![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
همسر شاه كه يك زن ستمگر و بىرحم بود گفت: من تدبيرى مىكنم كه هم تو صاحب آن زمين شوى و هم مردم با تبليغات وارونه، رام و خام شوند.
شاه گفت: آن تدبير چيست؟
زن كه حزبى به نام ازارقه (چشم كبودها) از افراد خونخوار و بىدين تشكيل داده بود، به شاه گفت: من جمعى از حزب ازارقه را مىفرستم تا صاحب آن زمين را به اينجا بياورند و همه آنها شهادت بدهند كه او آيين تو را ترك كرده، در نتيجه كشتن او جايز مىشود، تو نيز او را مىكشى و آن سرزمين خرم را تصرف مىكنى.
شاه از اين نيرنگ استقبال كرد و آن را اجرا نمود و پس از كشتن آن شيعه ادريس، زمينهاى مزروعى او را تصرف و غصب نمود.
حضرت ادريس از جريان آگاه شد و شخصاً نزد شاه رفت و با صراحت به او اعتراض كرده، آيين او را باطل دانست و او را به سوى حق دعوت نمود، و سرانجام به او گفت: اگر توبه نكنى و از روش خود برنگردى، به زودى عذاب الهى تو را فراخواهد گرفت، و من پيام خود را از طرف خداوند به تو رساندم.
همسر شاه، به او گفت: هيچ ناراحت مباش، من نقشه قتل ادريس را طرح كردهام، و با كشتن او رسالتش نيز باطل مىشود.
آن نقشه اين بود كه چهل نفر را مخفيانه مأمور كشتن ادريس كرد، ولى ادريس توسط مأموران مخفى خود، از جريان آگاه شد و از محل و مكان هميشگى خود به جاى ديگر رفت، و آن چهل نفر در طرح خود شكست خوردند و مدتها گذشت تا اين كه عذاب قحطى، كشور شاه را فرا گرفت كار به جايى رسيد كه زن شاه، شبها به گدايى مىپرداخت تا اين كه شبى سگها به او حمله كردند و او را پاره پاره نموده و دريدند. بلاى قحطى نيز بيست سال طول كشيد و سرانجام، آنها كه باقى مانده بودند به ادريس و خداى ادريس ايمان آوردند و كم كم بلاها رفع گرديد. و ادريس پيروز شد.(77)
فرشتهاى از سوى خداوند نزد ادريس عليهالسلام آمد و او را به آمرزش گناهان و قبولى اعمالش مژده داد. ادريس بسيار خشنود شد و شكر خداى را به جاى آورد، سپس آرزو كرد هميشه زنده بماند و به شكرگزارى خداوند بپردازد.
فرشته از او پرسيد: چه آرزويى دارى؟
ادريس گفت: جز اين آرزو ندارم كه زنده بمانم و شكرگزارى خدا كنم، زيرا در اين مدت دعا مىكردم كه اعمالم پذيرفته شود كه پذيرفته شد، اينك بر آنم كه خدا را به خاطر قبولى اعمالم شكر نمايم و اين شكر ادامه يابد.
فرشته بال خود را گشود و ادريس را در بر گرفت و او را به آسمانها برد. اينك ادريس زنده است و به شكرگزارى خداوند اشتغال دارد.(78)
مطابق بعضى از روايات، ادريس عليهالسلام پس از مدتى كه در آسمانها بود، عزرائيل روح او را در بين آسمان چهارم و پنجم قبض كرد، چنان كه خاطر نشان مىشود.
امام صادق عليهالسلام فرمود: يكى از فرشتگان، مشمول غضب خداوند شد. خداوند بال و پرش را شكست و او را در جزيرهاى انداخت. او سالها در آن جا در عذاب به سر مىبرد تا وقتى كه ادريس عليهالسلام به پيامبرى رسيد. او خود را به ادريس عليهالسلام رسانيد و عرض كرد: اى پيامبر خدا! دعا كن خداوند از من خشنود شود، و بال و پرم را سالم كند.
