previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


3 - آيا خشنودى كه در كشور ما بمانى و مهمان ما باشى؟

او در پاسخ، اين آيه را خواند: حتّى يَأذَنَ لِى أَبِى؛ تا پدرم به من اجازه دهد.(734)

و در موردى ديگر، از ايشان پرسيده شد:

4 - مى‏خواهيم از اين خانه فعلى كه در آن سكونت دارى، به جاى ديگرى برويم، و براى پدرت خانه بخريم، نظر شما چيست؟

او در پاسخ اين آيه را خواند: اءنّا هيهُنا قاعِدُونَ؛ ما همين جا نشسته‏ايم.(735)

5 - شخصى از او سؤال كرد: آيا مى‏خواهى پسر من شوى؟

او در پاسخ اين آيه را خواند: وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ؛

سوگند به پدر و فرزندش.(736)

6 - از او سؤال شد، آيا بازى را دوست دارى؟

او در پاسخ، اين آيه را خواند: وَ لا تَنسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنيا؛

بهره‏ات را از دنيا فراموش نكن.(737)

7 - آيا كودكان همسال تو، به تو آزار نمى‏رسانند؟

او در پاسخ اين آيه را خواند: فَبِئسَ القَرينُ؛ پس چه بد همنشينى بودى؟(738) اشاره به اين كه همنشين بد موجب آزار است، و گاهى بعضى از كودكان مرا آزار مى دهند.

8 - آيا هيچگاه از پدرت كتك خورده‏اى؟

او در پاسخ اين آيه را خواند: قالُوا بَلى؛ گفتند: آرى. اشاره به اين كه آرى كتك خورده‏ام.(739)

9 - آيا هيچگاه پدرت با تو دعوا كرده است و سپس تو را بخشيده است؟

او در پاسخ، اين آيه را خواند: وَ اءِذا ما غَضَبُوا هُم يَغفِرُونَ؛

مومنان هنگامى كه خشمگين شوند، عفو مى‏كنند. اشاره به اين كه آرى، پدرم به من خشم كرده و مرا بخشيده است.(740)

10 - تو اين همه فضل و كمال، استعداد و حافظه را در اين سن و سال از كجا آورده‏اى؟

او در پاسخ، اين آيه را خواند: يُوتِى الحِكمَةَ مَن يَشآءُ وَ مَن يُؤتِى الحِكمَةَ فَقَد اُوتِىَ خَيراً كَثِيراً؛

خداوند دانش و حكمت را به هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مى‏دهد، و به هر كس دانش داده شود، به او خير فراوانى داده شده است.(741) اشاره به اين كه، اين فضل و كمال از طرف خداست كه به من داده شده است.

نتيجه اين كه: وقتى يك كودك عادى در خردسالى به لف خدا داراى چنين موهبت و امتياز فوق العاده‏اى شد،(742) نبايد تعجب كرد كه چگونه حضرت يحيى و عيسى عليهماالسلام در كودكى به مقام نبوت رسيده‏اند و يا امام جواد عليه‏السلام و امام هادى و حضرت مهدى (عج الله تعالى فرجه الشريف) در دوران كودكى به مقام امامت رسيده‏اند كه چنين موضوعى محال نيست، و به اذن الهى به علت مصالحى به بعضى از افراد داده مى‏شود.

قيام يحيى به امور در خردسالى‏

مدتى بود كه بنى اسرائيل بدون پيامبر و رهبر مانده بودند و همين امر موجب آشوب و بروز بلاهاى بسيار در ميانشان شده بود، تا آن هنگام كه حضرت يحيى عليه‏السلام به هفت سالگى رسيد. آن حضرت در اين سن و سال براى هدايت مردم قيام كرد و در محل اجتماع مردم سخنرانى نمود. پس از حمد و ثناى الهى، ايام خدا را به ياد مردم آورد، و هشدار داد كه گرفتارى‏ها و بلاها بر اثر گناهانى است كه در ميان بنى اسرائيل رايج شده است، و عاقبت نيك از آن پرهيزكاران است، و آن‏ها را به آمدن حضرت مسيح عليه‏السلام بشارت داد.(743)

روزى كودكان نزد يحيى عليه‏السلام آمدند و گفتند: اِذهَب بِنا نَلعَبُ؛ بيا برويم و با هم بازى كنيم.

يحيى عليه‏السلام در پاسخ فرمود: ما لِلَعبٍ خُلقِنا؛ ما براى بازى كردن آفريده نشده‏ايم.(744)

آرى، يحيى عليه‏السلام در همان خردسالى ره صدساله مى‏پيمود، هرگز به كارهاى بيهوده دست نمى‏زد، و اهداف منطقى و سودمند را بر سرگرمى‏هاى بى‏حاصل، ترجيح ميداد.

خوف و پارسايى يحيى عليه‏السلام در خردسالى‏

يحيى عليه‏السلام در همان خردسالى از پارسايان برجسته بود. هرگز دلبستگى به دنيا نداشت و همواره به خدا و آخرت مى‏انديشيد. او در عصر پدرش زكريا عليه‏السلام به مسجد بيت المقدس وارد شد، راهبان و دانشمندان عابد را ديد كه پيراهن مويين و كلاه پشمينه و زبر پوشيده‏اند و با وضع دلخراشى خود را به ديوار مسجد بسته‏اند و مشغول عبادت هستند، يحيى عليه‏السلام با ديدن آن منظره نزد مادرش آمد و گفت: براى من پيراهن مويين و كلاه پشمينه بباف تا بپوشم و به مسجد بيت المقدس بروم و با راهبان و علماى عابد بنى اسرائيل به عبادت خدا اشتغال ورزم.

مادرش گفت: صبر كن تا پيامبر خدا پدرت بيايد و با او در اين مورد مشورت كنيم. صبر كردند تا حضرت زكريا عليه‏السلام آمد، مادر يحيى عليه‏السلام جريان را به حضرت زكريا عليه‏السلام خبر داد، زكريا عليه‏السلام به يحيى عليه‏السلام گفت: چه موجب شده كه به اين فكرها افتاده‏اى، با اين كه هنوز كودك هستى؟

يحيى عليه‏السلام گفت: پدرجان! آيا نديده‏اى افرادى را كه كوچك‏تر از من بودند، حادثه مرگ را چشيدند؟

يحيى عليه‏السلام بسيار گريه كرد، به گونه‏اى كه آثار سخت گريه در چهره‏اش آشكار شد، اين خبر به مادرش رسيد، او نزد پدرش يحيى عليه‏السلام آمد، از سوى ديگر زكريا نيز آمد و علما و راهبان اجتماع كردند، زكريا عليه‏السلام وقتى كه آن وضع دلخراش را از يحيى عليه‏السلام ديد فرمود: پسر جان! اين چه حالى است كه در تو مى‏نگرم، من از درگاه خدا خواستم تا تو را به من ببخشد، و به وسيله تو چشمم را روشن سازد.

يحيى عليه‏السلام گفت: پدر جان تو مرا به اين كار و حال امر نمودى.

زكريا عليه‏السلام فرمود: كى تو را چنين دستور دادم؟

يحيى عليه‏السلام عرض كرد: آيا نگفتى كه بين بهشت و دوزخ عقبى (گردنه)اى است كه جز گريه‏كنندگان از خوف خدا، كسى از آن عبور نمى‏كند؟

زكريا عليه‏السلام فرمود: حالا كه چنين است به كوشش خود ادامه بده، و حال و شأن تو غير از حال و شأن من است.

يحيى عليه‏السلام برخاست و پيراهن موئين خود را از تن بيرون آورد، و به جاى آن دو قطع نمد (لباس سفت) به او داد، و او را به حال خودش رها ساخت.

يحيى عليه‏السلام آن قدر از خوف خدا گريه كرد كه اشكهايش جارى شد، و آن دو قطعه نمد از اشكهاى او خيس شدند، و قطره‏هاى اشكش از سر انگشتانش فرو مى‏چكيد.

