![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
وَ قَاتِلُواْ فِى سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَ لاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبِّ الْمُعْتَدِينَ؛
و در راه خدا، با كسانى كه با شما مىجنگند، نبرد كنيد، و از حدّ تجاوز نكنيد، كه خدا متجاوزان را دوست نمىدارد.(891)
به اين ترتيب، پيامبر دريافت كه نبايد جنگ كرد، ولى اگر جنگ از ناحيه دشمن شروع شود، بايد دفاع كرد و با آنها جنگيد، و در عين حال، كاملاً رعايت حد احترام مكه را نمود كه جنگى واقع نشود.
قبل از حركت سپاه اسلام، به سوى مكه، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بى درنگ دستور داد، راه مدينه و مكه و اطراف را به طور دقيق كنترل كنند و راه مدينه را به خارج قطع كنند؛ تا هيچ كس نه از مدينه خارج گردد و نه از خارج وارد مدينه شود؛ هدف از اين دستور اين بود كه مسلمانان با رعايت اصل استتار وارد مكه شوند و بدون خونريزى مكه را فتح نمايند؛ و مشركان را قبل از آن كه بسيج شوند، غافلگير نمايند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى اين كار مهم، نگهبانانى را مأمور ساخت و حارثه بن نعمان را سرنگهبان و مسؤول تنظيم كار نگهبانان، قرار داد.
حارثه از نگهبانان بازرسى مىكرد و يك روز او به همراه رسول خدا نزد آنها رفت و اوضاع را از آنها پرسيد، آنها گفتند: ما كسى را نديديم كه از چشم انداز ما عبور كند، آنان نزديكى ديگر از نگهبانان به نام حطاب آمده و از او پرسيدند، او گفت: من زن سياهچهرهاى را ديدم كه از سرزمين حرّه (نقطهاى نزديك مدينه) به طرف پايين سرازير شد و رفت... كه آن زن همان ساره بود كه ماجراى دستگيرى او را در آينده خاطر نشان مىسازيم.
جالب اين كه مسأله استتار به گونهاى دقيق بود كه حتى غالب مسلمانان نمىدانستند كه اين فرمان بسيج براى رفتن به كدام ناحيت است و پس از حركت فهميدند كه تصميم بر فتح مكه گرفته شده است و پيامبر به قدرى به موضوع مخفى نگهداشتن اسرار جنگى مراقب بود كه حتى در اين زمينه از خدا استمداد مىكرد و عرض مىنمود:
اَلّلهُمَّ خُذِ العيونَ عَن قِريش حتّى نَأتيها فِى بَلَدِها؛
خداوندا! چشمهاى (يا جاسوسهاى) قريشيان را نابينا كن؛ تا آن گاه كه در مكه با آنها روبرو شويم.(892)
ولى با آن همه كنترل، يكى از مسلمين به نام حاطب بن ابىبلتعه در مورد فاش ساختن تصميم پيامبر لغزش كرد كه اينك به ماجراى آن توجه كنيد:
حاطب از ياران خوب پيامبر بود و مخلصانه از اسلام دفاع مىكرد حتى در جريان رساندن نامه پيامبر به پادشاه مصر (مقوقس) سفير پيامبر بود، و خود شخصاً با كمال شهامت، نامه را به دربار شاه مصر برد و به شاه داد. پادشاه مصر كه مسيحى بود، پس از خواندن نامه پيامبر به حاطب گفت: اگر به راستى محمد پيامبر است، چرا در مورد كسانى كه او را آزار مىرسانند نفرين نمىكند تا همه به هلاكت برسند؟!
