previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


عزير با همان قيافه‏اى كه رفته بود با همان قيافه (كه نشان دهنده يك مرد سى ساله بود) بازگشت.

همه به ديدار او آمدند، با اين كه خودشان پير و سالخورده شده بودند. يكى از پسران عزير گفت: پدرم نشانه‏اى در شانه‏اش داشت، و با اين علامت شناخته مى‏شد. بنى اسرائيل پيراهنش را كنار زدند، همان نشانه را در شانه‏اش ديدند.

در عين حال براى اين كه اطمينانشان بيشتر گردد، بزرگ به بنى اسرائيل به عزير گفت:

ما شنيديم هنگامى كه بخت النصر بيت المقدس را ويران كرد، تورات را سوزانيد، تنها چند نفر انگشت شمار حافظ تورات بودند. يكى از آن‏ها عزير عليه‏السلام بود، اگر تو همان عزير هستى، تورات را از حفظ بخوان.

عزير تورات را بدون كم و كاست از حفظ خواند، آن گاه او را تصديق كردند و به او تبريك گفتند، و با او پيمان وفادارى به دين خدا بستند.

ولى به سوى كفر، اغوا شدند و گفتند: عزير پسر خدا است.(679)

شخصى از حضرت على عليه‏السلام پرسيد: آيا پسرى بزرگتر از پدرش سراغ دارى؟

فرمود: او پسر عزير است كه از پدرش بزرگتر بود و در دنيا بيشتر عمر كرد.

راهب مسيحى از امام باقر عليه‏السلام پرسيد: آن كدام دو برادر بودند كه دو قلو به دنيا آمدند، و هر دو در يك ساعت مردند، ولى يكى از آن‏ها صدو پنجاه سال عمر كرد، ديگرى پنجاه سال؟(680)

امام باقر عليه‏السلام پاسخ داد: آنها عزير و عزره بودند كه هر دو از يك مادر دوقلو به دنيا آمدند، در سى سالگى عزير از آن‏ها جدا شد، و صد سال به مردگان پيوست، و سپس زنده شد و نزد خاندانش آمد و بيست سال ديگر با برادرش زيست و سپس با هم مردند، در نتيجه عزير پنجاه سال، و عزره صد و پنجاه سال عمر نمود. (681)

پايان داستان‏هاى زندگى عزير عليه‏السلام

24- حضرت خضر عليه‏السلام‏

در قرآن مجيد به صراحت نامى از حضرت خضر عليه‏السلام نيامده، ولى طبق روايات متعدد، منظور از آيه 65 سوره كهف (كه مربوط به داستان موسى و مرد عالم است و قبلا در زندگى موسى عليه‏السلام ذكر شد) حضرت خضر عليه‏السلام است، كه خداوند او را در آيه مذكور، چنين توصيف كرده است:

فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَ عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا؛

موسى و يوشع، در آن جا بنده‏اى از بندگان ما را يافتند كه رحمت و موهبت عظيمى از سوى خود به او داده، و علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بوديم.

بنابراين خضر مطابق اين آيه، از بندگان خاص خدا است كه مشمول رحمت مخصوص الهى بوده از جانب خداوند علم لدنى داشت.

مطابق پاره‏اى از روايات، نام او تاليا بن ملكان بود، و خضر لقب او است، زيرا خضر به معنى سبزى است و او هر كجا گام مى‏نهاد به بركت قدومش زمين سرسبز مى‏شد.

از بعضى از روايات استفاده مى‏شود كه او از پيامبران بود، چنان كه بعضى آيات سوره كهف (مانند آيه 82 كهف: ما فَعَلتُهُ عَن اَمرِى و مانند آيه 80 فَاَرَدنا اين مطلب را تاييد مى‏نمايد.)

و طبق روايات متعدد، حضرت خضر عليه‏السلام از يك عمر طولانى تا قيامت برخوردار است و هم اكنون زنده مى‏باشد.(682) او از ياران ذوالقرنين بود كه شرح حال ذوالقرنين ذكر خواهد شد.

و از امام باقر عليه‏السلام نقل شده فرمود: خضر عليه‏السلام پيامبر مرسل بود، خداوند او را به سوى قوم خود فرستاد، او آها را به توحيد و ايمان به پيامبران و رسولان و كتاب‏هاى آسمانى دعوت كرد و معجزه او اين بود كه در هر كجا از چوب خشك و زمين خالى از گياه مى‏نشست، آن چوب و زمين، سرسبز و خرم مى‏شد.از اين رو او با اسم خضر (كه به معنى سبز است) ناميده شد.

او از نوادگان حضرت نوح عليه‏السلام بود، و سلسله نسب او را چنين نوشته‏اند: تاليان بن ملكان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح.(683)

در رابطه با حضرت خضر عليه‏السلام روايات و داستان‏هاى بسيارى در كتب حديث ما آمده، كه اگر گردآورى شود، كتاب قطورى خواهد شد. به عنوان نمونه در اين جا نظر شما را به چند ماجرا از زندگى آن حضرت جلب مى‏كنيم:

1 - بردگى خضر عليه‏السلام از تاجر بازار

روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به اصحاب خود فرمود: آيا مى‏خواهيد خاطره‏اى از خضر عليه‏السلام براى شما نقل كنم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: روزى خضر عليه‏السلام در يكى از بازارهاى بنى اسرائيل عبور مى‏كرد، ناگهان فقيرى كه او را مى‏شناخت نزد او آمد و تقاضاى كمك كرد.

خضر عليه‏السلام گفت: ايمان به خدا دارى، ولى چيزى نزدم نيست تا به تو بدهم.

فقير گفت: آثار نورانيت و خير در چهره تو مى‏نگرم، و اميد خير از تو دارم تو را به وجه (آبروى) خدا به من كمك كن.(684)

خضر عليه‏السلام گفت: مرا به امر عظيم (آبروى خدا) قسم دادى، چيزى ندارم (ولى نمى‏توانم از اين امر عظيم كه نام بردى بگذرم) جز اين كه مرا به عنوان برده (غلام) بگيرى و در اين بازار بفروشى، و پولش را براى خود بردارى.

فقير گفت: آيا چنين كارى روا است؟

خضر گفت: به حق مى‏گويم كه تو مرا به امى عظيم سوگند دادى. من نمى‏توانم اين نام عظيم را ناديده بگيرم، مرا بفروش.

فقير: خضر را به تاجرى به مبلغ چهارصد درهم فروخت، و آن پول را براى خود برداشت و رفت.

خضر عليه‏السلام مدتى نزد اربابش ماند، ولى ديد اربابش كارى را بر عهده او نمى‏گذارند.

روزى به اربابش گفت: تو مرا براى خدمت خريده‏اى، دستور بده تا كارى را براى تو انجام دهم.

تاجر گفت: من خوش ندارم كه تو را به زحمت بيفكنم، تو پيرمرد سالخورده‏اى هستى.

خضر گفت: نه، كار براى من زحمت نيست.

تاجر سنگ بزرگى را در گوشه خانه‏اش نشان داد كه لازم بود شش نفر كارگر در طول يك روز بتوانند آن سنگ را از آن جا بردارند و بيرون ببرند و گفت: اين سنگ را از خانه خارج كن.

خضر عليه‏السلام در همان ساعت، آن سنگ را برداشت و به تنهايى آن را بيرون برد.

تاجر به او گفت: آفرين، كار را بسيار نيكو انجام دادى، با قدرتى كه هيچكس آن قدرت را ندارد.

پس از مدتى تاجر تصميم گرفت به مسافرت برود، به خضر گفت: من تو را امين يافتم، تو را در خانه‏ام مى‏گذارم، نسبت به اهل خانه‏ام جانشين خوبى باش تا باز گردم، و من خوش ندارم تو را به زحمت افكنم.

خضر گفت: زحمت نيست، هر كارى مى‏خواهى بفرما انجام دهم.

تاجر گفت: مقدارى خشت درست كن و آماده نما تا باز گردم.

تاجر به مسافرت رفت و پس از مدتى بازگشت ديد خضر عليه‏السلام ساختمان خانه او را به طور محكم و عالى درست كرده است، به خضر گفت: تو را به وجه (آبروى) خدا سوگند مى‏دهم بگو تو كيستى و كارت چيست؟

خضر گفت: تو مرا به امر عظيم كه وجه خدا باشد سوگند دادى، و همين وجه خدا مرا به بندگى او واداشته است، من خضر هستم كه نامم را شنيده‏اى. فقيرى از من تقاضاى كمك كرد. در نزدم چيزى نبود كه به او بدهم. مرا به وجه خدا قسم داد، ناگزير خودم را بنده او نمودم، او مرا به تو فروخت و پولش را گرفت و رفت.

اين را بدان كه اگر شخصى را به وجه و آبروى خدا سوگند دهند، تا كارى را انجام دهد، و آن شخص قدرت انجام آن كار را داشته باشد ولى انجام ندهد، در روز قيامت به گونه‏اى محشور مى‏شود كه در صورتش گوشت و خون نيست، و تنها استخوانى كه بر اثر به هم خوردنشان صدايش به گوش مى‏رسد، در چهره او دميده مى‏شود.

تاجر معذرت خواهى كرد و گفت: من تو را نشناختم و به تو زحمت دادم.

خضر گفت: اشكالى ندارد تو به من لطف و مهربانى نمودى.

