![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
2 - يا فرزندان خود را به دست خود كشته و شمشيرها را برداريم و از جان خود دست بشوييم و از قلعهها بيرون رويم و با لشكر اسلام جنگ كنيم تا آخرين نفر كشته شويم.
3 - روز شنبه، مسلمين مىدانند كه ما جنگ نمىكنيم، در اين روز مسلمين را غافلگير كرده و با آنها بجنگيم.
بنى قريظه پيشنهاد رئيسشان را رد كرده و گفتند: خوب است براى پيامبر اسلام پيغام بفرستيم تا ابولبابة بن عبدالمنذر(855) را به سوى ما بفرستد، تا با او در اين باره مشورت كنيم. (ابولبابه دوست سابق آنها بود) پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ اين پيشنهاد ابولبابه را نزد آنها فرستاد، آنها وقتى كه ابولبابه را ديدند، گريه و زارى كردند و با او به مشورت پرداختند و گفتند: چه صلاح مىدانى؟ آيا هر چه محمد حكم كرد بپذيريم؟ ابولبابه به زبان گفت: آرى، ولى با دست به گلويش اشاره كرد يعنى اگر حكم پيامبر را بپذيريد، حكم او اين است كه شما را خواهد كشت.
سرانجام بنىقريظه اعلام كردند كه فرمان رسول خدا را درباره خود مىپذيرند.
آنها چون با قبيله اوس، رابطه دوستى داشتند، قبيله اوس نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمده از آنها شفاعت كردند؛ كار به اين جا رسيد كه هم پيامبر و هم يهوديان بنىقريظه قبول كردند تا سعد بن معاذ كه از قبيله اوس بود درباره آنها حكم كند.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سعد بن معاذ را با اين كه زخمى و مجروح بود احضار كرد؛ وقتى كه سعد حاضر شد آن حضرت مطلب را با او در ميان گذاشت و فرمود: براى سعد پيشامدى شده كه در راه خدا از سرزنش هيچ سرزنشكنندهاى نخواهد ترسيد.
وقتى كه حكميت به سعد واگذار شد، حكم كرد كه همه مردان بنى قريظه كشته شوند و زنان و فرزندانشان اسير گردند، و اموالشان گرفته شود.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حكم سعد را درباره آنها اجرا كرد تا آخرين افرادشان كه 600 يا 700 نفر و به قول بعضى بيشتر بودند جز عده كمى كه قبلا ايمان آورده بودند كشته شدند؛ تنها يك نفر از مردان آنها به نام عمرو بن سعدى آن هم در جريان عهد شكنى دخالت نداشت، پا به فرار گذاشت، و از زنان هم همه اسير شدند جز يك زن كه سنگ آسيا به سر خلاد بن سويد كوبيده بود و او را به قتل رسانده بود كه در نتيجه آن زن را به حكم قصاص كشتند و به اين ترتيب يهوديان از ميان رفتند. فقط يهود خيبر باقى مانده بودند، كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پس از نابود كردن يهود بنى قريظه، با تشكيل سپاهى روانه خيبر شد و پس از چند روز محاصره قلعههاى خيبر، على عليهالسلام پرچم را به دست گرفت و با عدهاى روانه قلعههاى خيبر شد، در قلعه را از جا كند و مرحب را كه از سركردگان يهود بود به قتل رساند، و قلعهها را يكى پس از ديگرى به تصرف اسلام در آورد.
آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بقيه يهوديانى را كه در مدينه و اطراف مدينه بودند بيرون كرد.(856)
چنان كه گفتيم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم داورى در مورد برخورد با يهوديان را به سعد بن معاذ واگذار كرد، سعد بن معاذ حكم كرد كه بايد همه يهوديان بنى قريظه اعدام گردند، اين داورى، يك راز نظامى بود، كه بنابود قبل از اجرا، فاش نشود، ولى يكى از مسلمانان به نام ابولبابه بن عبدالمنذر، اين راز را با اشاره فاش كرد، و به اسرار نظامى سپاه اسلام خيانت كرد.
توضيح اين كه: يهود بنى قريظه حكميت سعد را نپذيرفت، و به خاطر سابقه آشنايى با ابولبابه، براى پيامبر پيام دادند كه ابولبابه را براى مشورت نزد آنها بفرستد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ابولبابه را براى مشورت، نزد آنها فرستاد، آنها اطراف ابولبابه را (كه سابقه دوستى با آنها داشت) گرفتند، و اظهار عجز و بى تابى كردند، و از جمله به او گفتند: آيا ما به حكميت سعد بن معاذ راضى شويم؟
ابولبابه گفت: مانعى ندارد، ولى با دست اشاره به گردن كرد، يعنى تسليم شدن به حكم سعد همان و گردن زدن همان!
به اين ترتيب ابولبابه يكى از رازهاى نظامى سپاه اسلام را - آن هم با اشاره - فاش كرد، و همين افشاى راز او را به عنوان خائن به خدا و رسول معرفى نمود، و آيات 27 و 28 سوره انفال در سرزنش او نازل شد.
ابولبابه، هماندم توبه كرد، و از شدت شرم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نرفت، و يك راست به مسجد رفت و خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست و سوگند ياد كرد كه خود را از ستون رها نكند، تا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را آزاد سازد. يا در همان جا بميرد، او مدت ده تا پانزده روز به مناجات و راز و نياز پرداخت و از درگاه خدا خواست تا توبهاش را بپذيرد، سرانجام آيه 102 سوره توبه نازل شد و قبول شدن توبه او، به او اعلام گرديد. او براى جبران گناه فاش نمودن، يكى از رازهاى نظامى، يك سوم اموالش را صدقه داد، و از اين كه به چنين گناهى مبتلا شده، سخت پريشان و شرمنده و پشيمان بود. او پس از توبه مىگفت: سوگند به خدا قدم از قدم بر نداشتم مگر اين كه فهميدم كه به خدا و رسولش خيانت كردهام. آيهاى كه در پذيرش توبه نازل شد چنين بود:
وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُواْ بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُواْ عَمَلاً صَالِحًا وَ آخَرَ سَيِّئًا عَسَى اللّهُ أَن يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ؛
و گروهى ديگر، به گناهان خود اعتراف كردند و كار خوب و بد را به هم آميختند، اميد مىرود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد، به يقين، خداوند آمرزنده و مهربان است.
آنان غرق در اسلحه شده بودند و كاملاً آمادگى خود را براى جنگ با مسلمانان اعلام داشتند، غرور و خودكامگى سراسر وجود فرزندان مصطلق را گرفته بود و با نعرههاى تند و خشن بر ضد حكومت اسلامى شعار مىدادند.
مسلمانان جنگاور و رشيد به فرماندهى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به عزم سركوبى اين دودمان مغرور تا كنار نهر آبى كه از آنِ فرزندان مصطلق بود رفته و در همان مكان، آتش جنگ در گرفت، ولى طولى نكشيد كه اين آتش، گروه بسيارى از سپاه دشمن را به كام خود برد و پس از خاموشى، شكست دشمن و پيروزى مسلمانان بر همه آشكار گشت، و اين واقعه در سال ششم هجرت رخ داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با سپاه اسلام با پيروزى كامل به سوى مدينه مراجعت كردند، در راه به چاه آبى رسيدند. جهجاه نوكر عمر و محافظ مركب او از مهاجران(857) بود براى پيشدستى در گرفتن آب با سنان كه از انصار(858) بود، برخورد خشم كردند.
همين برخورد باعث نزاع آن دو نفر شد، به طورى كه جهجاه مهاجران را به حمايت از خود دعوت كرد و فرياد بر آورد: اى گروه مهاجران مرا كمك كنيد!
از سوى ديگر، سنان فرياد زد: اى گروه انصار به فرياد من برسيد. شخصى از مهاجران به نام جمال كه مردى فقير بود به حمايت از جهجاه برخاست و او را يارى كرد.
عبدالله فرزند ابى كه از منافقان سرسخت اهل مدينه بود و در موارد حساس دشمنى خود را به اسلام ظاهر مىكرد، با خشونت و تندى به جعال گفت: تو مرد بى شرم و متجاوزى هستى! جعال نيز پاسخ او را با خشونت داد، عبدالله ناراحت شد، و اين گفتار جسورانه را به زبان آورد:
اينها عجب مردمى هستند، از راه دور آمدهاند و در وطن ما بر ما چيره شدهاند. آرى، چنين مىگويند: اگر سگ خود را چاق كردى تو را مىخورد ولى آگاه باشيد! وقتى كه به مدينه رفتيم، آن كه عزيزتر است ذليل را بيرون مىكند.
سپس به دودمان خود رو كرد و گفت:
تقصير شما است كه اين مردم را در وطن خود جاى داده و ثروت خود را بر آنها حلال كرديد، به خدا سوگند اگر زيادى طعام خود را به جعال و امثال او نمىداديد كار به اين جا نمىكشيد كه امروز چنين بر شما سوار شوند. آنان را بيرون كنيد تا به ديار خود برگردند و به دودمان و اربابهاى خود بپيوندند.
قيافه حق به جانب عبدالله جلوه حق مآبانه او را در صف مسلمانان قرار داده بود ولى اين گفتار، كه از كاسه نفاق و بى ايمانى آب مىخورد، به طور ناخودآگاه او را از صف مسلمانان با ايمان بيرون كرد و دادگاه اسلامى او را به عنوان منافق و آشوبگر معرفى نموده و با سرعت تمام جلو او را گرفت. اينك بقيه ماجرا را بخوانيد:
سخنان جسارتآميز عبدالله، زيد فرزند ارقَم را كه در آن هنگام جوانى نورس بود سخت ناراحت كرد، به عنوان دفاع از حريم اسلام عزيز، به عبدالله رو كرد و گفت:
سوگند به خدا، ذليل و خوار تو هستى، محمد صلى الله عليه و آله و سلم عزيز خدا و محبوب همه مسلمانان است، پس از اين گفتار، هرگز تو را به دوستى نمىگيرم.
عبدالله از گفتار آتشين غلام جوانى بسان زيد در خشم فرو رفت و گفت: ساكت باش و اين طور با من سخن مگو!
زيد به خاطر حفظ حوزه اسلام و طرد ناپاكان منافقى چون عبدالله، صلاح ديد كه سخنان وى را به رسول خدا گزارش دهد، وظيفهشناسى و احساس مسؤوليت، او را پس از پايان جنگ به حضور پيامبر آورد، و با كمال صراحت به پيامبر عرض كرد:
عبدالله فرزند ابى در راه كنار آبى چنين و چنان گفت و شما را ذليل و خود را عزيز معرفى كرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه با سپاهيان به سوى مدينه رهسپار مىشدند عبالله ره به حضور پذيرفت و با گفتار صريح و جدى به او فرمود:
به من خبر دادهاند كه حرفهاى بى اساس و نادرستى زدهاى! اين كجروىها و گفتار بى پايه چيست؟!
عبدالله با قيافه حق به جانب به پيامبر رو كرد و گفت:
سوگند به آن كسى كه قرآن را بر تو نازل كرد، من چنين سخنانى نگفتم و زيد به دروغ اين گزارشها را داده است.
اطرافيان عبدالله از وى دفاع كردند و به تهمت او سرپوش گذاشته و گفتند: رسول خدا هرگز حرف سرور و بزرگ ما عبدالله را به خاطر گفته غلام جوانى رد نمىكند! شايد زيد اين طور خيال كرده، بلكه سخن او را پندارى بيش نيست.
عبدالله در ظاهر معذور و بى گناه معرفى شد ولى به همين مناسبت زيد دروغگو و تهمتزننده قلمداد گشت و انصار از هر سوى او را سرزنش مىكردند، هنگامى كه زيد به مدينه آمد، بسيار دماغ سوخته و گرفته و پژمرده به نظر مىرسيد، به طورى كه به خانه خود رفت و در را به روى خود بست و در انتظار رفع اين تهمت وقيحانه به سر برد.
فرزند عبدالله كه جوانى نيرومند و غيور بود، با شنيدن اين سر و صداها و گفتار نفاقآميز پدر، به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شرفياب شد و چنين به عرض رساند:
اى رسول خدا! شنيدهام مىخواهى دستور قتل پدرم را صادر كنى اگر ناگزير از اين دستور هستى به خود من اجازه بده تا او را بكشم و سرش را براى تو بياورم. زيرا خزرجيان مىدانند من نسبت به پدر و مادر خيلى خوشرفتار هستم، از آن مىترسم كه اگر ديگرى او را بكشد نتوانم قاتل پدر را بنگرم، در نتيجه ممكن است مؤمنى را عوض كافرى به قتل رسانده و مستحق دوزخ گردم.
پيامبر در پاسخ فرمود: نه، هرگز چنين نكن، تا وقتى كه پدرت با ما هست، با او نيكو رفتار كن.
با اين كه رسول خدا اين سفارش را به فرزند عبدالله كرد، او جلو دروازه آمده وقتيكه پدرش را ديد به سوى مدينه مىآيد، جلو او را گرفت و گفت: تا پيامبر اجازه ندهد، نمىگذارم وارد مدينه شوى، تا بدانى كه ذليل تو هستى و پيامبر عزيز است.
عبدالله براى رسول خدا پيام فرستاد و از وضع خود، آن حضرت را با خبر ساخت، حضرت براى فرزند او پيام داد كه از پدرت جلوگيرى نكن، او هم گفت: اينك كه پيامبر امر فرموده وارد شو!
زيد كه به خاطر حفظ حوزه اسلام و معرفى دشمنان آشوبگر و خائن، گفتار عبدالله را به پيامبر رسانده بود، اينك خانهنشين گشت و او را به عنوان دروغگو لقب دادهاند، شرم و خجلت او را افسرده كرده و همواره به خدا عرض مىكند: من از پيامبرت دفاع كردم تو هم از من دفاع كن!
خداوند به زيد لطف فرمود، پس از چند روز سوره مباركه منافقون در تكذيب عبدالله و تصديق زيد از طرف خداوند نازل شد و به اين ترتيب زيد راستگو و بى تقصير معرفى گرديد.(859)
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خانه زيد رفت و او را از خانهنشينى بيرون آورد و نزول آيات را خاطرنشان ساخت و فرمود:
اى زيد! زبانت راست گفته و گوشَت درست شنيده، خدا تو را تصديق كرده است.
نفاق و خيانت و رسوايى عبدالله ظاهر شد، درست به عكس گفتارش، وقتى كه به مدينه آمد با بيچارگى و ذلت، چندصباحى زندگى كرد، ولى ديرى نپاييد كه با كفر و نفاق از اين جهان رخت بر بست و مارك ذلت خود را در صفحات تاريخ نصب نمود(860) و براى هميشه اين درس را به جهانيان آموخت كه: به هيچ عنوانى گر چه زير ماسك ظاهرى آراسته و قيافه حق به جانب باشد نمىتوان با حق جنگيد، اين طبيعت و سرنوشت است كه مردم تباهكار و كج رو را در همان راه تباهى و كج، به سرانجام ذلت بار مىكشاند، و اين انتقام را خداى طبيعت در دل طبيعت خود قرار داده است.
كوشش و كمك مالى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى اصلاح زن و شوهر
خوله و اوس، زن و شوهر مسلمانى بودند كه در مدينه زندگى مىكردند. روزى اوس به همسرش اشتياق پيدا كرد، نزد او رفت تا با او همبستر شود، با اين كه بر زن لازم است به شوهر خود، پاسخ مثبت دهد، او تمكين نكرد. اوس خشمگين شد و به فكر طلاق همسرش افتاد و به رسم جاهليت گفت: انتَ عَلىَّ كَظَهرِ اُمِّى؛ تو بر من مانند پشت مادر منى.(861)
سپس پشيمان شد و به همسرش گفت: گمانم تو بر من حرام شدهاى؟
خوله از شنيدن اين سخن ناراحت شد و گفت: برو از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بپرس، شوهر اظهار شرم كرد، خوله گفت: پس به من اجازه بده از پيامبر بپرسم. اوس اجازه داد خوله به حضور رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شرفياب شد و ماجرا را به عرض رسانيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تو بر او حرام شدهاى؟
زن اظهار ناراحتى كرده و گفت: به خدايى كه قرآن را بر تو نازل كرده سوگند شوهرم ذكرى از طلاق نكرد، او پدر فرزندانم است و از همه بيشتر او را دوست دارم، در اين باره راه اگر راه حلى هست بفرما.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تو به شوهرت حرام شدهاى و فعلا دستورى در مورد حل مشكل تو ندارم.
خوله مكرر به رسول اكرم رجوع كرد و اظهار ناراحتى مىنمود و مىگفت شِكوه بيچارگى و نياز و ناراحتيم را به سوى خدا مىبرم. خداوندا! نجات مرا بر زبان پيامبرت بيندازد.
مدتى از اين ماجرا گذشت تا پيك وحى بر پيامبر نازل گرديد و آيات اول تا چهارم سوره مجادله را در اين مورد نازل كرد، كه خلاصهاش اين است شوهر بايد به عنوان كفاره يك بنده آزاد كند، يا شصت روز روزه بگيرد، و يا شصت مسكين طعام بدهد، و سپس به همسرش رجوع نمايد.
در اين ماجرا، هم زن مقصر بود و هم شوهرش، زن از آن نظر كه تمكين نكرد و باعث آن ناراحتى و گرفتارى گرديد، و شوهر از اين جهت كه شتابزدگى كرد و زود از كوره در رفت، و در نتيجه گرفتار گرديد، و اين سختى و دشوارى را خودشان به وجود آوردند.
اين داستان در حقيقت اين درس را به همسران مىآموزد كه با همديگر مهربان باشند و در حفظ همديگر بكوشند، و براى خود ايجاد مشكل نكنند.
اوس نزد پيامبر آمد و گفت: من توان هيچيك از اين سه كفاره را ندارم. پيامبر سومين كفاره (اطعام 60 مسكين) را براى او برگزيد و 15 من طعام تهيه كرد و به او داد.
اوس با آن 15 من، خوراك يك دفعه شصت مسكين را فراهم نمود، و در اختيار آنها گذارد، و به زندگى خود بازگشت.(862)
به اين ترتيب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى اصلاح زن و شوهر، دخالت نموده و آنها را با راهنمايى فكرى، و كمك مالى به زندگى خوش گذشته خود باز گردانيد.
در زمان جاهليت، سنتهاى غلطى وجود داشت كه در رگ و پوست وجود مردم جاهليت، ريشه دوانيده بود. يكى از آن سنتهاى غلط اين بود كه ازدواج شخصى كه سابقه غلامى داشت، با زنى آزاد از خاندان سرشناس و معروف را، هرگز روا نمىدانستند، و همچنين ازدواج مرد شريف از خاندان معروف را با همسر طلاق داده شده آن كه برده يا سابقه بردگى دارد را روا نمىدانستند. يا ازدواج انسان را با همسر مطلق پسر خواندهاش جايز نمىشمردند.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم براى ريشه كن كردن چنين سنتهاى غلط، و اجراى دستور اسلام كه ميزان از همتايى، دين و كمال است، نه حسب و نسب، عملا وارد صحنه شد.
زيد بن حارثه، غلام و پسر خوانده پيامبر بود، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را آزاد كرد، و زينب دختر عمهاش(863) را همسر او گردانيد.
پس از مدتى در اثر ناسازگارى، زيد او را طلاق داد، آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با آن مقام و عظمت، با زينب كه همسر طلاق داده شده پسر خوانده و غلام آزادشدهاش بود، ازدواج كرد(864) كه در قرآن، در آيات 36 تا 38 سوره احزاب به اين مطلب اشاره شده است.(865)