حاطب در پاسخ گفت: مگر عيسى عليهالسلام پيامبر خدا نبود، پس چرا در مورد يهوديانى كه در صدد كشتن او بودند، نفرين نكرد؟
مقوقس از پاسخ به جاى حاطب، خوشوقت شد و گفت: تو شخص دانشمندى هستى و از نزد دانشمندى به اينجا آمدهاى.(893)
ولى همين حاطب با آن همه سابقه درخشان در يك جريان سياسى، لغزش كرد. و محكوم اسلام شد، توضيح اين كه:
حاطب پس از قبول اسلام، تنها به مدينه مهاجرت كرد و خانواده و اموالش را در مكه گذاشته بود، مشركان به خانواده حاطب پيشنهاد كردند كه براى حاطب نامه بنويسد تا آنها را از تصميم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاه كند. خانواده حاطب براى حفظ جان خود از خطر، نامهاى براى حاطب نوشتند و آن نامه را به ساره دادند تا نامه را به حاطب برساند، ساره يك زن نوازنده بود (و به اصطلاح امروز هنرپيشه بود) و در تردستى و سرعت كار و مخفى كارى تمرين ديده بود. قريش او را مأمور مخفى خود نموده بودند تا به مدينه برود، او نيز به صورت گدايان، به گونهاى كه كسى نفهمد وارد مدينه شد(894) و بالاخره حاطب را پيدا كرد و نامه را به او داد و در انتظار جواب نامه ماند و خود نيز مىكوشيد تا از اوضاع مسلمانان و تصميم پيامبر آگاه گردد.
حاطب به خاطر اين كه مشركان، خانواده او را در مكه نيازارند، براى آنها نامه كوتاهى نوشت و در آن نامه، آنها را از تصميم پيامبر كه قصد فتح مكه و جنگ را دارد، آگاه نمود؛ اين نامه را با مبلغى پول به ساره داد، تا او مخفيانه نامه را به سران مكه برساند.
حاطب در اين جا مرتكب لغزش سياسى شد و به خاطر خانوادهاش، به فاش ساختن يكى از مهمترين اسرار نظامى پرداخت.
ساره نامه را گرفت و مخفيانه به سوى مكه روانه شد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از راه وحى از جريان آگاه گرديد، فوراً سه يار رشيد خود، على عليهالسلام و زبير و مقداد را خواست و آنها را مأمور نمود كه سريع، خود را به ساره برسانند، و او را دستگير نموده ونامه را از او بگيرند. اين سه افسر رشيد، با شتاب به سوى مكه روانه شدند و در نقطهاى به نام روضه خاخ ساره را دستگير كردند و بارهاى او را دقيقا جستجو كردند ولى نامه را نيافتند، على عليهالسلام به او فرمود: سوگند به خدا كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دروغ نمىگويد، نامه نزد تو است آن را به ما برگردان وگرنه مجبوريم تو را وارسى كنيم و آن را پيدا كنيم. به نقل ديگر على عليهالسلام شمشيرى را آماده كرد و فرمود: به هر قيمتى كه باشد نامه را از تو مىگيرم سوگند به خدا اگر نامه را ندهى، گردنت را مىزنم. ساره گفت: حال كه چنين است، رويت را از من برگردان تا نامه را بيرون آورم، على عليهالسلام روى خود را از او برگرداند، او صورت پوشيده خود را باز كرد، و نامه را از ميان گيسوان خود بيرون آورد.
آرى، ساره مىدانست كه اگر على عليهالسلام تصميم بگيرد، حتما آن را انجام مىدهد، ترسيد و همان دم نامه كوتاهى را كه در ميان تابهاى گيسوان خود پنهان كرده بود، بيرون آورد و به على عليهالسلام داد (و ساره از حركت به سوى مكه بازداشت شد).
على عليهالسلام نامه را به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رساند، پيامبر دستور داد، حاطب (نويسنده نامه) را حاضر كردند، به او فرمود: چرا اين نامه را نوشتهاى؟ او معذرت خواست و اظهار پشيمانى كرد و گفت: حقيقت اين است كه من از وقتى كه مسلمان شدم، به كفر برنگشتم و به شما خيانت ننمودم، و از آن وقتيكه از مكه به مدينه مهاجرت كردم، بيگانگان را به دوستى نگرفتم، ولى نظر به اين كه هر يك از مهاجران، خويشانى داشتند و خانواده خود را به خويشان خود سپردند، اما من مكه در خويشاوندى نداشتم چنين كمكى به مشركان بكنم تا خانوادهام را از خطر حفظ كنم.
