previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


سپس الياس عليه‏السلام مخفيانه از كوه پايين آمد و به خانه مادر حضرت يونس عليه‏السلام رفت و شش ماه در آن جا مخفى شد... سپس به كوه بازگشت و خداوند پس از هفت سال زندگى مخفيانه او، به او وحى كرد: هر چه مى‏خواهى از من تقاضا كن.

الياس عليه‏السلام عرض كرد: مرگم را برسان و مرا به پدرانم ملحق كن، كه من براى تو بنى‏اسرائيل را خسته كردم و به خشم آوردم، و آن‏ها مرا خسته كردند و به خشم آوردند.

خداوند فرمود: اكنون وقت آن نرسيده كه زمين و اهلش را از وجود تو خالى كنم، بلكه قوام و استوارى زمين و اهلش به وجود تو است، تقاضا كن تا بر آورم.

الياس عليه‏السلام عرض كرد: انتقام مرا از آن كسانى كه مرا آزردند و عرصه را بر من تنگ كردند بگير. باران رحمتت را از آن‏ها قطع كن به طورى كه قطره‏اى آب باران نيامد مگر به شفاعت من.

خداوند سه سال قحطى را بر بنى اسرائيل مسلط كرد. گرسنگى و قحطى آن‏ها را در فشار سختى قرار داد. بلازده شدند و دچار مرگ‏هاى پى در پى گشتند، و فهميدند كه همه آن بلاها بر اثر نفرين الياس عليه‏السلام است. با كمال شرمندگى و حالت فلاكت‏بار خود را نزد الياس عليه‏السلام رساندند و گفتند: همه ما مطيع تو هستيم، به داد ما برس.

الياس عليه‏السلام همراه آن‏ها به شهر بعلبك وارد شد، شاگردش اليسع نيز همراهش بود. به همراه هم نزد شاه رفتند و گفتگوى زير بين شاه و الياس عليه‏السلام رخ داد:

شاه: تو بنى اسرائيل را با قحطى، نابود كردى.

الياس: بلكه آن كسى آن‏ها را نابود كرد، كه آن‏ها را گمراه نمود.

شاه: از خدا بخواه كه آب به آن‏ها برساند.

وقتى نيمه‏هاى شب فرا رسيد، الياس عليه‏السلام به دعا و راز و نياز پرداخت. سپس به اليسع فرمود: به اطراف آسمان بنگر چه مى‏بينى.

او به آسمان نگريست و گفت: ابرى را مى‏نگرم.

الياس عليه‏السلام گفت: مژده باد به شما به باران و آب، خود را حفظ كنيد كه غرق نشويد.

خداوند خداوند باران پى در پى براى آن‏ها فرستاد. زمين سبز و خرم شد. الياس عليه‏السلام در ميان قوم آمد و مدتى آن‏ها در اطراف او بودند و در راه خداپرستى استوار ماندند.

ولى پس از مدتى بر اثر غرور سرمستى نعمت، بار ديگر غافل شدند، و حق الياس عليه‏السلام را انكار نموده، و از دستور او سركشى كردند. سرانجام خداوند دشمنانشان را بر آن‏ها مسلط كرد. دشمنان به ميانشان راه يافتند، و آن‏ها را سركوب نموده، شاه و همسرش را كشتند، و پيكر آن‏ها را به همان باغى كه همسر شاه آن را غصب كرده بود و صاحب صالحش را كشته بود افكندند.

الياس عليه‏السلام پس از نابودى طاغوتيان، وصيت‏هاى خود را به وصى خود اليسع نمود و سپس به سوى آسمان عروج كرد، و لباس نبوت را از طرف خدا به اليسع عليه‏السلام پوشانيد. اليسع به هدايت بنى اسرائيل پرداخت. بنى اسرائيل از او اطاعت كرده و احترام شايانى به او نمودند.(668)

نصيحتى عميق از الياس عليه‏السلام‏

حضرت الياس عليه‏السلام در سير و سياحت خود در صحرا به يكى از سياحان رسيد، و ساعتى، با هم همدم شدند. بين الياس و سياح، گفتگوى زير رخ داد:

الياس: آيا ازدواج كرده‏اى؟

سياح: نه.

