previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


گفتند: ما خدا را دوست داريم، عشق به خدا ما را چنين نموده است.

عيسى عليه‏السلام دوبار فرمود: اَنتُم المُقَرَّبُونَ؛ مقربان درگاه خدا شما هستيد.(797)

عيسى عليه‏السلام و حواريون در برابر حادثه عجيب در كربلا

روزى حضرت عيسى عليه‏السلام همراه حواريون در بيابان مشغول سير و سياحت بودند. تا گذرشان به سرزمين كربلا افتاد. ناگاه در مسير راه شيرى نيرومند ديدند كه در وسط جاده قرار گرفته و جاده را بسته است.

عيسى عليه‏السلام نزد او آمد و فرمود: چرا راه را بسته‏اى؟ آيا به ما راه مى‏دهى كه از آن جا عبور كنيم؟!

شير با زبان گويا گفت: من راه را براى شما باز نكنم، مگر اين كه يزيد، قاتل حسين عليه‏السلام را لعنت كنيد.

عيسى عليه‏السلام گفت: حسين عليه‏السلام كيست؟

شير گفت: حسين عليه‏السلام سبط حضرت محمد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم و پسر على ولىّ خدا عليه‏السلام است.

عيسى عليه‏السلام گفت: قاتل او كيست؟

شير گفت: ملعون شده حيوانات وحشى و مگس و همه درندگان به خصوص در ايام عاشورا است.

عيسى عليه‏السلام دستهايش را بلند كرد و پس از لعن يزيد، او را نفرين كرد و حواريون آمين گفتند. آن گاه شير از كنار جاده كنار رفت و عيسى عليه‏السلام و همراهان از آن جا عبور كردند.(798)

بيست سال زندگى پس از مرگ‏

روزى شخصى از امام صادق عليه‏السلام پرسيد: آيا عيسى عليه‏السلام كسى را زنده كرد كه او بعد از زنده شدن، مدتى عمر كند و از خوراكى‏ها بخورد و داراى فرزند شود؟

امام صادق عليه‏السلام فرمود: آرى، حضرت عيسى عليه‏السلام برادر دينى و دوست مخلص و درست‏كردارى داشت و هر وقت عيسى عليه‏السلام از كنار منزل او عبروش مى‏افتاد، به خانه او وارد مى‏شد و از او احوالپرسى مى‏كرد.

تا اين كه عيسى عليه‏السلام مدتى مسافرت كرد و در بازگشت به ياد اين برادر دينى خود افتاد، به در خانه او رفت تا با او ملاقات كند و احوال او را بپرسد.

مادر او از منزل بيرون آمد، عيسى عليه‏السلام از او پرسيد: فلانى كجاست؟

مادر گفت: اى فرستاده خدا، فرزندم از دنيا رفت.

عيسى عليه‏السلام به مادر فرمود: آيا دوست دارى پسرت را زنده ببينى؟

مادر عرض كرد: آرى.

عيسى عليه‏السلام فرمود: وقتى فردا شد، نزد تو مى‏آيم و فرزندت را به اذن خدا زنده مى‏كنم.

فردا فرا رسيد. عيسى عليه‏السلام نزد مادر دوستش آمد و به او فرمود: بيا با هم كنار قبر پسرت برويم. مادر همراه عيسى عليه‏السلام كنار قبر آمدند، عيسى عليه‏السلام كنار قبر ايستاد و دعا كرد. قبر شكافته شد و پسر آن زن، زنده از قبر بيرون آمد، وقتى مادر او را ديد و او مادرش را ديد، با هم گريه كردند. عيسى عليه‏السلام دلش به حال اين مادر و فرزند سوخت و به آن پسر فرمود: آيا دوست دارى با مادرت در دنيا باقى بمانى؟

او عرض كرد: يعنى غذا بخورم و كسب روزى كنم و مدتى زنده بمانم؟!

عيسى عليه‏السلام فرمود: آرى، آيا مى‏خواهى بيست سال غذا بخورى و روزى كسب كنى و ازدواج نمايى و داراى فرزند شوى؟

او عرض كرد: آرى، راضى هستم.

