![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا جَاءكَ الْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَى أَن لَّا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئًا وَ لَا يَسْرِقْنَ وَ لَا يَزْنِينَ وَ لَا يَقْتُلْنَ أَوْلَادَهُنَّ وَ لَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لَا يَعْصِينَكَ فِى مَعْرُوفٍ فَبَايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ؛
1 - شريكى براى خدا قرار ندهند.
2 - دزدى نكنند.
3 - زنا نكنند.
4 - فرزندانشان را نكشند.
5 - تهمت به كسى نزنند. (فرزندانى كه مربوط به ديگران است به شوهران خود نسبت ندهند.)
6 - در كارهاى نيك با پيامبر مخالفت ننمايند.
در اين صورت با آنان بيعت كن؛ (بيعتشان را بپذير) و از درگاه خدا برايشان طلب آمرزش كن؛ بىگمان خداوند، آمرزنده مهربان است.
تشريفات بيعت مردان چنين بود كه با پيامبر مصافحه مىكردند و دست به دست آن حضرت مى دادند به گونهاى كه دست آن حضرت بالاى دست آنها بود؛ ولى در مورد بيعت زنان، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور دادند كه ظرفى پر از آب بياورند و آن گاه مقدارى عطر در آن ريختند، سپس دست خود را در ميان آن گذارد و آيه فوق را (كه حاوى شش ماده و شرط بيعت) بود تلاوت كرد؛ سپس از جاى خود برخاست و به زنان چنين فرمود: كسانى كه حاضرند طبق اين شرايط (ششگانه) با من بيعت كنند، دست در ميان آب ظرف كرده و رسماً وفادارى خود را نسبت به اين موارد، اعلام بدارند.(901)
در تفسير على بن ابراهيم قمى آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در كنار كعبه، پس از بيعت مردان، بعد از ظهر نشستند، ظرف بزرگى را پر از آب كردند و دستشان را درميان آن گذاشتند و سپس به زنان فرمودند: هر كس مىخواهد بيعت كند، دستش را در ميان آب بگذار و بيرون آورد.
ام حكيم دختر حارث بن عبدالمطلب برخاست و عرض كرد: منظور از واژه معروف (در آيه) كه خداوند به ما فرمان داده است چيست؟ كه در مورد آن از تو پيروى كنيم.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يعنى:
1 - به صورتشان ضربه نزنند.
2 - به گونه خود آسيب نرسانند.
3 - موى خود را نَكَنند.
4 - يقه خود را پاره نكنند.
5 - لباس سياه نپوشند.
6 - ناله و فغان سر ندهند.
7 - كنار قبر ننشينند.(902)
زنان بر اساس اين شرايط با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيعت كردند.(903)
و طبق بعضى از روايات سؤال در مورد كلمه معروف را ام حكيم دختر حارث بن هشام از پيامبر كرده است.
و در بعضى از روايات ديگر آمده است هنگامى كه پيامبر شرايط بيعت را اعلام كرد، از جمله فرمود كه: دزدى نكنيد.
هند همسر ابوسفيان (كه از ترس، سر و صورت خود را محكم پوشانده بود) از جاى برخاست و گفت: اى رسول خدا! شما دستور مىدهيد كه زنان دزدى نكنند، ولى من چه كنم كه شوهرى دارم بسيار دست بسته و سختگير (منظور شوهرش ابوسفيان بود) و من روى همين جهت در گذشته به اموال او دستبرد مىزدم، اينك چه كنم؟
ابوسفيان كه حاضر بود برخاست و گفت: من گذشته را حلال مىكنم، تو قول بده در آينده دزدى نكنى. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از اين سخن خنديد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از مذاكره ابوسفيان، هند را شناخت و فرمود: تو دختر عتبه هستى؟
هند گفت: آرى، اى پيامبر خدا، از گناه ما بگذر، تا خدا تو را مورد لطف قرار دهد.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يكى از شرايط بيعت آن است كه زنا نكنيد باز هند برخاست (و براى سرپوش گذاردن در دامن آلوده خود) گفت: آيا زن آزاد زنا مىكند؟
مردى كه قبلاً با او روابط نامشروع داشت، از سخن او خنديد، و خنده و خنده او و دفاع هند، بيشتر موجب رسوايى هند گرديد.
به اين ترتيب، زنان نيز بر اساس قوانين اسلام، با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيعت نمودند. و پيمان وفادارى خود را به اسلام اعلام نمودند و پيامبر نيز بيعت آنها را بر اين اساس پذيرفت.
وحشى غلام غولپيكر يكى از سران شرك، به نام مطعم بود، و عموى جبير به نام طعيمه در جنگ بدر به دست حمزه سيدالشهدا كشته شده بود.
