![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
مالك بن عوف فرمانده لشكر دشمن كه شخص شجاع، و بى باكى بود، در ميان لشكر خود فرياد زد: محمد هنوز با مردانى جنگى روبرو نشده است تا طعم شكست را بچشد.
سپس گفت: شمشير و كمان و نيزههاى خود را آماده سازيد، و در شكافهاى كوه و درههاى اطراف و لابه لاى درختها، بر سر راه سپاه اسلام كمين كنيد؛ و وقتى مسلمانان رسيدند، آنها
را غافلگير كرده و يورش ناگهانى به آنان بنماييد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با ياران خود، نماز صبح را خواند، و فرمان حركت را صادر نمود؛ مسلمين همراه پيامبر به سوى حنين سرازير شدند.
در آغاز وقتى مسلمين با لشگر هوازن روبرو شدند - چنان كه خواهيم گفت - شكست خوردند و بسيارى از افراد پا به فرار گذاشتند.
سه عاملى كه موجب اين شكست در آغاز گرديد عبارت بود از:
1 - غرور به جمعيت. (چنان كه اين مطلب از آيه 25 سوره توبه استفاده مىشود.)
2 - كمين دشمن در شكافها و پشت درختها و نا آگاهى اطلاعاتى مسلمين از اين نقشه.
3 - وجود دو هزار تازه مسلمان در سپاه اسلام كه فرار آنها باعث تضعيف و روحيه سايرين گرديد.
توضيح اين كه: در آيه 25، سوره توبه مىخوانيم:
لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِى مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُّدْبِرِينَ؛
خداوند شما را در ميدانهاى زيادى، يارى (پيروز) كرد و در روز حنين (نيز يارى نمود) در آن زمان كه بسيارى جمعيّت اسلام، شما را مغرور و فريفته كرد؛ ولى (فزونى جمعيّت) هيچ مشكلى را براى شما حل نكرد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ گرديد، سپس پشت به دشمن كرده، فرار نموديد.
در ذيل آيه، روايت شده است كه يكى از مسلمين، مغرورانه گفت: لَن نَغلِبَ اليَومَ؛ هرگز (با اين جمعيت بسيار) شكست نخواهيم خورد.
همين غرور جمعيت (و سياهى لشكر) كه موجب بيرون رفتن از ايمان و توكل كامل به خدا مىگردد، يك عامل شكست گرديد. اينك به دنبال داستان توجه كنيد:
همين كه سپاه اسلام به سرزمين حنين رسيدند، ناگهان لشكر هوازن از هر سو از كمينگاههاى خود، مسلمانان را زير رگبار تيرهاى خود قرار دادند گروهى كه در جلو لشگر اسلام بودند (و در ميان آنها تازه مسلمانان مكه وجود داشتند) پا به فرار گذاشتند و اين امر سبب شد كه باقيمانده لشكر به وحشت افتاده و پا به فرار گذارد، و بدين ترتيب، آثار شكست ظاهرى در ميان آنان آشكار گرديد.
عجيب اين كه در اين بحران شديد، تنها 9 نفر،(908) با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم باقى ماندند؛ كه از جمله على عليهالسلام و عباس (عموى پيامبر) و چند نفر از بنى هاشم بودند، كه با كمال دلاورى مىجنگيدند و مقاومت مىكردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به عباس كه صداى بلند و رسايى داشت، فرمود: فوراً مسلمانان را صدا بزن تا برگردند.
عباس بر بالاى تپهاى رفت و فرياد زد: اى گروه مهاجر و انصار، اى ياران سوره بقره، و اى كسانى كه در حديبيه، زير درخت بيعت كرديد، به كجا فرار مىكنيد؟ پيامبر اينجاست.
هنگامى كه مسلمانان، اين صدا را شنيدند با فرياد لبيك لبيك، بازگشتند و به يارى خدا، حمله سختى به دشمن نمودند؛ و دشمن به طرز وحشتناكى به هر سو پراكنده گرديد؛ در حالى كه مسلمانان، بى وقفه آنان را تعقيب مىكردند، حدود صد نفر از سپاه دشمن كشته شدند، و اموالشان به غنيمت مسلمين در آمد، و جمعى از آنها اسير گشتند.
غرور عددى از سپاه اسلام و عدم اطلاع كافى از كمينگاههاى دشمن، و وجود دو هزار نفر تازه مسلمان، كه فرارشان باعث تضعيف روحيه ديگران شد، موجب شكست ظاهرى سپاه اسلام گرديد؛ ولى ثبات و استوارى پيامبر اسلام و على و چند نفر ديگر (جمعاً 9نفر)، باعث پيروزى بزرگ مسلمين گرديد.
