيامبر انجام دادند، نداى لبيك و شعار توحيد، سراسر مكه و عرفات و منى را فرا گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در عرفات و در فرصتهاى مناسب ديگر براى مردم خطبه خواند و سخنرانى كرد و مطالب و دستورهاى مهم اسلام را براى آنها بيان نمود، به خصوص پيروى از قرآن و سنت را تأكيد كرد و در آخر با انگشت شهادت به آسمان اشاره كرد و گفت: خدايا شاهد باش كه من پيامهاى تو را به مردم ابلاغ نمودم.(942)
پس از مراسم حج، مسلمانان آماده حركت به بلاد و شهرهاى خود شدند و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عازم مدينه گرديد. وقتى كه كارمان پيامبر به سرزمين غدير خُم (پنج كيلومترى جُحفه) رسيد، جبرئيل از طرف خدا فرود آمد و آيه 67 سوره مائده را بر پيامبر نازل كرد:
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ؛
اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، به طور كامل به مردم برسان و اگر نكنى، رسالت او را انجام ندادهاى، خداوند تو را از (خطرات احتمالى مردم) حفظ مىكند.
بيابان غدير در حقيقت چهارراهى بود كه مردم حجاز را از هم جدا مىكرد، راهى به سوى مدينه و راهى به عراق و راهى به مصر و راهى به يمن.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور توقف داد، اعلام كرد آنها كه جلوتر رفتهاند برگردند و آنها كه نرسيدهاند، برسند. جمعيتى بالغ بر 90 هزار و به قول بعضى 114 هزار و به قول بعضى ديگر 120 هزار يا 124 هزار نفر در آن بيابان سوزان، همه در انتظار بودند، تا ببينند پيامبر مىخواهد چه امر مهمى را ابلاغ كند.
روز پنجشنبه 18 ذيحجه بود كه به دستور پيامبر منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر فراز آن رفت و پس از حمد و ثنا و مطالب ديگر...، ناگهان خم شد دست على عليهالسلام را گرفت و بلند و فرمود:
فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ؛
هر كس كه من مولا و رهبر او هستم على مولا و رهبر او است.
اين جمله را سه بار و به گفته بعضى چهار بار تكرار كرد، آن گاه در حق دوستان على عليهالسلام دعا و در حق دشمنانش نفرين نمود، سپس اعلام كرد كه اين موضوع را حاضران به غايبان برسانند.
پس از آن، مسلمانان به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با شور و هيجان به حضرت على عليهالسلام رسيده و مقام امامت و رهبرى آن حضرت را پس از پيامبر به او تبريك و تهنيت مىگفتند.(943)
به اين ترتيب، آيين اسلام، توسط پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پس از تعيين جانشين، به طور كامل به پايان رسيد، و آن چه بر عهده پيامبر اسلام گذاشته شده بود، انجام پذيرفت.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در خطبه غدير به خصوص درباره دو چيز وصيت كرد، فرمود:
من از ميان شما مىروم و دو چيز گرانقدر را در ميان شما مىگذارم اگر به آن دو عمل كنيد هرگز گمراه نخواهيد شد: اولى كتاب خدا، قرآن كه به ريسمان وحى متصل است و دومى عترت من( ائمه اطهار عليهم السلام).(944)
اين وصيت با عنوان حديث ثقلين معروف است كه شيعه و سنى آن را نقل كردهاند و از مسلمات تاريخ اسلام مىباشد.
