![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
ابليس: من نزد تو آمدهام تا به خاطر مقامى كه در پيشگاه خدا دارى، به تو سلام كنى.
موسى: اين كلاه چيست كه بر سر دارى؟
ابليس: با (رنگها و زرق و برق) اين كلاه دل مردم را مىربايم.
موسى: به من از گناهى خبر ده كه هرگاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى.
ابليس گفت: اذا اَعجَبَتهُ نَفسُهُ، وَ استَكثَرَ عَمَلَهُ وَ صغُرَ فِى عَينَيهِ ذَنبُهُ؛
در سه مورد بر انسان مسلط مىشوم:
1 - هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبين باشد) 2 - هنگامى كه او عملش را ياد تصور كند 3 - هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد.(551)
هنگامى كه حضرت موسى عليهالسلام از طرف خداوند، براى رفتن به سوى فرعون و دعوت او به خدا پرستى، مأمور گرديد، موسى عليهالسلام (كه احساس خطر مىكرد) به فكر خانواده و بچههاى خود افتاد، و به خدا عرض كرد: پروردگارا! چه كسى از خانواده بچههاى من، سرپرستى مىكند؟!
خداوند به موسى عليهالسلام فرمان داد: عصاى خود را بر سنگ بزن.
موسى عليهالسلام عصايش را بر سنگ زد، آن سنگ شكست، در درون آن، سنگ ديگرى نمايان شد، با عصاى خود يك ضربه ديگر بر سر آن سنگ زد، آن نيز شكسته شد و در درونش سنگ ديگرى پيدا گرديد، موسى عليهالسلام ضربه ديگرى با عصاى خود بر سنگ سوم زد، و آن سنگ نيز شكسته شد، او در درون آن سنگ، كرمى را ديد كه چيزى به دهان گرفته و آن را مىخورد.
پردههاى حجاب از گوش موسى عليهالسلام به كنار رفت و شنيد آن كرم مىگويد:
سُبحانَ مَن يَرانِى وَ يَسمَعُ كَلامِى وَ يَعرِفُ مَكانِى وَ يَذكُرُنِى وَ لا يَنسانِى؛
پاك و منزه است آن خداوندى كه مرا مىبيند، و سخن مرا مىشنود، و به جايگاه من آگاه است، و به ياد من هست، و مرا فراموش نمىكند.(552)
به اين ترتيب، موسى عليهالسلام دريافت كه خداوند عهده دار رزق و روزى بندگان است، و با توكل بر او، كارها سامان مىيابد.
عصر حضرت موسى عليهالسلام بود، مدتى باران نيامد و زراعتها خشك شدند و بلاى قحطى همه جا را فرا گرفته بود، مردم به محضر موسى عليهالسلام آمدند و با التماس از او خواستند، نماز استسقاء بخواند تا باران بيايد. موسى عليهالسلام با جمعيتى بالغ بر هفتاد هزار نفر به صحرا رفتند و نماز باران خواندند و هر چه دعا كردند، باران نيامد. موسى عليهالسلام عرض كرد: خدايا! با هفتاد هزار نفر، هر چه دعا مىكنيم باران نمىآيد، علتش چيست؟ مگر مقام و منزلت من در پيشگاهت كهنه شده است.
خداوند به موسى عليهالسلام خطاب كرد: در ميان شما يك نفر است كه چهل سال است معصيت مرا مىكند، به او بگو از ميان جمعيت خارج شود، تا دعايت مستجاب گردد.
موسى عليهالسلام عرض كرد: صداى من ضعيف است و به هفتاد هزار نفر جمعيت نمىرسد. خداوند فرمود: تو اعلام كن من صدايت را به همه مىرسانم. موسى عليهالسلام اعلام كرد، همه شنيدند. آن مرد گنهكار ديد هيچكس خارج نشد، دريافت كه آن شخص خودش است، با خود گفت: اگر برخيزم و بيرون روم، رسوا مىشوم و اگر بيرون نروم، باران نمىآيد. با خود گفت: اگر برخيزم بيرون روم، رسوا مىشوم، و اگر بيرون نروم، و باران نمىآيد. همانجا نشست و توبه حقيقى كرد، پس از آن بىدرنگ باران پربركت آمد. موسى عليهالسلام عرض كرد: خدايا! كسى از ميان جمعيت خارج نشد، پس چطور شد باران آمد؟
خداوند فرمود: سَقيتُكُم بالَّذى مَنَعتُكُم بِهِ؛
شما را به خاطر همان شخصى كه به سبب او باران را قطع كرده بودم، سيراب كردم. (يعنى توبه او باعث باريدن باران گرديد)
موسى عليهالسلام عرض كرد: خدايا! او را نشان بده تا زيارتش كنم خداوند فرمود: آنگاه كه او گناه مىكرد، رسوايش نكردم، حالا كه توبه كرده و رسوايش كنم، من كه نمّامى را دشمن دارم هرگز نمّامى نمىكنم، من كه عيب پوش هستم هرگز عيب كسى را فاش نمىسازم و آبروى كسى را نمىريزم.(553)
روزى حضرت موسى عليهالسلام هنگام عبور فقير برهنه و تهيدستى را ديد كه بر روى ريگ بيابان خوابيده بود، او وقتى كه موسى عليهالسلام را ديد، نزدش آمد و گفت: اى موسى! دعا كن تا خداوند هزينه اندكى به من بدهد كه از ندارى و فقر جانم به لب رسيده است.
موسى عليهالسلام براى او دعا كرد، و از آن جا گذشت و به سوى كوه طور براى مناجات رفت، پس از مدتى از همان مسير باز مىگذشت ديد مردم همان فقير را دستگير كرده و جمعيتى بسيار در گِردش اجتماع نمودهاند، پرسيد: چه حادثهاى رخ داده است؟
حاضران گفتند: اين مرد شراب خورده و با عربده و جنگطلبى، به يك نفر حمله كرده و او را كشته است، اكنون او را دستگير كردهاند، تا به عنوان قصاص اعدام كنند.
به گفته لطيفهگوها:
گربه مسكين اگر پر داشتى
تخم گنجشك در زمين نگذاشتى
موسى به حكم الهى اقرار كرد و از جسارت خود در مورد آن فقير بدسيرت استغفار نمود.
بنده چو جاه آمد و سيم و زرش
سيلى خواهد به ضرورت سرش
آن نشنيدى كه فلاطون چه گفت؟
مور همان به كه نباشد پرَش(554)
در آيه 248 سوره بقره سخن از تابوت (صندوق عهد موسى) به ميان آمده و در آن آيه چنين مىخوانيم:
و پيامبرشان (اشموئيل) به بنى اسرائيل گفت: نشانه صحت حكومت و فرماندهى طالوت آن است كه تابوت (صندوق عهد) به سوى شما خواهد آمد. كه در آن، آرامشى از پروردگار شما، و يادگارهاى خاندان موسى و هارون قرار دارد، در حالى كه فرشتگان، آن را حمل مىكنند. در اين موضوع، نشانه روشن براى شما است، اگر ايمان داشته باشيد.
توضيح اين كه موسى عليهالسلام در روزهاى آخر عمر خود، الواح مقدس تورات، كتاب آسمانى را به ضميمه زره خود و يادگارهاى ديگر در ميان صندوقى نهاد و آن را به وصى خود يوشع بن نون سپرد، اين صندوق چنان كه از آيه فوق استفاده مىشود، داراى اعتبار و عظمت خاصى براى بنى اسرائيل، و مايه اطمينان و آرامش خاطر براى آنها بود.
از گفتار اهل بيت عليهم السلام و مفسران بر مىآيد كه اين صندوق همان صندوقى بود كه مادر موسى، موسى را هنگام خردسالى در ميان آن نهاده و به رود نيل انداخت، آب آن را تا كنار كاخ فرعون آورد، و به وسيله كارگران فرعون از آب گرفته شد، و نزد فرعون فرستاده شد، موسى عليهالسلام را از ميان آن بيرون آوردند و اين صندوق در دستگاه فرعون نگهدارى مىشد. سپس به دست بنى اسرائيل افتاد و چون داراى خاطره شيرين نجات موسى عليهالسلام بود، در نزد بنى اسرائيل، بسيار احترام داشت. آنها از آن صندوق استمداد مىجستند، و در جنگهايى كه با عمالقه و دشمنان داشتند، آن را همراه خود مىبردند، و آن صندوق اثر معنوى و روانى خاصى در بالا رفتن روحيه آنها داشت، سرانجام در يكى از جنگها، دشمنان آن صندوق را از بنى اسرائيل گرفتند و اين حادثه براى بنى اسرائيل بسيار تلخ بود و موجب ضعف آنها شد، چرا كه آنها آن صندوق را شعار و پرچم بلند خود مىدانستند، و اكنون آن را از دست داده بودند.(555)
به اين ترتيب مويس عليهالسلام در واپسين روزهاى عمرش، چنين صندوقى را به وصى خود يوشع سپرد، و در داستان اشموئيل ماجراى بازگشت اين صندوق به دست بنى اسرائيل، خاطرنشان مىشود.
240 سال از عمر موسى عليهالسلام گذشت، روزى عزرائيل نزد او آمد و گفت: سلامبر تو اى همسخن خدا.
موسى عليهالسلام جواب سلام او را داد و پرسيد: تو كيستى؟
او گفت: من فرشته مرگ هستم.
موسى: براى چه به اين جا آمدهاى؟
عزرائيل: آمدهام تا روحت را قبض كنم.
موسى: روحم را از كجاى بدنم خارج مىسازى؟
عزرائيل: از دهانت.
موسى: چرا از دهانم، با اينكه من با همين دهانم با خدا گفتگو كردهام؟
عزرائيل: از دستهايت.
موسى: چرا از دستهايم، با اين كه تورات را با اين دستهايم گرفتهام؟
عزرائيل: از پاهايت.
موسى: چرا از پاهايم، با اين كه با همين پاهايم به كوه طور (براى مناجات) رفتهام؟
عزرائيل: از چشمهايت.
موسى: چرا از چشمهايم، با اين همواره چشمهايم را به سوى اميد پروردگار كشيدهام؟
عزرائيل: از گوشهايت.
موسى: چرا از گوشهايم، با اين كه سخن خداوند متعال را با گوشهايم شنيدهام.
خداوند به عزارئيل وحى كرد: روح موسى عليهالسلام را قبض نكن تا هر وقت كه خودش بخواهد.
عزرائيل از آن جا رفت، و موسى عليهالسلام سالها زندگى كرد تا اين كه: روزى يوشع بن نون را طلبيد و وصيتهاى خود را به او نمود، سپس به تنهايى به سوى كوه طور رفت، مردى را ديد مشغول كندن قبر است، نزد او رفت و گفت: آيا مىخواهى تو را كمك كنم؟ او گفت: آرى، موسى او را كمك كرد. وقتى كه كار كندن قبر تمام شد، مويس عليهالسلام وارد قبر گرديد و در ميان آن خوابيد تا ببيند اندازه لحد قبر، درست است يا نه، در همان لحظه خداوند پرده را از جلو چشم او برداشت، موسى عليهالسلام مقام خود در بهشت را ديد، عرض كرد: خدايا روحم را به سويت ببر. همان دم عزرائيل روح او را قبض كرد. و همان قبر را مرقد موسى عليهالسلام قرار داد، و آن قبر را پوشانيد، و آن مرد قبر كن، عزرائيل بود كه به آن صورت در آمده بود.
در اين وقت منادى حق در آسمان، با صداى بلند گفت:
ماتَ موسى كَلِيم اللهِ، فَاَىِّ نَفسٍ لا تَمُوتُ؛
موسى كليم خدا مرد، چه كسى است كه نمىميرد؟(556)
مطابق بعضى از روايات، قبر حضرت موسى عليهالسلام در كوه طور (واقع در نجف اشرف يا سرزمين سينا) مىباشد.(557)
پايان داستانهاى زندگى حضرت موسى عليهالسلام
هارون برادر موسى عليهالسلام از پيامبران مرسل بود، نام مباركش بيست بار در قرآن آمده است، بيشتر زندگى او همراه موسى عليهالسلام است، او شريعت موسى عليهالسلام را تبليغ مىكرد، خداوند بر موسى و هارون عليهماالسلام سلام و درود فرستاده است.(558)
از ويژگىهاى هارون اين كه، موسى عليهالسلام در توصيف او مىگويد:
خدايا زبان برادرم هارون از من فصيحتر و گوياتر است. او را همراه من بفرست تا ياور من باشد و مرا تصديق كند.(559)
هارون عليهالسلام وزير موسى عليهالسلام بود، هرگاه موسى عليهالسلام به مسافرت مىرفت، مانند سفر به كوه طور و ميقات كه چهل روز به طول كشيد، هارون را در ميان مردم، جانشين خود قرار داد.(560)