در صحيح بخارى كه از معتبرترين كتب اهل تسنن است نقل شده:
فَاِذا عُمَر بنِ الخطَّاب فِى النَّاسِ، وَ قُلتُ ما شأنُ النَّاسِ؟ قال: اَمرُ اللهِ ثُمَّ تَراجَعَ النَّاسُ اِلى رَسُولِ اللهِ؛
ناگهان ديدم عمر بن خطاب در ميان سپاه پا به فرار گذارده است.
به او گفتم: راستى مردم چه كردند؟
گفت: قضاى الهى بود.
سپس مردم به سوى رسول خدا بازگشتند.(909)
آرى، مهمترين عامل پيروزى، توكل و ايمان به خدا است كه موجب ارتقاء روحيه و تضعيف دشمن خواهد شد، در سوره توبه، آيه 25، خداوند مىفرمايد:
لَقَد نَصَرَكُمُ اللهُ فِى مَواطِنَ كَثِيرَةٍ؛
خداوند شما را در ميدانهاى بسيارى يارى كرد.
مطابق بعضى از روايات، خداوند مسلمانان عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در هشتاد جنگ يارى فرمود و اين همان امدادهاى غيبى و ارتش نامرئى الهى است كه موجب آرامش مسلمين و عذاب و مجازات سخت كافران گرديد.(910)
مشركين شكست خورده به به دو دسته تقسيم شدند: طايفه ثقيف به طائف رفتند و در پناهگاههاى طائف خزيدند(911) و اعراب به سرزمين اوطاس رفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ابوعامر اشعرى را به اتفاق گروهى از سپاه اسلام روانه جنگ با اعراف فرارى فرستاد ابوعامر در اوطاس در نبرد با مشركان به شهادت رسيد؛ و بعد از او برادرش ابوموسى اشعرى پرچم را برگرفت و همراه سپاه اسلام با مشركان جنگيد تا اين كه دشمن را شكست داد و مسلمانان پيروز گشتند (و در تاريخ، از اين درگيرى به نام غزوه اوطاس ياد مىكنند.) (912)
سپس سپاه اسلام به فرمان پيامبر به سوى طائف رفتند، و قلعه طائف را محاصره نمودند و اين شهر، حدود ده روز و به نقلى بيست يا سى روز در محاصره مسلمين قرار گرفته بود (و در تاريخ اين برخورد را، غزوه طائف مىنامند.)
عدهاى از طايفه ثقيف به فرماندهى نافع بن غيلان براى جنگ با سپاه اسلام از طائف بيرون آمدند و با گردان على عليهالسلام روبرو شدند و سرانجام سپاه اسلام، نافع را در نبردى كه در دشت، وج صورت گرفت به هلاكت رساند و سپاه او در هم شكست. سپس جمعى از بستگان آنها از قلعه طائف بيرون آمدند و به حضور پيامبر رسيدند و قبول اسلام كردند؛ ولى قلعهاى كه داراى ديوار بلند و برجهاى مراقب بود، گشوده نشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با سپاه پيروز اسلام تا سرزمين جِعرانَه آمد و غنائم بسيارى را كه به دست آمده بود، در اين محل بين مسلمين تقسيم نمود. (913)
سپس مسلمانان همراه پيامبر به سوى مكه بازگشتند، و مناسك عمره را انجام دادند. آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم استاندار مكه را تعيين كرد و نظم مكه را تحت نظر حكومت اسلامى تنظيم نمود و پس از آن به همراه سپاه به سوى مدينه رهسپار شدند و روز 24 ذيقعده به مدينه رسيدند و اين سفر جنگى، حدود هشتاد روز طول كشيد. دوم ماه رمضان از مدينه بيرون آمدند و 24 ذيقعده به مدينه بازگشتند. و قول ديگر اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و مسلمين دهه اول ذيحجه سال 8 هجرت را در مكه ماندند و پس از انجام حج به مدينه بازگشتند.
اين خلاصهاى بود از دورنماى حماسه بزرگ مسلمين در جنگ حنين و دست آوردهاى بزرگ سفر هشتاد يا صد روزه پيامبر و مسلمانان از مدينه به سوى مكه و طائف و بازگشت به مدينه.
براى پى بردن به عظمت اين جنگ و پيروزى بزرگ مسلمين (با توجه به بسيارى سپاه كفر) كافى است كه بدانيم: در اين جنگها شش هزار نفر از سپاه دشمن اسير مسلمين شدند و 24 هزار شتر و 40 هزار گوسفند و 852 كيلو نقره، به غنيمت سپاه اسلام در آمد.
