previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


داوود عليه‏السلام: بنشين. او نشست و مجلس طول نكشيد ولى عزرائيل به سراغ آن جوان نيامد، داوود عليه‏السلام به او گفت: برخيز نزد همسرت برو و بعد از هفت روز به اينجا بيا.

جوان رفت و پس از هفت روز نزد داوود عليه‏السلام آمد و در محضرش نشست.

باز براى بار سوم به دستور داوود عليه‏السلام هفت روز نزد همسرش رفت و سپس نزد داوود عليه‏السلام آمد و در محضرش نشست. در اين هنگام عزرائيل آمد، داوود عليه‏السلام به عزرائيل فرمود: تو بنا بود پس از يك هفته براى قبض روح اين جوان به اين جا بيايى، چرا نيامدى و پس از سه هفته آمدى؟

عزرائيل گفت:

يا داوُود! اءنّ اللهَ تعالى رَحِمَهُ بِرَحمَتِكَ لَهُ فاَخَّرَ فِى اجَلِهِ ثَلاثينَ سَنَة؛

اى داوود! همانا خداوند متعال به خاطر مرحمت تو به اين جوان، به او لطف كرد، و مرگش را سى سال به تاخير انداخت.(589)

همنشينى بانوى صبور با داوود عليه‏السلام در بهشت‏

روزى خداوند به حضرت داوود عليه‏السلام وحى كرد: نزد خلاده دختر اوس برو و او را به بهشت مژده بده و به او بگو همنشين تو در بهشت است.

داوود عليه‏السلام به اين دستور عمل كرد و به درِ خانه خلاده آمد و درِ خانه را كوبيد، خلاده پشت در آمد و همين كه در را باز كرد چشمش به داوود عليه‏السلام افتاد، عرض كرد: آيا از سوى خدا درباره من چيزى نازل شده است كه براى ابلاغ خبر آن به اينجا آمده‏اى؟

داوود عليه‏السلام: آرى.

خلاده: آن چيست؟

داوود: خداوند به من وحى كرد و فرمود: تو همنشين من در بهشت هستى.

خلاده: گويا مرا عوضى گرفته‏اى، او من نيستم بلكه همنام من است؟

داوود: خير، او قطعا تو هستى.

خلاده: اى پيامبر خدا به تو دروغ نمى‏گويم، سوگند به خدا من چيزى در خود نمى‏بينم كه چنين لياقتى يافته باشم و همنشين تو در بهشت شوم.

داوود: از امور باطنى خود اندكى با من صحبت كن تا بدانم چگونه است؟

خلاده: من يك حالتى دارم كه هر دردى بر من وارد شود، و هر زيان و نياز و گرسنگى به من برسد، هرگونه باشد بر آن صبر مى‏كنم و از خدا رفع آن را نمى‏خواهم تا خودش برطرف سازد (پسندم آن چه را جانان پسندد) و جاى آن دردها و زيان‏ها، عوضى از خدا نمى‏خواهم، بلكه شكر و سپاس آن‏ها را به جا مى‏آورم.

داوود عليه‏السلام راز مطلب را دريافت و به او فرمود:

فبِهذا بَلَغتِ ما بَلَغتِ؛

تو به خاطر همين خصلت‏ها به آن مقام رسيده‏اى.

امام صادق عليه‏السلام پس از نقل اين ماجرا فرمود:

وَ هذا دِينُ اللهِ الَّذِى ارتَضاهُ للصَّالِحينَ؛

و اين همان دين خدا است كه آن را براى شايستگان پسنديده است.(590)

نمونه‏اى از عدالت و احسان خدا

در روايات آمده: بانويى فقير و بى‏نوا در عصر حضرت داوود عليه‏السلام زندگى مى‏كرد. با اندك پولى كه داشت هر روز (يا هر چند روز) اندكى پشم و پنبه مى‏خريد و به كلاف نخ تبديل مى‏نمود و سپس آن را مى‏فروخت و به اين وسيله معاش ساده زندگى خود و بچه‏هايش را تأمين مى‏كرد. يك روز پس از زحمات بسيار و تهيه كلاف، آن را براى فروش به بازار مى‏برد. ناگهان، كلاغى با سرعت نزد او آمد و آن كلاف را از او ربود و با خود برد.

بانوى بينوا بسيار ناراحت شد، سراسيمه نزد حضرت داوود عليه‏السلام آمد و پس از بيان ماجراى سخت زندگى خود و ربودن كلافش از ناحيه كلاغ، عرض كرد: عدالت خدا در كجاست؟...

حضرت داوود عليه‏السلام به او فرمود: كنار بنشين تا درباره تو قضاوت كنم.

اين از يك سو، از سوى ديگر گروهى در ميان كشتى از دريا عبور مى‏كردند كه بر اثر سوراخ شدن كشتى در خطر غرق شدن قرار گرفتند. نذر كردند اگر نجات يافتند هزار دينار به فقير بدهند. خداوند به آن‏ها لطف كرد و همان كلاغ را مأمور كرد تا آن كلاف را از دست آن بانو بربايد و به درون كشتى بيندازد و سرنشينان به وسيله آن كلاف، تخته كشتى را محكم كرده و سوراخ را ببندند. آن‏ها از كلاف استفاده نموده و نجات يافتند.

وقتى كه به ساحل رسيدند به محضر حضرت داوود عليه‏السلام براى اداى نذر آمدند، هزار دينار خود را به حضرت داوود عليه‏السلام دادند و ماجراى نجات خود را شرح دادند.

حضرت داوود عليه‏السلام حكمت و عدالت و احسان خداوند را براى آن بانو بيان كرد، و آن هزار دينار را به او داد، آن زن در حالى كه بسيار خشنود بود، دريافت كه عادل‏تر و احسان بخش‏تر از خداوند كسى نيست.(591)

مكافات عمل ناموسى‏

عصر حضرت داوود عليه‏السلام بود. مردى شهوت‏پرست به طور مكرر به سراغ يكى از بانوان مى‏رفت و او را مجبور به عمل منافى عفت مى‏نمود، خداوند به قلب آن بانو القا كرد كه سخنى به آن مرد بگويد، و آن سخن اين بود كه به او گفت: هرگاه نزد من مى‏آيى مرد بيگانه‏اى نزد همسر تو مى‏رود.

آن مرد بى درنگ به خانه خود بازگشت ديد همسرش با يك نفر مرد اجنبى هم‏بستر شده است، بسيار ناراحت شد و آن مرد را دستگير كرد و به محضر حضرت داوود عليه‏السلام به عنوان شكايت آورد و گفت: اى پيامبر خدا! بلايى به سرم آمده كه بر سر هيچكس نيامده است.

داوود: آن بلا چيست؟

مرد هوسباز: اين مرد را ديدم كه در غياب من به خانه من آمده و با همسرم هم‏بستر شده است.

خداوند به داوود عليه‏السلام وحى كرد: به مرد شاكى بگو: كَما تُدينُ تُدان؛ همانگونه كه با ديگران رفتار مى‏كنيد، با شما نيز همانگونه رفتار خواهد شد.(592)

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر اى نور چشم من به جز از كِشته ندروى

تصديق گواهى صد نفر از علماى بنى اسرائيل‏

عصر حضرت داوود عليه‏السلام بود. در ميان بنى اسرائيل عابدى بود بسيار عبادت مى‏كرد به گونه‏اى كه حضرت داوود عليه‏السلام از آن همه توفيق او شگفت زده شد، خداوند به داوود عليه‏السلام وحى كرد: از عبادت‏هاى آن عابد تعجب نكن او رياكار و خودنما است.

مدتى گذشت، آن عابد از دنيا رفت، جمعى نزد داوود عليه‏السلام آمدند و گفتند: آن عابد از دنيا رفته است.

داوود عليه‏السلام فرمود: جنازه‏اش را ببريد و به خاك بسپاريد.

اين موضوع موجب ناراحتى و بگو مگوى بنى اسرائيل شد كه چرا داوود عليه‏السلام شخصا در كفن كردن و دفن او شركت ننموده است؟! وقتى كه بنى اسرائيل او را غسل دادند، پنجاه نفر از آن‏ها برخاستند و گواهى دادند كه از آن عابد جز كار خير نديده‏اند؛ پس از دفن او، خداوند به داوود عليه‏السلام وحى كرد: چرا در كفن كردن و دفن آن عابد حاضر نشدى؟ داوود عليه‏السلام عرض كرد: به خاطر آن چه را كه در مورد او به من وحى كردى [كه او رياكار است‏]

خداوند فرمود: اگر او چنين بود، ولى گروهى از علما و راهبان گواهى دادند كه جز خير از او نديده‏اند، گواهى آن‏ها را پذيرفتم و آن چه را در مورد آن عابد مى‏دانستم پوشاندم.(593)

[شايد راز بخشش خداوند از اين رو بود كه آن عابد تظاهر به گناه نمى‏كرد. و به گونه‏اى با مردم و علما و رهبانان رفتار كرده؛ و مردم‏دارى نموده بود كه خداوند رضايت آن‏ها را موجب عفو قرار داد]

عذاب قانون‏شكنان و تماشاچيان‏

يكى از داستان‏هاى جالب قرآن داستان اصحاب سَبت است كه به طور فشرده در سوره اعراف در ضمن آيه 163 تا آيه 165 بيان شده است، داستان آنان كه قانون را شكستند و آنان كه قانون شكنان را از اين كار نهى نكردند و هر دو گروه به صورت بوزينه‏ها مسخ شدند اصل ماجرا چنين است:

عصر پيامبرى حضرت داوود عليه‏السلام بود. در اين عصر گروهى در شهر ايله كه در ساحل درياى سرخ قرار داشت، زندگى مى‏كردند، خداوند آن‏ها را از صيد ماهى در روز شنبه نهى كرده بود، و پيامبران اين نهى خدا را به آن‏ها گفته بودند، آن روز را ماهيان احساس امنيت مى‏كردند كنار دريا ظاهر مى‏شدند ولى روزهاى ديگر به قعر دريا مى‏رفتند.

دنياپرستان بنى اسرائيل براى صيد ماهى فراوان، كلاه شرعى و نقشه عجيبى طرح كردند و آن نقشه اين بود كه حوضچه‏ها و جدول‏هايى در كنار دريا درست كنند، به طورى كه ماهى‏ها به آسانى وارد حوضچه شوند، و آن‏ها را روز شنبه در آن حوضچه‏ها محبوس نمايند، و روز يكشنبه اقدام به صيد آن‏ها كنند و همين نقشه عملى شد.

با همين نيرنگ و ترفند ماهى زيادى نصيبشان مى‏گرديد(594) و ثروت سرشارى را از اين راه به دست مى‏آوردند و مدتى زندگى را به اين منوال پشت سر نهادند.

در آن شهر حدود هشتاد و چند هزار نفر جمعيت زندگى مى‏كردند، اينها مطابق رواياتى كه نقل شده سه دسته بودند: يك دسته از آن‏ها (حدود هفتادهزار نفر) به اين حيله خشنود بودند و به آن دست زدند، و يك دسته از آن‏ها كه حدود ده هزار نفر بودند، آنان را از مخالفت خداوند نهى مى‏كردند، دسته سوم ساكت بودند و به علاوه به نهى كنندگان مى‏گفتند: لِمَ تَعِظُونَ قَوماً اللهُ مُهلِكُهُم اَو مُعَذِّبُهم عذاباً شديداً؛

چرا قومى را كه خدا هلاكشان مى‏كند يا عذاب بر آن‏ها نازل مى‏كند، پند مى‏دهيد؟(595)

نهى‏كنندگان در پاسخ مى‏گفتند: ما اين قوم را پند مى‏دهيم تا در پيشگاه خداوند معذور باشيم (يعنى اگر كسى نهى از فساد نكند، وظيفه‏اش را انجام نداده و معذور نيست؟)

كوتاه سخن آن كه: گفتار اين دسته كه مكرر نهى از منكر مى‏كردند، تأثير نكرد، وقتى كه در گفتار خود اثر نديدند از آن‏ها دورى كرده و در قريه ديگرى سكونت نمودند و با خود گفتند: هيچ اطمينانى نيست، چرا كه ممكن است ناگهان نيمه شبى عذاب نازل شود و ما در ميان آن‏ها باشيم.

پس از رفتن آن‏ها، شبانگاه خداوند تمام ساكنين شهر ايله را به صورت بوزينه‏ها مسخ كرد. صبح كه شد كسى دروازه شهر را باز نكرد، نه كسى وارد مى‏شد و نه كسى از شهر بيرون مى‏آمد خبر اين حادثه به روستاهاى اطراف رسيد، مردم روستاهاى اطراف براى كسب اطلاع، كنار آن قريه آمدند و از ديوار بالا رفتند، ناگاه ديدند ساكنان آن جا به طور كلى به صورت بوزينه‏ها مسخ شده‏اند، و همه آن‏ها بعد از سه روز هلاك شدند.

امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: هم آنان كه اين حيله را كردند و هم آنان كه در برابر اين قانون شكنى، سكوت نمودند، همه هلاك شدند، ولى آنان كه امر به معروف و نهى از منكر نمودند، نجات يافتند. آرى اين است مجازات قانون شكنان و آنان كه، مفاسد را مى‏بينند ولى تماشا كرده و بى تفاوت مى‏مانند.

نكته قابل توجه در اين داستان اين كه: در ميان حيوانات، ميمون و بوزينه به حيله گرى و بى ارادگى و تقليد كوركورانه و متابعت بدون قيد و شرط، معروف است، و هيچ ملتى استعمارزده و ذليل و آلوده نشد مگر بر اثر نادرستى و بى ارادگى و تقليد بى قيد و شرط، در حقيقت آن‏چه كه اصحاب سبت و سكوت كنندگان را به اين سيه روزى كشاند، توطئه و ضعف اراده و سست عنصرى و ميمون صفتى آن‏ها بود، گروهى همچون ميمون (كه گاهى حيله مى‏كند) از راه حيله وارد شدند، در صورتى كه قطعا داشتند قانون شكنى مى‏كنند و گروهى ديگر باز همچون ميمون بر اثر ضعف اراده سكوت كردند. بالاخره خداوند باطنشان را بروز داد و به آن‏ها فرمود:

كُونوا قِرَدَة خاسِئينَ؛

بشويد بوزينگان خوارشده.(596)

امام سجاد عليه‏السلام فرمود: اهالى روستاهاى اطراف آمدند و از ديوار قلعه ايله بالا رفتند ديدن همه اهل قريه از زن و مرد، ميمون شده‏اند. اهالى روستاهاى خويشان و دوستان خود را مى‏شناختند، نزد آن‏ها رفته و از تك تك آن‏ها مى‏پرسيدند آيا تو فلانى نيست؟ او گريه مى‏كرد و با سرش اشاره مى‏نمود و مى‏گفت: آرى، همانم. آن‏ها سه روز همين گونه ماندند، روز سوم طوفان شديدى برخاست همه آن‏ها را به دريا افكند و به اين ترتيب همه آن‏ها نابود شدند، و به طور كلى هر انسانى كه بر اثر عذاب الهى مسخ شد بعد از سه روز به هلاكت رسيد.(597)

ويژگى‏هاى همسايه داوود عليه‏السلام در بهشت‏

روزى داوود عليه‏السلام عرض كرد: خدايا همسايه من در بهشت كيست؟ خداوند به او وحى كرد: او متَّى پدر حضرت يونس است.

داوود عليه‏السلام از خداوند اجازه خواست تا به زيارت و ديدار متّى برود. خداوند اجازه داد داوود دست پسرش سليمان عليه‏السلام را كه در آن هنگام خردسال بود گرفت و با هم به ديدن متّى رفتند.

پس از ورود به خانه متّى، ديد خانه او بسيار ساده و با حصير ساخته شده است، ولى متّى نبود. از همسر متّى پرسيد: متى كجاست؟ او گفت: براى كندن هيزم به بيابان رفته است. داوود و سليمان صبر كردند تا متى آمد، ديدند پشته‏اى از هيزم بر پشت گرفته است و پس از رسيدن هيزم را به زمين گذاشت و در معرض فروش نهاد و گفت: كيست كه اين مال حلال را به درهمى از حلال از من خريدارى نمايد؟

داوود و سليمان عليهماالسلام جلو آمدند و سلام كردند. متى آن‏ها را به خانه برد. مقدارى گندم خريد و آسيا كرد، و در گودالى از سنگ خمير نمود. سپس آن را بر روى آتش نهاد و پخت. آن گاه آن را با آب مقدارى نمك نزد مهمانان گذاشت، و در كنار ايشان نشست و مشغول صحبت شد، تا به آن‏ها سخت نگذرد، و خود دو زانو كنار سفره نشست و هر لقمه‏اى كه به دهان مى‏گذاشت در آغاز آن بسم‏الله مى‏گفت و پس از خوردن آن اَلْحَمْدُلِلَّه را به زبان مى‏آورد. تا اين كه اندكى آب نوشيد و آن گاه گفت:

خدا را سپاس مى‏گويم، اى خدا حمد و سپاس از آن تو است كه به من نعمت و سلامتى دادى، و مرا دوست خود گردانيدى و آن همه نعمت را كه به من داده‏اى به چه كسى ديگرى دادى؟ زيرا گوش، چشم و دست‏ها و همه اعضايم سالم است، و به من نيرو بخشيدى تا به كندن هيزم بپردازم و آن را بياورم و بفروشم، هيزمى را كه در كشت آن زحمتى نكشيده‏ام، كسى را فرستادى تا آن را از من خريدارى كند، و من از بهاى آن گندم را تهيه كنم، كه خودم از آن گندم را نكاشته‏ام، و برايش زحمت نكشيده‏ام، و سنگى را در اختيار نهادى تا گندم را آرد كنم، و آتشى را در اختيار نهادى تا آن را بر افروزم و نان بپزم و آن را بخورم و خود را براى اطاعت تو تقويم كنم، حمد و سپاس مخصوص تو است. آن گاه با صداى بلند و جانسوز گريه كرد.

داوود عليه‏السلام به سليمان عليه‏السلام گفت: فرزندم! سزاوار است چنين بنده‏اى در بهشت داراى مقام ارجمند، باشد زيرا بنده‏اى شاكرتر از متّى نديده‏ام. (598)

گفتگوى خدا با داوود عليه‏السلام‏

خداوند به حضرت داوود عليه‏السلام وحى كرد:


previos pagenext page