ادريس براى او دعا كرد، او خوب شد و تصميم گرفت به طرف آسمانها صعود نمايد، اما قبل از رفتن، نزد ادريس آمد و تشكر كرد و گفت: آيا حاجتى دارى كه مىخواهم احسان تو را جبران كنم.
ادريس گفت: آرى، دوست دارم مرا به آسمان ببرى، تا با عزرائيل ملاقات كنم و به او اُنس بگيرم، زيرا ياد او زندگى مرا تلخ كرده است.
آن فرشته، ادريس عليهالسلام را بر روى بال خود گرفت و به سوى آسمانها برد تا به آسمان چهارم رسيد، در آن جا عزرائيل را ديد كه از روى تعجب سرش را تكان مىدهد.
ادريس به عزرائيل سلام كرد، و گفت: چرا سرت را حركت مىدهى؟(79)
عزرائيل گفت: خداوند متعال، به من فرمان داده كه روح تو را بين آسمان چهارم و پنجم قبض كنم، به خدا عرض كردم: چگونه چنين چيزى ممكن است با اين كه بين آسمان چهارم و سوم، پانصد سال راه فاصله است، و بين آسمان سوم و دوم نيز همين مقدار فاصله. (و من اكنون در سايه عرش هستم و تا زمين فاصله فراوانى دارم و ادريس در زمين است، چگونه اين راه طولانى را ميپيمايد و تا بالاى آسمان چهارم مىآيد!!). آن گاه عزرائيل همانجا روح ادريس عليهالسلام را قبض كرد. اين است سخن خداوند (در آيه 57 سوره مريم) كه مىفرمايد:
وَ رَفعناهُ مَكاناً عَليّاً؛ و ما ادريس را به مقام بالايى ارتقاء داديم.(80)
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در شب معراج، مردى را در آسمان چهارم ديدم، از جبرئيل پرسيدم: اين مرد كيست؟ جبرئيل گفت: اين ادريس است كه خداوند او را به مقام ارجمندى بالا آورده است. به ادريس سلام كرد و براى او طلب آمرزش نمودم، او نيز بر من سلام كرد و برايم طلب آمرزش نمود.(81)
پايان داستانهاى زندگى ادريس عليهالسلام
نام حضرت نوح عليهالسلام 43 بار در قرآن آمده و يك سوره به نام او اختصاص داده شده است. او نخستين پيامبر اولوالعزم است كه داراى شريعت و كتاب مستقل بود و سلسله نسب او با هشت يا ده واسطه به حضرت آدم عليهالسلام ميرسد.
حضرت نوح 1642 سال بعد از هبوط آدم عليهالسلام از بهشت به زمين، چشم به جهان گشود. 950 سال پيامبرى كرد(82) و مركز بعثت و دعوت او در شامات و فلسطين و عراق بوده است.
نام اصلى او عبدالجبار، عبدالاعلى و... بود، و بر اثر گريه و نوحه فراوان از خوف خدا، نوح خوانده شد.
از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: نوح عليهالسلام 2500 سال عمر كرد كه 850 سال آن قبل از پيامبرى و 950 سال بعد از رسالت بود كه به دعوت مردم اشتغال داشت، و 200 سال به دور از مردم به كار كشتىسازى پرداخت و پس از ماجراى طوفان 500 سال زندگى كرد.(83)
با اين توضيح، نظر شما را به پارهاى از فراز و نشيبهاى زندگى حضرت نوح عليهالسلام جلب مىكنيم:
نوح عليهالسلام زمانى به پيامبرى مبعوث شد كه مردم عصرش غرق در بتپرستى، خرافات، فساد و بيهودهگرايى بودند. آنها در حفظ عادات و رسوم باطل خود، بسيار لجاجت و پافشارى مىكردند. و به قدرى در عقيده آلوده خود ايستادگى داشتند كه حاضر بودند بميرند ولى از عقيده سخيف خود دست بر ندارند.
