previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


پيش صاحب‏نظران ملك سليمان بادست بلكه آنست سليمان كه ز ملك آزاد است
اين كه گويند كه برآب نهادست جهان مشنو اى خواجه كه چون درنگرى بر باد است
خيمه انس مزن بر در اين كهنه رباط كه اساسش همه بى موقع و بى بنياد است
دل درين پيرزن عشوه گر دهر مبند كاين عروسيست كه در عقد بسى داماد است

گزارش عجيب هُدهُد به سليمان عليه‏السلام‏

حضرت سليمان عليه‏السلام با تمام حشمت و شكوه و قدرت بى نظير بر جهان حكومت مى‏كرد. پايتخت او بيت المقدس در شام بود. خداوند نيروهاى عظيم و امكانات بسيار در اختيار او قرار داده بود، تا آن جا كه رعد و برق و باد و جن و انس و همه پرندگان و چرندگان و حيوانات ديگر تحت فرمان او بودند. و او زبان همه آن‏ها را مى‏دانست.

هدف حضرت سليمان عليه‏السلام اين بود كه همه انسان‏ها را به سوى خدا و توحيد و اهداف الهى دعوت كند و از هر گونه انحراف و گناه باز دارد و همه امكانات را در خدمت جذب مردم به سوى خدا قرار دهد.

در همين عصر در سرزمين يمن، بانويى به نام بلقيس بر ملت خود حكومت مى‏كرد و داراى تشكيلات عظيم سلطنتى بود ولى او و ملتش به جاى خدا، خورشيدپرست و بت‏پرست بودند و از برنامه‏هاى الهى به دور بوده و راه انحراف و فساد را مى‏پيمودند. بنابراين لازم بود كه حضرت سليمان عليه‏السلام با رهبرى‏ها و رهنمودهاى خردمندانه خود آن‏ها را از بيراه‏ها و كجروى‏ها به سوى توحيد دعوت كند. و مالارياى بت‏پرستى را كه واگير نيز بود، ريشه كن نمايد.

روزى حضرت سليمان بر تخت حكومت نشسته بود. همه پرندگان كه خداوند آن‏ها را تحت تسخير سليمان قرار داده بود با نظمى مخصوص در بالاى سر سليمان كنار هم صف كشيده بودند و پر در ميان پر نهاده و براى تخت سليمان سايه‏اى تشكيل داده بودند تا تابش مستقيم خورشيد، سليمان را نيازارد. در ميان پرندگان، هدهد (شانه به سر) غايب بود، و همين امر باعث شده بود به اندازه جاى خالى او نور خورشيد به نزديك تخت سليمان بتابد.

سليمان ديد روزنه‏اى از نور خورشيد به كنار تخت تابيده، سرش را بلند كرد و به پرندگان نگريست و دريافت هدهد غايب است. پرسيد: چرا هدهد را نمى‏بينم، او غايب است. به خاطر عدم حضورش او را تنبيهى شديد كرده يا ذبح مى‏كنم مگر اين دليل روشنى براى عدم حضورش بياورد.

چندان طول نكشيد كه هدهد به محضر سليمان عليه‏السلام آمد، و عذر عدم حضور خود را به حضرت سليمان عليه‏السلام چنين گزارش داد:

من از سرزمين سبأ، (واقع در يمن) يك خبر قطعى آورده‏ام. من زنى را ديدم كه بر مردم (يمن) حكومت مى‏كند و همه چيز مخصوصا تخت عظيمى را در اختيار دارد.

من ديدن آن زن و ملتش خورشيد را مى‏پرستند و براى غير خدا سجده مى‏نمايند، و شيطان اعمال آن‏ها را در نظرشان زينت داده و از راه راست باز داشته است و آن‏ها هدايت نخواهند شد، چرا كه آن‏ها خدا را پرستش نمى‏كنند...! آن خداوندى كه معبودى جز او نيست و پروردگار و صاحب عرش عظيم است.(624)

حضرت سليمان عليه‏السلام عذر غيبت هدهد را پذيرفت، و بى‏درنگ در مورد نجات ملكه سبا و ملتش احساس مسؤوليت نمود و نامه‏اى براى ملكه سبا (بلقيس) فرستاد و او را دعوت به توحيد كرد. نامه كوتاه اما بسيار پرمعنا بود و در آن چنين آمده بود: به نام خداوند بخشنده مهربان - توصيه من اين است كه برترى جويى نسبت به من نكنيد و به سوى من بياييد و تسليم حق گرديد.(625)

سليمان عليه‏السلام نامه را به هدهد داد و فرمود: ما تحقيق مى‏كنيم تا ببينيم تو راست مى‏گويى يا دروغ؟ اين نامه را ببر و بر كنار تخت ملكه سباء بيفكن، سپس برگرد تا ببينيم آن‏ها در برابر دعوت ما چه مى‏كنند؟!

