![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
مرد زنده شده: سجين، به كوههاى گداخته به آتش است كه تا روز قيامت، بر ما مىافروزد.
عيسى: وقتى به هلاكت رسيديد، چه گفتيد و مأموران الهى، به شما چه گفتند؟
مرد زنده شده: گفتند: ما را به دنيا بازگردانيد، تا كارهاى نيك در آن انجام دهيم و زاهد و پارسا گرديم، به ما گفته شد: دروغ مىگوييد.
عيسى: واى به حال شما! چه شد كه غير از تو، شخص ديگرى از اين هلاك شدگان با من سخن نگفت؟
مرد زنده شده: اى روح خدا! دهان همه آنها با دهنه آتشين بسته شده است، و آنها به دست فرشتگان خشن، گرفتار مىباشند. من در دنيا در ميان آنها زندگى مىكردم، ولى از آنها نبودم. (و مانند آنها گناه نمىكردم) تا وقتى كه عذاب عمومى فرا رسيد و مرا نيز فرا گرفت. اكنون به تار مويى در لبه پرتگاه دوزخ آويزان مىباشم، نمىدانم كه از كجا در ميان دوزخ واژگون مىشوم، يا نجات مىيابم. (احتمالا عذاب اين شخص، به خاطر ترك امر به معروف و نهى از منكر بوده است.)
عيسى عليهالسلام به حواريون رو كرد و فرمود:
يا اَولياءَ اللهِ! اَكلُ الخُبزَ اليابِسِ بالمِلحِ الجَريشِ، وَ النَّومِ عَلَى المَزابِلِ خيرٌ كَثِيرٌ مَعَ عاقِبَةِ الدُّنيا وَ الآخِرَةِ؛
اى دوستان خدا! خوردن نان خشك با نمك زبر و خشن، و خوابيدن بر روى خاشاكهاى آلوده، بسيار بهتر است، اگر همراه عافيت و سلامتى دنيا و آخرت باشد.(787)
در ميان بنى اسرائيل، خانوادهاى زندگى مىكردند كه هرگاه يكى از آنها چهل شب تا صبح پشت سر هم به عبادت و نيايش مىپرداخت، بعد از آن دعايش به هدف اجابت مىرسيد. يكى از افراد آن خاندان، چهل شب به عبادت و نيايش پرداخت و سپس دعا كرد، ولى دعايش به استجابت نرسيد. او بسيار پريشان شد و نزد عيسى عليهالسلام رفت و گله كرد، و از او خواست كه برايش دعا كند.
حضرت عيسى عليهالسلام وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و بعد از نماز براى آن بنده پريشان، دعا كرد. در اين هنگام خداوند به عيسى عليهالسلام چنين وحى كرد:
اى عيسى! آن بنده من از راه صحيح خود دعا نمىكند، او مرا مىخواند ولى در دلش در مورد پيامبرى تو شك و ترديد دارد، بنابراين اگر آن قدر دعا كند كه گردنش قطع شود و سر انگشتانش بريزد، دعايش را اجابت نمىكنم.
عيسى عليهالسلام ماجرا را به آن مرد گفت، او عرض كرد: اى روح خدا! سوگند به خدا حقيقت همان است كه گفتى، من درباره پيامبرى تو شك داشتم، اكنون از خدا بخواه، تا اين شك برطرف گردد.
حضرت عيسى عليهالسلام دعا كرد. او به نبوت و رهبرى عيسى عليهالسلام يقين پيدا نمود، آن گاه خداوند توبه او را پذيرفت، و مانند ساير افراد خانوادهاش، دعايش پس از چهل شب عبادت، به استجابت مىرسيد.(788)
روزى ابليس (شيطان جنّى) در گردنه اَفِيق بيت المقدس سر راه عيسى عليهالسلام را گرفت، و با پرسش هايى مىخواست او را گمراه كند، ولى از گمراه كردن او نااميد و سركوفته شد و عقبنشينى كرد. سؤال و جواب او و عيسى عليهالسلام به اين صورت بود:
ابليس: اى عيسى! تو كسى هستى كه عظمت پروردگارى تو به جايى رسيده كه بدون پدر به دنيا آمدهاى.
عيسى: عظمت مخصوص خداوندى است كه مرا چنين آفريد. چنان كه آدم و حوا را بدون پدر و مادر آفريد.
ابليس: تو كسى هستى كه عظمت پروردگارى تو به جايى رسيد كه در گهواره سخن گفتى.
عيسى: بلكه عظمت مخصوص آن خدايى است كه مرا در نوزادى به سخن آورد، و اگر مىخواست مرا لال مىكرد.
ابليس: تو كسى هست كه عظمت پروردگارى تو به جايى رسيد كه از گَل پرندهاى مىسازى و سپس به آن مىدمى و آن زنده مىشود.
عيسى: عظمت مخصوص خدايى است كه مرا آفريده و نيز آن چه را كه تحت تسخير من قرار داد آفريد.
