![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
4 - تسليت خضر عليهالسلام به بازماندگان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
امام باقر عليهالسلام فرمود: هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم رحلت كرد، آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم آنچنان اندوهگين شدند كه از شدت ناراحتى درازترين شبها را مىگذراندند (چشمشان به خواب نمىرفت) تا آن جا كه آسمان بالاى سرشان، و زمين زير پايشان را فراموش كردند، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، خويش و بيگانه را با هم متحد و دوست كرده بود، و همه را حامى دين نموده بود. در اين حال، شخصى بر آنها وارد شد كه خودش را نمىديدند ولى سخنش را مىشنيدند (كه به عنوان تسليت) مىگفت:
درود و رحمت و بركات خدا بر شما خاندان باد، با وجود خدا و در سايه لطف الهى، هر مصيبتى، قابل تحمل است، و هر از دسترفتهاى را جبرانى است، هر انسانى مرگ را مىچشد، و قطعا خداوند در روز قيامت، پاداش شما را به طور كامل خواهد داد،... بر خدا توكل كنيد و به او اعتماد نماييد... شما را به خدا مىسپارم و سلام بر شما باد.
شخصى از امام باقر عليهالسلام پرسيد: اين تسليت از جانب چه كسى براى آنها آمد؟ امام باقر عليهالسلام فرمود:
مِنَ اللهِ تَبارَكَ وَ تَعالى: از جانب خداوند متعال.(688)
[و از ثعلبى روايت شده كه اميرمؤمنان عليهالسلام به حاضران فرمود: صاحب صدا، برادرم خضر عليهالسلام است كه شما را در مورد مصيبت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تسليت مىگويد.(689)
عصر خلافت ابوبكر بود. حضرت على عليهالسلام همراه فرزندش حسن عليهالسلام و سلمان در مكه در مسجد الحرام (كنار كعبه) نشسته بودند. ناگاه مردى خوشقامت كه لباسهاى زيبا پوشيده بود، به نزديك آمد و به حضرت على عليهالسلام سلام كرد: و در محضر آنها نشست و چنين گفت:
اى اميرمؤمنان! از شما سه مسأله مىپرسم، اگر پاسخ آن را دادى، مىفهمم آنها كه حق شما را غصب كردند دنيا و آخرت خود را تباه ساختهاند (و تو به حق هستى) وگرنه آنها و شما در يك سطح، برابر هم هستيد.
على: آن چه خواهى بپرس.
ناشناس: 1 - به من خبر بده وقتى كه انسان مىخوابد، روحش به كجا مىرود؟ 2 - چگونه انسان چيزى را به ياد مىآورد و چيزى را فراموش مىكند؟ 3 - چگونه افراد به دايى يا عموى خود شباهت پيدا مىكنند؟
در اين هنگام على عليهالسلام به فرزندش حسن عليهالسلام متوجه شد و فرمود: اى ابامحمد! پاسخ اين مرد را بده!
حسن مجتبى عليهالسلام به مرد ناشناس رو كرد و پاسخ او را چنين بيان كرد:
1 - انسان هنگامى كه مىخوابد روح او(690) به باد مىپيوندد و آن باد به هوا آويخته مىشود، تا هنگامى كه بدن انسان براى بيدار شدن حركت مىكند، در اين هنگام خداوند به روح اجازه مىدهد تا به پيكر صاحبش باز گردد، پس از اين اجازه، آن روح، باد را و باد هوا را جذب كرده و روح به پيكر صاحبش باز مىگردد، و در آن آرام مىگيرد، و اگر خداوند به روح اجازه بازگشت نداد، هوا باد را و باد روح را جذب كرده، و تا روز قيامت روح به پيكر صاحبش باز نمىگردد.