تاجر گفت: پدر و مادرم به فدايت، در مورد خود و اهل خانه‏ام هر گونه كه مى‏خواهى رفتار كن .اختيار ما با تو است، و اگر بخواهى تو را آزاد كردم هر جا مى‏خواهى برو.

خضر گفت: دوست دارم مرا آزاد كنى تا به عبادت خداوند پردازم. تاجر او را با كمال معذرت خواهى آزاد نمود.

خضر عليه‏السلام گفت: حمد و سپاس خداوندى را كه توفيق بندگى درگاهش را به من عنايت فرمود، و مرا در پرتو بندگيش، از انحرافات نجات داد. (685)

2 - نصيحت خضر عليه‏السلام به موسى عليه‏السلام‏

هنگامى كه در ماجراى ملاقات موسى و خضر (كه داستانش در زندگى موسى گذشت) خضر خواست از موسى عليه‏السلام جدا شود، موسى عليه‏السلام از خضر عليه‏السلام تقاضاى اندرز و نصيحت كرد. خضر عليه‏السلام گفت:

1 - به آن كس (خداوند) بپيوند كه پيوستن به او براى تو زيانى ندارد، و پيوستن به غير او سودى براى تو نخواهد داشت.

2 - از لجاجت پرهيز كن.

3 - از حركت بى هدف و بدون نياز، دورى كن.

4 - خنده بى جا و بدون تعجب نكن.

5 - خطاكار را به خاطر خطايش سرزنش نكن (با ملايمات او را از خطايش بازدار و گرنه جرى‏تر مى‏شود).

6 - در مورد خطاهاى خود، در درگاه خدا گريه كن.(686)

3 - وسعت علم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و وصى او

هنگامى كه موسى عليه‏السلام از خضر عليه‏السلام جدا شد، و به خانه‏اش بازگشت، برادرش هارون عليه‏السلام از موسى عليه‏السلام پرسيد: چه خاطره‏اى از ملاقات با خضر عليه‏السلام دارى برايم بيان كن.

موسى عليه‏السلام فرمود: با خضر عليه‏السلام كنار دريا نشسته بوديم. ناگاه پرنده به پيش ما فرود آمد و قطره آبى را از دريا به منقارش گرفت و سپس به طرف مشرق افكند، بار ديگر قطره آبى به منقار گرفت و آن را به سوى مغرب افكند، سپس قطره ديگرى آب به منقار گرفت و آن را به سوى آسمان افكند، بار چهارم قطره آبى از دريا به منقار گرفت و به سوى زمين افكند، براى بار پنجم با منقارش قطره آبى گرفت و سپس به دريا انداخت.

ما از اين حادثه شگفت زده شديم، خضر از آن پرنده پرسيد: اين كارها چيست كه انجام دادى؟ آن پرنده جواب نداد.

در اين هنگام شخصى به صورت صياد به نزديك ما آمد و به ما نگاه كرد و گفت: براى چه شما را در مورد كارهاى آن پرنده متحير مى‏نگرم؟

موسى و خضر گفتند: آرى، حيرت ما در مورد راز اين حركاتى است كه آن پرنده انجام داد.

صياد گفت: من مردى صياد هستم و راز آن را مى‏دانم، ولى شما هر دو پيامبر هستيد و راز آن را نمى‏دانيد.

موسى و خضر گفتند: ما چيزى جز آن چه را كه خداوند به ما بياموزد نمى‏دانيم.

صياد گفت: اين پرنده دريايى است و نامش مسلم است، زيرا وقتى آواز مى‏خواند در آواز خود مى‏گويد: مسلم.

اما اين كه: قطره آب دريا را به منقار گرفت و به آسمان و زمين و مشرق و مغرب و بالا و پايين ريخت مى‏خواست بگويد: بعد از شما در آخر الزمان پيامبرى (پيامبر اسلام) مبعوث مى‏شود كه امت او مشرق و مغرب را مى‏گيرند (در شب معراج) به آسمان مى‏رود و سپس (پس از رحلت) در زمين دفن مى‏گردد.

و اما اين كه آب در منقارش را به دريا ريخت خواست بگويد: علم اين عالِم (خضر) در نزد علم او (پيامبر اسلام) مانند قطره نسبت به دريا است، سپس وصى و پسرعمويش (حضرت على عليه‏السلام) وارث علم او مى‏شود.

گفتار آن صياد ما را از حيرت بيرون آورد و آرام گرفتيم، سپس آن صياد پنهان شد، فهميديم كه او فرشته‏اى بود كه خداوند او را نزد ما كه ادعاى كمال مى‏كرديم فرستاده بود [تا بفهميم دست بالاى دست بسيار است، و در نتيجه مغرور نشويم‏(687)


previos pagenext page