ابليس: تو كسى هست كه عظمت پروردگاريت به جايى رسيده كه بيماران را درمان مىكنى و شفا مىبخشى.
عيسى: بلكه عظمت مخصوص آن خداوندى است كه به اذن او، بيماران را شفا مىدهم و اگر اراده كند خود مرا بيمار مىسازد.
ابليس: تو كسى هست كه عظمت پروردگاريت به جايى رسيده كه مردگان را زنده مىكنى.
عيسى: بلكه عظمت از آن خدايى است كه به اذن او مردگان را زنده مىكنم و آن را كه زنده مىكنم، به ناچار مىميراند و خدا مرا نيز مىميراند.
ابليس: تو كسى هست كه عظمت پروردگاريت به جايى رسيده كه روى آب دريا راه مىروى، بى آن كه پاهايت در آب فرو رود و غرق گردى.
عيسى: بلكه عظمت از آن خدايى است كه آب دريا را براى من رام نمود و اگر بخواهد مرا غرق خواهد نمود.
ابليس: تو كسى هست كه زمانى خواهد آمد بر فراز همه آسمانها و زمين و آن چه در ميانشان است قرار مىگيرى، و امور آنها را تدبير مىنمايى و روزىهاى مخلوقات را تقسيم مىكنى.
اين سخن ابليس، به نظر عيسى عليهالسلام بسيار بزرگ آمد، همان دم گفت:
سُبحانَ الَّلهِ مِلأَ سَماواتِهِ وَ ارضه وَ مِدادَ كَلِماتِهِ، وَ زِنَةَ عَرشِهِ وَ رِضى نَفسِهِ؛
پاك و منزه است خدا از هر گونه عيب و نقص، به اندازه پرى آسمانها و زمينش و همه مخلوقاتش و به اندازه وزن عرشش و خشنودى ذات پاكش.
ابليس آن چنان از سخن عيسى عليهالسلام منكوب شد كه با حالى زار و سرشكسته از آن جا گريخت و در ميان لجنزارى كثيف افتاد.(789)
مرد ابلهى در يكى از سفرها، با عيسى عليهالسلام همسفر شد. او به جاى اين كه از محضر عيسى عليهالسلام درسهاى معنوى بياموزد و خود را از آلودگىهاى گناه پاك نمايد، به جمع كردن مقدارى استخوان از بيابان پرداخت، و هدفش از اين كار، رشد معنوى نبود، بلكه هدفش يك نوع سرگرمى بود. استخوانهاى جمع كرده را به خيال اين كه استخوانهاى انسان مرده است، نزد عيسى عليهالسلام آورد و اصرار پياپى كرد، كه با ياد كردن اسم اعظم، صاحب آن استخوانها را زنده كند.
عيسى عليهالسلام به خدا عرض كرد: اين مرد اين گونه اصرار دارد.
خداوند به او فرمود: او مرد گمراهى است و هدف الهى ندارد.
سرانجام عيسى عليهالسلام در حالى كه نسبت به او خشمگين بود، ناگزير به اذن الهى، صاحب آن استخوانها را زنده كرد. ناگهان آن استخوانها به صورت شيرى در آمد و به آن مرد ابله حمله كرد و او را دريد و خورد. معلوم شد آن استخوانها، از شير مرده بوده است.
عيسى عليهالسلام به آن شير گفت: چرا او را دريدى و خوردى؟
شير پاسخ داد: چو تو به او خشم كردى.
عيسى عليهالسلام گفت: چرا خونش را نخوردى؟
شير گفت: زيرا قسمت من نبود.
آرى، آن مرد ابله به جاى اين كه روح مرده خود را در محضر عيسى عليهالسلام زنده كند، به سراغ استخوانهاى پوسيده رفت.
اى برادر! غافل نباش، وقتى آب صاف ديدى، آن را در خاك نريز و گل آلود نكن، وگرنه سگ نفس اماره تو را مىدرد، چنان كه شير، آن مرد ابله را دريد.
بنابراين با خاك ريختن بر روى استخوانهاى سگ نفس اماره از صيد شدن به دست او جلوگيرى كن.
هين سگ اين نفس را زنده مخواه
كه عدو جان توست از ديرگاه
خاك بر سر استخوانى را كه آن
مانع اين سگ بود از صيد جان(790)
روزى عيسى عليهالسلام با حواريون به سير و سياحت در صحرا پرداختند، و هنگام عبور به نزديك شهرى رسيدند. در مسير راه نشانه گنجى را ديدند. حواريون به عيسى عليهالسلام گفتند: به ما اجازه بده در اين جا بمانيم، و اين گنج را استخراج كنيم.
عيسى به آنها اجازه داد و فرمود: شما در اين جا براى استخراج گنج بمانيد، و به گمانم در اين شهر نيز گنجى هست، من به سراغ آن مىروم.