زكريا عليه‏السلام وقتى كه حال و وضع پسرش يحيى عليه‏السلام را مشاهده كرد، سرش را به جانب آسمان بلند كرد، و گفت: خدايا! اين پسر من است، و اين اشكهاى چشمانش مى‏باشد، اى خدايى كه مهربان‏ترين مهربانان هستى.(745)

خوف شديد يحيى عليه‏السلام از خدا

هرگاه حضرت زكريا عليه‏السلام مى‏خواست بنى اسرائيل را موعظه كند، به طرف راست و چپ نگاه مى‏كرد، اگر يحيى عليه‏السلام را در ميان جمعيت مى‏ديد از بهشت و دوزخ سخنى نمى‏گفت.

روزى بر مسند نشست تا بنى اسرائيل را موعظه كند، يحيى عليه‏السلام كه عبايش را بر سر نهاده بود، والد مجلس شد و در گوشه‏اى در ميان جمعيت نشست. زكريا عليه‏السلام به جمعيت نگريست، و يحيى عليه‏السلام را نديد، آن گاه در ضمن موعظه فرمود:

اى بنى اسرائيل! دوستم جبرئيل از جانب خداوند به من خبر داد كه در جهنم كوهى به نام سكران وجود دارد، در پايين اين كوه دره‏اى هست كه نامش غضبان است، زيرا غضب خدا در آن وجود دارد، در پايين اين كوه دره‏اى هست كه طول آن به اندازه مسير صد سال راه است، در ميان آن چاه چند تابوت از آتش وجود دارد، و در ميان هر يك از آن تابوت‏ها چند صندوق آتشين و لباس آتشين و زنجيرهاى آتشين هست.

يحيى عليه‏السلام تا اين سخن را شنيد برخاست و با شيون، فرياد كشيد و گفت: واغَفلَتاه مِنَ السَّكرانِ؛ واى بر من از غافل شدنم از كوه سكران!

سپس حيران و سرگردان، سراسيمه از مجلس خارج شد و سر به بيابان گذاشت و از شهر خارج شد.

زكريا عليه‏السلام بى درنگ از مجلس بيرون آمد و نزد مادر يحيى عليه‏السلام رفت و ماجرا را به او خبر داد، و به او گفت: هم اكنون برخيز و به جستجوى يحيى عليه‏السلام بپرداز، من ترس آن دارم كه ديگر او را نبينم مگر اين كه دستخوش مرگ شده باشم.

مادر يحيى عليه‏السلام برخاست واز شهر خارج شد و به جستجوى يحيى عليه‏السلام پرداخت، در بيابان چند نفر جوان را ديد، از آن‏ها جوياى يحيى عليه‏السلام شد، آن‏ها اظهار بى اطلاعى كردند، مادر يحيى عليه‏السلام همراه آن جوانان به جستجو پرداختند تا چوپانى را در بيابان ديدند، مادر يحيى عليه‏السلام از او پرسيد: آيا جوانى با قيافه چنين و چنان نديدى؟

چوپان گفت: گويا در جستجوى يحيى پسر زكريا عليه‏السلام هستى؟

مادر يحيى گفت: آرى، او پسر من است، نامى از دوزخ در نزد او بردند، او بر اثر شدت خوف، سراسيمه سر به بيابان گذاشته و رفته است.

چوپان گفت: من همين ساعت او را در كنار گردنه فلان كوه ديدم كه پاهايش را در ميان گودال آب فرو برده و چشم به آسمان دوخته بود و چنين مناجات مى‏كرد:

وَ عزَّتِكَ مَولاىَ لاذِقتُ بارِدَ الشَّرابِ حَتى انظُرَ مَنزِلَتِى مِنكَ؛

اى خدا و اى مولاى من به عزتت سوگند، آب خنك ننوشم تا بنگرم كه در پيشگاه تو چه مقامى دارم؟

مادر يحيى عليه‏السلام به سوى آن كوه حركت كرد، يحيى عليه‏السلام را در آن جا يافت، نزديكش رفت و سرش را در آغوش گرفت، و او را سوگند داد كه برخيزد و با هم به خانه بازگرديم.

يحيى عليه‏السلام برخاست و همراه مادر به خانه بازگشت، مادرش از او پذيرايى گرمى كرد، ولى در آن حال احساس لغزش نمود، و برخاست و همان لباس‏هاى زير موئين را از مادرش طلبيد و پوشيد و به سوى مسجد بيت المقدس حركت كرد، تا در آن جا به عبادت خدا بپردازد. مادرش از رفتن او جلوگيرى مى‏كرد، زكريا عليه‏السلام به مادر يحيى عليه‏السلام فرمود:

دَعيهِ فانَّ وَلَدِى قَد كُشِفَ لَهُ عَن قِناعِ قَلبِهِ وَ لَن يَنتَفِعُ بِالعَيشِ؛

رهايش كن، اين پسرم به گونه‏اى است كه پرده حجاب از روى قلبش برداشته شده، كه زندگى دنيا هرگز روح و روانش را اشباع نمى‏كند و به او سود نمى‏بخشد.

يحيى عليه‏السلام خود را به مسجد بيت المقدس رسانيد، و در كنار علما و عابدان بنى اسرائيل به عبادت خدا پرداخت، و همچنان تا آخر عمر به آن ادامه داد. (746)

وارستگى حضرت يحيى عليه‏السلام و گفتگوى او با ابليس‏

زهد و پارسايى حضرت يحيى عليه‏السلام در سطح بسيار بالايى بود، هرگز در زندگى او دلبستگى به دنيا نبود، او ساده مى‏زيست، غذايش بيشتر سبزيجات و نان جو بود، و به اندازه تأمين يك شبانه روز خود غذا نمى‏اندوخت. روزى داراى يك قرص نان جو گرديد، ابليس نزد او آمد و گفت: تو مى‏پندارى زاهد هستى با اين كه براى خود يك قرص نان اندوخته‏اى؟

يحيى عليه‏السلام جواب داد: اى ملعون! اين قرص نان به اندازه قوت (و مورد نياز يك شبانه‏روز) من است.

ابليس گفت: كمتر از قوت، براى كسى كه مى‏ميرد كافى است.

خداوند به يحيى عليه‏السلام وحى كرد، اين سخن ابليس را (كه سخن حكمت‏آميز است) فراگير.(747)

روز ديگرى ابليس نزد يحيى عليه‏السلام آمد، يحيى عليه‏السلام او را شناخت و به او گفت: هر چه دام و نيرنگ و وسائل فريب دادن را دارى براى من به كار گير. (تا ببينم مى‏توانى مرا گول بزنى.)

ابليس جواب مثبت داد و فرداى آن روز را براى اين كار تعيين كرد، يحيى عليه‏السلام در ميان كوخى كه داشت ماند و درِ آن را بست، چندان نگذشت ناگاه ابليس از سوراخى كه در ديوان آن كوخ بود وارد شد، يحيى عليه‏السلام او را در هيئت و قيافه‏اى بسيار عجيب ديد كه داراى زرق و برق و انواع وسايلى بود كه براى به دام انداختن انسان‏ها به كار مى‏گرفت، همه را با خود آورده بود، تا يحيى عليه‏السلام را به خود جذب كند.

يحيى عليه‏السلام از او سؤالاتى كرد و از جمله پرسيد: چه چيزى از همه بيشتر چشم تو را روشن مى‏سازد؟

ابليس گفت: زنها، آن‏ها تله‏ها و دام‏هاى من هستند (توسط زرق و برق آن‏ها، دل‏ها را مى‏ربايم و انسان‏ها را گمراه مى‏كنم.) هرگاه نفرين‏ها و لعنت‏هاى صالحان در مورد من مرا غمگين مى‏كند، نگرانى خودم را وسيله آن‏ها آرامش مى‏دهم.

يحيى عليه‏السلام پرسيد: آيا هيچگاه بر من چيره شده‏اى؟

ابليس گفت:: نه، ولى تو داراى يك خصلت هستى كه مرا خشنود كرده (و اميدوار نموده كه بتوانم به وسيله اين خصلت بر تو راه يابم.)

يحيى گفت: آن خصلت چيست؟

ابليس گفت: تو سير خورنده هستى، اميد آن را دارم كه از همين راه وارد شوم، و تو را از بعضى از شب‏زنده دارى، و نمازهاى شب باز دارم.


previos pagenext page