![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
خداوند ماجراى جانسوز شهادت حسين عليهالسلام را به او خبر داد و فرمود:
كَهيعص كاف اشاره به كربلا است، هاء اشاره به هلاكت عترت حسين عليهالسلام است، ياه اشاره به يزيد ستمگر است كه موجب ظلم به حسين عليهالسلام مىشود، عين اشاره به عطش حسين عليهالسلام است، و صاد اشاره به صبر او است.
وقتى زكريا قضيه حسين عليهالسلام را شنيد، سه روز از مسجد بيت المقدس بيرون نيامد و براى مصائب حسين عليهالسلام گريه و ناله كرد و گفت: خدايا! آيا على و فاطمه عليهماالسلام را به چنين مصيبت جانسوزى مبتلا مىكنى؟!...
آن گاه عرض كرد: خدايا! به من فرزندى بده كه در اين سنين پيرى چشمم از او روشن گردد. سپس علاقه آن فرزند را در قلبم بيفكن، آن گاه همانگونه كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم حبيبت را، به فاجعه جانسوز قتل فرزندش مبتلا كردى، مرا نيز به فاجعه جانسوز قتل پسرم مبتلا گردان تا من نيز همدرد پيامبر اسلام گرديم.
خداوند حضرت يحيى عليهالسلام را به زكريا داد و همين حضرت يحيى عليهالسلام به خاطر نهى از منكر، به فرمان طاغوت زمان، كشته شد و سرش را در ميان طشت طلا نهادند و جريان شهادتش شبيه شهادت حسين عليهالسلام، جانسوز بود.(715)
سالها بود كه حضرت زكريا عليهالسلام از تنهايى و نداشتن فرزند كه يار و ياور او باشد، رنج مىبرد، و با اميدى سرشار به خدا دل مىبست و از خدا مىخواست كه او را تنها نگذارد. سرانجام خداوند او را از تنهايى بيرون آورد، و يحيى عليهالسلام را به او داد، و زندگى او و همسرش را با داشتن چنين فرزندى نورانى، سامان بخشيد.
خداوند از اين رو آنها را مورد الطاف سرشارش قرارداد كه در انجام نيكىها سرعت مىنمودند و همواره به خاطر عشق به رحمت خدا، و ترس از عذاب او، او را مىخواندند، و خضوع و اخلاص خاصى در درِ خانه خدا داشتند.(716)
يحيى عليهالسلام همدم و مونس خوبى براى پدر و مادرش بود، و عصاى پيرى آنها در جهت ظاهر و باطن به شمار مىرفت، و به راستى كه آنها را از تنهايى بيرون آورد، و يا و فرزند صالحى براى آنها شد.
آرى كسانى كه با قلبى صاف و پاك، واخلاصى بى شائبه به درگاه خداوند بروند اين گونه به نتيجه درخشان مىرسند، و زندگى با صفا و درخشنده پيدا مىنمايند.
هنگامى كه حضرت مريم عليهاالسلام به قدرت الهى بدون شوهر باردار شد (چنان كه شرح حالش در زندگى عيسى عليهالسلام ذكر مىشود) شيطان وسوسهگر به ميان بنى اسرائيل رفت و اين تهمت ناجوانمردانه و بسيار زشت را به مردم القاء كرد كه اگر مريم عليهالسلام باردار شده، كار زكريا عليهالسلام است.
همين تهمت ناجوانمردانه باعث شد كه عدهاى از اشرار تصميم گرفتند حضرت زكريا عليهالسلام را به قتل برسانند.(717) به همين منظور به سوى او هجوم بردند. او از دست آنها گريخت. در بيابان به نزديكى درختى رسيد. آن درخت به زبان آمد و گفت: اى پيامبر خدا نزد من بيا. زكريا كنار آن درخت رفت، درخت شكافته شد، زكريا به داخل تنه درخت رفت، سپس تنه درهم به هم پيوست و به اين ترتيب آن درخت به زكريا عليهالسلام پناه داد.
ابليس به آن جا رسيد و گوشهاى از عباى زكريا عليهالسلام را گرفت و در بيرون درخت نگه داشت، سپس ديد گروهى در جستجوى كسى هستند، از آنها پرسيد در جستجوى چه كسى هستيد؟ گفتند: در جستجوى زكريا عليهالسلام هستيم.
ابليس گفت: او كنار اين درخت آمد و جادو كرد، بر اثر سحر و جادو او تنه اين درخت شكافته شده او به درون اين درخت رفت. نشانهاش همين قسمت عباى او است كه در بيرون درخت مانده است.