2 - در مورد يادآورى و فراموشى، پاسخ اين است كه قلب انسان بر اساس حق قرار دارد، و روى حق طَبَقى افكنده شده، اگر انسان در اين هنگام صلوات كامل بر محمد و آلش صلى الله عليه و آله و سلم فرستاد، آن طبق از روى حق برداشته شده و قلب روشن مىشود و انسان مطلب فراموش شده را به ياد مىآورد، و اگر صلوات كامل نفرستاد، آن طبق بر روى حق پرده مىافكند و در نتيجه قلب تاريك شده و انسان در ميان فراموشى مىماند.
3 - در مورد شباهت نوزاد به دايى يا عموى خود، از اين رو است كه: هنگامى كه مرد با آرامش خاطر با همسرش آميزش كرد و در اين حال نطفه فرزند منعقد گرديد، آن فرزند به پدر و مادرش شباهت مىيابد، و اگر او با پريشانى و اضطراب با همسرش آميزش نمود و در اين حال نطفه فرزند منعقد گرديد، آن فرزند به دايى يا عمويش، شباهت مىيابد.
مرد ناشناس كه در مورد پاسخ سه سؤال خود به طور كامل قانع شده بود، برخاست و مكرر به يكتايى خدا و رسالت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و وصايت على عليهالسلام و ساير امامان عليهم السلام تا حضرت قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف) گواهى داد، و از آن جا رفت.
حضرت على عليهالسلام به فرزندش حسن عليهالسلام فرمود: به دنبال اين مرد ناشناس برو ببين كجا مىرود. حسن عليهالسلام به دنبال او حركت كرد، ولى او را ديد وقتى كه از مسجد بيرون رفت، از نظرها غايب شد. حسن عليهالسلام نزد پدر بازگشت و از غايب شدن او خبر داد.
على عليهالسلام از حسن عليهالسلام پرسيد: آيا دانستى كه او چه كسى بود؟
حسن عليهالسلام: خدا و رسول و اميرمؤمنان آگاهترند.
على عليهالسلام: او خضر عليهالسلام بود!(691)
6 - شركت خضر عليهالسلام همراه امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در تاسيس مسجدجمكران
شيخ عفيف و صالح، حسن بن مُثله جمكرانى ماجراى مسجد جمكران را چنين نقل مىكند: شب سه شنبه هفدهم ماه رمضان 373 ه.ق در سراى خود خوابيده بودم. نيمه شب بود. ناگاه عدهاى به خانهام آمدند و مرا از خواب بيدار كردند و گفتند: برخيز و امر حضرت مهدى صاحب الزمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) را اجابت كن كه تو را مىطلبد.
حسن بن مُثله مىگويد: برخاستم و آماده شدم و حركت كردم و چون به در خانهام رسيدم جماعتى از بزرگان را ديدم، سلام كردم، جواب سلام را دادند، و خوش آمد گفتند و مرا به آن جايگاه كه اكنون مسجد جمكران در آن جا واقع شده، بردند، نگاه كردم ديدم تختى در آن جا نهاده شده، و فرشى نيكو بر روى آن تخت، گستردهاند، و بالشهاى نيكو بر آن نهادهاند، و جوانى حدود سى ساله بر روى تخت بر بالشها تكيه كرده، و پيرمردى در پيش روى او نشسته و كتابى در دست گرفته و براى آن جوان مىخواند. ديدم بيش از شصت مرد كه بعضى جامههاى سفيد و بعضى جامههاى سبز بر تن داشتند، در گرداگرد آن جوان، بر روى زمين نماز مىخواندند.
آن پيرمرد كه حضرت خضر عليهالسلام بود مرا روى تخت نشانيد(692) و حضرت امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) (آن جوان) مرا به نام خود خواند و فرمود: برو به حسن بن مسلم بگو تو چند سال است اين زمين را آباد مىكنى و ما خراب مىكنيم، پنج سال زراعت كردى، بار ديگر امسال شروع به زراعت كردى، بايد هر چه از اين سود بردهاى برگردانى، تا در همين محل، (از همان سود زراعت) مسجد بنا كنند. به حسن بن مسلم بگو اينجا زمين شريفى است، خداوند متعال اين زمين را از زمينهاى ديگر برگزيده، و ارجمند نموده است. تو آن را گرفته و به زمين خود ملحق نمودهاى، اگر از اين كار دورى نكنى، بلاى خداوند از ناحيهاى كه گمان نمىبرى بر تو فرو مىريزد.
