![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
ماجراى گاو بنى اسرائيل، مختلف نقل شده، ما در اين جا نظر شما را به ذكر يكى از آن روايات، با توجه به روايات ديگر و آيات 67 و 73 سوره بقره، جلب مىكنيم.
مرد نيكوكارى به پدر و مادر خود بسيار احترام مىكرد. در يكى از روزها كه پدرش در خواب بود معامله پرسودى برايش پيش آمد ولى مغازهاش بسته بود و كليد مغازه نزد پدرش بود و پدرش نيز در آن وقت خوابيده بود. فروختن كالا، بستگى به بيدار كردن پدر داشت، تا كليدى را كه در نزد پدر بود بگيرد. مرد نيكوكار آن معامله پرسود را به خاطر بيدار نكردن پدر، انجام نداد (و به خاطر احترام به پدر، از سودى كلانى كه معادل 70 هزار درهم بود، گذشت) و مشترى رفت. وقتى پدر بيدار شد و از ماجرا اطلاع يافت، از پسر مهربانش تشكر كرد و گاوى را كه داشت به پسرش بخشيد و گفت: اميدوارم خير و بركت بسيار، از ناحيه اين گاو به تو برسد.
اين از يك سو، و از سوى ديگر يكى از جوانان بنى اسرائيل از دخترى خواستگارى كرد، به او جواب مثبت دادند، پسر عموى او، كه جوان آلوده به گناه بود، از همان دختر خواستگارى كرد. خواستگارى او را رد كردند، او كينه پسرعمويش را به دل گرفت تا اين كه شبى او را غافلگير كرده و كشت و جنازهاش را در يكى از محلهها انداخت. فرداى آن روز كنار جنازه آمد و با گريه و داد و فرياد، تقاضاى خون بها كرد و گفت: هركس او را كشته، خونبهايش به من مىرسد، و اگر قاتل پيدا نشد، اهل آن محل بايد خون بها را بپرازند.
موضوع پيچيده شد و اختلاف، شديد گرديد، چون تعيين قاتل از طريق عادى ممكن نبود و ادامه اين وضع ممكن بود، موجب فتنه و قتل عظيم شود، نزد موسى عليهالسلام آمدند تا او از خدا بخواهد، قاتل را معرفى كند.
موسى عليهالسلام حل مشكل را از درگاه خدا خواست، خداوند دستورى به او داد، موسى عليهالسلام آن دستور را به قوم خود چنين بيان كرد:
خداوند به شما دستور مىدهد گاوى را ذبح كنيد و قطعهاى از بدن آن را به مقتول بزنيد، تا زنده شود و قاتل را معرفى كند و درگيرى پايان يابد.
بنى اسرائيل: آيا ما را مسخره مىكنى؟
موسى: به خدا پناه مىبرم از اين كه از جاهلان باشم.
بنى اسرائيل: اگر كار را در همين جا ختم مىكردند، زود به نتيجه مىرسيدند، ولى بر اثر سؤالهاى مكرر، خودشان كار خود را دشوار نمودند، به موسى گفتند: از خدا بخواهد براى ما روشن كند كه اين ماده گاو، چگونه باشد؟
موسى: خدا ميفرمايد: مادهگاوى كه نه پير و از كار افتاده، و نه جوان باشد، بلكه ميان اين دو باشد، آن چه به شما دستور داده زود انجام دهيد.
بنى اسرائيل: از خدا بخواه كه چه رنگى داشته باشد.
موسى: خداوند مىفرمايد: گاوى زردرنگ كه رنگ آن بينندگان را شاد سازد.
بنى اسرائيل: از خدا بخواه بيشتر توضيح دهد، زيرا چگونگى اين گاو براى ما مبهم است، اگر خدا بخواهد ما هدايت خواهيم شد.
موسى: خداوند مىفرمايد: گاوى باشد كه براى شخم زدن رام نشده، و براى زراعت آبكشى ننموده است و هيچ عيب و رنگ ديگرى در او نيست.
