![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
سليمان عليهالسلام آن جن را احضار كرده و از او چهار موضوع مذكور پرسيد:
1 - وقتى كه به بازار رسيدى، چرا سرت را به آسمان بلند نمودى، و سپس به زمين و مردم نگاه كردى و سرت را تكان دادى؟
جن گفت: فرشتگان را بالاى سر مردم ديدم كه اعمال آنها را با شتاب مىنوشتند. تعجب كردم كه آنها اين گونه با شتاب مىنويسند ولى انسانها آن گونه با شتاب سرگرم (امور مادى خود) هستند.
2 - وقتى كه به خانهاى وارد شدى، شخصى مرده بود و حاضران گريه مىكردند، چرا خنديدى؟
جن گفت: خندهام از اين رو بود كه آن شخص مرده، به بهشت رفت، ولى حاضران (به جاى خوشحالى) گريه مىكردند.
3 - چرا وقتى كه ديدى سير را با پيمانه، و فلفل را با وزن مىفروشند خنديدى؟
جن گفت: از اين رو كه ديدم سير را با آن همه ارزش، كه كيمياى درمان است با پيمانه مىفروشند، ولى فلفل را كه مايه بيمارى است با وزن دقيق به فروش مىرسانند! از اين رو از روى تعجب خنديدم.
4 - چرا در مورد آن دو گروه كه يكى در ياد خدا و ديگرى سرگرم لهو و امور بيهوده بودند، سر تكان دادى و خنديدى؟
جن گفت: زيرا تعجب كردم كه دو گروه، هر دو انسانند، ولى گروه اول بيدار و در ياد خدايند، اما گروه دوم غافل و سرگرم در بيهودگى هستند.(610)
حضرت داوود عليهالسلام [از پيامبران خدا بود و سالها در ميان قوم خود، به هدايت مردم پرداخت. در اواخر عمر] از طرف خدا به او وحى شد: از خاندان خود، وصى و جانشين براى خود تعيين كن.
حضرت داوود عليهالسلام چندين فرزند (از همسران مختلف) داشت. يكى از پسرانش نوجوانى بود كه مادر او نزد حضرت داوود عليهالسلام به سر مىبرد، و داوود عليهالسلام مادر او را (كه يكى از همسرانش بود) دوست داشت.
حضرت داوود عليهالسلام پس از دريافت وحى مذكور، نزد آن همسرش آمد و به او گفت:
خداوند به من وحى كرده تا از خاندانم، يكى از آنها را براى خود وصى و جانشين قرار مىدهم.
همسر داوود: خوب است كه آن وصى، پسر من باشد.
داوود: من نيز، قصدم همين بود، ولى در علم حتمى خدا گذشته كه وصى من سليمان (پسر ديگرم) است.
از سوى خدا وحى ديگرى به داوود عليهالسلام شد كه قبل از رسيدن فرمان من شتاب نكن.
از اين وحى، چندان نگذشت كه دو مرد كه با هم مرافعه و نزاع داشتند به حضور حضرت داوود عليهالسلام براى قضاوت آمدند. آنها به داوود عليهالسلام گفتند: يكى از ما دامدار است، و ديگرى باغدار مىباشد.
خداوند به داوود عليهالسلام وحى كرد: پسران خود را نزد خود جمع كن، و به آنها بگو هر كس در مورد نزاع اين دو نفر باغدار و دامدار، قضاوت صحيح كند او وصى تو بعد از تو است.
حضرت داوود عليهالسلام پسران خود را نزد خود جمع كرد و ماجرا را به آنها گفت، آن گاه باغدار و دامدار، جريان دعواى خود را چنين بيان كردند.
باغدار: گوسفندهاى اين مردِ دامدار به ميان باغ من آمدهاند و به درختان من صدمه زدهاند.
دامدار: من اطلاع نداشتم، آنها حيوانند و خودشان به محل باغ او رفتهاند.
در ميان پسران داوود عليهالسلام هيچكدام سخنى نگفت جز سليمان عليهالسلام كه به باغدار (صاحب باغ درخت انگور) فرمود:
اى باغدار! گوسفندان اين مرد، چه وقت به باغ آمدهاند؟
باغدار: شبانه آمدهاند.
سليمان: (خطاب به دامدار) اى صاحب گوسفندان! من حكم مىكنم كه بچهها و پشم امسال گوسفندان تو، به باغدار تعلق دارد. (زيرا دامدار در شب، لازم است كه گوسفندان خود را حفظ و كنترل كند).
داوود عليهالسلام به سليمان گفت: چرا حكم نكردى كه صاحب گوسفند، گوسفندان خود را به باغدار بدهد، با اين كه علماى بنى اسرائيل پس از قيمتگذارى و سنجش دريافتهاند كه قيمت گوسفندهاى دامدار براى قيمت انگور (آن سال) باغ است.
سليمان: قضاوت من از اين رو است كه درختهاى انگور از ريشه قطع و نابود نشدهاند، و تنها بار و ميوه آنها خورده شده است و سال آينده بار مىدهند.
خداوند به داوود عليهالسلام وحى كرد قضاوت صحيح در اين حادثه، همان قضاوت سليمان عليهالسلام است. اى داوود! تو چيزى را خواستى و ما چيز ديگرى را [تو خواستى كه آن پسرت كه مادرش را دوست دارى جانشين تو گردد، ولى ما خواستيم سليمان عليهالسلام وصى تو شود].
حضرت داوود عليهالسلام نزد همسر مورد علاقهاش آمد و گفت: ما چيزى را خواستيم و خدا چيز ديگر را خواست جز آنچه را كه خدا مىخواهد واقع نمىشود. ما در برابر فرمان الهى تسليم و خشنود هستيم.
آنگاه امام صادق عليهالسلام پس از بيان اين ماجرا فرمود: ماجراى امامان و اوصياء عليهم السلام نيز بر همين گونه است؛ آنها حق ندارند از امر خدا تجاوز نمايند و مقام امامت را از صاحبش گرفته و به ديگرى بدهند.(611)
به اين ترتيب سليمان عليهالسلام در ميان فرزندان داوود عليهالسلام به عنوان وصى و جانشين آن حضرت شناخته شد. با توجه به اين كه قبل از اين ماجرا، اگر داوود عليهالسلام سليمان را انتخاب مىكرد، بين فرزندانش نزاع مىشد، ولى وحى خداوند به ترتيب فوق، هرگونه نزاع را از بين برد.(612)
شيخ صدوق رحمة الله عليه نقل مىكند: حضرت داوود عليهالسلام طبق وحى الهى خواست حضرت سليمان عليهالسلام را خليفه و جانشين خود قرار دهد.(613)
هنگامى كه اين موضوع را به بزرگان بنى اسرائيل خبر داد، از اين خبر ناراحت شده و فرياد اعتراض بر آورده به داوود گفتند: آيا جوانى را خليفه خود قرار مىدهى با اين كه بزرگتر از او در ميان ما وجود دارد؟
حضرت داوود عليهالسلام سران طوايف دوازدهگانه بنى اسرائيل را احضار كرد و به آنها فرمود: اعتراض شما به من رسيد، شما عصاهاى خود را بياوريد و نام خود را روى آن عصا بنويسيد. سليمان عليهالسلام نيز عصايش را مىآورد و نامش را روى آن عصا مىنويسد. همه اين عصاها را در درون اطاق بگذاريد و درِ آن اطاق را ببنديد و قفل كنيد و شما سران و رؤساى طوايف (اسباط) يك شب از اين اطاق نگهبانى نماييد تا كسى وارد آن نشود. فردا صبح درِ اطاق را باز كنيد، عصاى هر كسى كه سبز شده و ميوه داده باشد، صاحب آن عصا رهبر مردم بعد از من است.
سران قوم (اسباط) اين پيشنهاد را پذيرفتند و عصاهاى خود را آورده و در ميان اطاقى مخصوص قرار دادند و در آن را بستند و يك شب در آن جا نگهبانى دادند. صبح فرداى آن شب، به امامت داوود عليهالسلام نماز خوانده شد. بعد از نماز درِ آن اطاق را باز كردند و ديدند تنها عصاى سليمان عليهالسلام سبز شده و ميوه داده است. آن را به داوود عليهالسلام تسليم نمودند. داوود عليهالسلام آن را به همه نشان داد و همه اين نشانه را پذيرفتند. داوود عليهالسلام خطاب به پسرانش گفت: اى پسرانم! چه عملى خنكتر از هر چيز است؟ گفتند: عفو خدا و عفو انسانها از همديگر. فرمود: اى پسرانم! چه چيز شيرينتر است؟ گفتند: محبت، كه روح خدا در ميان بندگان مىباشد. داوود عليهالسلام خشنود شد و در ميان بنى اسرائيل عبور نموده و جانشينى سليمان عليهالسلام و رهبرى او بعد از خودش را به مردم اعلام كرد.(614)
با اینکه حضرت سلیمان دارای آن همه مقامات عالی و حکومت سراسری جهان بود هرگز مغرور نشد و زندگی بسیار ساده ای داشت. به فرموده امام صادق علیه السلام غذای از گوشت و نان نرم گرفته شده از آرد سفید را در اختیار مهمانانش می گذاشت و اهل و عیالش نان خشک و زبر می خوردند و خودش نان جوین سبوس نگرفته می خورد.(615)
روزی حضرت سلیمان علیه السلام از بیت المقدس بیرون آمد در حالی که سیصد هزار تخت در جانب راست او بود که انسانها عهده دار آن بودند و سیصد هزار تخت در جانب چپ او وجود داشت که جن ها بر آنها گمارده شده بودند. به پرندگان فرمان داد بر روی لشگرش سایه بیافکنند، به باد فرمان داد تا آنها را به مدائن برساند؛ باد ماموریت خود را انجام داد، سپس از آنجا به منطقه اسطخر بازگشت و شب را در آنجا به سر برد. فردای آن شب به جزیره «برکاوان» (واقع در فارس) رفت. سپس به باد فرمان داد آنها را به سرزمین گود فرود آورد. باد چنین کرد. آنها در سرزمینی فرود آمدند که نزدیک بود پاهایشان به آبهای زیر زمین برسد. بعضی از حاضران به دیگران گفتند: «آیا حکومت و سلطنتی بزرگتر از این دیده اید؟» بعضی جواب دادند: نه هرگز چنین شکوه و عظمتی نه دیده ایم و نه شنیده ایم. فرشته ای از آسمان فریاد زد: پاداش یک تسبیح بزرگتر است از آنچه شما مشاهده کردید.(616)
بر همین اساس روزی حضرت سلیمان علیه السلام با اسکورت و شکوه پادشاهی عبور می کرد در حالی که پرندگان بر سرش سایه افکنده بودند و جن و انس در اطرافش با کمال ادب و احترام عبود می نمودند. در مسیر راه دید عابدی در گوشه ای مشغول عبادت خدا است. آن عابد هنگامی که موکب پرشکوه سلیمان را دید به پیش آمد و گفت: «ای پسر داود! براستی خداوند سلطنت و امکانات عظمیمی در اختیارت نهاده است!»
حضرت سلیمان که هرگز به جاه و مقام دل نبسته و مقامات ظاهری او را مغرور ننموده بود، به عابد چنین فرمود:
لتسبیحه فی صحیفه مومن خیر مما اعطی لابن داود، فان ما اعطی ابن داود یذهب و التسبیح تبقی(617)
ثواب یک تسبیح خالص در نامه عمل مومن از همه آنچه خداوند به سلیمان داده بیشتر است زیرا ثواب آن تسبیح در نامه عمل باقی می ماند ولی سلطنت سلیمان از بین میرود.(618)
آری سلیمان علیه السلام با آن همه امکانات و عظمت این گونه متواضع بود.
روزى حضرت سليمان عليهالسلام عصر هنگام از اسبهاى تيزرو و چابك خود كه آنها را براى ميدان جهاد آماده كرده بود، ديدن مىكرد. مأموران با آن اسبها در پيش روى سليمان عليهالسلام رژه مىرفتند.
سليمان عليهالسلام با علاقه و اشتياق مخصوص، آن اسبها را روانه ميدان نمودند. آنها به گونهاى تند و تيز از مقابل سليمان عبور كردند كه سليمان عليهالسلام با تمام وجود به آنها مىنگريست، تا اين كه آنها از نظرش دور و پنهان شدند.
سليمان عليهالسلام كه به جهاد با دشمن و دفاع از حريم حق، علاقه فراوان داشت، گفت:
من اين اسبها را به خاطر پروردگارم دوست دارم و مىخواهم از آنها در راه جهاد استفاده كنم.
وقتى اسبها از نظر سليمان عليهالسلام دور و پنهان شدند، سليمان عليهالسلام به مأموران گفت:
آنها را برگردانيد تا آنها را بار ديگر مشاهده كنم. مأموران اسبها را بز گرداندند.
سليمان دست بر گردن و ساقهاى آنها كشيد و به اين ترتيب آنها را نوازش نمود و سوارانشان را تشويق كرد، و درس آمادگى در برابر دشمن را به همه آموخت. (619)
حضرت سليمان عليهالسلام همسران متعددى براى خود انتخاب كرد و هدفش اين بود كه از آن همسران داراى فرزندان متعددى شود تا در اداره مملكت و جهاد با دشمن، به او كمك كنند. بر همين اساس گفت: من با آنها همبستر مىشوم و به زودى فرزندان متعددى نصيبم شده و همه آنها ياوران من و رزمندگان در جبهه جهاد خواهند شد.
او در اين گفتار، تنها به همسران خودش اتكا كرد، خدا را از ياد برد و اءن شاء الله؛ اگر خدا بخواهد نگفت و به اين ترتيب بر اثر يك لحظه غفلت، لغزش پيدا كرد و ترك اولى نمود. از اين رو وقتى كه در هنگامش به سراغ همسرانش رفت، تنها داراى يك فرزند از آنها شد، آن هم ناقص الخلقه بود. جسد مرده آن فرزند را آوردند روى تخت او افكندند.
سليمان عليهالسلام دريافت كه در اين آزمايش الهى، لغزيده است، توبه و انابه كرد و از درگاه خدا تقاضاى بخشش نمود، و گفت: خدايا مرا ببخش، و به من حكومت بى نظير عنايت كن. خداوند حكمت بسيار با اقتدارى به او داد. باد را تحت فرمان او نمود، تا به فرمان او به نرمى حركت كند و هر جا او بخواهد برود. شياطين و سركشان را نيز تحت تسخير او در آورد، و او را داراى مقامات ارجمندى نمود.(620)
خداوند همه نعمتها را به حضرت سليمان عليهالسلام عطا كرده بود، تا آن جا كه به سخن حيوانات آگاهى داشت و مىتوانست با آنها گفتگو كند.
روزى آن حضرت با لشكر عظيمش كه از جن و انس و پرندگان تشكيل مىشد با نظم و صفآرايى خاص، و شكوه بى نظير حركت مىكردند تا به وادى مورچگان رسيدند. سليمان عليهالسلام نيز كنار تختش بود. و باد آن را با كمال نرمش و آرامش در فضا حركت مىداد.
در اين هنگام مورچهاى خطاب به مورچگان گفت: اى مورچگان! به لانههاى خود برويد تا سليمان و لشكرش شما را پايمال نكند، در حالى كه نمىفهمند. (621)
سليمان عليهالسلام صداى آن مورچه را شنيد، از سخن او خنديد و به ياد نعمتهاى الهى افتاد، كه خداوند آن چنان به او مقام ارجمند داده كه حتى صداى مورچه را مىشنود و از مفهوم آن آگاهى دارد. از اين رو بى درنگ به ياد آن افتاد كه بايد خدا را شكر نمايد، براى تكميل تشكرش از خدا، سه تقاضا كرد و گفت: خدايا! شكر نعمت هايى را كه بر من و پدر و مادرم عطا نمودهاى به من الهام فرما، و توفيقم ده كه كارهاى شايسته انجام دهم تا موجب خشنودى تو گردد، و مرا در زمره بندگان شايستهات قرار بده. (622)
در مورد اين واقعه از حضرت رضا عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: در حالى كه سليمان عليهالسلام بر روى تختش در فضا حركت مىكرد، باد صداى آن مورچه را به گوش سليمان عليهالسلام رسانيد. سليمان عليهالسلام در همانجا توقف كرد و به مأمورانش فرمود: آن مورچه را نزد من بياوريد. مأموران بى درنگ آن مورچه را به حضور سليمان عليهالسلام بردند. سليمان به آن مورچه فرمود: آيا نمىدانى كه من پيامبر خدا هستم و به هيچكس ظلم نمىكنم؟
مورچه عرض كرد: آرى، اين را مىدانم.
سليمان عليهالسلام فرمود: پس چرا مورچگان را از ظلم من هشدار دادى؟
مورچه عرض كرد: ترسيدم مورچگان حشمت و شكوه تو را بنگرند و مرعوب و شيفته زرق و برق دنيا شوند و در نتيجه از خداوند دور گردند، خواستم آنها به لانههايشان بروند و شكوه تو را مشاهده نكنند...
سپس مورچه به سليمان عليهالسلام عرض كرد: آيا مىدانى چرا خداوند در ميان آن همه نيروهاى عظيم مخلوقاتش، باد را تحت تسخير تو قرار داد؟ سليمان گفت: راز اين موضوع را نمىدانم.
مورچه گفت: مقصود خداوند اين است كه اگر همه مخلوقاتش را مانند باد در تحت تسخير تو قرار مىداد، زوال و فناى همه آنها مانند زوال و فناى باد است (بنابراين اكنون كه بنياد جهان بر باد است، به آن مغرور مشو). سليمان از اين نصيحت پرمعناى مورچه خنديد. (كه اين خنده، خنده عبرت بود).(623)
خواجوى كرمانى به همين مناسبت مىگويد: