![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
قرآن نوح عليهالسلام را به عنوان عبد شَكور (بنده بسيار شكرگزار) معرفى كرده است.(107)
امام سجاد عليهالسلام فرمود: مردم سه خصلت را از سه نفر آموختند، صبر و استقامت را از ايوب عليهالسلام، شكر و سپاس را از نوح عليهالسلام، و حسادت را از پسران يعقوب عليهالسلام.(108)
اينك در اين جا به داستان زير از كتاب مثنوى مولانا در مورد خشنودى نوح عليهالسلام به رضاى الهى و شكر او توجه كنيد:
پس از مناجات نوح عليهالسلام با پروردگار، در مورد هلاكت پسرش كنعان، خداوند به نوح عليهالسلام چنين پاسخ داد:
تو اى نوح، عزيز درگاه ما هستى، دلت را به خاطر كنعان نمىشكنم، بگذار تو را از حال او اطلاع دهم.
نوح: نه، نه! اگر خود مرا نيز غرق سازى و نابود كنى بنده تسليم توأم. خدايا! تسليم فرمانت هستم. هر لحظه بخواهى زندهام كن يا بميران، حكم و فرمانت جاى من است و من از اعماق جان خواسته تو را مىپذيرم و به آن خشنودم!
من در اين جهان جز جمال تو را نمىنگرم، و اگر هم چيزى را بنگرم از اين رو است كه چراغى فرا راه منظر تو است.
من عاشق آفريدههاى تو هستم، صابر و سپاسگزار خالص درگاهت مىباشم، من به وجود عينى مصنوعات عشق نمىورزم، بلكه آنها را كه آيينه جمال تواند مشاهده مىكنم كه بين اين دو فرق بسيار ظريفى است كه تنها اهل شهود آن را درك مىكنند.
گفت: اى نوح! اَر تو خواهى جمله را
حشر گردانم بر آرم از ثَرى
بهر كنعانى دل تو نشكنم
ليكت از احوال او آگه كنم
گفت: نى نى راضيم كه تو مرا
هم كنى غرقه اگر بايد تو را
هر زمانه غرق مىكن من خوشم
حكم تو جان است و چون جان مىكُشم
ننگرم كس را و گر هم بنگرم
او بهانه باشد و تو منظرم
عاشق صُنع توأم در شكر و صبر
عاشق مصنوع كى باشم چون گبر
عاشق صُنع خدا با فر بود
عاشق مصنوع او كافر بود
در ميان اين دو فرقى بس خفى است
خود شناسد آن كه در رؤيت صفى است(109)
طوفان، سيل و آب سراسر جهان را فرا گرفت. كشتى نوح عليهالسلام بر روى آب به حركت در آمد، سرنشينان كشتى نجات يافتند و گنهكاران به هلاكت رسيدند. آب به قدرى بالا آمده بود كه بنابر روايتى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
مادرى به كودك شيرخوار خود بسيار علاقه داشت، هنگامى كه مشاهده كرد از هر سو آب به جريان افتاده، به سوى كوهى شتافت و از آن بالا رفت تا اين كه يك سوم مسافت كوه را پيمود. همان جا ايستاد و چون آب به آن جا نيز رسيد. مادر از آن جا نيز بالاتر رفت تا به دو سوم ارتفاع كوه رسيد، پس از چند لحظه آب به آن جا نيز رسيد تا اين كه مادر خود را به قله كوه رسانيد. آب آنجا را نيز فرا گرفت و هنگامى كه آب به گردن آن مادر رسيد، او كودكش را با دو دست خود بلند كرد تا آب به او نرسد، ولى آب همچنان بالا آمد و از سر آنها گذشت و آنها غرق شدند.(110)
سرانجام (چنان كه در آيه 44 سوره هود آمده) كشتى بر روى كوه جودى پهلو گرفت. اين كوه در يكى از مناطق شمال عراق، نزديك موصل قرار گرفته است.(111)
نوح عليهالسلام كشتى را به حال خود رها كرد و خداوند به كوهها وحى كرد كه من كشتى بندهام نوح را روى يكى از شما مىنهم. كوهها در مقابل فرمان الهى گردن كشيده و سرافرازى كردند، ولى كوه جودى تواضع كرد، از اين رو آن كشتى بر سينه آن كوه نشست، در اين هنگام نوح عليهالسلام عرض كرد: خدايا! كار كشتى و ما را سامان بخش.(112)
هنگامى كه كار مجازات الهى در مورد قوم ستمگر نوح عليهالسلام به پايان رسيد، و آن سنگدلان لجوج و تيرهبختان كوردل به هلاكت رسيدند، و طومار زندگى ننگينشان پيچيده شد، فرمان الهى به زمين و آسمان صادر گرديد كه:
يا اَرضُ ابلَعِى ماءَكِ و يا سَماءُ اَقلِعِى؛
اى زمين آبت را فرو بر، و اى آسمان از باريدن خوددارى كن.
پس از اين فرمان، بى درنگ آبهاى زمين فرو نشستند و آسمان از باريدن باز ايستاد و كشتى بر سينه كوه جودى پهلو گرفت.
از طرف خداوند به نوح عليهالسلام وحى شد: اى نوح! با سلامت و بركت از ناحيه ما بر تو و بر تمام آنها كه با تواند فرود آى.(113)
از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: حضرت نوح عليهالسلام همراه هشتاد نفر از كسانى كه به او ايمان آورده بودند از كوه جودى به پايين آمدند و در سرزمين موصل براى خود خانههايى ساختند (و زندگى نوين و گرم توحيدى را به دور از آلودگىهاى شرك و فساد، آغاز نمودند) و در آن جا شهرى ساختند كه به نام مدينة الثَّمانين (شهر هشتاد نفر) معروف گرديد.(114)
حضرت نوح عليهالسلام بر فراز كوه جودى عبادتگاهى ساخت و در آن با پيروانش به عبادت خداى يكتا و بى همتا مىپرداخت.(115)
مطابق پارهاى از روايات، روز پياده شدن نوح عليهالسلام و همراهان از كشتى، روز عاشورا (در آن عصر) بوده است.
نوح و همراهان در پاى همان كوه جودى خانههايى ساختند و نام آن را سوق الثمانين (بازار هشتادنفر) نهادند. كم كم نسل بشر، از همان هشتادنفر كه سه نفر از آنها به نامهاى سام، حام، و يافث از پسران نوح بودند، ادامه يافت و رو به افزايش نهاد.(116)
در پارهاى از روايات آمده كه نسل بشر از اين تاريخ به بعد از سه پسر نوح (سام، حام و يافث) باقى ماند و گسترش يافت.
از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود: حضرت نوح عليهالسلام بعد از فرود آمدن از كشتى، پنجاه سال(117) عمر كرد و در اواخر عمر، جبرئيل بر او نازل شد و گفت: اى نوح! نبوت خود را به پايان رساندى و ايام عمرت سپرى شد. اسم اكبر و ميراث علم و آثار علم نبوت را كه همراه تو است به پسرت سام واگذار كن، زيرا من زمين را بدون حجت و عالِم آگاه و مطيع كه پس از تو الگوى نجات مردم تا عصر پيامبر بعد باشد قرار نمىدهم.
سنت من اين است كه براى هر قومى، هادى و راهنمايى برگزينم تا سعادتمندان را به سوى حق هدايت كند و كامل كننده حجت براى متمردان تيره بخت باشد.
حضرت نوح عليهالسلام اين فرمان را اجرا كرد، و سام را وصى خود ساخت. همچنين فرزندان و پيروانش را به آمدن پيامبرى به نام هود عليهالسلام بشارت داد و وصيت كرد وقتى هود عليهالسلام ظهور كرد، از او پيروى كنند، نيز وصيت نمود هر سال يك بار وصيتنامه را بگشايند و بخوانند و همان روز را روز عيد خود قرار دهند. (118)
حضرت نوح عليهالسلام از پيامبرانى بود كه عمر طولانى داشت. بعضى نوشتهاند 2500 سال عمر نمود، از اين رو به او شيخ الانبياء مىگفتند. در عين حال او هرگز دل به اين دنياى فانى نبسته بود و خود را چون مسافرى مىديد، شاهد برمدعى اين كه در روزهاى آخر عمر آن پيامبر گرامى، شخصى از او پرسيد: دنيا را چگونه ديدى؟!
نوح عليهالسلام در پاسخ گفت:
كَبَيتٍ لَه بابانِ دَخَلتُ مِن احَدِهُما وَ خَرجتُ مِنَ الآخَرِ؛
((دنيا را همچون اطاقى ديدم كه داراى دو در است، از يكى وارد شدم و از ديگرى بيرون رفتم.(119)
امام صادق عليهالسلام فرمود: هنگامى كه عزرائيل نزد نوح عليهالسلام براى قبض روح آمد، نوح در برابر تابش آفتاب بود، عزرائيل سلام كرد، نوح عليهالسلام جواب سلام او را داد و پرسيد:
براى چه به اين جا آمدهاى؟
عزرائيل گفت: آمدهام روح تو را قبض كنم.
نوح عليهالسلام فرمود: اجازه بده از آفتاب به سايه بروم.
