previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


وا ستان از دست بيگانه سلاح تا ز تو راضى شود علم و صلاح
چون سلاحش هست و عقلش نى، ببند دست او را ورنه آرد صد گزند
تيغ دادن در كف زنگى مست به كه آيد علم، ناكس را به دست‏(643)

چگونگى مرگ سليمان عليه‏السلام و بى‏وفايى دنيا

خداوند تمام امكانات دنيوى را در اختيار حضرت سليمان عليه‏السلام گذاشت تا جايى كه او بر جن و انس و پرندگان و چرندگان و باد و رعد و برق و... مسلط بود. او روزى گفت: با آن همه اختيارات و مقامات، هنوز به ياد ندارم كه روزى را با شادى و استراحت به شب رسانده باشم، فردا دوست دارم تنها وارد قصر خود شوم، و با خيال راحت، استراحت كنم و شاد باشم.

فرداى آن روز فرا رسيد. سليمان وارد قصر شد و در قصر را از پشت قفل كرد تا هيچكس وارد قصر نشود، و خود به نقطه اعلاى قصر رفت و با نشاط به مُلك خود نگريست. نگهبانان قصر در همه جا ناظر بودند كه كسى وارد قصر نشود.

ناگهان سليمان ديد جوانى زيباچهره و خوش قامت وارد قصر شد. سليمان به او گفت: چه كسى به تو اجازه داد كه وارد قصر گردى، با اين كه من امروز تصميم داشتم در خلوت باشم و آن را با آسايش بگذرانم؟!

جوان گفت: با اجازه خداى اين قصر وارد شدم.

سليمان گفت: پروردگارا قصر، از من سزاوارتر به قصر است، اكنون بگو بدانم تو كيستى؟

جوان گفت: انا مَلَكُ المَوتِ؛ من عزرائيل هستم.

سليمان گفت: براى چه به اين جا آمده‏اى؟

عزرائيل گفت: لِاَقبِضَ رُوحِكَ؛ آمده‏ام تا روح تو را قبض كنم.

سليمان گفت: هرگونه مأمور هستى، آن را انجام بده. امروز روز سرور و شادمانى و استراحت من بود، خداوند نخواست كه سرور و شادى من در غير ديدار و لقايش مصرف گردد.

همان دم عزرائيل جان او را قبض كرد، در حالى كه به عصايش تكيه داده بود. مردم و جنيان و ساير موجودات خيال مى‏كردند كه او زنده است و به آن‏ها نگاه مى‏كند. بعد از مدتى بين مردم اختلاف نظر شد و گفتند: چند روز است كه سليمان عليه‏السلام نه غذا مى‏خورد، نه آب مى‏آشامد و نه مى‏خوابد و همچنان نگاه مى‏كند. بعضى گفتند: او خداى ما است، واجب است كه او را بپرستيم.

بعضى گفتند: او ساحر است، و خودش را اين گونه به ما نشان مى‏دهد، و بر چشم ما چيره شده است، ولى در حقيقت چنان كه مى‏نگريم نيست.

مؤمنين گفتند: او بنده و پيامبر خدا است. خداوند امر او را هرگونه بخواهد تدبير مى‏كند. بعد از اين اختلاف، خداوند موريانه‏اى به درون عصاى او فرستاد. درون عصاى او خالى شد، عصا شكست و جنازه سليمان از ناحيه صورت به زمين افتاد. از آن پس جن‏ها از موريانه‏ها تشكر و قدردانى مى‏كنند، چرا كه پس از اطلاع از مرگ سليمان عليه‏السلام دست از كارهاى سخت كشيدند.(644)

آرى، خداوند اين گونه سليمان عليه‏السلام را از دنيا برد تا روشن سازد كه:

چگونه انسان در برابر مرگ، ضعيف و ناتوان است، به طورى كه اجل حتى مهلت نشستن يا خوابيدن در بستر را به سليمان عليه‏السلام نداد.