آنها لجاجت را به جايى رساندند كه دست فرزندان خود را گرفته و نزد نوح عليهالسلام مىآوردند و به آنها سفارش مىكردند كه: مبادا سخنان اين پيرمرد را گوش كنيد و اين پير شما را فريب دهد. نه تنها يك گروه اين كار را مىكردند، بلكه اين كار همه آنها بود(84) و آن را به عنوان دفاع از حريم بت پرستى و تقرب به پيشگاه بتها و تحصيل پاداش از درگاه آنها انجام مىدادند.
بعضى نيز دست پسر خود را گرفته و كنار نوح عليهالسلام مىآوردند و خطاب به فرزند خود مىگفتند: پسرم! اگر بعد از من باقى ماندى، هرگز از اين ديوانه پيروى نكن.(85)
و بعضى ديگر از آن قوم نادان و لجوج، دست فرزند خود را گرفته و نزد نوح عليهالسلام مىآوردند و چهره نوح عليهالسلام را به او نشان مىدادند و به او چنين مىگفتند:
از اين مرد بترس، مبادا تو را گمراه كند. اين وصيتى است كه پدرم به من كرده و من اكنون همان سفارش پدرم را به تو توصيه مىكنم (تا حق وصيت و خيرخواهى را ادا كرده باشم).(86)
آنها گستاخى و غرور را به جايى رساندند كه قرآن مىفرمايد:
جعَلُوا اَصابِعَهُم آذانِهم واستَغشَوا ثِيابَهُم و اَصَرُّوا وَ استَكبَرُوا استِكباراً؛
آنها در برابر دعوت نوح عليهالسلام [به چهار طريق مقابله مىكردند:] 1 - انگشتان خود را در گوشهايشان قرار مىدادند. 2 - لباس هايشان را بر خود مىپيچيدند و بر سر خود مىافكندند (تا امواج صداى نوح عليهالسلام به گوش آنها نرسد). 3 - در كفر خود، اصرار و لجاجت نمودند. 4 - شديداً غرور و خودخواهى ورزيدند. (87)
اشراف كافر قوم نوح عليهالسلام نزد آن حضرت آمده و در پاسخ دعوت او مىگفتند: ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمىبينيم، و كسانى را كه از تو پيروى كردهاند جز گروهى اراذل سادهلوح نمىنگريم، و تو نسبت به ما هيچگونه برترى ندارى، بلكه تو را دروغگو مىدانيم.
نوح عليهالسلام در پاسخ آنها مىگفت: اگر من دليل روشنى از پروردگارم داشته باشم، و از نزد خودش رحمتى به من داده باشد - و بر شما مخفى مانده - آيا باز هم رسالت مرا انكار مىكنيد؟ اى قوم من! من به خاطر اين دعوت، اجر و پاداشى از شما نمىخواهم، اجر من تنها بر خداست، و من آن افراد اندك را كه به من ايمان آوردهاند به خاطر شما ترك نمىكنم، چرا كه اگر آنها را از خود برانم، در روز قيامت در پيشگاه خدا از من شكايت خواهند كرد، ولى شما (اشراف) را قومى نادان مىنگرم.(88)
گاه مىشد كه حضرت نوح عليهالسلام را آن قدر مىزدند كه به حالت مرگ بر زمين مىافتاد، ولى وقتى كه به هوش مىآمد و نيروى خود را باز مىيافت، با غسل كردن، بدن خود را شستشو مىداد و سپس نزد قوم مىآمد و دعوت خود را آغاز مىكرد. به اين ترتيب، آن حضرت با مقاومت خستگىناپذير به مبارزه بى امان خود ادامه مىداد. (89)
حضرت نوح عليهالسلام با بيانى روشن و روان و گفتارى منطقى و دلنشين، و سخنانى مهرانگيز و شيوا، قوم خود را به سوى خداى يكتا دعوت مىكرد و به دريافت پاداش الهى فرا مىخواند و از عذاب الهى بر حذر مىداشت. ولى آنها از روى نادانى و تكبر و غرور، هرگز حاضر نبودند تا سخن نوح عليهالسلام را بشنوند و از بتپرستى دست بردارند.
حضرت نوح عليهالسلام با تحمل و استقامت پى گير، شب و روز با آنها صحبت كرد و با رفتارها و گفتارهاى گوناگون آنان را به سوى خداوند بى همتا دعوت نمود، و همه اصول و شيوههاى صحيح را در دعوت آنها به كار برد و همچون طبيبى دلسوز به بالين آنها رفت، و پستى و آثار زشت بتپرستى را براى آنها شرح داد و خطر سخت اين بيمارى را به آنها گوشزد كرد، ولى گفتار منطقى و سخنان دلپذير حضرت نوح عليهالسلام هيچگونه در آنها اثر نمىگذاشت.(90)
نوح عليهالسلام در هدايت و تبليغ قوم خود، بسيار ايثارگرى مىكرد و به آنها چون فرزند دلبند خود مىنگريست. همواره در انديشه نجات آنها بود و از آلودگى آنها غصه مىخورد (همانند پدرى كه در مورد فرزند رنج مىبرد). از اين رو شب و روز آنها را دعوت مىكرد، تا شايد آنها را نجات دهد.
نوح عليهالسلام براى اين كه دعوتش در آن سنگدل نفوذ كند، سه برنامه مختلف را دنبال كرد. آنها را به طور مخفيانه و محرمانه دعوت مىكرد، و گاه دعوت علنى و آشكار داشت، و مواقعى نيز از روش آميختن دعوت آشكار و نهان استفاده مىكرد، ولى قوم سنگدل آن حضرت، همه روشهاى مهرانگيز و منطقى نوح عليهالسلام را ناديده گرفتند.(91)
حتى يكبار آن قوم بى رحم براى جلوگيرى از دعوت نوح عليهالسلام، به او حمله كردند و او را آن چنان زدند كه بيهوش شد، ولى وقتى كه آن پيامبر دلسوز و مهربان به هوش آمد، گفت:
اَلّلهُمَّ اغفِرلِى و لِقَومِى فَانَّهم لا يَعلَمونَ؛
خدايا! مرا و قوم مرا بيامرز، چرا كه آنها ناآگاه هستند.(92)
حضرت نوح عليهالسلام همچنان شب و روز در فكر رستگارى و نجات مردم از چنگال جهل و بت پرستى بود، ولى هر چه آنها را نصيحت كرد نتيجه نگرفت و هر چه آنها را به عذاب الهى هشدار داد و اعلام خطر كرد، دست از اعمال زشت خود برنداشتند، تا آن جا كه با كمال گستاخى، بى پرده گفتند:
اى نوح! با ما جر و بحث كردى و بسيار بر حرف خود پافشارى نمودى (بس است!) اكنون اگر راست مىگويى، آن چه را از عذاب الهى به ما وعده مىدهى بياور.
از سوى خدا به نوح عليهالسلام وحى شد: جز آنان كه (تاكنون) ايمان آوردهاند، ديگر هيچكس از قوم تو، ايمان نخواهد آورد، بنابراين از كارهايى كه بت پرستان انجام مىدهند غمگين مباش.(93)
در اين هنگام بود كه خداوند دستور ساختن كشتى را به حضرت نوح عليهالسلام داد، و به او چنين وحى كرد:
وَ اصنَع الفُلكَ بِاَعيُنِنا و وَحيِنا و لا تُخاطِبنِى فِى الَّذِينَ ظَلَموا اِنَّهم مُغرَقُونَ؛
و اكنون در حضور ما و طبق وحيما كشتى بساز! و درباره آنها كه ستم كردند شفاعت مكن كه همه آنها غرق شدنى هستند.(94)
حضرت نوح عليهالسلام نيز مطابق فرمان خدا، قوم خود را از عذاب سخت الهى و بلاى عظيم طوفان برحذر مىداشت، ولى آنها به لجاجت خود مىافزودند.
حضرت نوح عليهالسلام طبق فرمان خدا براى ساختن كشتى آماده شد. تخته هايى را فراهم ساخت و آنها را بريده و به هم متصل مىكرد، و چندين ماه (بلكه چندين سال) به ساختن كشتى پرداخت. توضيح اين كه اين كشتى، بسيار بزرگ بوده است؛ بعضى نوشتهاند: داراى هفت طبقه و داخل هر طبقه در جهت عرض، داراى نُه بخش بوده و به نقل بعضى ديگر؛ داراى سه طبقه بوده است. حضرت نوح عليهالسلام هنگام طوفان، چهار پايان را در طبقه اول آن جاى داد و انسانها را در طبقه دوم و طبقه سوم را جايگاه پرندگان نمود.
نخستين حيوانى كه وارد اين كشتى شد، مورچه بود، و آخرين حيوان، الاغ و ابليس بود.(95)
نيز روايت شده اميرمؤمنان على عليهالسلام در پاسخ مردى از اهل شام كه از اندازه كشتى نوح عليهالسلام پرسيد: فرمود: طول آن 800 ذراع، و عرض آن پانصد ذراع، و ارتفاع آن هشتاد ذراع بود. و نيز فرمود: در آن بخشى كه حيوانات قرار داشتند، داراى نود اطاق بود.
اين كشتى در بيابان كوفه ساخته شد، و مطابق بعضى از روايات، حضرت نوح آن را در سرزمين كنونى مسجد اعظم كوفه ساخت.(96)
حضرت نوح عليهالسلام در ساختن اين كشتى همواره مورد تمسخر و آزار و نيشخند قوم قرار ميگرفت. آنها نزد نوح مىآمدند و با انواع پوزخندها و مسخرهها و سرزنشها، حضرت نوح عليهالسلام را مىآزردند، ولى نوح عليهالسلام به آنها مىفرمود: روزى خواهد آمد كه ما نيز شما را مسخره مىكنيم و به زودى خواهيد دانست كه عذاب خواركنندهاى بر شما نازل خواهد شد.(97)
هنگامى كه نوح عليهالسلام طبق فرمان خدا به ساختن كشتى مشغول شد، مشركان شبها در تاريكى كنار كشتى مىآمدند و آن چه را نوح عليهالسلام از كشتى درست كرده بود، خراب مىكردند (تختههايش را از هم جدا كرده و مىشكستند). نوح عليهالسلام از درگاه الهى استمداد كرد و گفت:
خدايا! به من فرمان دادى تا كشتى را بسازم، و من مدتى است به ساختن آن مشغول شدهام، ولى آن چه را درست مىكنم شبها مخالفان مىآيند و خراب مىكنند، بنابراين چه زمانى كار من به سامان و پايان مىرسد!
خداوند به نوح عليهالسلام وحى كرد: سگى را براى نگهبانى كشتى بگمار.
حضرت نوح عليهالسلام از آن پس، سگى را كنار كشتى آورد تا نگهبانى دهد. آن حضرت روزها به ساختن كشتى مىپرداخت و شبها مىخوابيد، وقتى كه شبانه مخالفان براى خراب كردن كشتى مىآمدند، سگ به طرف آنها مىرفت و صداى خود را بلند مىنمود، نوح عليهالسلام بيدار مىشد و با دسته بيل يا دسته كلنگ به مهاجمان حمله مىكرد، و آنها فرار مىكردند، مدتى برنامه نوح عليهالسلام اينگونه بود تا ساختن كشتى به پايان رسيد.(98)