previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


افراد جاهل و بى خرد از بنى اسرائيل، تحت تأثير آن منظره بت‏پرستى قرار گرفته و به موسى گفتند: براى ما نيز معبودى قرار بده، همانگونه كه آن‏ها (بت‏پرستان) معبودانى دارند.

(موسى عليه‏السلام كه چهل سال فرعونيان را به سوى توحيد دعوت كرده و از بت‏پرستى و شخص‏پرستى بر حذر داشته بود، اكنون در برابر جاهلانى قرار گرفته بود كه تقاضاى بت‏پرستى مى‏كردند، به راستى اين پيشنهاد احمقانه چقدر دل موسى عليه‏السلام را آزرد و اعصابش را خُرد كرد.)

موسى به سرزنش آن‏ها پرداخت و فرمود:

شما جمعيّتى جاهل و نادان هستيد - اين بت‏پرستان را بنگريد ، سرانجام كارشان هلاكت است، و آنچه انجام مى‏دهند، باطل و بيهوده مى‏باشد - آيا جز خداى يكتا معبودى براى شما بطلبم، خدايى كه شما را از مردم عصرتان برترى داد و از ظلم و ستم فرعون و فرعونيان رهايى بخشيد.

اينك مراقب گفتار و كردارتان باشيد كه در آزمايشى بزرگ قرار گرفته‏ايد.(503)

روزى يكى از يهوديان از روى شماتت به يكى از مسلمانان گفت: شما هنوز پيامبرتان را به خاك نسپرده بوديد بين خود اختلاف نموديد. حضرت على عليه‏السلام به او فرمود:

ما درباره دستورهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اختلاف نموده‏ايم، نه درباره اصل نبوتش (تا چه رسد به يكتايى خدا) ولى شما هنوز پايتان از آب دريا خشك نشده بود، به پيامبرتان پيشنهاد بت‏پرستى كرديد و پيامبرتان موسى عليه‏السلام، شما را سرزنش كرد و فرمود: شما قومى جاهل و نادان هستيد.(504)

رفتن موسى به كوه طور براى گرفتن الواح تورات‏

موسى عليه‏السلام تا آن عصر، پيرو آيين ابراهيم عليه‏السلام بود، و همان را براى بنى اسرائيل تبليغ مى‏كرد.

قوم موسى عليه‏السلام در انتظار برنامه‏هاى جديد و كتاب آسمانى جديد موسى عليه‏السلام بودند، تا به آن عمل كنند.

موسى عليه‏السلام به آنها فرمود:: برادرم هارون را در ميان شما مى‏گذارم و براى سى روز از ميان شما غيبت مى‏كنم، و به كوه طور مى‏روم تا احكام شريعت و (الواح تورات) را براى شما بياورم.

از سوى ديگر جمعى از بنى اسرائيل با اصرار و تأكيد از موسى عليه‏السلام خواستند كه خدا را مشاهده كنند، و اگر او را مشاهده نكنند هرگز ايمان نخواهند آورد، موسى عليه‏السلام هرچه آن‏ها را نصيحت كرد، فايده نداشت، سرانجام موسى عليه‏السلام از ميان آن‏ها هفتاد نفر را برگزيد و همراه خود به ميعادگاه پروردگار (كوه طور) برد، موسى عليه‏السلام در كوه طور تقاضاى بنى اسرائيل را چنين به خدا عرض كرد:

رَبّ اَرِنى انظُر اِلَيكَ؛

پروردگارا! خودت را به من نشان بده تا تو را ببينم.

خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهى ديد، ولى به كوه بنگر اگر در جاى خود ثابت ماند، مرا خواهى ديد.

ناگاه موسى عليه‏السلام ديد تجلى خداوند باعث شد كه كوه نابود شود، و همسان زمين گردد، موسى عليه‏السلام از مشاهده اين صحنه هول‏انگيز، چنان وحشت‏زده شد كه مدهوش بر روى زمين افتاد. وقتى كه به هوش آمد، عرض كرد: پروردگارا! تو منزه هستى، من به سوى تو باز مى‏گردم، و توبه مى‏كنم، و من از نخستين مؤمنان هستم. (505)

و در آيه 155 سوره اعراف چنين آمده:

موسى از قوم خود، هفتاد تن از مردان را براى ميعادگاه ما برگزيد وقتى كه آنها را به كوه طور برد و زمين لرزه آن‏ها را فرا گرفت و همه آن‏ها هلاك شدند.))

اين همان تجلى قدرت خدا بر كوه بود، چرا كه قوم موسى عليه‏السلام از موسى عليه‏السلام خواسته بودند از خدا بخواهد كه خود را نشان دهد، با اين كه خداوند ديدنى نيست، تجلى خدا بر كوه طور و هلاكت هفتاد نفر از قوم موسى عليه‏السلام و مدهوش شدن خود موسى عليه‏السلام، هم از معجزات آن‏ها بود كه چرا چنين تقاضايى كرده‏اند و هم نشان دادن قدرت الهى بود، تا آن‏ها با ديدن جلوه‏هاى قدرت الهى، با چشم باطن خدا را بنگرند.

موسى عليه‏السلام وقتى كه به هوش آمد و هلاكت نمايندگان بنى اسرائيل را ديد، عرض كرد: پروردگارا ! اگر تو مى‏خواستى مى‏توانستى آن‏ها و مرا پيش از اين هلاك كنى (يعنى من چگونه پاسخ قوم را بگويم كه بر نمايندگان آن‏ها چنين گذشت) آيا ما را به خاطر كار سفيهان از ما هلاك مى‏كنى(506)

سپس با تضرع و زارى گفت: پروردگارا! مى‏دانيم كه اين آزمايش تو بود كه هر كه را بخواهى (و سزاوار بدانى) با آن گمراه مى‏كنى و هر كس را بخواهى (و شايسته بينى) هدايت مى‏نمايى.

بار الها! تو ولىّ و سرپرست ما هستى، ما را ببخش و مشمول رحمت خود قرار ده، تو بهترين آمرزندگان هستى.(507)

سرانجام هلاك شدگان زنده شدند و به همراه موسى عليه‏السلام به سوى بنى اسرائيل بازگشتند و آن چه را ديده بودند براى آن‏ها بازگو كردند.

موسى عليه‏السلام در همين سفر الواح تورات را از خداوند گرفت.

خداوند در كوه طور به موسى عليه‏السلام فرمود: اى موسى! من تو را با رسالت‏هاى خويش و سخن گفتنم (با تو) بر مردم بر گزيدم، پس آن چه را به تو داده‏ام محكم بگير و از شكرگزاران باش.

و براى مردم در الواح (تورات) از هر موضوعى اندرى نوشتيم، و از هر چيز بيانى كرديم، پس آن را با جديت بگير، و به قوم خود بگو به نيكوترين آن‏ها عمل كنند و آن‏ها كه به مخالفت بر مى‏خيزند كيفرشان دوزخ است و به زودى خانه فاسقان را به شما نشان خواهيم داد.(508)

به اين ترتيب موسى عليه‏السلام در ميعادگاه طور، شرايع و قوانين آيين خود را به صورت صفحه‏هايى از تورات، از درگاه الهى گرفت و به سوى قوم بازگشت تا آن‏ها را در پرتو اين كتاب آسمانى و قانون اساسى، هدايت كند و به سوى تكامل برساند.

آشوب سامرى منافق در غياب موسى عليه‏السلام‏

گفتيم حضرت موسى عليه‏السلام اكنون كه از دست فرعونيان نجات يافته، مى‏خواهد براى ملت بنى اسرائيل، حكومت تشكيل دهد و هر حكومتى نياز به قانون دارد. او با گروهى از برجستگان بنى اسرائيل به كوه طور رفت، تا الواح تورات را از درگاه خدا بگيرد، تا همان كتاب آسمانى، قانون اساسى مردم گردد.

نخست طبق وعده خدا، به بنى اسرائيل فرمود: من سى روز از ميان شما غايب هستم، جانشين من برادرم هارون است. در پرتو راهنمايى او به زندگى ادامه دهيد تا من باز گردم.

موسى عليه‏السلام به كوه طور رفت و به مناجات و عبادت پرداخت سى شبانه روز به پايان رسيد، خداوند ده روز ديگر را به آن افزود و مجموع آن چهل روز گرديد.

از آن جا كه در آغاز هر انقلابى، حوادثى انحرافى رخ مى‏دهد، و خود انقلاب كرده‏ها، گاهى حزب و گروه خاصى را به دور خود جمع مى‏كنند، قوم موسى عليه‏السلام نيز از اين انحراف مصون نماندند. موسى بن ظفر كه بعداً به نام سامرى معروف شد، از بنى اسرائيل بود (او همان كسى است كه در ماجراى درگيرى او با قبطى، موسى به كمك او شتافت و قبطى را كشت) سامر با اين كه سابقه انقلابى داشت، و از ياران موسى عليه‏السلام بود، پس از پيروزى موسى عليه‏السلام جزء منافقين گرديد، و در غياب موسى عليه‏السلام، و از زمينه‏اى كه در ميان بنى اسرائيل وجود داشت سوءاستفاده كرده و از طلاهاى فرعونيان، كه جمع شده بود، با زيركى خاصى مجسمه گوساله‏اى درست كرد، و مردم را به پرستش آن دعوت نمود.

بر اثر وزد باد از سوراخ‏هاى بدن اين مجسمه صدايى همچون صداى گوساله بيرون آمد و به اين ترتيب اكثريت قاطع جاهلان بنى اسرائيل، از راه توحيد خارج شده و گوساله‏پرست شدند.

هارون هر چه قوم را نصيحت كرد، و آن‏ها را در گوساله‏پرستى برحذر داشت، به سخنش اعتنا نكردند، حتى با جوسازى‏ها و هياهوى خود نزديك بود او را بكشند.

برخورد شديد موسى عليه‏السلام با آشوب موسى‏

خداوند ماجراى گمراهى قوم توسط سامرى را به موسى عليه‏السلام وحى كرد، موسى عليه‏السلام با ناراحتى و خشم از كوه طور به سوى قوم خود بازگشت و آن‏ها را در زير رگبار سرزنش خود قرار داد.(509)

موسى عليه‏السلام از شدت خشم و ناراحتى، الواح تورات را بر زمين زد و شكست، بنى اسرائيل، به پيش آمده و گفتند: ما در اين كار تقصيرى نداريم، بلكه سامرى اين كار را كرد.

موسى عليه‏السلام به برادرش هارون متوجه شد و از شدت خشم، سر و ريش او را گرفت و گفت: چرا وقتى كه ديدى آن‏ها گمراه شدند، از من پيروى نكردى؟ آيا از من نافرمانى نمودى؟

هارون: اى فرزند مادرم! ريش و سرم را مگير، من ترسيدم بگويى تو ميان بنى اسرائيل تفرقه انداختى، و سفارش مرا به كار نبستى.

موسى عليه‏السلام متوجه سامرى شد و او را محكوم و سرزنش كرد و سپس فرمود: برو كه بهره تو در زندگى دنيا اين است كه هر كس به تو نزديك شود، خواهى گفت: كه با من تماس نگيرد.(510)

آرى، سامرى كه منافقى خودخواه ولى با هوش بود، از نقاط ضعف، بنى اسرائيل سوءاستفاده كرد و فتنه عظيمى به پا نمود، سرانجام موسى عليه‏السلام او را آن چنان مجازت كرد كه از كشتن بدتر بود يعنى او را از جامعه طرد كرد و مردم او را به عنوان يك مرد نجس و آلوده مى‏دانستند و با او تماس نمى‏گرفتند.

روايت شده: سامرى به بيمارى مرموز و واگيردار لامساس گرفتار شد. هر كس با او تماس مى‏گرفت به آن بيمارى مبتلا شده و بدنش آن چنان مى‏سوخت كه گويى در ميدان آتش افتاده است.

او سر به بيابان‏ها نهاد و همچنان گرفتار بيمارى و نفرت جامعه بود تا به هلاكت رسيد.(511)

گر چه سامرى، ضربه شديدى بر وحدت و انسجام بنى اسرائيل وارد ساخت، ولى موسى عليه‏السلام به زودى به فرياد آنها رسيد، و با مقاومت و شدت عمل و برنامه‏هاى انقلابى غائله سامرى را به زباله دان تاريخ سپرد، و فريب خوردگان را بازسازى نمود و براى چندمين بار، بنى اسرائيل را از انحراف و سقوط نجات داد، آن‏ها از كرده خود پشيمان شده و توبه كردند، و به فرمان موسى عليه‏السلام مجسمه گوساله را خرد كرده و ريزه‏هاى آن را به رود نيل ريختند.(512)

قرار گرفتن كوه بر بالاى سر بنى اسرائيل، و رفع آن به بركت توبه‏

هنگامى كه موسى عليه‏السلام از كوه طور بازگشت، تورات را با خود آورد و آن را به قوم خود عرضه كرد و فرمود: كتاب آسمانى آورده‏ام كه حاوى دستورهاى دينى و حلال و حرام خداست، دستورهايى كه خداوند آن را برنامه كار شما قرار داده است. آن را بگيريد و به احكام آن عمل كنيد.

يهود به بهانه اين كه موسى عليه‏السلام تكاليف دشوارى براى آنان آورده بناى نافرمانى و سركشى گذاشتند، خداوند فرشتگانى را مأمور كرد تا قطعه عظيمى از كوه طور را بالاى سر آن‏ها قرار دهند. فرشتگان چنين كردند. يهوديان وحشت‏زده شدند.

موسى عليه‏السلام در اين هنگام به آن‏ها چنين اعلام كرد: چنان چه پيمان ببنديد و به دستورهاى خدا عمل كنيد و از تمرّد و سركشى توبه نماييد، اين عذاب و كيفر از شما برداشته و برطرف مى‏شود وگرنه همه به هلاكت مى‏رسيد.

آن‏ها تسليم شدند و براى خدا سجده نمودند و تورات را پذيرفتند و در حالى كه هر لحظه انتظار سقوط كوه بر سر آن‏ها مى‏رفت، به بركت توبه، آن عذاب از سر آن‏ها برطرف گرديد.(513)

سرپيچى قارون از دستور موسى عليه‏السلام‏

موسى عليه‏السلام پس از نجات از شر فرعون و فرعونيان و سپس سامرى، به شر ديگرى در رابطه با قارون دچار شد.

قارون بن يَصهُر بن قاهث پسر عمو يا پسرخاله حضرت موسى عليه‏السلام بود(514) و از علم و حكمت بهره وافر داشت، به طورى كه جمعيت بنى اسرائيل به دو بخش تقسيم مى‏شد، موسى عليه‏السلام عهده دار قضاوت در يك بخش بود، و قارون دادستان بخش ديگر.

قارون، داراى ثروت كلانى شد كه تنها كليدهاى خزانه‏هاى ثروت او را شصت قاطر (و به نقلى چهل قاطر) حمل مى‏كردند.

قرآن در اين مورد مى‏گويد:

وَ آتَينا مِنَ الكُنوزِ ما اءنّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوءُ بالعُصبَةِ اُولِى القُوَّةِ؛

ما آن قدر گنجها به او داده بوديم كه حمل كليدهاى آن، براى يك گروه زورمند، مشكل و زحمت بود.(515)

تا اين زمان، بين او و موسى عليه‏السلام دشمنى و جار و جنجال نبود، وقتى كه فرمان گرفتن زكات، از طرف خداوند بر موسى عليه‏السلام صادر شد، موسى عليه‏السلام نزد قارون رفت و از او مطالبه زكات نمود، آن هم زكات اندك يعنى از هر هزار دينار، يك دينار و از هزار درهم، يك درهم، و از هر هزار نوع كالا، يك نوع.

قارون در آغاز اين دستور، سرپيچى نكرد ولى به خانه‏اش آمد و به حسابرسى پرداخت، متوجه شد زكات مالش بسيار مى‏شود. حرص و دنياپرستى باعث گرديد كه براى حفظ مال خود، به يك آشوب ناجوانمردانه دست بزند.

خنثى شدن تصميم ناجوانمردانه قارون‏

قارون، بنى اسرائيل را جمع كرد و براى آن‏ها سخنرانى نمود. در آن سخنرانى گفت:

اى بنى‏اسرائيل موسى عليه‏السلام شما را به هر چيزى دستور داد، از او اطاعت كرديد، ولى اينك مى‏خواهد (به عنوان زكات) اموال و ثروت شما را از دستتان خارج سازد.

جمعيتى از بنى اسرائيل فريب اين سخنرانى را خوردند و گفتند: اى قارون! تو سرور و بزرگ ما هستى، ما مطيع تو هستيم. هرگونه تو دستور دهى، اطاعت مى‏كنيم.

قارون گفت: به شما دستور مى‏دهم فلان زن بى عفت را به اينجا بياوريد و با او قرار بگذاريد تا او (در مقابل گرفتن فلان مبلغ رشوه) در انظار مردم بگويد: موسى با من زنا كرد.

آن‏ها نزد آن زن رفتند و قراردادى در اين مورد با او بستند، و آن زن قبول كرد تا روزى قارون بنى اسرائيل را در يكجا جمع كرد، و سپس نزد موسى عليه‏السلام آمد و گفت: اى موسى! قوم تو براى استماع سخنرانى و و موعظه شما، اجتماع كرده‏اند.

موسى عليه‏السلام نزد قوم خود آمد، و شروع به سخن كرد، تا به اين جا رسيد، گفت: اى بنى اسرائيل! كسى كه دزدى كند، دستش را جدا مى‏كنيم، كسى كه نسبت زنا (از روى دروغ) به كسى بدهد، هشتاد شلاق به او مى‏زنيم، و اگر كسى زنا كند ولى همسر نداشته باشد، صد تازيانه به او مى‏زنيم، ولى اگر همسر داشته باشد، او را سنگسار مى‏كنيم تا جان بدهد.

ناگهان قارون در ميان جمعيت فرياد زد: وَ اءنْ كُنتَ اَنتَ؛ اگر چه زناكار خودت باشى؟

موسى گفت: وَ اءنْ كُنتُ اَنا؛ اگر چه خودم باشم.

قارون گفت: بنى اسرائيل مى‏گويند تو با فلان زن روسپى زنا كرده‏اى.

موسى عليه‏السلام گفت: آن زن را به اينجا بياوريد، اگر گفت با من زنا كرده، سخن او را بگيريد و مرا سنگسار كنيد.

عده‏اى رفتند و آن زن را آوردند، موسى عليه‏السلام به او رو كرد و گفت: اى زن، آيا من با تو زنا كرده‏ام؟! آن گونه كه اين قوم مى‏گويند؟


previos pagenext page