عيسى عليه‏السلام او را به مادرش سپرد و او بيست سال زندگى كرد و داراى زن و فرزند شد.(799)

يازده نصيحت جالب از اندرزهاى عيسى عليه‏السلام‏

براى پندگيرى بيشتر از اندرزهاى دلنشين و حكمت‏آميز حضرت عيسى عليه‏السلام نظر شما را به نصيحت زير جلب مى‏كنم:

1 - مجلس درس و وعظ بود، حواريون با عشق و شور مخصوص در گرداگرد استادشان عيسى عليه‏السلام نشسته بودند و گفتار او را با جان و دل مى‏پذيرفتند. در آن جلسه درس، همه دوازده نفر از حواريون به عيسى عليه‏السلام عرض كردند: اى آموزگار راه هدايت! ما را از نصايح و پندهايت بهره‏مند ساز.

عيسى عليه‏السلام پيامبر خدا موسى عليه‏السلام به اصحابش فرمود: سوگند دروغ نخوريد، ولى من مى‏گويم سوگند - خواه دروغ و خواه راست - نخوريد.

آن‏ها عرض كردند: ما را بيشتر موعظه كن.

عيسى عليه‏السلام: موسى عليه‏السلام به اصحاب خود فرمود: زنا نكنيد، من به شما مى‏گويم حتى فكر زنا نكنيد. (سپس چنين مثال زد) اگر شخصى در اتاق نقاشى شده و زيبا، آتشى روشن كند، دود، آن اطاق نقاشى شده را دود آلود و سياه خواهد كرد. گرچه اطاق را نسوزاند، فكر زنا نيز همچون آن دودى است كه زيبايى چهره معنوى انسان را تيره و تار مى‏سازد، گر چه آن چهره را از بين نبرد.(800)

2 - يك روز حواريون (ياران خاص عيسى عليه‏السلام) از آن حضرت پرسيدند:

سخت‏ترين امور و دشوارترين چيزها چيست؟

عيسى عليه‏السلام فرمود: غضب و خشم خدا.

آن‏ها پرسيدند: چگونه از غضب الهى خود را دور سازيم؟

عيسى عليه‏السلام فرمود: نسبت به همديگر غضب نكنيد.

آن‏ها پرسيدند: علت و منشأ غضب چيست؟

عيسى عليه‏السلام فرمود: علت غضب، تكبر و خودمحورى و كوچك شمردن مردم است.(801)

3 - يكى از نصايح عيسى عليه‏السلام را شاعر معروف، ناصر خسرو با اشعار خود چنين سروده است:

چون تيغ به دست آرى مردم نتوان كشت نزديك خداوند بدى نيست فرامشت
عيسى به رهى ديد يكى كشته فتاده حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا تو كرا كشتى تا كشته شدى زار؟ يا باز كجا كشته شود آنكه تو را كشت؟
انگشت مكن رنجه به در كوفتن كس تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت

4 - روز ديگرى عيسى عليه‏السلام در بيابان و صحرا، تنها عبور مى‏كرد. از دور سر وصدايى شنيد، به سوى آن سر و صدا رفت و ديد دو نفر كشاورز بر سر زمينى با هم دعوا مى‏كنند. هر كدام ادعا دارد كه زمين مال من است. عيسى عليه‏السلام تصميم گرفت آن‏ها را صلح دهد. براى اين كه آن‏ها را آماده صلح سازد و غرور آن‏ها را كه موجب كينه و دعوا شده بشكند، آن‏ها را چنين موعظه كرد:

شما هر كدام مى‏گوييد اين زمين مال من است، ولى حقيقت اين است كه شما مال اين زمين هستيد. بعد از مدتى نه چندان دور، همين زمين قبر مى‏گردد و شما را در كام خود فرو برده و پس از پوسيدگى، شما را جزء خود مى‏نمايد. پس زمين مال شما نيست، بلكه شما مال زمين هستيد. بنابراين براى امور مادى چند روزه دنيا، كشمكش نكنيد. از مركب غرور پياده شويد و صلح كنيد.

5 - يك روز عيسى عليه‏السلام همراه حواريون در بيابانى عبور مى‏كرد، لاشه سگ مرده‏اى در آنجا افتاده بود. حواريون گفتند: بوى اين سگ چقدر زشت و تنفرآميز است!

عيسى عليه‏السلام فرمود: چه دندانهاى سفيدى دارد.(802)

به اين ترتيب عيسى عليه‏السلام به آن‏ها و ديگران آموخت كه تنها بدى‏ها را ننگريد، خوبى‏ها را نيز بنگريد و مگس صفت نباشيد.

