![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
زن گفت: نه، آنها دروغ مىگويند، آنها با من قرارداد بستند كه اين نسبت دروغ را به تو بدهم.
موسى عليهالسلام به خاك افتاد و سجده شكر به جا آورد كه خداوند آبرويش را حفظ نمود. در اين جا بود كه مجازات قارون زشتسيرت، از طرف خدا صادر شد.
خداوند بر قارون و آن جمعيت، غضب كرد و به موسى عليهالسلام فرمود: به زمين فرمان بده تا قارون و خانهاش را در كام خود فرو برد.
موسى عليهالسلام به زمين گفت: آنها را بگير. زمين آنها را تا ساق پايشان گرفت، بار ديگر موسى گفت: اى زمين آنها را بگير. زمين آنها را تا زانوانشان گرفت، بار ديگر موسى عليهالسلام گفت: اى زمين آنها را بگير زمين آنها را تا گردنهايشان گرفت، آنها ناله و گريه مىكردند و به موسى التماس مىنمودند كه به آنها رحم كند، موسى براى آخرين بار گفت: اى زمين آنها را بگير. زمين همه آنها را در كام خود فرو برد.
خداوند به موسى عليهالسلام وحى كرد: به التماس آنها توجه و ترحم نكردى، ولى اگر به من استغاثه مىكردند، من جواب مثبت به آنها مىدادم.(516)
طبق بعضى از روايات، هنگامى كه بنى اسرائيل در مسير خود به بيت المقدس، چهل سال در بيابان تيه، ماندند، براى نجات خود از سرگردانى، همواره به قرائت تورات و دعا و گريه اشتغال داشتند. قارون بسيار خوش صدا بود و تورات و دعاها را با صداى شيواى خود مىخواند، و بر اثر آگاهى به علم كيمياگرى، ثروت كلانى به دست آورد. وقتى كه ماندگار شدن بنى اسرائيل به طول انجاميد، قارون از آنها كناره گرفت و در مجالس مناجات و دعاى آنها شركت نمىكرد. روزى موسى عليهالسلام نزد او رفت و به او هشدار داد كه: اگر از جمعيت ما كناره بگيرى در مجالس ما شركت نكنى، مشمول عذاب الهى خواهى شد.
قارون بر اثر خودخواهى گفتار موسى عليهالسلام را به باد استهزاء گرفت، موسى عليهالسلام با غم و اندوه از نزد او خارج شد، و در كنار قصر او نشست، قارون به خدمتكارانش دستور داد كه خاكسترى را با آب تر كنند و به سر و صورت موسى عليهالسلام بريزند، آنها اين اهانت را به آن حضرت نمودند، موسى عليهالسلام بسيار ناراحت و دل شكسته شد و در مورد قارون نفرين كرد، خداوند آسمانها و زمين را مطيع موسى عليهالسلام قرار داد، موسى عليهالسلام به زمين فرمان داد: قارون و كاخ قارون را در كام خود فرو ببر.
زمين، قارون و كاخش را در كام خود فرو برد... .(517)
قارون با ثروتهاى كلان و اسكورتهاى مجلل و مركبهاى راهوار از خانه بيرون مىآمد(518) و بر اثر جنون نمايش ثروت، ثروت خود را به رخ مردم مىكشيد.
حتى بعضى نوشتهاند: قارون با يك جمعيت چهل هزار نفرى، در ميان بنى اسرائيل رژه رفت، در حالى كه چهار هزار نفر بر اسبهاى گرانقيمت، با پوششهاى سرخ سوار بودند و نيز كنيزان سپيدرو با خود آورد كه بر زينهاى طلايى كه بر استرهاى سفيد رنگ قرار داشت سوار بودند، لباسهايشان سرخ بود و همه غرق در زينت آلات طلا جلوه مىكردند، و مطابق گفته بعضى، تعداد آنها هفتاد هزار نفر بود.
اكثريت دنياپرست كه عقلشان در چشمشان بود، وقتى آن صحنه پرزرق وبرق را ديدند، با حسرت عميق، آه سوزان از دل برمىكشيدند و چنين آرزو مىكردند كهاى كاش به جاى قارون بودند، و حتى يك روز و يك ساعت و يك لحظه مانند قارون بودند. مىگفتند: به راستى كه قارون داراى بهره عظيمى از نعمتها است. آفرين بر قارون و ثروت سرشارش، چه جاه و جلالى و چه حشمتى كه تاريخ نظير آن را سراغ ندارد؟!
