previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


سوزاندن و ويران كردن مسجد ضرار

هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه هجرت كرد، مسلمانان اطراف او را گرفتند و اسلام به طور چشمگيرى گسترش يافت، پيروزى مسلمانان در جنگ بدر موجب بالا گرفتن كار اسلام و رونق تازه آن گرديد.

يكى از مسيحيان سرشناس به نام ابوعامر كه خود روزى از بشارت‏دهندگان ظهور پيامبر اسلام بود، چون با پيشرفت سريع اسلام، اطراف خود را خالى ديد، به مبارزه با اسلام برخاست، از مدينه به سوى كفار مكه گريخت، و از آن‏ها براى جنگ با پيامبر استمداد نمود، و قبايل عرب را بر ضد اسلام تحريك كرد. كارشكنى ابوعامر به جايى رسيد كه نقشه‏هاى جنگ احد را بر ضد مسلمانان رهبرى مى‏نمود، به دستور او در ميان دو صف گودال هايى كندند، كه اتفاقاً پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در ميان يكى از آن‏ها افتاد و پيشانيش مجروح شد و دندانش شكست.

ابوعامر پس از جنگ احد به روم گريخت، و نزد هِرقَل پادشاه روم رفت و از او خواست تا با لشگرى مجهز براى سركوب مسلمانان حركت كند. گستاخى و كارشكنى او به جايى رسيد كه براى منافقان مدينه نامه نوشت، و تأكيد كرد كه مكانى زير نقاب مسجد، به عنوان كمك به درماندگان و ناتوانان و معذوران بسازند، تا بعدها آن جا را به صورت كانون ضد اسلام در آورد.

منافقان كه در ظاهر اظهار طرفدارى از اسلام مى‏كردند، نزديك مسجد قبا، مسجدى ساختند و يكى از جوانان آشنا به قرآن به نام مجمع بن جاريه را به عنوان امام جماعت مسجد برگزيدند.

سال نهم هجرت بود و مسلمانان به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در تدارك حركت به جبهه تبوك براى جلوگيرى از تجاوزات لشگر روم بودند، در اين بحران، سازندگان مسجد فوق نزد پيامبر آمدند، تا آن حضرت به آن مسجد برود و آن جا را افتتاح كند، پيامبر به خاطر حركت به سوى تبوك، افتتاح را به بعد موكول كرد.

پس از پيروزى مسلمانان در جنگ تبوك و بازگشت پيامبر به مدينه، همان منافقان به صورت حق به جانب، نزد رسول خدا آمدند و آن حضرت را براى افتتاح آن مسجد دعوت نمودند. ولى با نزول آيات 107 تا 110 سوره توبه، پرده از نيرنگ منافقان برداشته شد، و آن مسجد به عنوان مسجد ضرار معرفى گرديد، و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داده شد كه هرگز در آن مسجد عبادت نكند، بلكه در مسجدى كه اساسش بر شالوده تقوا بنيان شده، يعنى مسجد قبا نماز بخواند. در آيه 107 سوره توبه به شدت از مسجد منافقان انتقاد شده و سازندگان آن سرزنش شده‏اند و در آن چنين مى‏خوانيم:

وَالَّذِينَ اتَّخَذُواْ مَسْجِدًا ضِرَارًا وَ كُفْرًا وَ تَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِرْصَادًا لِّمَنْ حَارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِن قَبْلُ وَ لَيَحْلِفَنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلاَّ الْحُسْنَى وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ؛

گروهى از منافقان كسانى هستند كه مسجدى براى زيان (به مسلمانان)، و تقوّيت كفر، و تفرقه‏افكنى بين مؤمنان، و كمينگاه براى كسى كه با خدا و پيامبرش از پيش مبارزه كرده (يعنى براى عامر) ساخته‏اند، آنها سوگند ياد مى‏كنند كه نظرى جز نيكى و خدمت، ندارند، امّا خداوند گواهى مى‏دهد كه آنها دروغگو هستند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نه تنها در آن مسجد نماز نخواند، بلكه گروهى از مسلمانان را مأمور كرد تا آن را بسوزانند و ويران كنند، آن‏ها به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نخست با آتش، سقف مسجد را سوزاندند، سپس ديوارهايش را ويران كردند و سرانجام محل آن را مركز ريختن خاك و خاشاك و زباله قرار دادند.(918)