عزرائيل اجازه داد و نوح عليهالسلام به سايه رفت، سپس نوح (اين سخن عبرتآميز را به عزرائيل) گفت:
اى فرشته مرگ! آنچه در دنيا زندگى نمودم، (به قدرى زود گذشت كه) همانند آمدن من از آفتاب به سايه بود، اكنون مأموريت خود را در مورد قبض روح من انجام بده.
عزرائيل نيز روح او را قبض نمود.(120)
پايان داستانهاى زندگى نوح عليهالسلام
يكى از پيامبرانى كه نام او در قرآن (ده بار) آمده، و يك سوره به نام او ناميده شده، حضرت هود عليهالسلام است. سلسله نسب او را چنين ذكر نمودهاند:
هود بن عبدالله بن رباح بن خلود بن عاد بن عوص بن ارم بن سم بن نوح. بنابراين نسب او با هفت واسطه به حضرت نوح عليهالسلام مىرسد.
حضرت نوح عليهالسلام هنگام رحلت، به پيروان خود چنين بشارت داد: بعد از من غيبت طولانى رخ مىدهد. در طول اين مدت طاغوتهايى بر مردم حكومت مىكنند و بر آنها ستم مىنمايند، سرانجام خداوند آنها را به وسيله قائم بعد از من كه نامش هود عليهالسلام است، نجات مىدهد. هود عليهالسلام رادمردى باوقار، صبور و خويشتندار است.
در ظاهر و باطن به من شباهت دارد و به زودى خداوند هنگام ظهور هود عليهالسلام، دشمنان شما را با طوفان شديد به هلاكت مىرساند.
بعد از رحلت حضرت نوح عليهالسلام، مؤمنان و پيروان او همواره در انتظار حضرت هود عليهالسلام به سر مىبردند، تا اين كه به اذن خدا ظاهر شد و سرانجام دشمنان لجوج حق بر اثر طوفان كوبنده و شديد، به هلاكت رسيدند.(121)
از اين رو به او هود گفته شد، كه از ضلالت قومش هدايت يافته بود و از سوى خدا براى هدايت قوم گمراهش برانگيخته شده بود.
هود عليهالسلام در قيافه و قامت همشكل حضرت آدم عليهالسلام بود.سر وصورتى پر مو و چهرهاى زيبا داشت.(122)
هود عليهالسلام دومين پيامبرى است كه در برابر بت و بتپرستى قيام و مبارزه كرد، كه اولى آنها حضرت نوح عليهالسلام بود.(123)
با اين توضيح و با الهام از قرآن، نظر شما را با فرازهايى از زندگى حضرت هود عليهالسلام و قومش كه به قوم عاد معروف بودند جلب مىكنيم:
حدود 700 سال قبل از ميلاد حضرت مسيح عليهالسلام در سرزمين احقاف (بين يمن و عمان، در جنوب عربستان) قومى زندگى مىكردند كه به آنها قوم عاد مىگفتند. زيرا جدشان شخصى به نام عاد بن عوص بود و حضرت هود عليهالسلام نيز از همين قوم بود و عاد بن عوص، جد سوم او به شمار مىآمد.(124)
قوم عاد افرادى تنومند، بلندقامت و نيرومند بودند، از اين رو به عنوان جنگاورانى برگزيده به حساب مىآمدند. از نظر تمدن نيز نسبت به قبايل ديگر تا حدود زيادى پيشرفتهتر بودند و شهرهاى آباد، زمينهاى خرّم و سرسبز و باغهاى پرطراوت داشتند.(125)
اين قوم در ناز و نعمت به سر مىبردند و همچون شيوه بيشتر سرمايه داران و مرفهين بى درد، مست غرور و غفلت بودند. از قدرتشان براى ظلم و ستم و استعمار و استثمار ديگران سوءاستفاده مىكردند و از طاغوتها و مستكبران عنود و سركش پيروى مىنمودند و در ميان انواع خرافات و بتپرستى و گناهان غوطهور بودند.
طغيان، بىبند و بارى، عيش و نوش و شهوت پرستى، جهل و گمراهى، لجاجت و يكدندگى در سراپاى وجودشان ديده مىشد و هرگز حاضر نبودند كه از روش خود دست بكشند و در برابر حق تسليم گردند.(126)
حضرت هود عليهالسلام در ميان قوم، دعوت خود را چنين آغاز كرد:
اى قوم من! خدا را پرستش كنيد، چرا كه هيچ معبودى براى شما جز خداى يكتا نيست، شما در اعتقادى كه به بتها داريد در اشتباهيد، و نسبت دروغ به خدا مىدهيد.