6 - روزى عيسى عليه‏السلام در شهرى عبور مى‏كرد ديد زن و شوهرى با هم بگو و مگو و نزاع مى‏كنند. نزد آن‏ها رفت و فرمود: علت درگيرى شما چيست؟

شوهر گفت: اى پيامبر خدا! اين زن همسر من است و بانويى شايسته مى‏باشد و كار بدى نكرده، ولى دوست دارم از او جدا گردم.

عيسى عليه‏السلام فرمود: چرا، براى چه؟

شوهر: اين زن با اين كه هنوز پير نشده، صورتش چروك برداشته و فرسوده شده است.

عيسى عليه‏السلام به زن رو كرد و فرمود: اى زن! آيا دوست دارى كه چهره‏ات صاف و شاداب گردد؟

زن: آرى، البته.

عيسى عليه‏السلام: هرگاه غذا مى‏خورى تا سير نشده‏اى دست از غذا بردار، زيرا وقتى كه غذا روى غذا در معده انباشته شد، موجب دگرگونى صورت و آن را نازيبا مى‏كند.

آن زن به دستور عيسى عليه‏السلام عمل كرد و نتيجه گرفت و زيبايى خود را بازيافت و محبوب شوهرش گرديد.(803)

7 - روزى حواريون به عيسى عليه‏السلام عرض كردند: اى روح خدا! مَنِ المَخلِصُ لِلّهِ؟ مخلص درگاه خدا كيست؟

عيسى عليه‏السلام فرمود:

الَّذِى يعمَلُ لِلهُ لا يُحبُّ اَن يَحمَدَهُ اَحَد عَلى شَى‏ءٌ مِن عَمَلِ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ؛

آن كسى است كه اعمالش را براى خدا انجام دهد، دوست ندارد احدى او را به خاطر اعمالش تعريف و تمجيد نمايد.(804)

8 - حضرت عيسى عليه‏السلام از كنار خانه‏اى عبور مى‏كرد، از آن جا صداى ساز و آواز و كف زدن مى‏آمد، پرسيد: اين جا چه خبر است؟ گفتند: عروسى است، و امشب به اين خانه عروس مى‏آورند.

عيسى عليه‏السلام به نزديكان خود فرمود: امشب عروس مى‏ميرد (و شادى ين‏ها به عزا مبدل مى‏شود.)

آن شب فرا رسيد و حادثه تلخى رخ نداد، فرداى آن شب به عيسى عليه‏السلام گفتند: آن عروس زنده است.

عيسى عليه‏السلام با همراهان به در خانه او رفت، شوهر عروس از خانه بيرون آمد، عيسى عليه‏السلام به او فرمود: از همسرت بپرس امشب چه كار خيرى انجام داده است؟ او نزد همسرش رفت و همين سؤال را پرسيد، همسر گفت: فقيرى هر شب جمعه به خانه ما مى‏آمد و غذا مى‏طلبيد. ديشب آمد و غذا طلبيد، كسى جواب او را نداد، فقير گفت: برايم سخت است كه سخنم را نمى‏شنويد، اهل وعيالم امشب گرسنه مانده‏اند. من برخاستم وبا اكراه مقدارى از غذاهايى كه در خانه وجود داشت به او دادم.

عيسى عليه‏السلام كه در آن جا حاضر بود، به عروس گفت: از آن جا كه نشسته‏اى برخيز و دور شو، او برخاست و كنار رفت، ناگاه حاضران ديدند يك مار بزرگ در زير فرش او، در حالى كه دُم خود را به دندان گرفته وجود دارد.

عيسى عليه‏السلام به عروس گفت: به خاطر صدقه‏اى كه دادى، از گزند اين مار مصون ماندى. (و گرنه بنا بود اين مار تو را نيش بزند و بكشد.)(805)

9 - عيسى عليه‏السلام براى حواريون (ياران نزديكش) غذايى آماده كرد، آن‏ها آن غذا را خوردند، پس از غذا، خود حضرت عيسى عليه‏السلام برخاست و دست‏هاى آن‏ها را شست.

حواريون عرض كردند: اى روح خدا! سزاوارتر اين است كه ما اين كار را انجام دهيم. حضرت عيسى عليه‏السلام فرمود: من با شما چنين رفتار كردم تا شما نيز نسبت به شاگردان خود، چنين رفتار كنيد و آداب تواضع را رعايت نماييد.(806)


previos pagenext page