در حقيقت هم قارون و هم آن آرزو كنندگان در كوره عظيم الهى قرار گرفته بودند.
ولى در مقابل اين اكثريت دنياپرست، گروه اندكى از آگاهان و پرهيزگاران نيز بودند كه مىگفتند:
وَيلَكُم ثَوابُ اللهِ خَير لِمَنِ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً؛
واى بر شما، ثواب و پاداش الهى براى كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مىدهند، بهتر است.(519)
اما طولى نكشيد كه همان اكثريت دنياپرست نيز، حقيقت را درك كردند، و به جاى حسرت و آه، اظهار تنفر به زرق و برق قارون مىنمودند، و اين در آن هنگام بود كه خداوند بر قارون غضب كرد، و همه خانه و تشكيلاتش را در كام زمين فرو برد. در اين وقت همان آرزومندان پرحسرت مىگفتند: واى بر ما گويى خداوند روزى را بر هر كس بخواهد گسترش مىدهد، بر هر كس بخواهد تنگ مىگيرد، و كليد آن تنها در دست خداست.
از اين رو، در اين فكر فرو رفتند كه اگر آرزوى مصرانه ديروز آنها به اجابت مىرسيد و خدا آنها را به جاى قارون قرار مىداد، چه خاكى بر سر مىكردند. از اين رو، در مقام شكر بر آمده و گفتند: اگر خداوند بر ما منت نگذارده بود، ما را هم به قعر زمين فرو مىبرد، اى واى مثل اين كه كافران هرگز رستگار نمىشوند.(520) اكنون حقيقت را با چشم خود مىنگريم، و نتيجه غرور و سركشى و شهوتپرستى را مىبينيم و مىفهميم كه اين گونه زندگى هايى كه دورنماى دل انگيزى دارد، بسيار وحشتزا است.
آرى، قارون كه يك روز از دانشمندان مورد احترام بنى اسرائيل بود، امروز بر اثر غرور اين گونه به خاك مذلت نشست.
پس از هلاكت فرعون و فرعونيان، بنى اسرائيل همواره موسى عليهالسلام از چنگال آنها نجات يافتند خداوند به بنى اسرائيل فرمان داد تا به سرزمين مقدس فلسطين حركت كنند و آن جا را محل سكونت خود قرار دهند. موسى عليهالسلام فرمان خداوند را به آنها ابلاغ كرد.
بنى اسرائيل گفتند: تا ستمگران (يعنى قوم عمالقه) از فلسطين بيرون نروند، ما به اين فرمان عمل نمىكنيم و وارد سرزمين فلسطين نمىشويم.
موسى عليهالسلام از اين سخن، سخت ناراحت شد، و به پيشگاه خداوند شكايت كرد، خداوند بر بنى اسرائيل غضب كرد و چنين مقرر داشت كه آنها چهل سال در بيابان (صحراى سينا) سرگردان بمانند.
گروهى از آنان از كار خود، سخت پشيمان شدند، و به درگاه خداوند روى آوردند، خداوند بار ديگر بنى اسرائيل را مشمول نعمتهاى خود قرار داد كه قسمتى از آنها در آيه 57 سوره بقره بازگو شده است آن جا كه مىخوانيم:
و ابر را بر شما سايبان ساختيم و با مَنّ (شيره مخصوص ولذيذ درختان) و سَلوى (پرندگان مخصوص شبيه كبوتر) از شما پذيرايى به عمل آورديم و گفتيم از نعمتهاى پاكيزهاى كه به شما روزى داديم بخوريد.
آرى بنى اسرائيل در بيابان خشك و سوزان براى يك مدت طولانى (چهل سال) نياز به مواد غذايى كافى داشتند، اين مشكل را نيز خداوند براى آنها حل كرد، و يك سايه گوارا همچون سايه ابر، براى آنها تشكيل داد كه از آزار تابش سوزان آفتاب در امان بمانند.
از يك سو پرندگان از فضاهاى دور مىآمدند، و بنى اسرائيل آنها را صيد كرده و غذاى لذيذ از گوشت آنها تهيه مىكردند، و از سوى ديگر بر اثر بارش بارانها، درختانى در بيابان روييد و سبز شد، و داراى صمغ و شيره مخصوصى شدند، و به اين ترتيب از گرسنگى و تشنگى نجات يافتند.(521)
بنى اسرائيل همراه موسى عليهالسلام در بيابان خشك و سوزان صحراى سينا همچنان ادامه زندگى مىدادند، آنها از جهت آب در مضيقه سختى قرار گرفتند. نزد موسى عليهالسلام آمده و وضع ناهنجار خود را به او گفتند، و از او استمداد نمودند.
