previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


خاركن را وليعهد خود نمود و به همه درباريان و رجال و برجستگان كشورش فرمان داد با دامادش بيعت كنند و از فرمانش پيروى نمايند.

شب بعد، شاه بر اثر سكته ناگهانى مرد. رجال و درباريان، داماد او (خاركن سابق) را بر تخت سلطنت نشاندند و همه امكانات كشور را در اختيارش نهادند و او شاهنشاه مقتدر كشور گرديد.

روز سوم عيسى عليه‏السلام نزد او آمد تا با او خداحافظى كند. خاركن سابق به عيسى گفت: اى حكيم! تو بر گردن من چندين حق دارى كه حتى قدرت شكر يكى از آن‏ها را ندارم تا چه رسد همه آن‏ها را، گرچه هميشه تا ابد زنده باشم. شب گذشته سؤالى به دلم راه يافت كه اگر پاسخ آن را به من بدهى، آن چه را كه در اختيار من نهاده‏اى سودى به حالم نخواهد داشت.

عيسى: آن سؤال چيست؟

خاركن: سؤالم اين است كه: اگر تو قدرت آن را دارى كه دو روزه مرا از خاركنى به پادشاهى برسانى، چرا براى خودت يك زندگى ساده بيابانگردى را برگزيده‏اى؟ و از مقام پادشاهى و رفاه و عيش و نوش دنيا روى برتافته‏اى؟

عيسى: آن كسى كه خدا را شناخته و به خانه كرامت و پاداش او آگاهى دارد، و ناپايدارى دنيا را درك نموده، به سلطنت فانى دنيا و امور ناپايدار آن دل نمى‏بندد. ما در پيشگاه الهى و در خلوتگاه ربوبى، داراى لذت‏هاى روحانى خاصى هستيم كه اين لذت‏هاى دنيا در نزد آن‏ها، بسيار ناچيز است.

آن گاه عيسى عليه‏السلام مقدارى از لذت‏هاى معنوى و درجات و نعمت‏هاى ملكوتى را براى او توضيح داد، كه آن خاركن، مطلب را به خوبى دريافت. تحولى در او ايجاد شد و با قاطعيت به عيسى عليه‏السلام رو كرد و چنين گفت:

من بر تو حجتى دارم و آن اين كه: چرا خودت به راهى كه بهتر و شايسته‏تر است رفته‏اى، ولى مرا به اين بلاى بزرگ دنيا افكنده‏اى؟

عيسى: من اين كار را كردم تا عقل و هوش تو را بيازمايم و ترك اين امور موجب پاداش براى تو و عبرت براى ديگران گردد.

خاركن همه سلطنت و تشكيلاتش را رها كرد و همان لباس خاركنى قبل را پوشيد و به دنبال عيسى عليه‏السلام به راه افتاد، تا هر كه زنده است همدم و همنشين عيسى عليه‏السلام شود.

عيسى عليه‏السلام همراه او نزد حواريون آمد و گفت: اين - مرد - گنجى است كه به گمانم در اين شهر وجود داشت، به جستجويش پرداختم، او را يافتم و با خود نزد شما آوردم.(791)

اين است گنج، نه آن گنج مادى كه شما را در اين جا زمين گير كرده است.

با چشم خوار منگر تو بر اين پابرهنگان نزد خود عزيزتر از ديده ترند
آدم بهشت را به دو گندم فروخت حقا كه اين گروه به يك جو نمى‏خرند(792)

مبلغين اعزامى عيسى عليه‏السلام در شهر انطاكيه‏

دو نفر از ناحيه حضرت عيسى عليه‏السلام مأمور تبليغات در يكى از شهرهاى روم به نام انطاكيه شدند.(793) ولى آن دو مأمور به راه صحيح تبليغى آشنا نبودند. و طولى نكشيد نه تنها احدى به آن‏ها گرايش پيدا نكرد، بلكه مردم از آنان دورى كردند و به دستور پادشاه روم، آن‏ها را دستگير كرده و در بتكده‏اى زندانى نمودند.

حضرت عيسى عليه‏السلام از نتيجه نگرفتن تبليغ آن دو نفر و زندانى شدن آن‏ها باخبر شد.

وصى خاص خود شمعون الصفا را كه مبلغى پخته و آشنايى بود، براى نجات آن دو نفر و دعوت مردم انطاكيه به راه سعادت و اجتناب از بت‏پرستى، به شهر انطاكيه اعزام كرد.(794)

او با كمال متانت و روشن‏بينى با روش جالبى وارد شهر شد و در آغاز چنين اعلام كرد:

من در اين شهر غريب هستم، تصميم گرفته‏ام خداى شاه را پرستش كنم در اين صورت من با روش شاه موافقم و با او هم مرام هستم.

همين گفتار موجب شد كه او را نزد شاه راه دادند.

شاه، فوق العاده او را تحسين كرد و از روش او خرسند شد و دستور داد كه او را با احترام خاصى در بتكده گردش دهند.

شمعون به عنوان ديدار و گردش در عبادتگاه عمومى اهل شهر، وارد بتكده شد.