حواريون در آن جا ماندند و حضرت عيسى عليهالسلام وارد شهر شد، در مسير راه هنگام عبور، خانه ويران شده و سادهاى را ديد به آن خانه وارد شد و ديد پيرزنى در آن جا زندگى مىكند، به او فرمود: امشب من مهمان شما باشم؟
پيرزن پذيرفت. عيسى به او گفت: آيا در اين خانه جز تو كسى زندگى مىكند؟
پيرزن: آرى، يك پسرى دارم خاركن است، به بيابان مىرود و خارهاى بيابان را جمع كرده و به شهر مىآرد و مىفروشد، و پول آن، معاش زندگى ما تأمين مىگردد.
آن گاه پيرزن عيسى عليهالسلام را - كه نمىشناخت - در اطاق جداگانهاى وارد كرد و از او پذيرايى نمود. طولى نكشيد كه پسرش از صحرا آمد. مادر به او گفت: امشب مهمان ارجمندى داريم كه نورهاى زهد و پاكى و عظمت از پيشانيش مىدرخشد، خدمت و همنشينى با او را غنيمت بشمار.
خاركن نزد عيسى عليهالسلام رفت و به او خدمت كرد و احترام شايان نمود. در يكى از شبها عيسى عليهالسلام احوال خاركن را پرسيد و با او به گفتگو پرداخت و دريافت كه خاركن يك انسان خردمند و باهوش است. ولى اندوه جانكاهى، قلب او را مشغول نموده است. به او فرمود: چنين مىنگرم كه غم و اندوه بزرگى در دل دارى.
خاركن: آرى در قلبم اندوه و درد بزرگى هست كه هيچكس جز خدا به برطرف نمودن آن قادر نيست.
عيسى: غم دلت را به من بگو، شايد خداوند عوامل برطرف نمودن آن را به من الهام كند.
خاركن: در يكى از روزها كه هيزم بر پشتم حمل مىكردم، از كنار كاخ شاه عبور نمودم. به كاخ نگاه كردم چشمم به جمال دختر شاه افتاد، عشق او در دلم جاى گرفت و هر روز به اين عشق افزوده مىشود. ولى كارى از من ساخته نيست و اين درد، درمانى جز مرگ ندارد.
عيسى: اگر خواهان آن دختر هستى، من وسايل وصال تو با او را فراهم مىكنم.
خاركن ماجرا را به مادرش گفت، مادر گفت: پسرم به گمانم اين مهمان، مرد بزرگى است و اگر قولى داده حتما به آن وفا مىكند. نزد او برو و هرچه گفت از او بشنو و اطاعت كن.
صبح آن شب، خاركن نزد عيسى عليهالسلام آمد، عيسى به او گفت: نزد شاه برو و از دخترش خواستگارى كن.
خاركن به طرف كاخ شاه رفت. وقتى كه به آن رسيد، نگهبانان سر راه او را گرفتند و پرسيدند: چه كارى دارى؟ گفت: براى خواستگارى دختر شاه آمدهام، آنها از روى مسخره خنديدند و براى اين كه شاه را نيز بخندانند، او را نزد شاه بردند و با صراحت گفت: براى خواستگارى دخترت آمدهام!
شاه از روى استهزاء گفت: مهريه دختر من، فلان مقدار كلان از گوهر، ياقوت، طلا و نقره است. كه مجموع آن در تمام خزانه كشورش وجود نداشت.
خاركن: من مىروم و بعداً جواب تو را مىآورم.
خاركن نزد عيسى عليهالسلام آمد و ماجرا را گفت. عيسى عليهالسلام با او به خرابهاى كه سنگهاى گوناگون در آن بود، رفتند. عيسى عليهالسلام به اعجاز الهى آن سنگها را به طلا، نقره، گوهر و ياقوت تبديل كرد، به همان اندازه كه شاه گفته بود و به خاركن فرمود: اينها را برگير و نزد شاه ببر.
خاركن آنها را به كاخ برد و به شاه تحويل داد. شاه و درباريانش شگفت زده و حيران شدند و به او گفتند: اين مقدار كافى نيست به همين مقدار نيز بياور. خاركن نزد عيسى عليهالسلام آمد و سخن شاه را بازگو كرد، عيسى عليهالسلام فرمود: به همان خرابه برو و به همان مقدار از جواهرات بردار و ببر.
خاركن همين كار را كرد و آن جواهرات را نزد شاه آورد. شاه با او به گفتگو پرداخت و دريافت كه همه اين معجزات از ناحيه مهمانى است كه در خانه خاركن است و آن مهمان جز عيسى عليهالسلام شخص ديگرى نيست. به خاركن گفت: به مهمانت بگو به اينجا بيايد و عقد دخترم را براى تو بخواند.
خاركن نزد عيسى عليهالسلام آمد و با هم نزد شاه رفتند و عيسى عليهالسلام شبانه عقد دختر شاه را براى خاركن خواند. صبح آن شب شاه با خاركن گفتگو كرد و دريافت كه خاركن داراى هوش و عقل و خرد سرشارى است و براى شاه فرزندى جز همان دختر نبود.