آنها تبر تهيه كردند و همچنين ارّه آوردند و آن درخت را قطع كرده سپس با اره قطعه قطعه كردند. به اين ترتيب زكريا عليهالسلام مظلومانه در ميان آن درخت به شهادت رسيد.
خداوند بر آن سنگدلان جاهل غضب كرد، بدترين خلق خود را بر آنها مسلط نمود بكه انتقام خون حضرت زكريا عليهالسلام را از آنها گرفت.(718)
پس از شهادت زكريا عليهالسلام خداوند فرشتگان را كنار پيكر مطهر او فرستاد. آنها آمدند و بدن زكريا عليهالسلام را غسل دادند و كفن كردند، و سه روز پشت سر هم آمدند و نماز بر آن خواندند، سپس او را به خاك سپردند.
پايان داستانهاى زندگى حضرت زكريا عليهالسلام
حضرت يحيى بن زكريا عليهماالسلام يكى از پيامبران بنى اسرائيل است كه نام مباركش پنج بار در قرآن آمده است.
چنان چه قبلا ذكر شد، حضرت زكريا عليهالسلام با بانويى به نام ايشاع (يا حنانه) خاله حضرت مريم عليهاالسلام ازدواج كرد. سالها گذشت و هر و به سن پيرى رسيدند ولى داراى فرزند نشدند. سرانجام زكريا عليهالسلام در كنار محراب مريم عليهاالسلام غذاها و ميوههاى بهشتى ديد. دريافت كه بايد اميدوار به خدا بود، با اين كه 120 سال از عمرش گذشته بود و همسرش 98 سال داشت(719) از درگاه خداوند تقاضاى داشتن فرزند كرد. سرانجام فرشتگان به او بشارت دادند كه خداوند پسرى به نام يحيى عليهالسلام، به تو عطا خواهد كرد، و چنين نامى تاكنون كسى نداشته است.(720)
حضرت يحيى عليهالسلام در كودكى به مقام نبوت رسيد، و خداوند در همين سن آن چنان او را از عقل و درايت و هوش، برخوردار نمود كه شايستگى مقام نبوت را پيدا كرد.
مقام يحيى عليهالسلام در پيشگاه خداوند آن چنان در سطح بالايى است كه خداوند مىفرمايد:
وَ سلامٌ علَيهِ يَومَ وُلِدَ وَ يَومَ يَمُوتُ وَ يَومَ يُبعَثُ حَيّاً؛
و سلام بر او آن روز كه تولد يافت، و آن روز كه مىميرد، و آن روز كه زنده و برانگيخته مىشود.(721)
از امتيازات حضرت يحيى عليهالسلام اين كه: خداوند او را به عنوان تصديق كننده نبوت حضرت مسيح عليهالسلام و به عنوان رهبر، و بسيار عفيف و پرهيزگار و پيامبرى از صالحان، معرفى مىكند.(722)
گرچه از ظاهر آيه 12 سوره مريم استفاده مىشود كه او داراى كتاب مستقل بوده، ولى منظور از كتاب در اين آيه، همان تورات است. او مروج آيين موسى عليهالسلام بود، وقتى كه عيسى عليهالسلام به مقام نبوت رسيد، به او ايمان آورد، و مروج آيين حضرت مسيح عليهالسلام گرديد.
حضرت يحيى عليهالسلام سه سال يا شش ماه از حضرت عيسى عليهالسلام بزرگتر بود.(723)
شباهت عيسى عليهالسلام و يحيى عليهالسلام و همدلى آنها با هم ديگر
حضرت يحيى عليهالسلام و حضرت مسيح عليهالسلام نسبت به هم شباهتهايى در امور زير داشتند:
زهد و پارسايى فوق العاده.
ترك ازدواج، كه آنها بر اثر شرايط خاص زندگى براى تبليغ احكام الهى مجبور به سفرهايى بودند و ناچار مجرد زندگى مىكردند.
تولد اعجازآميز، كه يحيى در سنين پيرى پدر و مادر، از آنها به دنيا آمد و عيسى عليهالسلام بدون پدر متولد شد.
يحيى و عيسى، با همديگر خويشاوندى نزديك داشتند (يحيى پسرخاله حضرت مريم عليهاالسلام مادر عيسى عليهالسلام بود.)
شباهت ديگر اين كه هر دو در كودكى به مقام نبوت رسيدند.
يحيى و عيسى عليهماالسلام با همديگر الفت و انس خاصى داشتند، و همچون دو برادر عرفانى، ارتباط تنگاتنگى در ميانشان بود. تا آن جا كه در روايت آمده:
مدتى پس از فوت حضرت يحيى عليهالسلام، حضرت عيسى عليهالسلام كه از فراق او دلتنگ شده بود، كنار قبر يحيى عليهالسلام آمد و از درگاه خداوند خواست تا يحيى عليهالسلام را زنده كند.