الياس: حتماً ازدواج كن، و از تنها زندگى كردن بيرون بيا.

سياح: بسيار خوب ولى با كدام بانويى، با چه ويژگى‏هايى ازدواج كنم.

الياس: به تو نصيحت مى‏كنم، با بانويى كه داراى يكى از اين چهار خصلت باشد ازدواج نكن تا داراى زندگى آرام گردى. آن چهار خصلت عبارت است از:

1 - با زن مختلعه، يعنى زنى كه بدون جهت، تقاضاى جدايى از همسرش دارد.

2 - با زن مباريه يعنى زن خودخواه فخرفروشى كه به چيزهاى واهى افتخار مى‏كند.

3 - با زن عاهره يعنى زنى كه مرزهاى شرم و عفت را رعايت نكرده و بى‏بند و بار است.

4 - با زن ناشزه يعنى زن بلندپروازى كه مى‏خواهد بر شوهرش چيره گردد، و اطاعت از شوهر نكند.(669)

راز گريه جانسوز الياس عليه‏السلام‏

مطابق بعضى از روايات، الياس عليه‏السلام از زندگان است و همانند خضر عليه‏السلام زنده مى‏باشد، و خداوند اين زندگى ابدى را به خاطر عشق و علاقه‏اش به مناجات با خدا به او داده است، در اين راستا به روايت زير توجه كنيد:

روزى عزرائيل نزد الياس آمد تا روحش را قبض كند. الياس به گريه افتاد. عزرائيل گفت: آيا گريه مى‏كنى، با اين كه به سوى پروردگارت باز مى‏گردى؟

الياس گفت: گريه‏ام براى مرگ نيست، بلكه براى فراق از شب‏هاى (طولانى) زمستان و روزهاى (گرم و طولانى) تابستان است كه دوستان خدا اين شب‏ها را به عبادت مى‏گذرانند، و در اين روزها روزه مى‏گيرند. و در خدمت خدا هستند و از مناجات با محبوبشان، خدا لذت مى‏برند، ولى من مى‏خواهم از صف آن‏ها جدا گردم و اسير خاك شوم.

خداوند به الياس چنين وحى كرد: تو را به خاطر آن كه علاقه به مناجات دارى و مى‏خواهى در خدمت مردم باشى، تا روز قيامت مهلت دادم، تا زندگى را ادامه دهى، و از صف اولياى خدا جدا نگردى، و با آن‏ها به مناجات و راز و نياز، مأنوس باشى.(670)

پايان داستان‏هاى زندگى حضرت الياس عليه‏السلام

22- حضرت اليسع عليه‏السلام‏

يكى ديگر از پيامبران اليسع است كه نامش دو بار در قرآن در رديف پيامبران و نيكان و برجستگان آمده است.(671)تعبير قرآن نشان مى‏دهد كه او از پيامبران بزرگ الهى بود.

طبق روايت قبل، او از شاگردان و وصى حضرت الياس عليه‏السلام بود. پس از مقام پيامبرى به سوى قوم الياس (مردم بعلبك) فرستاده شد، و مردم آن جا را به سوى توحيد دعوت كرد، آن‏ها از او اطاعت كردند و مقدمش را گرامى داشتند.

او از پيامبران بنى اسرائيل بود و در زبان عبرى اليسع بن شافات خوانده مى‏شد.

اليسع به معنى ناجى (نجاتبخش) است و شافات به معنى قاضى است.(672)

او مردم را به شريعت حضرت موسى عليه‏السلام دعوت مى‏كرد. معجزاتى مانند شفا دادن بيماران، زنده كردن مردگان از او ظاهر شد، و موجب رونق كار او گرديد. (673)

در كتاب حبيب السير آمده: سلسله نسب اليسع به افرائيم بن يوسف مى‏رسد. او بعد از غيبت الياس عليه‏السلام به مقام نبوت رسيد، و به هدايت قوم بنى اسرائيل پرداخت، و پشتوانه محكمى براى حفظ بنى اسرائيل از گزند دشمنان و طاغوتيان بود. هرگاه كفار قصد حمله به بنى اسرائيل را داشتند، او كه از پنهانى‏ها آگاه بود، به بنى اسرائيل خبر مى‏داد، تا خود را براى دفاع آماده سازند.

يكى از شاهان جبار آن زمان كه با بنى اسرائيل دشمنى داشت و همواره با آن‏ها مى‏جنگيد، دريافت كه اخبار جنگ، قبل از حمله به بنى اسرائيل، به آن‏ها مى‏رسد. به اطرافيان خود گفت: چه كسى اسرار ما را به بنى اسرائيل خبر مى‏دهد؟ گفتند: شخصى به نام اليسع اين اخبار را به بنى اسرائيل مى‏رساند، شاه نسبت به اليسع خشمگين شد و دستور دستگيرى او را صادر كرد. مأموران خشن او براى دستگيرى اليسع بسيج شدند و او را دستگير كردند، ولى او در پرتو دعا، به طور معجزه‏آسايى از دست آن‏ها گريخت و نجات يافت. حتى نفرين او باعث شد كه عده‏اى از مأموران شاه، بينايى خود را از دست دادند.

اليسع عليه‏السلام سرانجام، از گروهى از يهود (به خاطر آزارشان) دورى نمود، و همچنان به وظايف پيامبرى ادامه مى‏داد تا از دنيا رفت، به گفته بعضى او ذوالكفل را وصى و جانشين خود قرار داد.(674)

23- حضرت عُزَير عليه‏السلام‏

يكى از پيامبران حضرت عُزَير عليه‏السلام است كه نام مباركش يك بار در قرآن آمده، آن جا كه در آيه 30 سوره توبه مى‏خوانيم:

وَ قالَتِ اليَهُودُ عُزَيرٌ ابنُ اللهِ،

يهود گفتند: عُزَير پسر خدا است.

نيز داستانى در قرآن به طور فشرده (در آيه 295 بقره) راجع به مرگ صد ساله شخصى، و زنده شدن او بعد از صد سال آمده كه طبق روايات متعدد، اين شخص همان عُزير پيامبر بوده كه خاطرنشان مى‏شود.

عزير كه نامش در لغت يهود عزراء است در تاريخ يهود داراى موقعيت خاصى است. يهوديان معتقدند كه با بروز بخت النصر پادشاه بابل، و كشتار وسيع او، وضع يهود در هم ريخت. او معبدهاى آنان را ويران كرد و توراتشان را سوزانيد و مردانشان را به قتل رسانيد و زنان و كودكانشان را اسير كرد. سرانجام كورش پادشاه ايران بابل را فتح كرد و روى كار آمد. عزير عليه‏السلام نزد او آمد و براى يهود شفاعت كرد، كورش موافقت كرد، آن گاه يهوديان به شهرهاى خود بازگشتند. در اين هنگام عُزير طبق آن چه در خاطرشان مانده بود، تورات را از نو نوشت و خدمت شايانى در بازسازى جمعيت يهود كرد. از اين رو يهوديان براى او احترام شايانى قايلند و او را نجاتبخش و زنده كننده آئين خود مى‏دانند.

همچنين موضوع باعث شد كه گروهى از يهود را ابنُ الله (پسر خدا) خواندند.

امروز در ميان يهود چنين عقيده‏اى وجود ندارد، ولى اين مطلب (كه در قرآن آمده) حاكى است كه در عصر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم گروهى از يهود بودند كه چنين عقيده‏اى داشتند.

مرگ صد ساله عُزَير، و زنده شدنش پس از صد سال‏

در قرآن داستان مرگ صد ساله عزير، و سپس زنده شدن او به طور خلاصه در يك آيه (بقره - 295) آمده است،(675) كه بسيار شگفت‏انگيز است. نظر شما را به شرح آن كه در روايات آمده جلب مى‏كنيم.

پدر و مادر عزير در منطقه بيت المقدس زندگى مى‏كردند، خداوند دو پسر دوقلو به آن‏ها داد و آن‏ها نام يكى را عزير، و نام ديگرى را عزره گذاشتند. عزير و عزره با هم بزرگ شدند تا به سن سى سالگى رسيدند، عزير ازدواج كرده بود، و همسرش حامله بود، كه بعدها پسر از او به دنيا آمد.(676)

عزير عليه‏السلام در اين ايام (كه سى سال از عمرش گذشته بود) به قصد سفر از خانه بيرون آمد و با اهل خانه و بستگانش خداحافظى كرد و سوار بر الاغ شد و اندكى انجير و آب ميوه همراه خود برداشت تا در سفر از آن بهره گيرد.

عزير از پيامبران بنى اسرائيل بود و همچنان به سفر خود ادامه داد تا به يك آبادى رسيد. ديد آن آبادى به شكل وحشتناكى در هم ريخته و ويران شده است. و اجساد و استخوان‏هاى پوسيده ساكنان آن به چشم مى‏خورد، هنگامى كه اين منظره وحشت‏زا را ديد، به فكر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و گفت:

اَنِّى يُحيِى هذِهِ اللهُ بعدَ مَوتِها؛

چگونه خداوند اين مردگان را زنده مى‏كند؟

او اين سخن را از روى انكار نگفت، بلكه از روى تعجب گفت.

او در اين فكر بود كه ناگهان خداوند جان او را گرفت، او جزء مردگان در آمد و صد سال جزء مردگان بود، پس از صد سال خداوند او را زنده كرد. فرشته‏اى از طرف خدا از او پرسيد: چقدر در اين بيابان خوابيده‏اى، او كه خيال مى‏كرد، مقدار كمى در آن جا استراحت كرده، در جواب گفت:

لَبِثتُ يوماً او بَعضَ يومٍ؛ يك روز يا كمتر.

فرشته از جانب خدا به او گفت: بلكه صد سال در اين‏جا بوده‏اى، اكنون به غذا و آشاميدنى خود بنگر كه چگونه به فرمان خدا در طول اين مدت هيچگونه آسيبى نديده است، ولى براى اين كه بدانى يكصد سال از مرگ گذشته، به الاغ سوارى خود بنگر و ببين از هم متلاشى شده و پراكنده شده و مرگ، اعضاء آن را از هم جدا نموده است.

نگاه كن و ببين چگونه اجزاى پراكنده آن را جمع آورى كرده و زنده مى‏كنيم.

عزير وقتى اين منظره (زنده شدن الاغ) را ديد گفت:

اَعلَمُ اَنَّ اللهُ على كلِّ شى‏ءٍ قَديرٍ؛

مى‏دانم كه خداوند بر هر چيزى توانا است.(677)

يعنى اكنون آرامش خاطر يافتم، و مسأله معاد از نظر من شكل حسى به خود گرفت و قلبم سرشار از يقين شد.(678)

بازگشت عزير به خانه خود

عزير سؤال الاغ خود شد، و به سوى خانه‏اش حركت كرد. در مسير راه مى‏ديد همه چيز عوض شده و تغيير كرده است. وقتى به زادگاه خود رسيد، ديد خانه‏ها و آدم‏ها تغيير نموده‏اند. به اطراف دقت كرد، تا مسير خانه خود را يافت، تا نزديك منزل خود آمد، در آن‏جا پيرزنى لاغر اندام و كمر خميده و نابينا ديد، از او پرسيد: آيا منزل عزير همين است؟

پيرزن گفت: آرى، همين است، ولى به دنبال اين سخن گريه كرد و گفت: ده‏ها سال است كه عزير مفقود شده و مردم او را فراموش كرده‏اند، چطور تو نام عُزير را به زبان آوردى؟

عزير گفت: من خودم عزير هستم، خداوند صد سال مرا از اين دنيا برد و جزء مردگان نمود و اينك بار ديگر مرا زنده كرده است.

آن پيرزن كه مادر عزير بود، با شنيدن اين سخن، پريشان شد. سخن او را انكار كرد و گفت: صدسال است عزير گم شده است، اگر تو عزير هستى (عزير مردى صالح و مستجاب الدعوه بود) دعا كن تا من بينا گردم و ضعف پيرى از من برود. عزير دعا كرد، پيرزن بينا شده و سلامتى خود را بازيافت و با چشم تيزبين خود، پسرش را شناخت. دست و پاى پسرش را بوسيد. سپس او را نزد بنى اسرائيل برد، و ماجرا را به فرزندان و نوه‏هاى عزير خبر داد، آن‏ها به ديدار عزير شتافتند.


previos pagenext page