آن گاه آيه 3 سوره مائده نازل گرديد:
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا؛
امروز، آيين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و خشنود گشتم كه اسلام دين شما باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تكبير گفت:، در اين هنگام مردم با شور و هيجان نزد على عليهالسلام آمده و او را به اين مقام (رهبرى پس از پيامبر) تبريك گفتند، از جمله افراد سرشناس يعنى ابوبكر و عمر به محضر على عليهالسلام آمدند و هر كدام جداگانه گفتند:
بخٍّ بخٍّ لَك يابنَ ابىطالِبٍ اَصبَحتَ وَ امسَيتَ مَولاى وَ مَولا كُلُّ مُؤمِنٍ وَ مؤمنةٍ؛
آفرين بر تو باد، آفرين بر تو باد اى فرزند ابوطالب كه صبح و شام كردى در حالى كه رهبر من و تمام مردان و زنان مسلمان شدى.(945)
قرآن در سوره معارج (هفتادمين سوره قرآن) در سه آيه آغاز آن، به ماجراى عذاب فورى اعتراض كننده به ماجراى غدير و رهبريت حضرت على عليهالسلام اشاره كرده و مىفرمايد:
سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ - لِّلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ - مِّنَ اللَّهِ ذِى الْمَعَارِجِ؛
تقاضاكنندهاى تقاضاى عذابى (براى خود) كرد كه آن عذاب رخ داد، اين عذاب مخصوص كافران است، و هيچ كس نمىتواند آن را دفع كند، از سوى خداوندى كه فرشتگانش به سوى آسمان صعود مىكنند.
بسيارى از مفسران و محدثان در ذيل اين آيه چنين نقل كردهاند:
پس از ماجراى غدير، و نصب رهبريت على عليهالسلام از جانب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم، مردم از اطراف و اكناف، از آن با خبر شدند، يكى از كينهتوزان لجوج به نام نعمان بن حارث فهرى(946)به حضور پيامبر آمد و گستاخانه چنين گفت: تو به ما دستور به گواهى به يكتايى خدا و رسالتت دادى. ما گواهى داديم، سپس دستور به نماز و روزه و حج و جهاد و زكات دادى، همه اين دستورها را پذيرفتيم، با اين همه، راضى نشدى تا اين جوان (اشاره به حضرت على عليهالسلام) را جانشين خود و رهبر ما پس از خود نمودى، آيا اين دستور از ناحيه خودت است يا از ناحيه خدا؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست، اين دستور از ناحيه خدا است.
نعمان كه بسيار خشمگين بود، از پيامبر روى برگردانيد و گفت:
اَلّلهُمَّ اءنْ كانَ هذَا هُوَ الحقّ مِن عندكَ فَامطِر عَلَينا حِجارةً مِنَ السماءِ؛؛
خدايا! اگر اين سخن حق است و از ناحيه تو است، سنگى از آسمان بر ما بباران.(947)
بىدرنگ سنگى از آسمان بر سرش فرود آمد و بر زمين در غلتيد و كشته شد. اين جا بود كه سه آيه بالا نازل شد.(948)
پايان داستانهاى زندگى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم
در فصل دوم اين بخش به بيان داستانهاى غير پيامبران كه در قرآن آمده مىپردازيم، منظور ما از اين داستانها، شأن نزولهاى قرآن نيست، بلكه داستانهايى است كه در متن قرآن به طور خلاصه يا مشروح آمده، و به كمك روايات توضيح داده شده است.
يكى از حكماى صالح و وارسته بزرگ تاريخ، حضرت لقمان عليهالسلام است كه نام مباركش در قرآن، دو بار(949) آمده، و يك سوره قرآن (سوره سى و يكم) به نام او است. از اين رو خداوند در اين سوره از او ياد كرده كه فرزندش را به ده اندرز حكيمانه و بسيار مهم نصيحت كرده كه در قرآن در ضمن پنج آيه(950) بيان شده است.
شيوه بيان قرآن نشان مىدهد كه لقمان عليهالسلام پيغمبر بوده است، و در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده فرمود:
حقَّاً اَقُولُ لَم يَكُن لُقمانُ نَبيّاً وَ لكِن كانَ عبداً كَثِيرَ التَّفكُّرِ، حُسنَ اليَقينِ، اَحبُّ اللهَ فَاحَبَّهُ، وَ منَّ عَلَيهِ بالحِكمَةِ؛
به حق مىگويم كه لقمان عليهالسلام پيامبر نبود، ولى بندهاى بود كه بسيار فكر مىكرد، و يقينش عالى بود، خدا را دوست داشت، و خدا نيز او را دوست داشت و نعمت حكمت را به او عنايت فرمود.(951)
1 - لقمان عليهالسلام از كسانى بود كه عمر طولانى كرد، عمرش را از دويست تا 560 سال و از هزار تا 3500 سال نوشتهاند.