حسن بن مثله عرض كرد: اى سيد و مولاى من، لازم است علامتى و نشانهاى در اختيارم بگذارى، زيرا مردم سخن مرا بدون علامت و نشانه نمىپذيرند.
امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) فرمود: نزد سيد ابوالحسن برو و به او بگو برخيزد و بياييد و آن مرد (حسن بن مسلم) را بياورد، و منفعت چند ساله را از او بگيرد، و به ديگران بدهد تا صرف در بناى ساختمان مسجد شود، باقى وجوه را نيز از رَهَق واقع در ناحيه اردهال كه ملك ما است بياورد، و ساختمان مسجد را تمام كند، و نصف رهق را وقف اين مسجد كرديم كه هر ساله وجوه در آمد آن را بياورد و در ساختمان اين مسجد به مصرف برسانند.
به مردم بگو به اين محل اشتياق داشته باشند و آن را عزيز بدارند، و در آن چهار ركعت نماز بخوانند، دو ركعت نماز تحيت مسجد، در هر ركعتى يك بار الحمد و هفت بار قل هُوَ اللهُ اَحَد، و در ركوع و سجود، هفت بار ذكر ركوع و سجود را بخوانند.
سپس دو ركعت نماز صاحب الزمان بگذارند: در ركعت اول، هنگامى كه در سوره حمد به آيه اءِيَّاكَ نَعبُدُ وَ اءِيَّاكَ نَستَعِين رسيدند آن را صد بار بگويند، ركعت دوم را نيز به همين طريق انجام دهند. ذكر ركوع و سجود را در هر ركعت هفت بار بگويند و بعد از نماز، يك بار تهليل لا اله الا الله بگويند، سپس تسبيح فاطمه زهرا عليهاالسلام را بگويند، آن گاه سر بر سجده نهاده و صد بار بر پيامبر و آلش، صلوات بفرستند، هر كس اين دو نماز را بخواند، گويى آن را در خانه كعبه خوانده است... .(693)
عمش روايت كرده و مىگويد: در مدينه بانويى سياه چهره و نابينا را ديدم به تشنگان آب مىداد و مىگفت: به عشق و حب على عليهالسلام بنوشيد.
پس از مدتى به مكه رفتم او را بينا يافتم، به مردم آب مىداد و مىگفت: به عشق على عليهالسلام بنوشيد، همان كسى كه چشمم را بينا كرد.
نزدش رفتم و گفتم: اى خانم! تو در مدينه نابينا بودى و مىگفتى به عشق على عليهالسلام بنوشيد، ولى اكنون تو را بينا مىنگرم، ماجراى تو چيست؟
او چنين پاسخ داد: مردى را ديدم نزد من آمد و گفت: اى بانو! تو كنيزه آزاد شده على عليهالسلام و از دوستان آن حضرت هستى؟
گفتم: آرى.
گفت: خدايا! اگر اين بانو راست مىگويد، او را بينا كن!
سوگند به خدا به دعاى او بينا شدم، به سؤال كننده گفتم تو كيستى؟ گفت:
اَنَا الخِضرُ وَ اَنا مِن شِيعَةِ عَلِىِّ بنِ اَبِيطالِب؛
من خضر هستم و من شيعه على عليهالسلام مىباشم.(694)
شخصى بود، نيمههاى شب برمىخاست و در تاريكى و تنهايى، به دعا و نيايش مىپرداخت و با سوز و گداز خاصى، الله الله مىگفت.