به اين ترتيب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با قاطعيت در برابر منافقان ايستادگى كرد، و كانون تفرقه‏افكنى آنان را ويران نمود، و منافقان را رسوا كرد، و نقشه موذيانه ابوعامر را از نطفه، نقش بر آب نمود، و به مسلمانان تا قيامت اين درس مهم را داد كه گول ترفندهاى عوام فريبانه منافقان را نخورند، و پايگاه آن‏ها را گرچه به نام مسجد باشد، ويران نموده و زباله‏دان سازند.

در ديوان مثنوى آمده: منافقان هر كدام قرآن به دست نزد پيامبر آمده سوگندهاى غليظ مى‏خوردند كه ما چنين قصدى نداريم، و با چرب‏زبانى، خود را تبرئه مى‏كردند و مى‏گفتند: هدف ما از ساختن مسجد، اين است كه ناتوانان كه راهشان به مسجد پيامبر دور است، از اين مسجد استفاده كنند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: از من دور شويد اى دغلبازان.

ولى آن‏ها همصدا فرياد مى‏زدند: حاشَ لِلهِ؛ كه چنين قصد بدى داشته باشيم، و پياپى سوگند ياد مى‏كردند.

گفت پيغمبر كه سوگند شما راست گيرم يا كه پيغام خدا

در اين ميان يكى از اصحاب، فريب دغلبازى منافقان چرب‏زبان را خورد، و به پيامبر چنين نسبت داد كه چرا پيغمبر ريش‏سفيدانِ با وقار را رسوا مى‏كند؟ چرا پرده‏پوشى نمى‏كند؟ مگر عفو و بخشش از خصال عالى نيست، چرا نمى‏بخشد؟! چرا و چرا؟

او با اين خيالات، چنين تيره دل شده بود. تا اين كه شبى در عالم خواب ديد مسجد ضرار روى سرگين قرار دارد، و سنگهايش همچون قطعه‏هاى نجاست روى هم انباشته شده است، باطن آن مسجد براى او كشف شد، و چهره زشت نفاق را مشاهده كرد، دگرگون شد و بسيار گريست تا آثار سوء فريبكارى منافقان از صفحه دلش پاك شود.

به هر حال، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن مسجد را زباله‏دانى مردم مدينه قرار داد:

چون پديد آمد كه آن مسجد نبود خانه حيلت بُد و دام جهود
پس نبى فرمود كان را بر كَنَند مطرحه‏(919) خاشاك و خاكستر كنند
صاحب مسجد چون مسجد قلب بود دانه‏ها بر دام ريزى نيست جود(920)

تنبيه خلافكاران، با اعتصاب بر ضد آنها

ماه رجب سال نهم هجرت بود، به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خبر رسيد كه امپراطور روم براى حمله به مدينه مركز اسلام آماده است. رو در رويى جنگى با سپاه روم، با مشكلات سختى مانند موارد زير مواجه بود:

1 - هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اعلام خروج از مدينه را براى جنگ با روميان كرد، فصل جمع آورى زراعت و محصول كشاورزى و فصل رسيدن خرما بود.

2 - هوا بسيار گرم بود كه با در نظر گرفتن راه طولانى بين مدينه و تبوك، مشكلات بسيارى را به دنبال داشت.

3 - جنگ با ابرقدرت روم آن هم در سرزمين روم (تبوك)، دشوارى جنگ را بيشتر مى‏كرد، زيرا روميان در آن جا بر همه چيز مسلط بودند.

4 - سفر دو ماهه طولانى با خالى گذاشتن مدينه نيز مشكل ديگرى بود.

با اعلام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ارتش منظمى كه از حدود سى هزار نفر تشكيل مى‏شدند، به فرماندهى و رهبريّت رسول اكرم از مدينه عازم تبوك شدند.

در اين ميان همان گونه كه پيش‏بينى مى‏شد گروهى از منافقان، به علت نفاق و نداشتن ايمان، نه تنها از شركت در اين جنگ امتناع ورزيدند بلكه در بعضى از موارد حساس، نقشه‏هايى از قبيل رم دادن شتر پيامبر و... طرح كرده بودند كه هر كدام در جاى خود نقش بر آب شده و در نطفه خفه گرديد.

وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با ارتش منظم اسلامى از مدينه به قصد تبوك به راه افتادند سه نفر به نام‏هاى: هلال، كعب و مروه با اين كه از مسلمانان واقعى بودند، با در نظر گرفتن فصل جمع آورى محصول و گرمى هوا و... آن قدر امروز و فردا كردند كه ناگهان دريافتند كه ديگر به سپاه اسلام نخواهند رسيد.

ولى به خوبى فهميده بودند كه خلاف بزرگى را مرتكب شده‏اند، به مدينه خبر رسيد كه سپاه روم با ديدن عظمت سپاه اسلام، عقب نشينى كرده است، از اين رو جنگى رخ نداده و سپاه اسلام منطقه را ترك كرده و به سوى مدينه باز مى‏گردد. وقتى كه خبر بازگشت سپاه اسلام به مدينه رسيد، آن سه نفر خلافكار تصميم گرفتند كه براى جبران تخلف خود به استقبال پيامبر و مسلمين بروند، سلام و تبريك عرض كنند و پوزش طلبند. به دنبال اين تصميم از مدينه خارج شدند و به حضور پيامبر رسيدند، ولى پيامبر به آن‏ها اعتنا نكرد و جواب سلامشان را نداد، و پس از ورود به مدينه، دستور داد كه مسلمانان، همه گونه روابط خود را با آن‏ها قطع كند. اعتصاب عمومى شروع شد، حتى به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بنابراين شد همسران آن‏ها در خانه‏هاى آن‏ها بمانند ولى با آنان همبستر نشوند، اين سياست خردمندانه اسلام نسبت به آن سه نفر خلافكار به قدرى عرصه بر آن‏ها تنگ كرد كه به تعبير قرآن وَ ضاقَت عَلَيهِمُ الاَرضُ بِما رَحُبَت؛ زمين با آن همه وسعت، بر آن‏ها تنگ شد.(921)

اين سه نفر چون از تعاليم اسلامى بهره‏مند بودند ولى دنياپرستان آنها را به اين روز نشانده بود، در فكر چاره‏جويى افتادند در نتيجه دانستند كه پناهگاهى جز خدا نيست. (توبه، 118)

مدت اعتصاب پنجاه روز طول كشيد ولى اين سه نفر پس از چهل روز كه در مدينه به سر مى‏بردند، از مدينه خارج شدند و در بيابان‏ها با كمال پريشانى به عبادت پرداختند و سه روز آخر را روزه گرفتند و با خداوند راز و نياز كردند و از كار خود اظهار پشيمانى و استغفار كردند و از خداوند درخواست عفو نمودند تا آن كه جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد و آيه 118 سوره توبه را نازل كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كسى را فرستاد و مژده پذيرفتن توبه آن‏ها را به آن‏ها خبر داد.

كعب مى‏گويد: به مدينه آمدم. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد نشسته بود و گروهى از مسلمانان در اطرافش بودند، به پيامبر سلام كردم، صورتش را كه از خوشحالى مى‏درخشيد به طرف من كرد و جواب سلام مرا داد و فرمود:

مژده مى‏دهم به تو به بهترين روزى كه از روز تولدت تا حال چنين روزى نداشتى.

عرض كردم: پذيرفتن توبه من از ناحيه خداست يا از ناحيه شما؟

فرمود: از ناحيه خدا است.

عرض كردم: به شكرانه اين موهبت مى‏خواهم همه اموالم را در راه خدا و رسولش انفاق كنم.

فرمود: قسمتى از ثروتت را براى خود نگهدار و بقيه را انفاق كن...(922)

به راستى اين اعتصاب و بى‏اعتنايى كه يك نوع نهى از منكر است تا چه اندازه مؤثر واقع شد، تا آن جا كه همانهايى كه دنياپرستى آن‏ها موجب تخلف از شركت در جنگ شد، اينك آن چنان از دنياپرستى دور شده‏اند كه حاضرند تمام اموالشان را در راه خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم انفاق كنند!