در همين هنگام بود كه آيه آغاز سوره ممتحنه نازل گرديد، تا ساير مسلمانان نيز بدانند چنين كارى نكنند:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّى وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاء تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ...؛
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! دشمن من و دشمن خود را دوستى نگيريد، و با دشمنان طرح دوستى برقرار مسازيد؛ چرا كه آنها منكر راه شما هستند، پيامبر و شما را از شهر خود بيرون مىكنند به جرم اين كه به پروردگارتان ايمان آوردهايد، اگر شما براى جهاد در راه من و براى كسب خشنودى من بيرون آمدهايد؛ پس چرا با آنها مخفيانه دوستى مىكنيد، و من به آنچه كه شما پنهان يا آشكار مىداريد آگاهم، و هر كه از شما چنين كند از راه راست منحرف شده است.
حاطب با كمال شرمندگى، اظهار پشيمانى كرد، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به خاطر سابقه درخشان او، عذر او را پذيرفت و او را بخشيد، ولى آيه فوق تا قيام قيامت اعلام نمود كه مسلمانان نبايد جاسوسى براى كافران كنند و طرح دوستى استعمارى با آنها داشته باشند و در حقيقت حاطب محكوم گرديد.(895)
و اين ماجراى قرآنى و تكاندهنده، خط بطلان به تز رابطه تاكتيكى با دشمنان و بيگانگان كشيد، و هر گونه كمك به بيگانگان استعمارگر را از نظر اسلام، محكوم كرد.
و به راستى اگر زن جاسوس، دستگير نمىشد و نامه زودتر به مكه مىرسيد، جنگ خونينى در مىگرفت كه هزاران كشته به جا مىگذاشت! ولى بيداد مسلمين و توجه آنها به اصول غافلگير نمودن مشركان و تاكتيك نظامى، موجب فتح مكه بدون خونريزى گرديد.
هنگامى كه اميرمؤمنان عليهالسلام نامه حاطب را از ساره (زن جاسوس) گرفت و به حضور پيامبر آورد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد، اعلام كنند تا مسلمانان در مسجد النبى (در مدينه) اجتماع نمايند تا اين موضوع اعلام گردد؛ مسجد پر از جمعيت گرديد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نامه را به دست گرفت و بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثنا فرمود:
اى مردم! من از خداوند متعال تقاضا كردم كه اوضاع و اخبار ما را از قريشيان مخفى بدارد، ولى مردى از شما، نامهاى براى اهل مكه نوشته او آنها را در آن نامه از جريانات ما خبر داده است، صاحب اين نامه برخيزد! وگرنه وحى الهى او را رسوا خواهد نمود، كسى برنخاست، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى بار دوم گفتار پيشين خود را اعلام اعلام كرد، در اين هنگام، حاطب از ميان جمعيت برخاست و در حالى كه مانند برگ درخت خرما در برابر باد تند، مىلرزيد، عرض كرد: صاحب نامه من هستم، ولى پس از قبول اسلام راه نفاق را نپيمودهام، و پس از يقين، شكى در من به وجود نيامده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود: پس چرا اين نامه را نوشتى؟
او عرض كرد: من در مكه بستگانى بى دفاع دارم، ترسيدم به آنها آسيب برسد؛ براى حفظ آنها از آسيب مشركان، اين نامه را نوشتم، نامه را به جهت اين كه شرك در دين پيدا كرده باشم ننوشتم.
عمر بن خطاب برخاست و به رسول خدا عرض كرد: به من دستور بده حاطب را بكشم، چرا كه او منافق است. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: او از سربازان جنگ بدر است، گويى خداوند به آنها لطف كرد و آنان را بخشيد، ولى او را از مسجد بيرون كنيد، مسلمانان او را هُل مىدادند تا اين كه از مسجد بيرونش كردند، اما او چشمش به سوى پيامبر بود، تا آن حضرت به حال رقّت كند، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: رهايش كنيد، سپس به حاطب فرمود: تو را بخشيدم، از پيشگاه خداوند، طلب آمرزش كن كه ديگر از اينگونه جنايات مرتكب نشوى.(896)
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از مكه هجرت كرد، مشركان تصميم به قتل آن حضرت را داشتند، پيامبر مخفيانه از مكه به سوى مدينه هجرت نمود. وقتى كه به سرزمين جُحفه (كه فاصله چندانى با مكه ندارد) رسيد به ياد زادگاهش مكه شهرى كه حرم امن خدا است و خانه خدا، كعبه، كه قلب و جان پيامبر با آن پيوند ناگسستنى داشت، افتاد؛ آثار اين شوق كه با تأثّر و اندوه عميق آميخته بود، در چهره مباركش ديده مىشد.
در همين جا جبرئيل (امين وحى) نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: به راستى به شهر و زادگاهت اشتياق دارى؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آرى.
جبرئيل عرض كرد: خداوند اين پيام را براى تو فرستاد:
اءنّ الَّذِى فَرَضَ عَليكَ القرآنَ لَرادُّكَ الى معادٍ....؛
آن كس كه قرآن را بر تو فرض كرد، تو را به جايگاهت (زادگاهت) باز مىگرداند. (قصص، آيه 85)(897)
سرانجام پس از گذشتن هفت سال از اين وعده، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با سپاه نيرومند اسلام، مكه را فتح كردند و پرچم اسلام را در آن جا به اهتزاز در آوردند و وعده خداوند تحقق يافت.
از اين رو همانگونه كه قبلا خاطرنشان گرديد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگامى كه وارد مكه شد، در كنار كعبه شكرگزارى نمود، به خصوص از صدق تحقق وعده خدا در مورد بازگشت به مكه.
از صفات بسيار خوب انسان اين است كه در برابر ولىّ نعمت خود، حقشناسى و تشكر كند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در آن هنگام كه از مكه به سوى مدينه هجرت كرد، رو به مكه كرد و فرمود:
و اللهُ يَعلَمُ اَنِّى اُحبُّكَ وَ لَو لا اَنَّ اَهلَكَ اَخرَجُونى عَنكَ، لَما آثَرتُ عَلَيكَ بَلَداً وَ لا ابتَغَيتُ بِكَ بَدَلاً وَ انِّى لَمُغَتمَّ عَلى مُفارِقَتِكَ؛
خداوند مىداند كه من تو را دوست دارم، و اگر ساكنان تو مرا از تو خارج نمىكردند، غير از تو را بر نمىگزيدم، و به جاى تو شهرى را نمىطلبيدم، و قطعا از جدايى تو، غمگين هستم، و دلم پر از اندوه است.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با اين حال از مكه هجرت كرد، سرانجام پس از هشت سال، هنگامى كه با شكوه و عزت همراه مسلمانان بسيار وارد مكه شد، و اين شهر مقدس را فتح نمود، سوار بر شتر بود، وقتى كثرت مسلمين و عظمت اسلام را ديد، همانجا پيشانى را بر فراز جهاز شتر نهاد و سجده شكر به جا آورد؛(898) شكرى شيرين و بسيار پرمعنى، شكرى كه از قلب نورانى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خبر مىداد كه لبريز از محبت و الطاف بيكران خدا است، و مىآموزد كه بايد همواره به ياد خدا بود، او است كه آن همه عزت و شكوه را به مسلمين داده، و دشمنان را خوار كرده است.
پيامبر هنگام ورود به مسجد الحرام، عثمان بن طلحه را كه كليددار كعبه بود طلبيد تا در كعبه را باز كند، و درون كعبه را از وجود بتها پاك سازد.
عباس عموى پيامبر پس از انجام اين مقصود از پيامبر تقاضا كرد كه كليد خانه خدا را به او تحويل دهد و مقام كليددارى بيت الله، كه در ميان عرب، يك مقام برجسته و شامخ بود به او سپرده شود.
(گويا عباس مايل بود از نفوذ سياسى و اجتماعى برادرزاده خود به نفع خويش استفاده كند) ولى پيامبر بر خلاف اين تقاضا، پس از تطهير خانه كعبه از لوث بتها، در كعبه را بست و كليد را به عثمان بن طلحه تحويل داد. در حالى كه اين آيه را تلاوت مىنمود:
اءنّ الله يأمُرُكُم َن تُودُّوا الاَماناتِ الى اَهلِها...؛
خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبان آن برسانيد و هنگامى كه ميان مردم داورى مىكنيد از روى عدالت، داورى كنيد! خداوند اندرزهاى خوبى به شما مىدهد، او شنوا و بينا است.(899)
و مطابق بعضى از روايات: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم داخل كعبه خانه خدا دو ركعت نماز خواند و سپس از كعبه بيرون آمد؛ در حالى كه عباس تقاضاى كليددارى كعبه را براى خودش از پيامبر مىنمود، آيه 58 سوره نساء نازل شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على عليهالسلام دستور داد كه كليد كعبه را به عثمان بن طلحه بدهند و از او معذرت بخواهند.
عثمان به على عليهالسلام عرض كرد: در آغاز، كليد را با خشونت از من گرفتى ولى اينك با كمال مهر و محبت به من بر گرداندى؟!
على عليهالسلام جريان نزول آيه قرآن را براى او بيان كرد و گفت: به علت احترام فرمان خدا، چنين كردم. عثمان بن طلحه با شنيدن اين مطلب، قبول اسلام كرد و مسلمان گرديد.(900)
همه ما واژه بيعت را شنيدهايم. در اسلام بيعت به عنوان اظهار پيمان وفادارى امت نسبت به رهبرانشان مىباشد؛ و به طور خلاصه معنى بيت اين است كه: يك نوع رشته محكم تعهد بين مسلمانان و رهبرشان منعقد مىگردد، و مسلمانان با تمام وجود، آماده وفادارى به آنها هستند.
پس از فتح مكه و تثبيت حكومت اسلامى در مكه، خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر بالاى كوهى قرار گرفت و مردم گروه گروه به حضور آن حضرت مىآمدند و قبول اسلام مىكردند و در مورد استوارى در راه اسلام و جهاد و دفاع از حريم اسلامى با پيامبر بيعت مىنمودند.
كثرت جمعيت به قدرى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تعجب كرد.
جبرئيل امين نازل شد و به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: تعجب مكن، و دين تو تا روز قيامت ادامه يابد و سوره نصر (صد و دهمين سوره قرآن) را نازل كرد:
بسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ - إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ - وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا - فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا؛
به نام خداوند بخشنده مهربان - چون يارى خدا فرا رسد، و فتح و پيروزى او رو آورد، و در آن روز مردم را بنگرى كه گروه گروه وارد دين خدا شوند، پس پروردگارت را به پاكى ياد كن و شكرگزار باش و از او آمرزش بخواه كه او است بسيار توبهپذير.
و به گفته مورخين در ده روز اول فتح مكه، دو هزار نفر از مشركان، مسلمان شدند.
و در تفسير على بن ابراهيم قميا مده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد (كنار كعبه) نشسته بودند. مردها مىآمدند و تا هنگام نماز ظهر و عصر با آن حضرت بيعت مىكردند. سپس براى بيعت با زنان، همچنان در كنار مسجد نشستند، و با آنان بيعت نمودند.
مسلم است كه بيعت با رهبر اسلامى از امور سياسى است، و بيعت مردم با پيامبر بيانگر آن است كه دين با سياست آميخته است، و هيچگونه جدايى بين آنها نيست و لذا تمام امت چه مرد و چه زن در راه پايدارى اسلام بايد با پيامبر بيعت كنند، و اين مطلب حاكى از آن است كه زنان نيز بايد در امور سياسى اسلام دخالت كنند و به حمايت از آن برخيزند.
در تاريخ صدر اسلام، در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، زنان دو بار با آن حضرت بيعت كردند، يك بار در بيعت عقبه كه هفتاد و چوند نفر از مردم مدينه (قبل از هجرت) در سرزمين عقبه (نزديك مكه) با پيامبر بيعت كردند كه سه نفر از آنها زن بودند. و ديگرى بيعتى بود كه زنها در روز چهارم فتح مكه با پيامبر انجام دادند. چنان كه آيه 12 سوره ممتحنه بر اين مطلب دلالت دارد؛ اصل آيه اين است: