previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با نزول دو آيه فوق، دعوت خود را آشكار نمود. كنار اجتماع مشركين آمد و روى سنگى ايستاد و فرمود:

اى گروه عرب! شما را به گواهى به يكتايى و بى‏همتايى خدا، و رسالت خودم دعوت مى‏كنم، و شما را از شبيه‏سازى براى خدا و پرستش تنها نهى مى‏كنم، دعوت مرا اجابت كنيد تا سرور و آقاى تمام مردم جهان شويد، و در بهشت نيز آقا و سرور مردم گرديد.

مشركان گفتند: محمد ديوانه شده سپس نزد ابوطالب اجتماع كرده و به او گفتند:

اى ابوطالب! برادرزاده‏ات، ما را بى‏خرد مى‏خواند، و از خدايان ما بدگويى مى‏كند، جوانان ما را به تباهى كشانده و در ميان ما تفرقه افكنده است، اگر فقر و نادارى او را بر اين كار واداشته، براى او اموال بسيار جمع مى‏كنيم تا از همه ما ثروتمندتر گردد، و هر دخترى را كه از قريش خواست، همسر او مى‏كنيم.

ابوطالب ماجرا را به پيامبر عرض كرد.

پيامبر فرمود: من از جانب خدا مأمور هستم و نمى‏توانم از فرمان خدا سرپيچى كنم.

ابوطالب سخن پيامبر را به مشركان گزارش داد، مشركان به ابوطالب گفتند: تو سرور بزرگان ما هستى، محمد را در اختيار ما بگذار تا او را بكشيم. آن گاه تو بر ما حكومت كن.

ابوطالب پيشنهاد آن‏ها را قاطعانه رد كرد و اشعارى در اين مورد خواند كه يكى از آن اشعار، اين است:

وَ تَنصُرُهُ حتّى نُضرّعَ حَولَهُ وَ نَذهَلُ عَن اَبنائِنا وَ الحَلائِلِ

و ما محمد را تا سر حد كشته شدن در محورش يارى مى‏كنيم، و در اين راه از بستگان و فرزندانمان چشم مى‏پوشيم.(820)

به اين ترتيب همانگونه كه خداوند در دو آيه مذكور (94 و 95 حجر) وعده داده بود، با امدادهاى غيبى خود، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را يارى كرد، و او را از گزند بدخواهان و استهزاءكنندگان حفظ نمود.

كارشكنى شديد ابولهب و دفاع قهرمانانه ابوطالب‏

سالهاى آغاز آشكار شدن بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بود. مردم در بازارچه ذى المجاز، سرگرم خريد و فروش بودند، ناگاه محمد را ديدند كه روپوش سرخى بر دوش افكنده و با صداى بلند مى‏گويد:

اَيُّها النَّاس قُولُوا لا اءِلهَ اءِلَّا الّله تُفلِحُوا؛

اى مردم! بگوييد معبودى جز خداى يكتا نيست تا رستگار شويد.

در همان لحظه ديدند، ابولهب (عموى پيامبر) پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حركت مى‏كند، و به سوى آن حضرت سنگ مى‏پراند، به طورى كه بر اثر سنگ‏اندازى او، پاى مبارك پيامبر پر از خون شده بود، گوش كردند، شنيدند ابولهب فرياد مى‏زد:

يَا اَيُّها النَّاس لا تُطِيعُوُ فانَّهُ كُذابُ؛

اى مردم! از سخن محمد پيروى نكنيد، زيرا او بسيار دروغگو است.(821)

روز ديگرى در همان بازار، مردم سرگرم خريد و فروش شدند، ناگاه ديدند محمد صلى الله عليه و آله و سلم ايستاده و مردم را به سوى خداى يكتا دعوت مى‏كند و از بت‏پرستى، بر حذر مى‏دارد.

در اين هنگام ديدند عباس (يكى از عموهاى آن حضرت) نزد محمد صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت: گواهى مى‏دهم كه تو دروغگو هستى.

سپس عباس نزد برادرش ابولهب رفت، و سخن پيامبر را به او گزارش داد، در اين وقت، عباس و ابولهب هر دو نزديك پيامبر آمدند، و فرياد زدند:

اى مردم! اين شخص - برادرزاده ما - دروغگو است، مبادا فريفته گفتار او شويد و از دين خود دست برداريد.(822)

در اين وقت ابوطالب (پدر على عليه‏السلام) نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و او را در آغوش محبت خود گرفت، و سپس نزد ابولهب و عباس رفت و گفت: شما از جان پيامبر چه مى‏خواهيد، سوگند به خدا او راستگو است. آن گاه اين دو شعر را در تاييد و حمايت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، خطاب به آن حضرت خواند:

انت الامينُ اللهِ لا كَذِبُ و الصادِقُ القَولِ لا لَهو و لا لَعِب
انت الرسُول رّسول اللهِ تَعلَمُهُ عليكَ تنزِلُ مِن ذِى العزَّةِ الكُتُبُ

تو امين هستى، و به راستى امين خدا مى‏باشى، و تو راستگو هستى، و در گفتارت، سخن بى اساس و بيهوده نيست.

تو رسول خدا هستى، و ما تو را به عنوان فرستاده خدا مى‏شناسيم، و معتقديم كه از جانب خداوند، آيات قرآن بر تو نازل مى‏گردد.(823)

دعوت خويشان نزديك، به اسلام‏

از آن جا كه اگر خويشان و نزديكان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دعوت او را مى‏پذيرفتند، هم زبان اعتراض دشمنان بسته مى‏شد (مثلاً نمى‏گفتند اول برو اهل و عيال و عموهاى خود را اصلاح كن بعد به سراغ ما بيا) و هم آن‏ها پشتوانه داخلى و نزديك خوبى براى پيامبر مى‏شدند، از طرف خداوند به پيامبر فرمان داده شد كه:

وَ اَنذِر عَشِيرَتِكَ الاَقرَبِينَ؛

خويشان نزديك خود را انذار و دعوت كن.(824)

در اين كه آيا اين فرمان در آن سه سال اول قبل از دعوت عمومى بوده، يا بعد از سه سال اول، از قرائن تاريخى استفاده مى‏شود، كه اين دعوت مربوط به آن سه سال اول است. بعضى گويند اين دعوت در سال دوم بعثت صورت گرفته است.

چگونگى تشكيل جلسه و چگونگى دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از خويشان، مختلف نقل شده، در اين جا به ذكر يك نمونه آن كه بيشتر همين را ذكر كرده‏اند مى‏پردازيم:

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه‏السلام دستور داد مقدارى غذا و مقدارى شير تهيه كند(825) آن گاه چهل نفر (به نقل بعضى چهل و پنج نفر) از سران بنى‏هاشم را دعوت نمود، وقتى كه آن‏ها حاضر شدند از غذا خوردند ابولهب (يكى از عموهاى پيامبر) فهميد كه مجلس براى دعوت به رسالت پيامبر تشكيل شده (طبق نقل بعضى از مورخين) دو بار مجلس را به هم زد، تا بار سوم، هنوز مجلس به هم نخورده بود، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آن‏ها رو كرد و فرمود:

اى فرزندان عبدالمطلب! من از جانب خدا به سوى شما، مژده دهنده و ترساننده، فرستاده شده‏ام. به من ايمان بياوريد و مرا يارى كنيد تا هدايت شويد.

سپس فرمود: هيچكس مانند من براى خويشان خود چنين ارمغانى نياورده، من خير و سعادت دنيا و آخرت را براى شما آورده‏ام. آيا كسى هست كه با من برادرى كند و از دين من پشتيبانى نمايد تا خليفه و وصى من گردد و در بهشت نيز با من باشد؟

سكوت مجلس را فرا گرفت، دعوت‏شدگان در فكر فرو رفتند، ناگهان على عليه‏السلام (كه حدود سيزده سال داشت) برخاست و گفت:

اى رسول خدا! من تو را يارى مى‏كنم. رسول خدا به او فرمود: بنشين.

بار دوم گفتار خود را تكرار كرد، باز على عليه‏السلام برخاست و گفت: من تو را يارى مى‏كنم. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بنشين. براى بار سوم حاضران را دعوت كرد، هيچيك از حاضران به دعوت پيامبر پاسخ ندادند، جز على عليه‏السلام كه براى بار سوم نيز برخاست و گفت: من تو را يارى مى‏كنم. در اين هنگام پيامبر فرمود:

اءنّ هذَا اَخِى وَ وصيى وَ خَلِيفَتى عَلَيكُم فاسمَعُوا لَهُ و اَطِيعُوهُ؛

اين - اشاره به على عليه‏السلام - برادر و وصى و جانشين من بر شما است، سخنان او را گوش دهيد، و از او اطاعت كنيد.

حاضران از مجلس برخاستند، در حالى كه هر كسى سخنى در رد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏گفت، ابولهب در ميان جمع تحريك شده به طور استهزاءآميز به ابوطالب رو كرد و گفت:

محمد، پسرت على را بزرگ تو قرار داد و دستور داد از او پيروى كنى.(826)

معراج پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم‏

يكى از حوادثى كه قرآن در آغاز سوره اسراء و سوره نجم از آن سخن به ميان آورده، معراج پيامبر است.

معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از دو قسمت تشكيل مى‏شد: 1 - از مكه به بيت المقدس. 2 - از بيت المقدس به سوى آسمان‏ها و ملأ اعلى.

در اين كه عروج پيامبر از كجاى مكه شروع شد، اختلاف است. بعضى گفته‏اند: از خانه خديجه عليهاالسلام، بعضى روايت كرده‏اند از خانه ام‏هانى خواهر على عليه‏السلام، و بعضى گويند: از شِعب ابى طالب در كنار كعبه، (دامنه و پشت كوه ابوقبيس)، و به ذگفته ذبعضى ديگر كه با ظاهر آيه يك سوره اسراء تطبيق مى‏كند، آن حضرت از خود مسجد الحرام در كنار كعبه به معراج رفت.

نيز در اين كه در چه زمان اين سفر عظيم آسمانى انجام شد، در روايات به اختلاف نقل شده است مطابق بعضى از روايات در سال سوم بود، و در بعضى از روايات آمده، معراج در شب شنبه 17 ماه رمضان بعد از نماز عشا، شش ماه قبل از هجرت بود و طبق روايت ديگر در شب 21 ماه رمضان رخ داد. و يا در شب 26 ماه رجب، و يا يكى از شب‏هاى ماه ربيع الاول سال دهم بعثت به وقوع پيوست.(827)

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن قدر به مقام قرب خدا نزديك شد كه قرآن در آيه 9 سوره نجم مى‏فرمايد:

فَكانَ قابَ قَوسَينِ اَو اَدنى‏؛

فاصله پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با مقام مخصوص قرب خدا، به اندازه دو كمان (يا به اندازه نصف كمان، يا به اندازه دو ذراع كه هر ذراع از آرنج تا سر انگشتان است، يعنى به اندازه تقريبا يك متر) يا كمتر بود.

آرى، اگر بشر بر اثر پيشرفت‏هاى عجيب صنعتى و تكنيكى هر چه بالا رود، حتى اگر روزى بيايد كه از منظومه شمسى بگذرد، باز يك ميليونم طول سفر پيامبر را نپيموده است، بنابراين نمى‏تواند به دليل ترقيات كوچك در برابر معراج پيامبر، ادعاى بى نيازى از اسلام چهارده قرن قبل نمايد.

و اين افتخار بزرگى است كه هيچ پيغمبر و فرشته به آن دست نيافت، جز پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم كه امام سجاد عليه‏السلام در فرازى از خطبه خود، در مجلس يزيد، به اين امتياز عظيم افتخار كرده و فرمود:

انا ابن من اسرى به الى المسجد الاقصى انا ابن من بلغ به الى سدرة المنتهى انا ابن من دنى فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى؛

من فرزند آن پيامبرى هستم كه در شب معراج تا سدرة المنتهى بالا رفت، من پسر آن پيامبرى هستم كه آن قدر به مقام قرب الهى نزديك شد، كه فاصله او با آن مقام قرب، به اندازه طول دو كمان يا كمتر بود.(828)

ديدنى‏هاى پيامبر در شب معراج، بسيار است، از جمله، آن حضرت از بهشت برين و عرش الهى ديدن كرد، و سپس اخبار آن جا را گزارش داد، از جمله فرمود: در شب معراج، در بهشت قصرى آراسته به جواهرات را ديدم كه بر روى پرده درگاه آن نوشته بود:

لا اءِلهَ‏اءِلَّاالّله مُحمَّد رَسُولُ اللهِ، علىّ وَلِىُّ القَومِ؛

معبودى جز خداى يكتا و بى همتا نيست، محمد رسول خدا است، و على ولى و رهبر مردم است.(829)

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بعد از انجام نماز مغرب و به روايتى بعد از نماز عشاء، در مسجد الحرام (كنار كعبه) به معراج رفت، سپس همان شب بازگشت و نماز صبح را در مسجدالحرام خواند.

هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از سفر معراج بازگشت، ماجراى معراج خود را در مكه به قريشيان خبر داد، نادانان آن‏ها گفتند: چقدر اين خبر، دروغ است؟!

افراد فهميده آن‏ها گفتند: اى ابوالقاسم به چه دليل ما بدانيم كه راست مى‏گويى؟

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: به شترى از شما در فلان محل (بين بيت المقدس و مكه) برخوردم، كه شما آن را گم كرده بوديد، جاى او را به آنان كه به دنبالش مى‏گشتند، نشان دادم، نزد آن‏ها رفتم و مشكى از آب همراهشان بود، مقدارى از آب آن مشك را ريختم (و آشاميدم) و شما در روز سوم هنگام طلوع خورشيد كاروان خود را ملاقات خواهيد كرد. در حالى كه در پيشاپيش كاروان شما، شتر سرخى حركت مى‏كند كه شتر فلان كس است.

قريشيان روز سوم قبل از طلوع خورشيد از مكه خارج شدند تا ببينند آيا كاروان مى‏آيد و در پيشاپيش آن، شتر سرخ حركت مى‏كند؟ و از اين راه بدانند كه آيا محمد راست مى‏گويد يا نه؟

آن‏ها همه آن چه را پيامبر خبر داده بود، راست يافتند. هنگام طلوع خورشيد، كاروان فرا رسيد. در پيشاپيش كاروان شتر سرخ ديدند و كاروانيان صحبت كردند، آن‏چه آن‏ها مى‏گفتند، با گفتار قبل پيامبر تطبيق مى‏كرد، در عين حال ايمان به صداقت پيامبر نياوردند و گفتند: اين پيشگويى‏ها از سحر محمد است.(830)


previos pagenext page