هند زن ننگين شرك و كفر، همسر ابوسفيان؛ كه پدر و برادر و فرزندش در جنگ بدر كشته شده بودند، تشنه خون افرادى همچون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و على عليهالسلام و حمزه عليهالسلام بود.
او نقشه قتل اين سه نفر را مىكشيد تا انتقام خود را گرفته باشد، در اين جستجو، وحشى را براى اين كار، مناسب دانست. او را نزد خود آورد و به او گفت: اگر يكى از اين سه نفر (محمد يا على يا حمزه) را بكشى، علاوه بر آن كه تو را از مولايت خريدارى كرده و آزاد مىسازم؛ آن چه كه به خواهى به تو خواهم داد و مولايت جبير بن مطعم نيز حتما با تو همكارى خواهد كرد، زيرا عمويش به دست حمزه كشته شده است.
وحشى گول دنيا را خورد، و پيشنهاد هند را در مورد قتل حمزه عليهالسلام پذيرفت و گفت: قتل محمد و على از عهده من ساخته نيست.
هنگامى كه جنگ احد (در سال سوم هجرت) در دامنه كوه احد، نزديك مدينه، بين مشركان و مسلمين در گرفت، وحشى نيزه كوچكى به نام زوبين را كه در جنگهاى قديم به طرف مقابل پرتاب مىكردند، تهيه كرده و در كمين حضرت حمزه عليهالسلام نشسته بود تا اين كه حضرت حمزه در حالى كه سرگرم جنگ با دشمن بود، و از هر سو جلو دشمن را مىگرفت، از فرصت استفاده كرد و زوبين خود را به طرف حمزه پرتاب نمود. اين ضربه به قدرى سخت بود كه وقتى به قسمت ناف حضرت حمزه خورد از پشت حضرت حمزه بيرون آمد؛ حمزه عليهالسلام با آن حال چون شيرى آشفته به سوى وحشى تاخت؛ اما وحشى چون روباه گريخت. و حضرت حمزه در حالى كه وحشى را تعقيب مىكرد، بر اثر خونريزى زياد، از پاى در آمد و به زمين افتاد و سپس به شهادت رسيد.(904)
لذا، بعد از فتح مكه وحشى جزء فراريانى بود كه حكم غيابى اعدام او از طرف حكومت اسلامى صادر شده بود.
ولى وحيس از جنايت خود پشيمان گرديده و در عين حال اميدوار بود كه فرصتى به دست آورد و توبه كند تا مورد بخشش پيامبر قرار گيرد هنگامى كه مكه در سال هشتم هجرت فتح گرديد، وحشى به صورت فرارى در طائف به سر مىبرد وقتى كه آيه 53 سوره زمر به گوشش رسيد اميدوار به عفو و بخشش خداوند شد، و خداوند در اين آيه مىفرمايد:
قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ؛
بگو: اى بندگان من كه بر خود، اسراف و ستم كردهايد، از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مىآمرزد، و او آمرزنده مهربان است.
وحشى پس از فتح مكه با اميد عفو همراه خاندان خود به مكه رفت و به حضور پيامبر رسيد، و خود را معرفى كرد و قبول اسلام نمود و گواهى به يكتايى خدا و رسالت محمد داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تو وحشى هستى؟
او عرض كرد: آرى.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: عمويم (حمزه) را چگونه كشتى؟ او جريان كشتن حمزه عليهالسلام را از آغاز تا انجام شرح داد، پيامبر سخت گريه كرد و قطرات اشك از سيماى نورانيش سرازير شد، در عين حال وحشى مشمول عفو پيامبر قرار گرفت، و آزاد شد، اما پيامبر به او فرمود: غَيِّب وَجَهكَ عَنِّى؛ صورتت را از من پنهان كن. (برو به جاى ديگر، من طاقت ندارم قاتل عموى عزيزم را بنگرم.)
به اين ترتيب وحشى با آن جنايت بزرگ، بخشيده شد، و از آن پس از حاميان اسلام گرديد و همراه ابودجانه انصارى، مسليمه كذاب را كه ادعاى پيامبرى مىكرد (در زمان ابوبكر در جنگ يمامه) كشتند.
و پس از اين ماجرا، وحشى مىگفت: من بهترين انسانها (حمزه) و بدترين انسانها (مسيلمه)
را كشتم.
و در بعضى از احاديث آمده است: حمزه و قاتلش (وحشى) اهل بهشت هستند.(905)
به اين ترتيب، مىبينم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در فتح مكه، حتى اين گونه افراد را كه قبول اسلام كرده بودند بر اساس دستور قرآن، مورد عفو قرار داد.
پس از فتح مكه، مردم هوازن و ثَقيف كه دو قبيله بزرگ بودند، و در طائف (12 فرسخى جنوب شرقى مكه) و اطراف آن زندگى مىنمودند، با هم اجتماع و اتفاق كردند كه به جنگ مسلمانان بيايند.
ماجرا از اين جا شروع مىشد كه عوف بن مالك رييس طايفه هوازن، دو طايفه مذكور را جمع كرد و به آنها گفت: ممكن است محمد صلى الله عليه و آله و سلم پس از فتح مكه به جنگ با ما برخيزد و سپس در شور خود گفتند: تا مسلمين به سوى ما نيامدهاند، صلاح در اين است كه ما پيشدستى كنيم. و پس از اين اتفاق، همه غرق در اسلحه، آماده جنگ و حركت به سوى مكه شدند.
مالك بن عوف، از همه قبايل اطراف، نيرو جمع كرده بود، و جز چند نفرى از قبايل قيس، عيلان، كعب، و كلات، همه حاضر بودند.
وقتى لشكريان آماده شدند، مالك فرمان داد تا زن و فرزندانشان و حتى حيوانات و گوسفندانشان را نيز با خود بردارند. اين دستور از آن جهت بود كه مىخواست، مردان - هر چند به خاطر حفظ ناموس و اموال خود باشد - فرار نكنند.
معروف است كه اين جنگ به نام جنگ حُنين خوانده مىشود، زيرا اين جنگ در سرزمين حنين بين مكه و طائف واقع شد، و گاهى اين جنگ به نام جنگ اوطاس خوانده مىشود، زيرا بخشى از اين جنگ در سرزمين اوطاس به وقوع پيوست.
و گاهى جنگ هوازن مىگويند، زيرا اكثر جمعيت دشمن در اين جنگ از قبيله هوازن بودند.
هنگامى كه سپاه سى هزار نفرى دشمن و هوازن به سرزمين اوطاس رسيدند همانجا را براى ميدان جنگ مناسب ديدند و انتخاب كردند.
پيرمردى كور، از مشركان به نام دُريد بن صمه پرسيد: صداى شتران و عرعر الاغها و بع بع گوسفندان و گريه كودكان را مىشنوم؟
گفتند: آرى، مالك بن عوف صالح را در اين دانسته كه زنان و فرزندان و حيوانات را با خود بردارند، تا به حمايت از اموال و ناموسشان بهتر بجنگند.
دريد گفت: مگر به گوسفندچرانى مىرويد؟ مگر مىتوان شخص فرارى را با اين خيالات، برگردانيد! فتح و پيروزى در جنگ تنها در سايه مردان دلاور و نيزه و شمشير به دست مىآيد؛ و شما اگر شكست بخوريد، رسوا خواهيد شد؛ چرا كه ناموس و اموالتان به دست مسلمين مىافتد.
سپس پير نابينا از دو قبيله كعب و كلاب سؤال كرد، و به او گفتند: هيچ يك از آنها در سپاه ما شركت ننمودند.
پير نابينا گفت: آرى، اگر روز پيروزى بود، آنها هم شركت مىكردند؛ به هر حال من دوست دارم اموال و زنان و كودكانتان را در بلندترين نقطه اين سرزمين قرار دهيد و تنها با مردان به جنگ دشمن برويد.
مالك بن عوف، اعتراض پيرمرد نابينا را گوش نكرد و به او گفت: تو پير شدهاى و تجربههاى جنگى را فراموش نمودهاى. من از تصميمى كه گرفتهام بر نمىگردم و سپس اعلام كرد: وقتى با دشمن روبرو شديد، شمشيرها را از نيام بر كشيد و تمام شما پشت به پشت همديگر همانند يك نفر، حمله كنيد.
مالك، جاسوسانى براى كسب اطلاعات از اوضاع مسلمين فرستاد، آنها بعد از مدتى رنگ باخته و ناراحت برگشتند.
مالك علت ناراحتى را از آنها پرسيد. آنها در پاسخ گفتند: ما مردانى سفيد كه بر اسبهاى ابلق سوار بودند ديديم؛ از اين رو وحشت زده شديم.(906)
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از تصميم قبيله هوازن، آگاه شد، عَتّاب بن اُسَيد را حاكم مكه قرار داد، و از صفوان بن اميه كه مشرك بود، مقدارى اسلحه خواست.
صفوان گفت: آيا از روى غصب مىگيرى يا عاريه؟!
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: از روى عاريه آن هم با ضمانت.
صفوان، صد لباس جنگى به رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم عاريه داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با ده هزار نفر از مسلمينى كه از مدينه همراه آن حضرت به مكه آمده بودند، و دو هزار نفر تازه مسلمان از مردم مكه، جمعا با دوازده هزار نفر عازم سرزمين حنين گرديد،(907) و پرچم بزرگ سپاه اسلام را، على عليهالسلام به دست گرفته بود، (اين حركت و جنگ در آخر ماه رمضان يا در ماه شوال سال هشتم هجرت واقع شد. يعنى فاصله اين جنگ يا فتح مكه كمتر از يك ماه بود).