هنگام گردش، آن دو نفر زندانى را ديد، آن‏ها خواستند اظهار ارادت و رفاقت كنند، او با اشاره به آن‏ها خاطرنشان كرد كه هيچگونه تظاهر به دوستى و رفاقت با من نكنيد.

شمعون حدود يك سال به بتكده آمد و شد مى‏كرد و در ظاهر از بت‏ها پرستش مى‏نمود و در ضمن اين مدت، شالوده دوستى و رفاقت خود را با شاه، پى‏ريزى كرد و بر اثر دورانديشى و روش خاص و جالب خود؛ مقام والا و احترام شايانى نزد پادشاه كسب كرد.

مدت‏ها گذشت، روزى در جلسه خصوصى به پادشاه روم چنين گفت:

من در اين مدتى كه به بتكده آمد و شد داشتم، دو نفر زندانى را مشاهده كردم. اينك با كسب اجازه مى‏خواهم بپرسم كه علت زندانى شدن آنان چيست؟

پادشاه: اين دو نفر، سفره فتنه را در اين شهر پهن كرده بودند و ادعا مى‏كردند كه خدايى جز اين بتها كه آفريدگار جهانيان هستند، وجود دارد. از اين رو براى رفع اين اخلال گرى‏ها دستور حبس آن‏ها را دادم.

شمعون: آن‏ها چگونه ادعاى خدايى غير از بت‏ها مى‏كردند؟ دليل آن‏ها چه بود؟ اگر صلاح مى‏دانيد، دستور احضار آن‏ها را بفرماييد، خيلى مايلم به مذاكرات آن‏ها گوش دهم.

پادشاه: بسيار خوب! براى اين كه شما هم از روش آن‏ها با خبر گرديد، فرمان احضار آن‏ها را مى‏دهم.

به اين ترتيب با اجازه و فرمان شاه، آن دو نفر را در مجلس حاضر كردند.

شمعون در حضور پادشاه با آن‏ها بحث و گفتگو را از اين جا شروع كرد:

عجبا! مگر در جهان غير از خدايانى كه در بتكده هستند، خداى ديگرى وجود دارد؟

زندانيان: آرى ما معتقد به خداى آسمان و زمين هستيم. خدايى كه در فصل بهار، صحراها را سرسبز و خرم مينمايد و در فصل پاييز، اين خرمى و شادابى را از آن‏ها مى‏گيرد، خدايى كه خورشيد جهانتاب و ستارگان چشمك زن را آفريده است.

مردم دل آگاه و دانشمند هيچ ادعايى را بى دليل نمى‏پذيرند و هرگز بدون رهبرى استدلال زير بار ادعا نمى‏روند، از اين رو شمعون از آن‏ها دليل خواست و چنين اظهار داشت:

اين گفتار پى در پى را كنار بگذاريد، ادعاى بى دليل چون كلوخ به سنگ زدن است. آيا شما در ادعاى خود دليلى داريد؟

زندانيان: آرى، اگر ما از خداى خود بخواهيم كور مادرزاد را بينا مى‏كند و شخص زمينگير را لباس تندرستى مى‏پوشاند.

شمعون به پادشاه گفت: دستور دهيد كورى را حاضر كنند. به دستور شاه كور مادرزادى را به مجلس آوردند، آن گاه شمعون به آن دو نفر گفت:

اگر شما در ادعاى خود راست مى‏گوييد، از خداى خود بخواهيد تا اين كور، بينا شود.

آن دو نفر بى درنگ به سجده افتادند و از خداى خود، بينايى كور را خواستند (خود شمعون در دل آمين مى‏گفت) هنوز دعا پايان نيافته بود كه چشمان آن كور باز شد و خداوند دو چشم بينا به او عنايت فرمود.

شمعون: عجيب نيست اگر شما اين كار بزرگ را كرديد، خدايان ما هم كور مادرزاد را شفا مى‏دهند. (شاه آهسته به شمعون گفت: خدايان ما هيچ نفع و ضررى نمى‏توانند به كسى برسانند. هرگز قادر به شفاى كور نيستند.) به دستور شمعون كورى را حاضر كردند. شمعون دعا كرد، كور شفا يافت. آن گاه به آن دو نفر رو كرد و گفت: حُجَّةٌ بِحُجَّةٍ؛ دليل به دليل خداى شما يك نفر كور را شفا داد، خدايان ما هم چنين كردند.

زندانيان: خدايان ما زمين‏گير را شفا مى‏دهد!

زمينگيرى را حاضر كردند، به دعاى آن دو نفر شفا يافت، به دستور شمعون زمينگير ديگرى را حاضر كردند دعا كرد، شفا يافت.

زندانيان: ما به خواست خدا مرده را زنده مى‏كنيم.

شمعون: اگر شما واقعا مرده را زنده كنيد و شاه اجازه دهد من به خداى شما ايمان مى‏آورم.

بى درنگ شاه گفت: اگر آن‏ها مرده را زنده كنند، من هم به خداى آن‏ها معتقد مى‏شوم.

اتفاقا هفت روز از مرگ فرزند جوان شاه مى‏گذشت. شمعون گفت: زنده كردن مرده از عهده ما و خدايان ما خارج است. اگر خداى شما قادر به زنده كردن پسر پادشاه باشد، من و شاه معتقد به خداى شما مى‏شويم.

آن دو نفر مهياى عبادت شدند، با توجهى خاص از خداى خود زنده شدن جوان را خواستند و به سجده افتادند. (خود شمعون نيز از صميم قلب از خداوند طلب يارى مى‏كرد.) پس از چند لحظه، سر از سجده برداشتند و گفتند: كسى را به قبرستان بفرستيد خبرى بياورد. فرستادگان شاه به قبرستان رفتند. فرزند جوان او را ديدند كه تازه سر از خاك برداشته و از سر و صورتش خاك مى‏ريزد. او را نزد شاه آوردند، تا چشم شاه به فرزند دلبندش افتاد، او را در بر كشيد، آن گاه گفت: فرزندم! قصه خود را براى ما شرح بده.

فرزند: پدر عزيزم! وقتى كه مرگ سراغ من آمد، به عذاب سخت گرفتار بودم تا اين كه امروز دو نفر را ديدم كه به سجده افتادند و از خدا، زنده شدن مرا مى‏خواهند، خداوند مرا به دعاى آن دو نفر زنده كرد.

شاه: اگر آن دو نفر را ببينى، مى‏شناسى؟

فرزند: آرى، كاملاً آن‏ها را مى‏شناسم.

به دستور شاه بنا شد تمام مردم به صحرا بروند و از جلو جوان زنده شده عبور كنند، تا ببينند پسر شاه آن دو نفر را در ميان جمعيت پيدا مى‏كند يا نه؟

تمام مردم از مقابل شاهزاده عبور كردند، همين كه آن دو نفر از مقابل او رد شدند، او با اشاره خبر داد كه آن دو نفر اين‏ها بودند!

شاه هماندم با صميم قلب به خداى آن دو نفر كه خداى واقعى جهان خلقت است، ايمان آورد. شمعون و تمام اهل كشور شاه نيز از او پيروى كردند و به خداى جهانيان ايمان آوردند.

به اين ترتيب شمعون، نماينده زيرك حضرت عيسى عليه‏السلام با به كار بردند روش حكيمانه خود، شاه و همه مردم كشورش را به آيين عيسى عليه‏السلام گرايش داد.(795)

كارگران يا بهترين انسان‏ها

حواريون كه همواره همراه حضرت عيسى عليه‏السلام در سفرها بودند، هرگاه گرسنه يا تشنه مى‏شدند به فرمان خدا غذا و آب براى آن‏ها آماده مى‏شد. آن‏ها اين جريان را براى خود افتخارى بزرگ مى‏دانستند. روزى در اين رابطه، از حضرت عيسى عليه‏السلام پرسيدند: آيا كسى بالاتر از ما پيدا مى‏شود؟

حضرت عيسى عليه‏السلام پاسخ داد: نَعَم اَفضَلُ مِنكُم مَن يَعمَل بِيدِهِ وَ يَأكُلِ مِن كَسبِهِ؛

آرى، بهتر از شما كسى است كه زحمت بكشد و از دسترنج خودش بخورد.

حواريون پس از اين پاسخ، به شستشوى لباس مردم و گرفتن اجرت در برابر آن مشغول شدند.(796) (و به اين ترتيب به كار و كوشش پرداختند و از اجرت كارشان، هزينه زندگى خود را تأمين مى‏نمودند و عملا به همه مردم اين درس را آموختند كه كار و كوشش عار و ننگ نيست، بلكه از عبادت برتر است.)

ملاقات عيسى عليه‏السلام با سه گروه عابد

روزى عيسى عليه‏السلام در مسير راه خود، با سه نفر ملاقات كرد و ديد بدنى ضعيف دارند و رنگشان پريده است. پرسيد: چرا چنين شده‏ايد؟

گفتند: ترس از خدا و آتش دوزخ ما را به چنين حالى افكنده است.

عيسى عليه‏السلام فرمود: بر خدا سزاوار شد كه به خائف درگاهش، امان بدهد و او را از عذاب دوزخ حفظ كند.

سپس از آن جا گذشت و در مسير راه به سه نفر ديگرى برخورد كه حال و رنگشان، پريشان‏تر و پژمرده‏تر از سه نفر اول بود. پرسيد: چرا چنين شده‏ايد؟

گفتند: اشتياق به بهشت ما را به اين صورت در آورده است؟

عيسى عليه‏السلام فرمود: به خدا سزاوار است، به آن چه اميد داريد شما را عطا فرمايد.

سپس از آن جا گذشت و با سه نفر ديگر روبرو شد. ديد حال آن‏ها از دو دسته قبل پريشان‏تر و فرورفته است و در صورت آن‏ها نشانه‏هاى نور ديده مى‏شود، پرسيد: چرا چنين شده‏ايد؟


previos pagenext page