مدتها او به چنان توفيقى دست يافته بود. تا اين كه شيطان از حال و قال آن مرد خدا، بسيار غمگين و خشمگين شد، در كمين او قرار گرفت تا او را بفريبد، سرانجام در قلب او القاء كرد كه: اى بينوا، چرا آن قدر الله الله مىگويى؟ دعاى تو به استجابت نمىرسد، به اين دليل كه مدتهاست كه خدا را صدا مىزنى، ولى خدا حتى يك بار هم، به تو لبيك نگفته است!
همين القاء شيطانى (كه او نمىدانست از كجا آمد؟ قلب او را شكست، و مأيوسانه گفت: به راستى چه فايده؟ هر چه دعا ميكنم، نتيجهبخش نيست...
شبى با همين حال و دل شكسته و روح افسرده، خوابيد. در عالم خواب خضر پيامبر عليهالسلام را ديد، خضر عليهالسلام به او گفت: چرا اين گونه مأيوس و افسردهاى؟ چرا راز و نياز و نيايش با خداى خود را ترك نمودهاى، و چون پشيمانى نااميد، از مناجات با خدا، كنار كشيدهاى؟
او در پاسخ گفت: زيرا از در خانه خدا رانده شدهام و چنين فهميدهام كه اين در، به روى من بسته است، از اين رو نااميد شدهام:
گفت: لبيكى نمىآيد جواب
زان همى ترسم كه باشم رد باب
حضرت خضر عليهالسلام به او فرمود: اى نيايشگر بى نوا، خداوند به من الهام كرد كه به تو بگويم: تو خيال مىكنى جواب خدا را بايد از در و ديوار بشنوى؟ همين كه الله الله مىگويى، دليل آن است كه: جذبه الهى تو را به سوى خودش مىكشاند، و دعايت را به استجابت رسانده است.(695)
روزى حضرت خضر عليهالسلام به محضر اميرمؤمنان على عليهالسلام آمد. پس از احوالپرسى، على عليهالسلام به او فرمود: سخن حكيمانهاى بگو
خضر گفت: ما احسَنَ تَواضُعُ الاغنِياءِ لِلفُقَراءِ قُربَةً الى اللهِ؛
تواضع ثروتمندان نسبت به تهيدستان براى رضاى خدا، چقدر زيبا است!
خضر عليهالسلام گفت: سزاوار است اين سخن را با طلا نوشت.(696)
تواضع زگردن فرازان نكوست
گدا گر تواضع كند خوى او است
بزرگان نكردند در خود نگاه
خدابينى از خويشتنبين مخواه
بلندى چو خواهى تواضع گزين
كه اين بام را نيست سُلَّم جز اين
شبى حضرت على عليهالسلام خضر عليهالسلام را در خواب ديد و از او درخواست نصيحت كرد.
خضر عليهالسلام دست خود را به على عليهالسلام نشان داد.
على عليهالسلام مشاهده كرد كه در كف دست او با خط سبز چنين نوشته شده:
قد كُنتَ ميِّتاً فَصِرتَ حيّاً
وَعَن قليلٍ تَعُودُ ميِّتاً
فابنِ لِدارِ البَقاءِ بَيتاً
وَدَعْ لِدارِ الفَنَاءِ بَيتاً
يعنى: مرده بودى زنده شدى، و به زودى مرده مىشوى، بنابراين براى خانه بقا، خانه بساز و خانه فانى را رها كن.(697)
روزى حضرت على عليهالسلام مشغول طواف كعبه بود، ناگاه ديد مردى پرده كعبه را به دست گرفته و چنين دعا مىكند:
يا مَن لا يَشغُلهُ سَمعٌ عَن سَمعٍ، يا مَن لا يُغَلِّطُهُ السائِلُونَ، يا مَن لا يَتَبَرَّمُ اِلحاحُ المُلِحِّينَ اَذِقنِى بَردَ عَفوِكَ وَ حَلاوَةَ مَغفِرَتِكَ؛