موسى عليهالسلام از درگاه خداوند براى قوم خود تقاضاى آب كرد، خداوند اين تقاضا را قبول نمود و به موسى عليهالسلام دستور داد كه عصاى خود را بر آن سنگ مخصوصى كه در آن بيابان بود بزند.
موسى عليهالسلام عصاى خود را بر آن سنگ زد، ناگهان آب از آن جوشيد و دوازده چشمه آب (به تعداد قبايل بنى اسرائيل كه دوازده قبيله بودند) با شدت و سرعت جارى شد.
موسى عليهالسلام طبق فرمان خداوند به بنىاسرائيل فرمود: از روزىهاى الهى بخوريد و بياشاميد و در زمين فساد نكنيد و موجب گسترش فساد نشويد. (522)
بنى اسرائيل در عين آن كه همواره توسط موسى عليهالسلام مشمول مواهب و نعمتهاى الهى مىشدند، ولى از بهانهجويى دست نمىكشيدند. اين بار به آن غذاهاى مَنّ وَ سَلْوى (شيره درخت و گوشت پرندگان) اكتفا نكرده نزد موسى عليهالسلام آمده و تقاضاى غذاهاى متنوع نمودند و چنين گفتند: اى موسى! از خداى خود بخواه از آن چه از زمين مىرويد از سبزيجات، خيار، سير، عدس و پياز براى ما بروياند، ما هرگز حاضر نيستيم به يك نوع غذا اكتفا كنيم.
موسى عليهالسلام به آنها گفت: آيا شما غذاى پستتر از آن چه خدا به شما داده انتخاب مىكنيد؟ اكنون كه چنين است وارد شهر (سرزمين فلسطين) شويد، زيرا آن چه مىخواهيد در آن جا وجود دارد.(523)
ولى آنها كه حاضر نبودند با حاكمان جبار فلسطين جهاد كنند و در اين راه سستى مىكردند، چگونه مىتوانستند وارد سرزمين و شام شوند، از اين رو گرفتار غضب الهى و ذلت و پريشانى گشتند(524) و چهل سال در بيابان ماندند، اين است وضع ذلتبار آنان كه در امر جهاد سستى مىكردند، چنان كه در داستان بعد خاطر نشان مىشود.
حضرت موسى عليهالسلام در بيابان سينا به بنى اسرائيل گفت: به سرزمين مقدس (بيتالمقدس و شام) كه خداوند براى شما مقرر داشته وارد شويد، و به پشت سر خود باز نگرديد و عقب نشينى نكنيد كه زيانكار خواهيد شد.
بنىاسرائيل گفتند: اى موسى در آن سرزمين جمعيتى ستمگر (يعنى عمالقه كه مردمى جبار و ياغى بودند) هستند، ما هرگز به آن سرزمين وارد نمىشويم تا آنها از آن سرزمين خارج شوند.(525)
اين پاسخ بنىاسرائيل بيانگر ضعف و سستى آنها در مسأله جهاد است، استعمار فرعونى آن چنان آنها را ذليل و زبون نموده بود كه آنها هرگز حاضر نبودند براى حفظ عزت خود، با ياغيان بجنگند، و خود را به رنج و زحمت جهاد بيفكنند، آنها حتى به موسى گفتند:
فَاِذهَب اَنتَ وَ رَبُّكَ فقاتِلا اءنّا ههُنا قاعِدُونَ؛
تو و پروردگارت برويد و با آنان بجنگيد، ما همين جا نشستهايم.
ولى در ميان بنى اسرائيل، دو نفر رادمرد كه از خدا مىترسيدند و خداوند به آنها نعمت عقل و ايمان و شهامت داده بود گفتند: شما وارد دروازه شهر آنان شويد، هنگامى كه وارد شديد پيروز خواهيد شد و بر خدا توكل كنيد اگر ايمان داريد.(526)
اين دو نفر يوشع بن نون (وصى موسى) و كالب بن يوفنا بودند، مطابق پارهاى از روايات، حضرت موسى عليهالسلام يوشع را پيشاپيش بنى اسرائيل به جنگ عمالقه فرستاد.
آنها به فرماندهى يوشع به شهر اريحا هجوم بردند و با ستمگران آن جا جنگيدند تا بر آنها پيروز شدند. موسى عليهالسلام وارد شهر اريحا شد و پس از مدتى در آن جا از دنيا رفت.
يوشع جانشين موسى عليهالسلام شد و به عنوان يكى از پيامبران، زمام امور بنى اسرائيل را به دست گرفت و راه موسى عليهالسلام را ادامه داد، و سرانجام بر همه سرزمين شام مسلط شد، و پس از 27 سال زندگى بعد از موسى عليهالسلام از دنيا رفت.
در اين هنگام كالب بن يوفنا جانشين او شد و زمام رهبرى بنى اسرائيل را به دست گرفت.(527)
بلعم باعورا از علماى بنى اسرائيل بود، و كارش به قدرى بالا گرفت كه اسم اعظم مىدانست و دعايش به استجابت مىرسيد.
روايت شده: موسى عليهالسلام با جمعيتى از بنى اسرائيل به فرماندهى يوشع بن نون و كالب بن يوفنا از بيابان تيه بيرون آمده و به سوى شهر (بيت المقدس و شام) حركت كردند، تا آن را فتح كنند و از زير يوغ حاكمان ستمگر عمالقه خارج سازند.
وقتى كه به نزديك شهر رسيدند، حاكمان ظالم نزد بلعم باعورا (عالم معروف بنى اسرائيل) رفته و گفتند از موقعيت خود استفاده كن و چون اسم اعظم الهى را مىدانى، در مورد موسى و بنى اسرائيل نفرين كن. بلعم باعورا گفت: من چگونه در مورد مؤمنانى كه پيامبر خدا و فرشتگان، همراهشان هستند، نفرين كنم؟ چنين كارى نخواهم كرد.
آنها بار ديگر نزد بلعم باعورا آمدند و تقاضا كردند نفرين كند، او نپذيرفت، سرانجام همسر بلعم باعورا را واسطه قرار دادند، همسر او با نيرنگ و ترفند آن قدر شوهرش را وسوسه كرد، كه سرانجام بلعم حاضر شد بالاى كوهى كه مشرف به بنى اسرائيل است برود و آنها را نفرين كند.
بلعم سوار بر الاغ خود شد تا بالاى كوه برود، الاغ پس از اندكى حركت سينهاش را بر زمين مىنهاد و بر نمىخاست و حركت نمىكرد، بلعم پياده مىشد و آن قدر به الاغ مىزد تا اندكى حركت مىنمود. بار سوم همان الاغ به اذن الهى به سخن آمد و به بلعم گفت: واى بر تو اى بلعم كجا مىروى؟ آيا نمىدانى فرشتگان از حركت من جلوگيرى مىكنند. بلعم در عين حال از تصميم خود منصرف نشد، الاغ را رها كرد و پياده به بالاى كوه رفت، و در آن جا همين كه خواست اسم اعظم را به زبان بياورد و بنى اسرائيل را نفرين كند اسم اعظم را فراموش كرد و بانش وارونه مىشد به طورى كه قوم خود را نفرين مىكرد و براى بنى اسرائيل دعا مىنمود.
به او گفتند: چرا چنين مىكنى؟ گفت: خداوند بر اراده من غالب شده است و زبانم را زير و رو مىكند.
در اين هنگام بلعم باعورا به حاكمان ظالم گفت: اكنون دنيا و آخرت من از من گرفته شد، و جز حيله و نيرنگ باقى نمانده است. آن گاه چنين دستور داد: زنان را آراسته و آرايش كنيد و كالاهاى مختلف به دست آنها بدهيد تا به ميان بنى اسرائيل براى خريد و فروش ببرند، و به زنان سفارش كنيد كه اگر افراد لشكر موسى عليهالسلام خواستند از آنها كامجويى كنند و عمل منافى عفت انجام دهند، خود را در اختيار آنها بگذارند، اگر يك نفر از لشكر موسى عليهالسلام زنا كند، ما بر آنها پيروز خواهيم شد.
آنها دستور بلعم باعورا را اجرا نمودند، زنان آرايش كرده و به عنوان خريد و فروش وارد لشكر بنى اسرائيل شدند، كار به جايى رسيد كه زمرى بن شلوم رئيس قبيله شمعون دست يكى از زنان را گرفت و نزد موسى عليهالسلام آورد و گفت: گمان مىكنم كه مىگويى اين زن بر من حرام است، سوگند به خدا از دستور تو اطاعت نمىكنم.
آن گاه آن زن را به خيمه خود برد و با او زنا كرد، و اين چنين بود كه بيمارى واگير طاعون به سراغ بنى اسرائيل آمد و همه آنها در خطر مرگ قرار گرفتند.
در اين هنگام فنحاص بن عيزار نوه برادر موسى عليهالسلام كه رادمردى قوى پنجه از امراى لشكر موسى عليهالسلام بود از سفر سر رسيد، به ميان قوم آمد و از ماجراى طاعون و علت آن باخبر شد، به سراغ زمرى بن شلوم رفت. هنگامى كه او را با زن ناپاك ديد، به آنها حمله نموده هر دو را كشت، در اين هنگام بيمارى طاعون بر طرف گرديد.
در عين حال همين بيمارى طاعون بيست هزار نفر از لشكر موسى عليهالسلام را كشت.
موسى عليهالسلام بقيه لشكر را به فرماندهى يوشع باز سازى كرد و به جبهه فرستاد و سرانجام شهرها را يكى پس از ديگرى فتح كردند.(528)
خداوند ماجراى انحراف بلعم باعورا را به طور اشاره و سربسته در آيه 175 و 176 سوره اعراف ذكر كرده، در آيه 176 مىفرمايد:
وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ؛
و اگر مىخواستيم، مقام او (بلعم باعورا) را با اين آيات و علوم و دانشها بالا مىبرديم، اما اجبار، بر خلاف سنت ماست، او را به حال خود رها كرديم، و او به پستى گراييد، و از هواى نفس پيروى كرد، مثل او همچون سگ (هار) است، اگر به او حمله كنى، دهانش را باز، و زبانش را بيرون مىآورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همين كار را مىكند، (گويى چنان تشنه دنياپرستى است كه هرگز سيراب نمىشود) اين مثل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند، اين داستانها را (براى آنها) بازگو كن، شايد بينديشند و بيدار شوند.(529)
آرى، اين است نتيجه فرهنگ بى عفتى و انحراف جنسى، كه وقتى نيرنگبازان از راههاى ديگر شكست خوردند با رواج دادن فرهنگ غلط، دين و دنياى مردم را تباه مىسازند، كه به گفته بعضى طاعون موجب هلاك 90 هزار نفر از لشكر موسى عليهالسلام گرديد.(530)
در مورد شأن نزول آيه 175 سوره اعراف (كه در داستان قبل ذكر شد) روايت ديگرى شده كه نظر شما را به آن جلب مىكنيم:
در بنى اسرائيل زاهدى زندگى مىكرد، خداوند (توسط پيامبر آن عصر) به او ابلاغ كرد كه سه دعاى تو به استجابت خواهد رسيد، آن زاهد بى همت و نادان در اين فكر فرو رفت كه اين دعاها را در كجا به كار برد، با همسرش مشورت كرد، همسرش گفت: سالهاست كه در خدمت تو هستم و در سختى و آسايش با تو همراهى كردهام، يكى از آن دعاها را در مورد من مصرف كن و از خدا بخواه مرا از زيباترين زنان بنى اسرائيل گرداند، تا تو از زيبايى من بهرهمند گردى.
زاهد پيشنهاد او را پذيرفت و دعا كرد، او از زيباترين زنان شد، آوازه زيبايى او به همه جا رسيد، مردم از هر سو براى او نامههاى عاشقانه نوشتند، و آرزوى ازدواج با او نمودند، او مغرور شد و بناى ناسازگارى با شوهرش نهاد، سرانجام شوهرش خشمگين شد و از دعاى دوم استفاده نمود و گفت: خدايا از دست اين زن جانم به لب رسيده، او را مسخ گردان. دعايش مستجاب شد و زن به صورت خرس در آمد، وقتى كه چنين شد، فرزندان او به زاهد اعتراض كردند، اعتراض آنها شديد شد و زاهد ناگزير از دعاى سوم خود استفاده كرد و گفت: خدايا همسرم را به صورت نخستين خود باز گردان. زن به صورت اول بازگشت. به اين ترتيب سه دعاى مورد اجابت زاهد به هدر رفت. و آن زاهد نادان بر اثر مشورت با زن نادانتر از خود، سه گنجينه را كه مىتوانست به وسيله آن، سعادت دنيا و آخرتش را تحصيل كند، باطل و نابود نمود.(531)