و چگونه يك عصاى ناچيز او را مدتى سر پا نگهداشت؟! و چگونه موريانه‏اى ضعيف او را بر زمين افكند، و تمام رشته‏هاى كشور او را در هم ريخت؟!

تا گردنكشان مغرور عالم بدانند كه هر قدر قدرتمند باشند، به سليمان عليه‏السلام نمى‏رسند، او چگونه از دنياى فانى رخت بر بست، به خود آيند و مغرور نشوند. بدانند كه در برابر عظمت خدا همچون پر كاهى در مسير طوفان، هيچگونه اراده‏اى ندارند.

اميرمؤمنان على عليه‏السلام در ضمن خطبه‏اى مى‏فرمايد:

فَلَوْ أَنَّ أَحَداً يَجِدُ إلَى الْبَقَاءِ سُلَّماً، أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِيلاً، لَكَانَ ذلِكَ سُلَيْمانُ بْنُ داوود َعَلَيْهِ السَّلامُ، الَّذِى سُخِّرَ لَهُ مُلْكُ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ، مَعَ النُّبُوَّهِ وَ عَظِيمِ الزُّلْفَةِ، فَلَمَّا اسْتَوْفَى طُعْمَتَهُ، وَاسْتَكْمَلَ مُدَّتَهُ، رَمَتْهُ قِسِيُّ الْفَنَاءِ بِنِبَالِ المَوْتِ؛

اگر كسى در اين جهان نردبانى به عالم بقا مى‏يافت، و يا مى‏توانست مرگ را از خود دور كند، سليمان عليه‏السلام بود كه حكومت بر جن و انس توأم با نبوت و مقام والا براى او فراهم شده بود، ولى وقتى كه پيمانه عمرش پر شد، تيرهاى مرگ از كمان فنا به سوى او پرتاب گرديد...(645)

پايان داستان‏هاى زندگى سليمان عليه‏السلام

20- حضرت يونس عليه‏السلام‏

حضرت يونس عليه‏السلام يكى از پيامبران و رسولان خداست، كه نام مباركش در قرآن، چهاربار آمده، و يك سوره قرآن (سوره دهم) به نام او است.

يونس عليه‏السلام از پيامبران بنى اسرائيل است كه بعد از سليمان ظهور كرد، و بعضى او را از نوادگان حضرت ابراهيم عليه‏السلام دانسته‏اند،(646) و به خاطر اين كه در شكم ماهى قرار گرفت، با لقب ذوالنون (نون به معنى ماهى است) و صاحب الحوت خوانده مى‏شد.

پدر او متَّى از عالمان و زاهدان وارسته و شاكر الهى بود، به همين جهت خداوند به حضرت داوود عليه‏السلام وحى كرد كه همسايه تو در بهشت، متى پدر يونس عليه‏السلام است.

داوود عليه‏السلام و سليمان به زيارت او رفتند و او را ستودند (چنان كه داستانش در ضمن داستان‏هاى حضرت داوود عليه‏السلام ذكر شد.)

به گفته بعضى، او از ناحيه پدر از نواده‏هاى حضرت هود عليه‏السلام، و از ناحيه مادر از بنى‏اسرائيل بود.(647)

ماجراى حضرت يونس عليه‏السلام غم‏انگيز و تكاندهنده است، ولى سرانجام شيرينى دارد. آن حضرت به اهداف خود رسيد و قومش توبه كرده و به دعوت او ايمان آوردند، و تحت رهنمودهاى او، داراى زندگى معنوى خوبى شدند.

يونس عليه‏السلام در ميان قوم خود در نَينَوا

به گفته بعضى يونس عليه‏السلام در حدود 825 سال قبل از ميلاد، در سرزمين نينوا ظهور كرد. نينوا شهرى در نزديك موصل (در عراق كنونى) يا در اطراف كوفه در سمت كربلا بود. هم اكنون در نزديك كوفه در كنار شط، قبرى به نام مرقد يونس عليه‏السلام معروف است.

شهر نينوا داراى جمعيتى بيش از صد هزار نفر بود. چنان كه در آيه 147 سوره صافات آمده: و يونس را به سوى جمعيت يكصدهزار نفرى يا بيشتر فرستاديم.

مردم نينوا بت‏پرست بودند و در همه ابعاد زندگى در ميان فساد و تباهى‏ها غوطه مى‏خوردند. آنان نياز به راهنما و راهبرى داشتند تا حجت را بر آن‏ها تمام كند و آنان را به سوى سعادت و نجات دعوت نمايد. حضرت يونس عليه‏السلام همان پيامبر راهنما بود كه خداوند او را به سوى آن قوم فرستاد.

يونس عليه‏السلام به نصيحت قوم پرداخت و با برنامه‏هاى گوناگون آن‏ها را به سوى توحيد و پذيرش خداى يكتا، و دورى از هر گونه بت‏پرستى فراخواند.

يونس همچنان به مبارزات پى گير خود ادامه داد، و از روى دلسوزى و خيرخواهى مانند پدرى مهربان به اندرز آن قوم گمراه پرداخت، ولى در برابر منطق حكيمانه و دلسوزانه چيزى جز مغلطه و سفسطه نمى‏شنيد. بت پرستان مى‏گفتند: ما به چه علت از آيين نياكان خود دست بكشيم و از دينى كه سال‏ها به آن خو گرفته‏ايم جدا شده و به آيين اختراعى و نو و تازه اعتقاد پيدا كنيم.

يونس عليه‏السلام مى‏گفت: بت‏ها اجسام بى شعور هستند و ضرر و نفعى ندارند، و هرگز نمى‏تواند منشأ خير گردند چرا آن‏ها را مى‏پرستيد؟...

هر چه يونس عليه‏السلام آن‏ها را تبليغ و راهنمايى مى‏كرد، آن‏ها گوش فرا نمى‏دادند، و يونس عليه‏السلام را از ميان خود مى‏راندند و به او اعتنا نمى‏كردند.

يونس عليه‏السلام در سى سالگى به نينوا رفته و دعوتش را آغاز نموده بود. سى و سه سال از آغاز دعوتش گذشت اما هيچكس جز دو نفر به او ايمان نياوردند، يكى از آن دو نفر دوست قديمى يونس عليه‏السلام و از دانشمندان و خاندان علم و نبوت به نام روبيل بود و ديگرى، عابد و زاهدى به نام تنوخا بود كه از علم بهره‏اى نداشت.

كار روبيل دامدارى بود، ولى تنوخا هيزم‏كن بود، و از اين راه هزينه زندگى خود را تأمين مى‏كرد.

يونس عليه‏السلام از هدايت قوم خود مأيوس گرديد و كاسه صبرش لبريز شد، و شكايت آن‏ها را به سوى خدا برد و عرض كرد: خدايا! من سى ساله بودم كه مرا به سوى قوم براى هدايتشان فرستادى، آن‏ها را دعوت به توحيد كردم و از عذاب تو ترساندم و مدت 33 سال به دعوت و مبارزات خود ادامه دادم، ولى آن‏ها مرا تكذيب كردند و به من ايمان نياوردند ، رسالت مرا تحقير نمودند و به من اهانت‏ها كردند. به من هشدار دادند و ترس آن دارم كه مرا بكشند، عذابت را بر آن‏ها فرو فرست، زيرا آن‏ها قومى هستند كه ايمان نمى‏آورند.

يونس عليه‏السلام براى قوم عنود خود تقاضاى عذاب از درگاه خدا كرد، و آن‏ها را نفرين نمود، و در اين راستا اصرار ورزيد، سرانجام خداوند به يونس عليه‏السلام وحى كرد كه:

عذابم را روز چهارشنبه در نيمه ماه شوال بعد از طلوع خورشيد بر آن‏ها مى‏فرستم، و اين موضوع را به آن‏ها اعلام كن.

يونس عليه‏السلام خوشحال شد و از عاقبت كار نهراسيد و نزد تنوخا (عابد) رفت و ماجراى عذاب و وقت آن را به او خبر داد.

سپس گفت: برويم اين ماجرا را به مردم خبر دهيم. عابد عليه‏السلام كه از دست آن‏ها به ستوه آمده بود، گفت: آن‏ها را رها كن كه ناگهان عذاب سخت الهى به سراغشان آيد، يونس گفت: به جاست كه نزد روبيل (عالِم) برويم و در اين مورد با او مشورت كنيم، زيرا او مردى حكيم از خاندان نبوت است. آن‏ها نزد روبيل آمدند و ماجرا را گفتند.

روبيل از يونس عليه‏السلام خواست به سوى خدا بازگردد، و از درگاه خداوند بخواهد كه عذاب را از قوم به جاى ديگر ببرد، زيرا خداوند از عذاب كردن آن‏ها بى نياز و نسبت به بندگانش مهربان است.

ولى تنوخا درست بر ضد روبيل، يونس عليه‏السلام را به عذاب رسانى تحريص كرد، روبيل به تنوخا گفت: ساكت باش تو يك عابد جاهل هستى.

سپس روبيل نزد يونس عليه‏السلام آمد و تأكيد بسيار كرد كه از خدا بخواه عذاب را برگرداند، ولى يونس عليه‏السلام پيشنهاد او را نپذيرفت و همراه تنوخا به سوى قوم رفتند و آن‏ها را به فرا رسيدن عذاب الهى در صبح روز چهارشنبه در نيمه ماه شوال، هشدار دادند. مردم با تندى و خشونت با يونس و تنوخا برخورد كردند، و يونس عليه‏السلام را با شدت از شهر نينوا اخراج نمودند. يونس همراه با تنوخا از شهر بيرون آمد، تا از آن منطقه دور گردند، ولى روبيل در ميان قوم خود ماند.

ترك اولى يونس، و قرار گرفتن او در شكم ماهى‏

حضرت يونس عليه‏السلام حق داشت كه ناراحت گردد زيرا 33 سال آن‏ها را دعوت كرد، تنها دو نفر به او ايمان آوردند، از اين رو به طور كلى از آن‏ها نااميد شد و بر ايشان نفرين كرد، و از ميان آن‏ها بيرون آمد كه از عذاب آنها نجات يابد، ولى اگر او در ميان قوم ميماند و باز آن‏ها را دعوت مى‏كرد بهتر بود، چرا كه شايد در همان روزهاى آخر، ايمان مى‏آوردند، ولى يونس كه كاسه صبرش لبريز شده بود، آن كار بهتر را رها كرد و از ميان قوم بيرون آمد، همين ترك اولى باعث شد كه دچار غضب سخت الهى گرديد.(648)

يونس از نينوا خارج شد و به راه خود ادامه داد تا به كنار دريا رسيد. در آن جا منتظر ماند، ناگاه يك كشتى مسافربرى فرا رسيد. آن كشتى پر از مسافر بود و جا نداشت، اما يونس عليه‏السلام از ملوان كشتى تقاضا و التماس كرد كه به او جا بدهند، سرانجام به او جا دادند، و او سوار كشتى شد و كشتى حركت كرد. در وسط دريا ناگاه ماهى بزرگى‏(649) سر راه كشتى را گرفت، در حالى كه دهان باز كرده بود، گويى غذايى مى‏طلبيد، سرنشينان كشتى گفتند به نظر مى‏رسد گناهكارى در ميان ما است كه بايد طعمه ماهى گردد. بين سرنشينان كشتى قرعه زدند، قرعه به نام يونس عليه‏السلام اصابت كرد، حتى سه بار قرعه زدند، هر سه بار به نام يونس عليه‏السلام اصابت نمود. يونس را به دريا افكندند، آن ماهى بزرگ او را بلعيد در حالى كه مستحق ملامت بود. (650)

ماهى يونس عليه‏السلام را به دريا برد، طبق روايتى كه از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است:

يونس عليه‏السلام چهار هفته (28 روز) از قوم خود غايب گرديد، هفت روز هنگام رفتن به سوى دريا، هفت روز در شكم ماهى، هفت روز پس از خروج از دريا زير درخت كدو، و هفت روز هنگام مراجعت به نينوا.(651)

در مورد اين كه: يونس عليه‏السلام چند روز در شكم ماهى بود، روايات گوناگون وارد شده، از نُه ساعت، سه روز، تا چهل روز گفته شده است، و اين موضوع به خوبى روشن نيست.

يونس در درون تاريكى‏هاى سه گانه: تاريكى درون دريا، تاريكى درون ماهى و تاريكى شب قرار گرفت، ولى همواره به ياد خدا بود، و توبه حقيقى كرد، و مكرر در ميان آن تاريكى‏ها مى‏گفت:

لا اءِلهَ اءِلَّا اَنتَ سُبحانَكَ اءِنِّى كُنتُ مِنَ الظَّالِمينَ؛

اى خداى بزرگ معبودى يكتا جز تو نيست، تو از هر عيب و نقصى منزه هستى و من از ستمگران مى‏باشم.

سرانجام خداوند دعاى او را به استجابت رسانيد، و توبه او را پذيرفت و به ماهى بزرگ فرمان داد تا يونس عليه‏السلام را كنار دريا آورده و او را به بيرون اندازد، و او فرمان خدا را اجرا نمود.

آرى يونس حقيقتا توبه كرد و تسبيح خدا گفت و اقرار به گناه خود نمود تا نجات يافت، و در غير اين صورت، همچنان در شكم ماهى ماند، چنان كه در آيه 143 و 144 سوره صافات مى‏خوانيم:

فَلَو لا اَنَّهُ كانَ مِنَ المُسَبِّحينَ - لَلَبِثَ فِى بَطنِهِ اِلى يَومِ يُبعَثُونَ؛

و ارگ آاز تسبيح كنندگان نبود تا روز قيامت در شكم ماهى مى‏ماند.(652)

نقش دانشمند حكيم در نجات قوم از بلاى حتمى‏

يونس عليه‏السلام به قوم خود گفته بود كه عذاب الهى در روز چهارشنبه نيمه ماه شوال بعد از طلوع خورشيد نازل مى‏شود، ولى قوم، او را دروغگو خواندند و او را از خود راندند و او نيز همراه عابد (تنوخا) از شهر بيرون رفت، ولى روبيل كه عالمى حكيم از خاندان نبوت بود در ميان قوم باقى ماند. هنگامى كه ماه شوال فرا رسيد، روبيل بالاى كوه رفت و با صداى بلند به مردم اطلاع داد و فرياد زد:

اى مردم! موعد عذاب نزديك شد، من نسبت به شما مهربان و دلسوز هستم، اكنون تا فرصت داريد استغفار و توبه كنيد تا خداوند عذابش را از سر شما برطرف كند.

مردم تحت تأثير سخنان روبيل قرار گرفته و نزد او رفتند و گفتند: ما مى‏دانيم كه تو فردى حكيم و دلسوز هستى، به نظر تو اكنون ما چه كار كنيم تا مشمول عذاب نگرديم؟

روبيل گفت: كودكان را همراه مادرانشان، به بيابان آوريد و آن‏ها را از همديگر جدا سازيد، و همچنين حيوانات را بياوريد و بچه هايشان را از آن‏ها جدا كنيد، و هنگامى كه طوفان زرد را از جانب مشرق ديديد، همه شما از كوچك و بزرگ، صدا به گريه و زارى بلند كنيد و با التماس و تضرع، توبه نماييد و از خدا بخواهيد تا شما را مشمول رحمتش قرار دهد...

همه قوم سخن روبيل را پذيرفتند هنگام بروز نشانه‏هاى عذاب، همه آن‏ها صدا به گريه و زارى و تضرع بلند كردند و از درگاه خدا طلب عفو نمودند. ناگاه ديدند هنگام طلوع خورشيد، طوفان زرد و تاريك و بسيار تندى وزيدن گرفت، ناله و شيون و استغاثه انسان‏ها حيوانات و كودكانشان از كوچك و بزرگ برخاست و انسان‏ها حقيقتاً توبه كردند.


previos pagenext page