و بعضى نقل كردهاند: شتر و گوسفند به غنيمت گرفته شده به قدرى زياد بود كه قابل شمارش نبود.(914)
پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله و سلم با تدبير دقيق نظامى، با تقويت بنيههاى معنوى و مادى مسلمين، به يك چنين پيروزى بزرگ تا آن روز چنان پيروزى نصيب مسلمانان نشده بود نائل شد.
يكى از جنگ هايى كه در سال هشتم هجرت رخ داد، و مجاهدات قهرمانانه حضرت على عليهالسلام در آن جنگ موجب پيروزى عجيبى شد، و سوره عاديات صدمين سوره قرآن در شأن آن نازل شد، جنگ ذات السلاسل است. در پنج آيه آغاز اين سوره چنين مىخوانيم:
وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحًا - فَالْمُورِيَاتِ قَدْحًا - فَالْمُغِيرَاتِ صُبْحًا - فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعًا - فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعًا؛
سوگند به اسبان دونده (مجاهدان) در حالى كه نفسزنان به پيش مىرفتند، و سوگند به افروزندگان جرقه آتش (در برخورد سمهايشان با سنگهاى بيابان)، و سوگند به هجوم آوران سپيدهدم، كه گرد و غبار به هر سو پراكندند، و ناگهان در ميان دشمن ظاهر شدند.
به اين مناسبت نظر شما را به شرح جنگ ذات السلاسل جلب مىكنيم:
سال هشتم هجرت بود، به مدينه خبر رسيد كه دوازده هزار سوار از مردم وادى يابس هم پيمان شدهاند كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليهالسلام را بكشند. پيامبر، چهارهزار نفر را به فرماندهى ابوبكر، براى سركوبى آن متجاوزان سركش، فرستاد، ولى ابوبكر، صلاح را در جنگ ندانست و بازگشت. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، عمر بن خطاب، و سپس عمرو عاص را با سپاهى مجهز فرستاد، آنها نيز رفتند و بدون نتيجه بازگشتند (مطابق بعضى از روايات، درگيرى شد و سپاهيان اسلام با دادن شهداى بسيار، شكست خورده و بازگشتند.)
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين بار، حضرت على را طلبيد و به او فرمان حركت به سوى وادى يابس را داد، حضرت على عليهالسلام اين فرمان را با جان و دل پذيرفت.
حضرت على عليهالسلام دستار (دستمال) مخصوصى داشت، آن را بر سر نمىبست مگر در نبردهاى شديد و سخت، از اين رو به خانه بازگشت، و آن دستار را از همسرش فاطمه گرفت، فاطمه عليهاالسلام پس از اطلاع از جريان، از روى مهر و محبتى كه به على عليهالسلام داشت گريان شد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود: چرا گريه مىكنى؟ به خواست خدا شوهرت كشته نخواهد شد.
على عليهالسلام به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: اى رسول خدا! مرا از رفتن به بهشت باز ندار!
آن گاه حضرت على عليهالسلام پرچم پيامبر را به دست گرفت، و همراه سپاه با شيوه غافلگيرانه روانه وادى يابس شد، از بيراهه حركت مىكردند، شبها راه مىرفتند و روزها در پشت تپهها و سنگها و گودالها، كمين مىنمودند، و به همين ترتيب به پيش مىرفتند تا آن كه هنگام سپيده سحر دشمن را غافلگير كرده و به آنها حمله كردند.
در اين وقت، دشمن خواب آلود نتوانست كارى بكند، و مفتضحانه پراكنده شد و شكست خورد.(915)
عالم بزرگ، شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد: حضرت على عليهالسلام پس از حمله به دشمن، شش يا هفت نفر از آنها را كشت، و بقيه گريختند، مسلمانان پيروز شده و با به دست آوردن غنايم جنگى، همراه على عليهالسلام به مدينه بازگشتند.
ام سلمه (يكى از همسران پيامبر) مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در خانه من خوابيده بود، ناگهان هراسان از خواب پريد، عرض كردم: خدايت پناه دهد، چه شد؟ فرمود: راست گفتى خدايم پناه دهد، اكنون جبرئيل به من اطلاع داد كه على عليهالسلام به سوى مدينه مىآيد.
در اين هنگام، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از خانه بيرون آمد، مسلمانان مدينه را در دو صف قرار داد و با هم تا يك فرسخى به استقبال على عليهالسلام شتافتند، هنگامى كه چشم على عليهالسلام به قامت پيامبر افتاد، به احترام آن حضرت، از اسب پياده شد، و به طرف پاهاى پيامبر خم شد تا ببوسد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بر مركب سوار شو، كه خدا و رسولش از تو خشنودند. على عليهالسلام گريه شوق كرد، و به خانه خود رفت. در اين هنگام پيامبر به همسفران على عليهالسلام فرمود: فرمانده خود (على عليهالسلام) را چگونه يافتيد؟ آنها عرض كردند: غير از خوبى از او چيزى نديديم، جز اين كه در همه نمازهايى كه به او اقتدا نموديم، آن حضرت سوره توحيد را مىخواند.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از على عليهالسلام پرسيد: چرا در نمازها، جز سوره توحيد، سوره ديگرى نمىخواندى؟
على عليهالسلام عرض كرد: من اين سوره را دوست دارم.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: به راستى كه خدا تو را دوست دارد، چنان كه تو سوره توحيد را دوست دارى.
در اين هنگام پيامبر اين سخن بلند را در شأن على عليهالسلام بيان كرد:
اى على! من از آن ترس نداشتم كه گروههايى از مسلمانان درباره تو همان را بگويند كه مسيحيان درباره عيسى عليهالسلام گفتند (كه او خدا يا پسر خدا است)؛
لَقُلتُ فيكَ اليَومَ مَقالاً لا تَمُرُّ بِمَلاء مِنهُم الا اَخَذ التُّرابَ مِن تَحتِ قَدَمَيكَ؛
امروز روز سختى در عظمت مقام تو مىگفتم كه به هيچ گروهى از مردم نگذرى مگر آن كه خاك زير پايت را به عنوان تبرك بردارند.(916)
مطابق روايات ديگر؛ در ماجراى جنگ ذات السلاسل، وقتى كه حضرت على عليهالسلام و سپاهش به دشمن نزديك شد، على عليهالسلام به پرچمدار سپاه خود فرمود: پرچم را برافراشته كن. او پرچم را برافراشت، مشركان آن را ديدند و شناختند و به همديگر گفتند: اينها دشمن ما هستند كه در جستجوى ما آمدهاند، اين محمد است كه با سپاه خود آمده است. در اين هنگام يكى از جوانان قهرمان دشمن به ميدان تاخت و مبارز طلبيد و گستاخانه فرياد زد: اى يارانِ ساحر دروغگو، كدام يك از شما محمد است، تا به ميدان من آيد؟!
على عليهالسلام به ميدان او رفت و فرمود: مادرت به عزايت بنشيند، ساحر دروغگو تو هستى، و محمد صلى الله عليه و آله و سلم حق است و از جانب حق آمده است.
او گفت: تو كيستى؟
على عليهالسلام فرمود: من على پسر ابوطالب، و برادر و پسرعمو و داماد رسول خدا هستم.
او گفت: اكنون كه تو در نزد محمد داراى چنان مقامى هستى، كشتن تو با محمد يكسان است، آن گاه در حالى كه رَجَز مىخواند به على عليهالسلام حمله كرد. حضرت على عليهالسلام نيز رَجَز خواند، و به او حمله نمود، طولى نكشيد كه او به دست پر توان على عليهالسلام كشته شد، آن گاه على عليهالسلام مبارز طلبيد، برادر مقتول به ميدان آمد و به حضرت على حمله كرد، او نيز به دست آن حضرت به هلاكت رسيد. باز على عليهالسلام مبارز طلبيد، در اين هنگام حارث بن مكيده كه او را با پانصد نفر مرد جنگى مىسنجيدند به ميدان تاخت، على عليهالسلام او را نيز بر خاك هلاكت افكند و باز مبارز طلبيد، عمرو بن فتّاك پسرعموى حارث به ميدان آمد، او نيز به دست توانمند آن حضرت كشته شد. باز على عليهالسلام مبارز طلبيد، ولى هيچ كس از دشمن جرئت آمدن به ميدان نكرد، در اين هنگام على عليهالسلام به قلب دشمن زد و پيشتازان دشمن را كشت، دشمنان شكست خوردند، على عليهالسلام اموال آنها را به غنيمت گرفت، و اهل و عيال آنها را اسير كرد و به مدينه بازگشت.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و مسلمانان به استقبال على عليهالسلام شتافتند، وقتى كه به هم رسيدند، پيامبر با رداى خود گرد و غبار صورت على عليهالسلام را پاك كرد، و بين دو چشمان على عليهالسلام را بوسيد، و مطالب بسيار بلندى را در شأن على عليهالسلام فرمود، از جمله در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود، فرمود:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِى شَدَّ بِكَ اَزرِى وَ قَوّى بِكَ ظَهرِى...؛
اى على! حمد و شكر خداوندى را كه به سويله تو پشتم را محكم و نيرومند نمود...(917)