دعايش به اجابت رسيد، يحيى عليهالسلام زنده شد و از ميان قبر بيرون آمد و به عيسى عليهالسلام گفت: از من چه مىخواهى؟
عيسى عليهالسلام گفت: اُريدُ أَن تؤنِسَنِى كَما كُنتُ فِى الدُّنيا؛
مىخواهم با من انس و الفت بگيرى همانگونه كه در دنيا با هم مأنوس بوديم.
يحيى عليهالسلام گفت: اى عيسى! هنوز از مرارت و سختى مرگ، نيافتهام، مىخواهى مرا به دنيا برگردانى! تا بار ديگر به سختى مرگ مبتلا شوم. اين را گفت و سپس به قبر خود بازگشت.(724)
در روايات معراج آمده، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در شب معراج هنگام سير در آسمانها، وقتى كه به آسمان دوم رسيدم، ناگاه دو مرد شبيه هم را ديدم، به جبرئيل گفتم: اينها كيستند؟ گفت: دو پسرخاله همديگر، يحيى و عيسى عليهالسلام هستند. بر آنها سلام كردم، و آنها بر من سلام كردند، براى آنها از درگاه خدا طلب آمرزش كردم، آنها نيز براى من طلب آمرزش نمودند، و به من گفتند: مَرحَباً بِالاَخِ الصّالِحِ وَ النَّبِىِّ الصَّالِحِ؛ آفرين به برادر شايسته و پيغمبر شايسته. (725)
از شباهتهاى يحيى عليهالسلام با عيسى عليهالسلام اين كه يحيى عليهالسلام را طاغوت زمانش كشت و سرش را از بدنش جدا كرد.
در مورد حضرت مسيح عليهالسلام نيز طاغوتيان زمان مىخواستند او را به دار آويزان كنند، كه اشتباهى رخ داد و شخص ديگرى را به جاى عيسى عليهالسلام كشتند، و عيسى عليهالسلام به سوى آسمانها صعود كرد.
در آيه 12 سوره مريم ميخوانيم؛ خداوند مىفرمايد:
يا يَحيى خُذِ الكِتابَ بِقوَّةٍ وَ آتَيناهُ الحُكمَ صَبياً؛
اى يحيى! كتاب (خدا) را با قوت بگير و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم.
حضرت زكريا عليهالسلام وقتى كه به شهادت رسيد، حضرت يحيى عليهالسلام خردسال بود، مقام نبوت به او رسيد.(726)
و اين از امتيازات حضرت يحيى عليهالسلام است كه نخستين پيامبرى بود كه در كودكى به پيامبرى رسيد.
درست است كه دوران شكوفايى عقل انسان معمولا حد و مرز خاصى دارد، ولى مىدانيم كه هميشه در ميان انسانها افراد استثنايى وجود دارند. چه مانعى دارد كه خداوند در شرايط خاصى، بعضى از پيامبران يا امامان عليهم السلام را در همان خردسالى، شايسته مقامات عالى كند.
تحليل و بررسى
كوتاه سخن آن كه در مورد پاسخ به اين سؤال كه چگونه انسان خردسال به مقام نبوت و امامت مىرسد، ما دو پاسخ پيش رو داريم:
1 - به آنان كه به خداى قادر و حكيم معتقدند، مىگوييم: چه مانعى دارد خداوند با آن قدرت و حكمت مطلقهاى كه دارد، بر اساس مصالحى، شخصى را در خردسالى به مقام نبوت يا امامت برساند. چنان كه مطابق قرآن، خداوند حضرت عيسى و يحيى عليهالسلام را در دوران كودكى به مقام نبوت رسانيد؛ و به استناد قرآن، عيسى عليهالسلام در گهواره سخن گفت و فرمود: من بنده خدايم، خداوند به من كتاب آسمانى داد و مرا پيامبر نمود.(727)
و در مورد يحيى عليهالسلام فرمود: يا يَحيى خُذِ الكِتابَ بِقوَّةٍ وَ آتَيناهُ الحُكمَ صَبياً؛
اى يحيى! كتاب (خدا) را با قوت بگير و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم.(728)
امام جواد عليهالسلام براى يكى از ياران خود به نام على بن اسباط، به همين آيه استدلال كرد، و پس از ذكر آيه فرمود: كارى را كه خداوند در مسأله امامت كرده؛ همانند كارى است كه در مسأله نبوت كرده است. همان گونه كه ممكن است خداوند حكمت را در چهل سالگى به انسانى بدهد، ممكن است كه حكمت را در كودكى به انسانى ديگر عطا فرمايد.(729)