تدبير پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى نابودى توطئه اختلاف‏

قبل از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه، بين طايفه خزرج و اوس در مدينه بيش از صد سال كشمكش و جنگ و اختلاف بود. با ورود پيامبر به مدينه، همه مسلمانان برادر همديگر شدند و اختلاف و نزاع برطرف شد، ولى رسوبات اختلاف در اذهان بعضى همچنان باقى مانده بود و لازم بود كه مراقبت كامل نمود تا آتش زير خاكستر، شعله ور نگردد، دشمنان اسلام كه از اتحاد و انسجام مسلمانان رنج مى‏بردند و آن را عامل نيرومندى براى پيشروى اسلام مى‏دانستند در صدد بودند از فرصت‏ها براى تجديد اختلاف اوس و خزرج استفاده كنند.

روزى يكى از پيرمردهاى تيره دل و عنود يهودى، از كنار جمعى از مسلمانان عبور كرد، ديد عده‏اى از دو قبيله اوس و خزرج كه سالها بينشان جنگ‏هاى خونين بود، برادرانه كنار هم نشسته‏اند، و با كمال صفا و مهربانى، مجلس اُنسى دارند، از اين صحنه ناراحت شد و با خود گفت: اين‏ها تحت رهبرى مدبرانه محمد اين گونه همدل و همرنگ شده‏اند، اگر وضع به اين ترتيب ادامه يافت، موجوديت يهوديان به خطر مى‏افتد. در فكر توطئه افتاد، و توطئه خود را چنين اجرا كرد: به يكى از جوانان يهودى گفت: نزد آن‏ها (اوس و خزرج) برو، و حوادث خونين بغاث (كه محل وقوع جنگ اوس و خزرج) را به ياد آن‏ها بياور، و آن حوادث را براى آن‏ها تجديد كن.

آن جوان همين نقش را با مهارت پياده كرد، به طورى كه بعضى از دو طايفه اوس و خزرج خاطره‏هاى آن جنگ‏ها را تجديد كردند و به رخ همديگر كشيدند، نزديك بود كشمكش و اختلاف شديدى رخ دهد و بار ديگر شعله‏هاى آتش جنگ زبانه كشد.

اين خبر به پيامبر رسيد، آن حضرت بى‏درنگ نزد آن‏ها رفت، و با اندرزها و گفتار مستدل و تكان‏دهنده به آن‏ها هشدار داد، و آن‏ها را از خواب غفلت بيدار نموده و توطئه دشمنان را به آن‏ها گوشزد كرد.

سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن چنان اثربخش بود كه اوس و خزرج، اسلحه‏ها را بر زمين نهاده و دست در گردن هم افكنده در حالى كه گريه شديد مى‏كردند آشتى كردند. آن‏ها دريافتند نقشه مرموز دشمن در كار بوده كه سخنان پيامبر، آن نقشه را در نطفه خفه كرد.

آيات 98 تا 101 آل عمران اشاره به همين مطلب مى‏كند، در آيه 101 و 102 چنين مى‏خوانيم:

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اگر از جمعى از اهل كتاب (يهوديان كه كارشان توطئه‏گرى براى ايجاد اختلاف است) اطاعت كنيد، شما را پس از ايمان، به كفر باز مى‏گردانند، چگونه ممكن است شما پس از تربيت در دامن وحى الهى و شنيدن آيات خدا، وبودن پيامبر در ميانتان كافر شويد؟

وَ مَن يَعتَصِم باللهِ فَقَد هُدِىَ الى صِراطٍ مُستَقيمٍ؛

كسى كه به خدا تمسك كند (و رابطه برادرانه خود با مسلمانان را محكم سازد) به راه مستقيم هدايت شده است.(923)

حادثه ديگر در اين رابطه اين كه: روزى ثعلبة بن غنم كه از طايفه اوس بود، با اسعد بن زراره كه از طايفه خزرج بود، از روى تعصب فاميلى چنين گفتگو و كشمكش كردند:

ثعلبه گفت: خزيمة بن ثابت (ذوالشهادتين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، تنها گواهى او را به جاى دو گواهى مى‏پذيرفت) و حنظله (كه در جنگ احد شهيد شد و فرشتگان بدنش را غسل مى‏دادند) از ما است، و همچنين عاصم بن ثابت و سعد بن معاذ (از بزرگان اسلام) از ما خاندان اوس است.

اسعد گفت: چهار نفر از ما در راه تعليم قرآن، خدمت بزرگى انجام دادند، ابى بن كعب، معاذ بن جبل، زيد بن ثابت، به علاوه سعد بن عباده خطيب و رييس انصار از ما است.

اين افتخارنمايى، كم كم مسأله را بغرنج كرد، و حساسيت اين دو طايفه به جايى رسيد كه دست به اسلحه برده و در برابر يكديگر قرار گرفتند، نزديك بود كه در بين آن‏ها آتش جنگ شعله ور گردد، خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيد، آن حضرت بى‏درنگ به محل حادثه آمد و بين آن‏ها صلح و صفا برقرار ساخت، و آيه 102 و 103 آل عمران را كه در اين مورد نازل شده براى آن‏ها خواند، و به طور كلى با بيانات مؤثر و استوار براى عموم، آب از دست رفته را به جاى خود باز گردانيد و همه را تا قيامت به اتحاد و استحكام پيوند برادرى فرا خواند، در آيه 103 آل عمران چنين مى‏خوانيم:

وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَ لاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاء فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَ كُنتُمْ عَلَىَ شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنْهَا؛

همگى به ريسمان خدا (قرآن و اسلام، و هرگونه وسايل استحكام برادرى) چنگ زنيد ، و پراكنده نشويد، و نعمت بزرگِ خدا را بر خود، به ياد آريد، كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان دلهاى شما، الفت ايجاد كرد، و به بركتِ نعمتِ او، برادر شديد، و شما بر لبِ گودالى از آتش (جنگ و نزاع) بوديد، خدا شما را از آن‏جا برگرفت و نجات داد.(924)

كلمه حبل (ريسمان) بيانگر آن است كه ريسمان از نخلهاى نازك بافته و به هم پيوسته شده، از اين رو محكم است، ولى اگر آن به هم پيوستگى فشرده آن نخل‏ها نبود قطعا سست و نااستوار بود و كمترين حادثه‏اى موجب از هم پاشيدگى و بريدگى آن مى‏شد.

همنشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با مستضعفان نه مستكبران.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پس از ابلاغ اسلام، در برابر كارشكنى شديد بت پرستان قرار گرفت، اما افرادى از مستضعفان مانند: سلمان، ابوذر، صهيب، بلال حبشى، خباب و... به اسلام گرويدند، و پيامبر با آن‏ها هم‏دم و همنشين بود.

جمعى از مستكبران خودخواه بت‏پرست نزد رسول خدا آمده و گفتند: عده‏اى پا برهنه و پشمينه پوش، كه لباس‏هاى خشن به تن دارند و دستشان از مال دنيا خالى است، اطراف تو را گرفته‏اند، مجلس تو در خور اشراف و شخصيت‏ها نيست، بلكه عده‏اى اراذل و اوباش و پابرهنه در نزد تو هستند، اگر اين‏ها را از خود دور كنى، ما حاضريم نزد تو بياييم و از گفتارت بهره‏مند گرديم و در صف مسلمانان قرار گيريم.

گويا مستضعفان مؤمن، سخنان بى محتواى مستكبران را شنيدند، از اين رو آن‏ها دور شدند، و به گوشه‏اى از مسجد رفته و مشغول نماز و عبادت شدند در اين هنگام آيات 28 تا 31 سوره كهف نازل شد. در اين آيات نظريه مستكبران محكوم گرديد و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمان داده شد كه با همان مستضعفان، همدم و مونس باشد و آن‏ها را در اطراف خود نگه داشته و مورد حمايت قوى قرار دهد.

در آيه 28 چنين مى‏خوانيم:

وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ لَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَ كَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا؛

با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مى‏خوانند، و تنها ذات او را مى‏طلبند، و هرگز چشم‏هاى خود را به خاطر زينت‏هاى دنيا، از آنها برمگير، و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت نكن، همانها كه از هواى نفس پيروى كردند، و كارهايشان افراطى است.


previos pagenext page