هدهد نامه را با خود برداشت و از شام به سوى يمن ره سپرد و از همان بالا نامه را كنار تخت بلقيس انداخت.

ردّ هدهد بلقيس از جانب سليمان عليه‏السلام‏

بلقيس در كنار تخت خود نامه‏اى يافت كه پس از خواندن آن دريافت كه نامه از طرف شخص بزرگى براى او فرستاده شده است و مطالب پرارزشى دارد. بزرگان كشور خود را به گرد هم آورد و با آن‏ها در اين باره مشورت كرد. آن‏ها گفتند: ما نيروى كافى داريم و مى‏توانيم بجنگيم و هرگز تسليم نمى‏شويم.

ولى بلقيس اتخاذ طريق مسالمت‏آميز را بر جنگ ترجيح مى‏داد و اين را دريافته بود كه جنگ موجب ويرانى مى‏شود، و تا راه حلى وجود دارد نبايد آتش جنگ را برافروخت. او پيشنهاد كرد كه: هديه‏اى گرانبها براى سليمان مى‏فرستم تا ببينم فرستادگان من چه خبر مى‏آورند.(626)

بلقيس در جلسه مشورت گفت: من با فرستادن هديه براى سليمان، او را امتحان مى‏كنم. اگر او پيامبر باشد ميل به دنيا ندارد و هديه ما را نمى‏پذيرد، و اگر شاه باشد، مى‏پذيرد. در نتيجه اگر دريافتيم او پيامبر است، قدرت مقاومت در مقابل او نخواهيم داشت و بايد تسليم حق گرديم.

بلقيس گوهر بسيار گرانبهايى را در ميان حُقّه (ظرف مخصوصى) نهاد و به فرستادگان گفت: اين گوهر را به سليمان مى‏رسانيد و اهداء مى‏كنيد.(627)

فرستادگان ملكه سبا به بيت المقدس و به محضر حضرت سليمان عليه‏السلام آمدند و هداياى ملكه سبأ را به حضرت سليمان عليه‏السلام تقديم نمودند، به گمان اين كه سليمان از مشاهده آن هدايا، خشنود مى‏شود و به آن‏ها شادباش مى‏گويد.

اما همين كه با سليمان روبرو شدند، صحنه عجيبى در برابر آنان نمايان شد. سليمان عليه‏السلام نه تنها از آن‏ها استقبال نكرد، بلكه به آن‏ها گفت: آيا شما مى‏خواهيد مرا با مال خود كمك كنيد در حالى كه اين اموال در نظر من بى ارزش است، بلكه آن چه خداوند به من داده از آن چه به شما داده برتر است. مال چه ارزشى در برابر مقام نبوت و علم و هدايت دارد، اين شما هستيد كه به هداياى خود شادمان مى‏باشيد. فَما آتانِىَ اللهُ خَيرٌ ممَّا آتاكُم بَل انتُم بِهَديَّتِكُم تَفرَحُون

آرى اين شما هستيد كه مرعوب و شيفته هداياى پر زرق و برق مى‏شويد، ولى اين‏ها در نظر من كم ارزشند.

سپس سليمان عليه‏السلام با قاطعيت به فرستاده مخصوص ملكه سبأ فرمود:

به سوى ملكه سبأ و سران كشورت باز گرد و اين هدايا را نيز با خود ببر، اما بدان ما به زودى با لشگرهايى به سراغ آن‏ها خواهيم آمد كه توانايى مقابله با آن را نداشته باشند، و ما آن‏ها را از آن سرزمين آباد (يمن) خارج مى‏كنيم در حالى كه كوچك و حقير خواهند بود.(628)

پيوستن بلقيس به سليمان عليه‏السلام و ازدواج با او

فرستاده مخصوص سليمان با همراهان به يمن بازگشتند و عظمت مقام و توان و قدرت سپاه سليمان و نپذيرفتن هديه را به ملكه سبأ گزارش دادند.

بلقيس دريافت كه ناگزير بايد تسليم فرمان سليمان (كه فرمان حق و توحيد است) گردد و براى حفظ و سلامت خود و جامعه هيچ راهى جز پيوستن به امت سليمان ندارد. به دنبال اين تصميم با جمعى از اشراف قوم خود حركت كردند و يمن را به قصد شام ترك گفتند، تا از نزديك به تحقيق بيشتر بپردازند.

هنگامى كه سليمان از آمدن بلقيس و همراهانش به طرف شام اطلاع يافت، به حاضران فرمود: كدام يك از شما توانايى داريد، پيش از آن كه آن‏ها به اين جا آيند، تخت ملكه سبا را براى من بياوريد.

عفريتى از جن (يعنى از گردنكشان جنيان) گفت: من آن را نزد تو مى‏آورم، پيش از آن كه از مجلست برخيزى. اما آصف بن برخيا كه از علم كتاب آسمانى بهره‏مند بود گفت: من آن تخت را قبل از آن كه چشم بر هم زنى، نزد تو خواهم آمد.

لحظه‏اى نگذشت كه سليمان، تخت بلقيس را در كنار خود ديد و بى‏درنگ به ستايش و شكر خدا پرداخت و گفت:

هذَا مِن فَضلِ رَبِّى لِيَبلُونى ءَاشكُرِ اَم اَكفُرُ؛

اين موهبت، از فضل پروردگار من است تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را به جا مى‏آورم، يا كفران مى‏كنم.(629)

سپس سليمان عليه‏السلام دستور داد تا تخت را اندكى جابجا كرده و تغيير دهند تا وقتى كه بلقيس آمد، ببينند در مقابل اين پرسش كه آيا اين تخت تو است يا نه، چه جواب مى‏دهد.

طولى نكشيد كه بلقيس و همراهان به حضور سليمان آمدند. شخصى به تخت او اشاره كرد و به بلقيس گفت: آيا تخت تو اين گونه است؟!

بلقيس دريافت كه تخت خود اوست و از طريق اعجاز، پيش از ورودش به آن جا آورده شده است. او با مشاهده اين معجزه، تسليم حق شد و آيين حضرت سليمان را پذيرفت. او قبلا نيز نشانه‏هايى از حقانيت نبوت سليمان را دريافته بود، به هر حال به آيين سليمان پيوست و به نقل مشهور با سليمان ازدواج كرد و هر دو در ارشاد مردم به سوى يكتاپرستى كوشيدند.(630)

چگونگى ملاقات بلقيس با سليمان عليه‏السلام، و ايمان آوردن او

قبل از ورود بلقيس به قصر سليمان، سليمان عليه‏السلام دستور داده بود صحن يكى از قصرها را از بلور بسازند، و از زير بلورها آب جارى عبور دهند. [و اين دستور به خاطر جذب دل بلقيس، و يك نوع اعجاز بود]

هنگامى كه ملكه سبأ با همراهان وارد قصر شد، يكى از مأموران قصر به او گفت: داخل صحن قصر شو!.

ملكه هنگام ورود به صحن قصر گمان كرد كه سراسر صحن را نهر آب فرا گرفته است، از اين رو تا ساق، پاهايش را برهنه كرد تا از آن آب بگذرد، در حالى كه حيران و شگفت زده شده بود كه آب در اين جا چه مى‏كند؟! اما به زودى سليمان عليه‏السلام او را از حيرت بيرون آورد و به او فرمود: اين حياط قصر است كه از بلور صاف ساخته شده است، اين آب نيست كه موجب برهنگى پاى تو شود.(631)

پس از آن كه ملكه سبأ نشانه‏هاى متعددى از حقانيت دعوت سليمان عليه‏السلام را مشاهده كرد و از طرفى ديد كه با آن همه قدرت، او داراى اخلاق نيك مخصوصى است كه هيچ شباهتى به اخلاق شاهان ندارد، از اين رو با صدق دل به نبوت سليمان عليه‏السلام ايمان آورد و به خيل صالحان پيوست. چنان كه قرآن از زبان او مى‏فرمايد:

قالَت رَبّ اءِنِّى ظَلَمتُ نَفسِى وَ اَسلَمتُ مَعَ سليمانَ للهِ رَبّ العالَمِينَ؛

ملكه سبأ گفت: پروردگارا!! من به خود ستم كردم و با سليمان عليه‏السلام براى خداوندى كه پروردگار جهانيان است اسلام آوردم.(632)

آرى زبانحال بلقيس اين بود كه: من در گذشته در برابر آفتاب سجده مى‏كردم، بت مى‏پرستيدم، غرق تجمل و زينت بودم و خود را برترين انسان در دنيا مى‏پنداشتم، اما اكنون مى‏فهمم كه قدرتم تا چه اندازه ناچيز بود، و اصلا اين زرق و برق‏ها، روح انسان را سيراب نمى‏كند.

خدايا! من همراه رهبرم سليمان به درگاه تو آمدم، از گذشته پشيمانم، و سر تسليم به آستانت مى‏سايم.

به سوى تو در كنار رهبر حق و با پذيرش رهبر الهى مى‏آيم، چرا كه راه يافتن به درگاه تو بدون پذيرش رهبر حق، بى نتيجه و كوركورانه است.

شكايت پشّه به درگاه سليمان عليه‏السلام‏

حضرت سليمان عليه‏السلام كه بر همه موجودات حكومت مى‏كرد، زبان همه را مى‏دانست و در ستيزها بين آن‏ها داورى مى‏كرد.

روزى پشه‏اى از روى علف‏ها برخاست و به حضور سليمان عليه‏السلام آمد و گفت: به دادم برس، و مرا از ظلم دشمنم نجات بده!.

سليمان گفت: دشمن تو كيست؟ و شكايت تو از چيست؟

پشه گفت: دشمن من باد است، و شكايتم از باد اين است كه هر وقت به من مى‏رسد مرا مانند پر كاهى به اين دشت و آن دشت مى‏برد و سرنگون مى‏سازد.

سليمان گفت: در دادگاه عدل من، بايد هر دو خصم حاضر باشند تا حرف‏هاى آن‏ها را بشنوم و بين آن‏ها قضاوت كنم.

خصم تنها گر بر آرد صد نفير هان و هان، بى خصم قول او مگير

پشه گفت: حق با تو است، كه بايد خصم ديگر حاضر گردد.

حضرت سليمان به باد صبا فرمان داد تا در دادگاه حاضر شود، و به اعتراض شاكى جواب دهد.

باد بى‏درنگ به فرمان سليمان تن نهاد و در جلسه دادگاه حاضر شد. سليمان به پشه گفت: همين جا باش، تا ميان شما قضاوت كنم.

پشه گفت: اگر باد اينجا باشد من ديگر نيستم، زيرا باد مرا مى‏گريزاند.

گفت: اى شه! مرگ من از بود اوست خود سياه اين روز من از دود اوست
او چون آمد من كجا يابم قرار كاو برآرد از نهاد من دمار(633)

اى برادر! اين جريان را خوب درياب، و بدان كه اگر خواسته باشى نسيم خدايى و بهشتى بر روح و جان تو بوزد، پشه‏هاى گناه را از وجود خود دور ساز. وقتى كه روح و جان تو، فرودگاه پشه‏هاى ماديت گردد، بدان كه در آن جا نسيم روحبخش الهى و نور خدايى نيست، چرا كه وقتى نور تابيد، تاريكى‏ها را از بين مى‏برد.

شكايت پيرزن از باد

خداوند سليمان عليه‏السلام را بر همه موجودات مسخر كرده بود. روزى پيرزنى كه بر اثر وزش باد از بام به زمين افتاده بود و دستش شكسته بود نزد سليمان آمد و از باد شكايت كرد.

حضرت سليمان عليه‏السلام باد را طلبيد و شكايت پيرزن را به او گفت. باد گفت: خداوند مرا فرستاد تا فلان كشتى را كه در حال غرق شدن بود، به حركت در آورم و سرنشينان آن را نجات دهم. در بين راه، به اين پيرزن كه بر پشت بام بود برخوردم، پاى او لغزيد و از بام به زمين افتاد و دستش شكست. (من چنين قصدى نداشتم، او در راه من بود و چنين اتفاقى افتاد ).


previos pagenext page