2 - در طول تاريخ ديده شده است كه برخى از كودكان رشد فكرى فوق العادهاى داشتهاند، گاه افرادى در سنين كمتر از ده سال، نابغه شدهاند و از رشد و عقل و درك ممتاز و استثنايى برخوردار بودهاند، اين موضوع بيانگر آن است كه شايستگى مقامهاى ارجمند، مانند مقام امامت براى بعضى از كودكان محال نيست كه آن را غير ممكن سازد، در اين زمينه نمونههاى فراوان وجود دارد، كه براى تقريب اذهان به ذكر سه نمونه زير مىپردازيم:
1 - در حالات حسين بن عبدالله بن سينا معروف به شيخ الرئيس ابوعلى سينا، (373 - 427 ه.ق) نقل كردهاند كه خود در شرح حال خود گفت: در ده سالگيان قدر از علوم مختلف را فرا گرفتم كه مردم بخارا از استعداد سرشار من، شگفتزده شده بودند. در دوازده سالگى بر مسند فتوا نشستم، و در شانزده سالگى كتاب قانون را در علم طب نوشتم، و بيمارى نوح بن منصوررئيس دولت سامانى را كه همه اطباء از درمانش عاجز شده بودند، درمان نمودم. او به اين خاطر، امكانات فرهنگى بسيار در اختيارم گذاشت، شب و روز به بررسى و مطالعه پرداختم. هنگامى كه به بيست و چهار سالگى رسيدم، همه علوم جهان را مىدانستم و چنين مىانديشيدم كه علم و دانشى وجود ندارد كه من به آن دست نيافته باشم.(730)
2 - نمونه ديگر يكى از دانشمندان غرب به نام توماس يونگ است، كه در دو سالگى خواندن و نوشتن را مىدانست، و در هشت سالگى به تنهايى به آموختن رياضيات پرداخت، و به امتيازات استثنايى و اعجابانگيزى دست يافت.(731)
3 - نمونه ديگر كه در عصر حاضر رخ داده و بسيار عجيب است و پاسخ به سؤال فوق را به طور عينى و گويا تبيين مىكند، مربوط به كودكيبه نام سيدمحمدحسين طباطبايى، فرزند حجة الاسلام آقاى سيدمحمدمهدى طباطبايى، ساكن قم است. آقاى سيد محمد حسين طباطبايى استعداد و حافظه فوق العاده و استثنايى دارد، و مصاحبه با اين كودك چندين بار از تلويزيون جمهورى اسلامى ايران پخش شده است، و بسيارى از مردم چهره او را ديدهاند.
اين كودك كه اكنون حدود هشت سال دارد، و در حوزه علميه قم به تحصيل دروس مقدماتى حوزوى مشغول است، در پنج و نيم سالگى حافظ همه قرآن شد، جالب اين كه علاوه بر حفظ قرآن، آن چنان بر آيات قرآنى و معانى آيات مسلط است، كه اگر ترجمه آيهاى براى او خوانده شود، او متن آيه را تلاوت مىكند و ترجمه هر آيه قرآن را مىداند، از همه مهمتر اين كه انس عميق او با آيات قرآن به گونهاى است كه پرسش هايى كه از او مىشود، با آيات قرآن، به آنها پاسخ مىدهد. امسال در فروردين سال 1376 (ذيحجه 1417 ه.ق) در سفر حج، وزير كشور عربستان سعودى با همراهانش به ديدار او آمدند و به مناسبت اين كه كودك است، اسباب بازى براى او آورده بودند و به او اهدا كردند، و از او پرسشهايى كردند كه او با آيات قرآن به همه آن پرسشها پاسخ داد، پرسشهاى آنها چنين بود:
1 - آيا از وسايل اسباببازى كه براى تو آوردهايم خشنود شدى؟
او در پاسخ، اين آيه را خواند: فَما آتانِى اللهُ خَير ممّا آتاكُم بَل اَنتُم بِهَديَّتِكُم تَفرَحُونَ؛
آنچه خدا به من داده بهتر است از آن چه به شما داده است، بلكه شما هستيد كه به هديههاتان خشنود مىشويد.(732)
2 - آيا پيراهن عربى بهتر است يا پيراهن ايرانى؟
او در پاسخ، اين آيه را خواند: وَ لِباسُ التَّقوى ذلِكَ خَيرٌ؛
لباس پرهيزكارى براى شما بهتر است.(733)