بنى اسرائيل: اكنون مطلب روشن شد حق مطلب را براى ما آوردى.(532)
بنى اسرائيل به جستجو پرداختند تا گاوى را با همين اوصاف بيابند، سرانجام چنين گاوى را از خانه همان مرد نيكوكار كه به پدر و مادر احترام مىكرد، و پدرش گاوى به او بخشيده بود يافتند، آن گاو را پس از چانهزنىهاى مكرر به قيمت بسيار گران يعنى به پُر بودن پوست آن از طلا، خريدند و گاو را آوردند. به دستور موسى عليهالسلام آن گاو را ذبح كرده، دم او را قطع كردند و به مقتول زدند، او به اذن خدا زنده شد و گفت: فلان پسرعمويم كه ادعاى خون بهاى مرا دارد، قاتل من است.
معما حل شد و قاتل بن مجازات رسيد و مقتول زنده شده با دختر عموى خود ازدواج كرد و مدت زمانى با هم زندگى كردند و آن مرد نيكوكار، كه به پدر و مادر نيكى مىكرد به سود كلانى رسيد و پاداش نيكوكاريش را گرفت، حضرت موسى عليهالسلام فرمود:
اُنظُرُوا اِلى البِرِّ ما بَلَغَ بِاَهلِهِ؛
به نيكى بنگريد كه چه پاداش سودمندى به صاحبش مىبخشد.(533)
هنگامى كه موسى عليهالسلام و برادرش هارون، به فرمان خدا نزد فرعون رفتند و او را به خداى يكتا دعوت نمودند، فرعون دعوت آنها را نپذيرفت، موسى و هارون، هنگام مراجعت، در مسير راه با بارندگى شديدى مواجه شدند و ناگزير به خانه پيرزنى كه از خويشان مادرشان بود، رفتند و شب را در خانه او ماندند.
پيرزن ديد موسى و هارون عليهماالسلام خوابيدند، ولى جمعى از مأموران و دژخميان فرعون براى دستگيرى آنها تا نزديك خانهاش آمدهاند، پيرزن در مورد موسى و هارون عليهماالسلام ترسيدى و گمان كرد كه مأموران خونخوار فرعون به آنها آسيب مىرسانند، در همين هنگام عصاى موسى (به صورت اژدها) از كنار در خانه بيرون آمد و با مأموران فرعون جنگيد و هفت نفر از آنها را كشت، سپس به خانه بازگشت.
هنگامى كه موسى و هارون عليهماالسلام بيدار شدند، پيرزن قصه جنگ عصا را با مأموران فرعون به آنها گفت، همان دم آن پيرزن به موسى و هارون ايمان آورد و رسالت و نبوت آنها را تصديق كرد.(534)
امام صادق عليهالسلام فرمود: خداوند به حضرت موسى بن عمران عليهالسلام وحى كرد: اى موسى! آيا مىدانى كه چرا تو را براى هم كلامى خودم برگزيدم، نه ديگران را؟! (با تو هم سخن شدم و تو به مقام كليم الله نايل شدى).
موسى عليهالسلام عرض كرد: نه، راز اين مطلب را نمىدانم!
خداوند، به او وحى كرد: اى موسى! من بندگانم را زير و رو (و بررسى كامل) نمودم در ميان آنها هيچكس را در برابر خود، متواضعتر و فروتنتر از تو نديدم.
يا موسى اءِنَّكَ صَلَّيتَ، وَضَعتَ خَدَّكَ عَلى التُّرابِ؛
اى موسى! تو هرگاه، نماز مىگزارى، گونه خود را روى خاك مىنهى و چهرهات را روى زمين مىگذارى.(535)
به اين ترتيب، در مىيابيم كه عالىترين مرحله عبادت، كوچكى نمودن بيشتر در برابر خدا است.
روزى حضرت موسى عليهالسلام از كنار كوهى عبور مىكرد، چشمهاى در آن جا ديد، از آب آن وضو گرفت، به بالاى كوه رفت، و مشغول نماز شد.
در اين هنگام ديد اسب سوارى كنار چشمه آمد و از آب آن نوشيد، و كيسهاش را كه پر از درهم بود از روى فراموشى در آن جا گذاشت و رفت.
پس از رفتن او، چوپانى كنار چشمه آمد (تا از آب چشمه بنوشد) چشمش به كيسه پول افتاد، آن را برداشت و رفت.
سپس پيرمردى خسته، كه بار هيزمى بر سر نهاده بود كنار چشمه آمد، بار هيزمش را بر زمين گذاشت و به استراحت پرداخت.
در اين هنگام، اسب سوار در جستجوى كيسه پول خود به كنار چشمه بازگشت و چون كيسهاش را نيافت به سراغ پيرمرد كه خوابيده بود رفت و گفت: كيسه مرا تو برداشتهاى، چون غير از تو كسى اينجا نيست. پير مرد گفت: من از كيسه تو خبر ندارم.
گفتگو بين اسب و بين پير مرد شديد شد و منجر به درگيرى گرديد. اسب سوار، پيرمرد را كشت و از آن جا دور شد.
موسى عليهالسلام (كه ظاهر حادثه را عجيب و بر خلاف عدالت مىديد) عرض كرد:
يا رَبِّ كَيفَ العَدلُ فِى هذِهِ الاُمُورِ؛
پروردگارا! عدالت در اين امور چگونه است.
خداوند به موسى عليهالسلام وحى كرد: آن پيرمرد هيزمشكن، پدر اسب سوار را كشته بود (امروز توسط پسر مقتول قصاص شد) و پدر اسب سوار به اندازه همان پولى كه در كيسه بود به پدر چوپان بدهكار بود، امروز چوپان به حق خود رسيد. به اين ترتيب قصاص و اداى دين انجام شد، وَ اَنَا حُكْمٌ عَدلٌ؛ و من داور عادل هستم. (536)
امام باقر عليهالسلام فرمود: روزى موسى عليهالسلام در كنار دريا عبور مىكرد، ناگاه ديد صيادى كنار دريا آمد و در برابر خورشيد سجده كرد و سخنان شرك آلود گفت، سپس تور خود را به دريا انداخت و بيرون كشيد، آن تور پر از ماهى بود، و اين كار سه بار تكرار شد، در هر سه بار، تور او پر از ماهى بود.
او ماهىها را برداشت و از آن جا رفت. سپس صياد ديگرى به آن جا آمد و وضو گرفت و نماز خواند و حمد و شكر الهى را به جا آورد، آن گاه تور خود را به دريا افكند و بيرون كشيد، ديد تور خالى است. بار دوم تور خود را به دريا افكند و بيرون كشيد، ديد تنها يك ماهى كوچك در ميان تور است، حمد و سپاس الهى گفت و از آن جا رفت.
موسى عليهالسلام عرض كرد: خدايا! چرا بنده كار تو با اين كه با حالت كفر آمد آن همه ماهى نصيب او شد، ولى نصيب بنده با ايمان تو، تنها يك ماهى كوچك بود؟
خداوند به موسى عليهالسلام چنين عرض كرد: به جانب راست خود نگاه كن. موسى نگاه كرد، نعمتهاى فراوانى را كه خداوند براى بنده مؤمن فراهم كرده مشاهده نمود. سپس خداوند به موسى وحى كرد: به جانب چپ خود نگاه كن. موسى عليهالسلام نگاه كرد، آنچه از عذابهاى سخت را كه خداوند براى بنده كارش مهيا نمود ديد.
سپس خداوند فرمود: اى موسى! با آن همه عذاب كه در كمين كافر است آن چه را كه به او (از ماهىهاى فراوان) دادم، چه سودى به حال او دارد؟ و با آن همه از نعمتهاى فراوان كه براى بنده مؤمن ذخيره كردهام، آن چه را كه امروز از او باز داشتهام، چه ضررى به حال او خواهد داشت؟
موسى عليهالسلام عرض كرد:
يا رَبِّ يحِقُّ لِمَن عَرَفَكَ اَن يَرضى بِما صَنَعتَ؛
پروردگارا! براى كسى كه تو را شناخته سزاوار است، كه به آن چه انجام دهى راضى و خشنود باشد.(537)
امام صادق عليهالسلام فرمود: گروهى از بنى اسرائيل نزد موسى عليهالسلام آمدند و گفتند: از خدا بخواه هر وقت كه خواستيم براى ما باران بفرستد. موسى عليهالسلام از درگاه خدا چنين خواست، خدا جواب مثبت داد.
آنها هر وقت باران مىخواستند، باران مىباريد، زراعت آنها بسيار رونق گرفت و رشد فوق العاده نمود، ولى هنگام درو و چيدن محصول، ديدند محصولها همه پوچ و فاسد شده است، آنها ماجرا را به موسى عليهالسلام گفتند، موسى عليهالسلام شكايت آنها را به خدا عرض كرد، خداوند فرمود:
يا موسى! اَنا كُنتُ المُقدِّرُ لِبَنِى اسرائِيلَ فَلَم يَرضَوا بِتَقديرِى فَاَجَبتُهُم اِلى اِرادَتِهِم؛
اى موسى! من تقديركننده مدبر براى بنى اسرائيل هستم، آنها به تقديرات من راضى نشدند، از اين رو طبق خواست آنها پاسخ دادم.(538)
امام صادق عليهالسلام فرمود: در ميان بنى اسرائيل عابدى بود، هرگز گناه نمىكرد و همواره به عبادت خدا مشغول بود، ابليس بسيار ناراحت شد، با دميدن به دماغش اعلام كرد تا فرزندانش به حضورش بيايند، به دنبال اين اعلام همه شيطانها در نزد ابليس (پدرشان) اجتماع كردند، ابليس گفت: چه كسى از ميان شما مىتواند فلان عابد را گمراه كند كه بى گناه او سخت مرا ناراحت كرده است؟!
هريك از آنها سخنى گفتند، يكى گفت: من از ناحيه زنان او را گمراه مىكنم، ابليس گفت: اين پيشنهاد تو بى فايده است، او فريب زنان را نمىخورد.
ديگرى گفت: من به وسيله شراب و ساير نوشيدنىهاى لذيذ او را فريب مىدهم.
ابليس گفت: فايده ندارد، او گول لذتهاى دنيا را نمىخورد. ديگرى گفت: من او را مىتوانم فريب دهم، ابليس گفت: چگونه؟ او گفت: از راه عبادت، ابليس گفت: پيشنهاد خوبى كردى، همين كار را دنبال كن.
آن شيطان به صورت انسان وارد عبادتگاه شد، و در پيش روى او مشغول نماز و عبادت شد و شب و روز بدون استراحت به عبادت خود ادامه داد.
عابد تعجب كرد و با خود مىگفت: اين عابد تازه وارد، چقدر توفيق سرشار براى عبادت دارد، از او سؤال مىكرد، ولى شيطان اعتنا نكرده و به عبادتش ادامه مىداد. تا اين كه به طور مكرر مىگفت: اى بنده خدا بگو بدانم به خاطر چه عاملى اين گونه براى انجام عبادت آمادگى يافتهاى؟!
سرانجام شيطان به عابد گفت: من يك گناهى را انجام دادهام، هر وقت به ياد آن مىافتم، از ترس آن، بيشتر مشتاق عبادت مىشوم (تا با عبادت خود را جبران كنم و آن گناه را به طور كلى از زندگى خود دور سازم.)
عابد: آن گناه چه گناهى بوده، به من خبر بده تا من نيز آن را انجام دهم و سپس توبه كنم و به توفيق سرشار براى عبادت دست يابم.
شيطان: اين دو درهم را از من بگير و وارد شهر شو، و در فلان جا به در خانهاى برو، در آن جا زنى هست با او زنا كن، و سپس باز گرد.
عابد جاهل وارد شهر شد و آدرس آن زن را از مردم پرسيد، مردم خانه او را به عابد نشان دادند و پيش خود مىگفتند: لابد عابد مىخواهد آن زن بدكار را موعظه و هدايت كند.
عابد به سوى خانه آن زن رفت، و پس از اجازه وارد خانه او شد، زن وقتى كه شكل و لباس عابد را ديد، گفت: آمدن تو با اين قيافه به اين جا تناسب ندارد، براى چه به اين جا آمدهاى؟ عابد قصه خود را نقل كرد.
آن زن گفت: اى بنده خدا! اولاً: ترك گناه براى كسب توبه، راهوارتر است. ثانياً: از كجا هر كسى توبه كرد، توبهاش پذيرفته مىشود؟ بدان كه آن راهنماى تو شيطان بوده است كه خواسته به اين طريق تو را گول بزند، اينك به معبد خود برگرد ببين او در آن جا نيست، عابد به معبد خود بازگشت و در آن جا كسى را نديد.
آن زن شب آن روز از دنيا رفت، صبح آن شب ناگاه مردم ديدند بر در خانه او اين جمله نوشته شده: