![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
فرعون گفت: چون بر گردن ما حق دارى، اين كار را انجام مى دهم!
فرعون براى اين كه زن اعتراف به خدا بودنش كند، فرمان داد نخست فرزندان آرايشگر را يكى يكى در درون تنور انداختند، ولى او همچنان مقاومت كرد و فرعون را خدا نخواند، سپس نوبت به كودك شيرخوارش، كه آخرين فرزندش بود رسيد، جلادان او را از آغوش مادر كشيدند تا به درون تنور بيفكنند (مادر بسيار مضطرب شد) كودك به زبان آمد و گفت: اِصبِرى يا اُمَّاه! اءِنَّكِ عَلَى الحَقِّ؛
مادرم صبر كن كه تو بر حق هستى.
آنگاه او و كودكش را در ميان تنور انداخته، سوزاندند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پس از نقل اين حادثه جگرسوز فرمود: در شب معراج در آسمان بوى بسيار خوشى به مشامم رسيد، از جبرئيل پرسيدم: اين بوى خوش از چيست؟
جبرئيل گفت: اين بوى خوش (از خاكستر) آرايشگر دختران فرعون است كه به شهادت رسيد.(488)
2 - آسيه همسر فرعون از بانوان محترم بنى اسرائيل بود و به طور مخفى خداى حقيقى را مىپرستيد. فرعون نزد او آمد و ماجراى شهادت آرايشگر و فرزندانش را به او خبر داد.
آسيه: واى بر تو اى فرعون! چه چيز باعث شده كه اين گونه بر خداوند متعال جرأت يابى و گستاخى كنى؟
فرعون: گويا تو نيز مانند آن آرايشگر ديوانه شدهاى؟!
آسيه: ديوانه نشدهام، بلكه ايمان دارم به خداوند متعال، پروردگار خودم و پروردگار تو و پروردگار جهانيان.
فرعون مادر آسيه را طلبيد و به او گفت: دخترت ديوانه شده، سوگند ياد كردهام اگر به خداى موسى كافر نگردد او را با آتش بسوزانم.
مادر آسيه در خلوت با آسيه صحبت كرد: كه خود را به كشتن نده و با شوهرت توافق كن... ولى آسيه، سخن بيهوده مادر را گوش نكرد و گفت: هرگز به خداوند متعال، كافر نخواهم شد.
فرعون فرمان داد دستها و پاهاى آسيه را به چهارميخى كه در زمين نصب كرده بودند بستند.(489) و او را در برابر تابش سوزان خورشيد نهادند، و سنگ بسيار بزرگى را روى سينهاش گذاشتند. او نيمه نيمه نفس مىكشيد و در زير شكنجه بسيار سختى قرار داشت.
موسى عليهالسلام از كنار او عبور كرد، او با حركات انگشتانش از موسى عليهالسلام استمداد نمود، موسى عليهالسلام براى او دعا كرد و به بركت دعاى موسى عليهالسلام او ديگر احساس درد نكرد و به خدا متوجه شد و عرض كرد: خدايا! خانهاى در بهشت براى من فراهم ساز.
خداوند همان دم روح او را به بهشت برد، او از غذاها و نوشيدنىهاى بهشت مىخورد و مىنوشيد، خداوند به او وحى كرد: سرت را بلند كن، او سرش را بلند كرد و خانه خود را در بهشت كه از مرواريد ساخته شده بود، مشاهده كرد و از خوشحالى خنديد. فرعون به حاضران گفت: ديوانگى اين زن را ببينيد در زير فشار چنين شكنجه سختى مىخندد!!
به اين ترتيب اين بانوى مقاوم و مهربان، كه حق بسيارى بر موسى عليهالسلام داشت و او را در موارد گوناگونى از گزند دشمن نجات داده بود، به شهادت رسيد. (490)
عدهاى از قوم فرعون كه از دوستان او بودند به او گزارش دادند كه حزقيل مردم را بر ضد تو دعوت مىكند و از طرفداران موسى عليهالسلام است.
فرعون گفت: او پسر عمو و وليعهد من است، من تحقيق مىكنم اگر شما راست گفته باشيد، او سزاوار سختترين عذاب است، زيرا كفران نعمت مرا كرده است و اگر دروغ گفتهايد، شما سزاوار سختترين عذاب مىباشيد، زيرا جرأت كردهايد تا مرا بر ضد پسر عمويم تحريك كنيد.
حزقيل در حقيقت از طرفداران موسى عليهالسلام بود و چنان كه گفتيم در ظاهر تقيه مىكرد، فرعون حزقيل را احضار كرد و گزارش دهندگان نيز احضار شدند، جلسه محاكمه برگزار شد، گزارش دهندگان گواهى خود را در مورد مخالفت حزقيل با فرعون، ابراز نمودند.
حزقيل به فرعون گفت: اى پادشاه! آيا تاكنون هرگز دروغى از من شنيدهاى؟
فرعون گفت: نه.
حزقيل گفت: از اين گزارشدهندگان بپرس پروردگار و رزاق و برطرف كننده بلا از آنها كيست؟
فرعون از آنها پرسيد: پروردگار شما، خالق شما، رزق دهنده شما و برطرف كننده بلا از شما كيست؟
همه در پاسخ گفتند: فرعون است.
حزقيل گفت: همه حاضران گواهى دهند كه پروردگار خالق و رازق و برطرف كننده بلا از آنها همان پروردگار و رازق من و برطرف كننده بلا از من است.
(منظور حزقيل خداى حقيقى بود، ولى در ظاهر همه خيال كردند منظور او فرعون است.)
به اين ترتيب چنين وانمود شد كه آنها به دروغ نسبت ضديت حزقيل با فرعون را گزارش دادهاند.
فرعون بر گزارشدهندگان غضب كرد (كه چرا شما با اين تهمت خود مىخواستيد بين من و پسر عمو و بازويم حزقيل، جدايى بيفكنيد) و حكم اعدام همه را صادر نمود، همه آنها را چهار ميخ نقش بر زمين نمودند، و گوشتهاى آنها را با شانههاى آهنين، از بدنشان جدا نموده و اينگونه آنها را كشتند.(491)
پس از ماجراى پيروزى موسى عليهالسلام بر ساحران، گروههاى بسيارى از بنى اسرائيل و... به موسى عليهالسلام ايمان آوردند. موسى عليهالسلام طرفداران بسيارى پيدا كرد و از آن پس بين بنى اسرائيل (پيروان موسى) و قبطيان (فرعونيان) همواره درگيرى و كشمكش بود، فرعونيان همواره به ظلم و آزار بنى اسرائيل مىپرداختند، و موسى عليهالسلام همواره پيروان خود را به صبر و مقاومت دعوت مىكرد، و امدادهاى غيبى الهى را به ياد آنها مىآورد، و به آنها مژده مىداد كه به زودى وارث زمين مىشوند و دشمنان دستخوش بلاهاى گوناگون و سخت خواهند گرديد.(492)
بلاهاى گوناگونى كه پياپى (در فاصله سال به سال، يا ماه به ماه) بر فرعونيان وارد شد عبارت از بلاهاى نُه گانه زير بود.
1 - عصاى موسى 2 - يد بيضاء 3 - قحطى و خشكسالى 4 - كمبود ميوه 5 - طوفان 6 - ملخ 7 - آفتهاى گياهى (مانند كنه، شپش و مورچههاى ريز) 8 - افزايش قورباغه 9 - خون شدن آب رود نيل، يا ابتلاى عموم مردم به خون دماغ.(493)
ولى فرعون و طرفداران مغرور و خيرهسر او، با اين كه بر اثر اين بلاها، تلفات و خسارات زياد ديدند، در عين حال عبرت نگرفتند و به لجاجت و عناد خود افزودند، و آن نشانهها را سحر خواندند و با صراحت به موسى عليهالسلام گفتند: هر زمان نشانه (و معجزه)اى براى ما بياورى، كه سحرمان كنى، ما به تو ايمان نمىآوريم. (494)
در اين جا به عنوان نمونه، نظر شما را به گوشهاى از بلاى خون (يكى از بلاهاى نُه گانه) جلب مىكنيم:
فرعونيان ديدند آب رود نيل به خون مبدل شد كه نه براى آشاميدن قابل استفاده بود و نه براى كشاورزى. اين آب به طور معجزهآسايى فقط براى فرعونيان چنين بود، ولى براى موسى و پيروانش آب سالم و گوارا بود.
روزى يكى از قبطيان از شدت تشنگى نزد يكى از سبطىها (پيروان موسى) آمد و گفت: من از دوستان و خويشان توأم، امروز از روى نياز به تو رو آوردهام، موسى عليهالسلام جادويى كرده و آب نيل را به خون تبديل نموده است، ولى آن آب براى سبطىها صاف و گوارا است. من يار ديرين تو هستم، اين كاسه را بگير و پر از آب كن و به من بده، بلكه به طفيل تو، آب صاف بياشامم و از خطر تشنگى نجات يابم.
سبطى جواب مثبت به او داد. كاسه را گرفت و از آب رود نيل پر كرد و نيمى از آب آن را خود نوشيد، و نيم ديگر را به قبطى داد و گفت: اين آب صاف است، آن را بياشام، ولى همان لحظه، آب آن كاسه به خون مبدل شد، قبطى خشمگين شد. ساعتى بعد كه خشمش فرو نشست، به سبطى گفت: چاره چيست؟ چگونه از اين بدبختى نجات يابم؟
سبطى گفت: از پيروى فرعون خارج شو، و در صف پيرامون موسى در آى.
قبطى گفت: من لياقت آن را ندارم، تو برايم دعا كن تا به اين توفيق دست يابم.
سبطى براى او بسيار دعا كرد، سرانجام دعايش مستجاب شد، و قبطى به موسى عليهالسلام ايمان آورد، آنگاه آب براى او صاف و گوارا گرديد، از آن آب آشاميد و گفت: چون من شربتى از عطاياى خداوند خريدار انسانها نوشيدم، ديگر تا قيامت، تشنه نخواهم شد! چشمه معنويت از طرف خداى چشمه آفرين در درونم جوشيد، در اين صورت آب مادى نزدم خوار گشت.
شربتى خوردم ز الله اشترى
تا به محشر تشنگى نايد مرا
آن كه جوى و چشمهها را آب داد
چشمهاى اندر درون من گشاد
اين جگر كه بود گرم و آبخور
گشت پيش همت او آب، خوار(495)
هر بار كه بلا مىآمد، فرعونيان دست به دامن موسى عليهالسلام مىشدند، تا از خدا بخواهد بلا بر طرف گردد و قول مىدادند كه در صورت رفع بلا، ايمان بياورند، چندين بار بر اثر دعاى موسى عليهالسلام، بلا بر طرف شد، ولى آنها پيمانشكنى كردند و به كفر خود ادامه دادند، سرانجام بلاى عمومى غرق شدن فرعونيان در دريا و نجات بنى اسرائيل پيش آمد.(496)
موسى عليهالسلام و پيروانش از ظلم و فرعونيان به ستوه آمده بودند، و همچنان در فشار و سختى به سر مىبردند، سرانجام موسى عليهالسلام تصميم گرفت كه با پيروانش، به سوى فلسطين (بيت المقدس) هجرت نمايند.
خداوند به موسى عليهالسلام وحى كرد: پيروان خود را شبانه از مصر خارج كن.
موسى عليهالسلام و پيروانش، شبانه از مصر به سوى فلسطين حركت كردند، در مسير راه به درياى سرخ رسيدند، و از آن جا نتوانستند عبور كنند. سپاه تا بن دندان مسلح و بى كران فرعون همچنان به پيش مىآمد، شيون و غوغاى بنى اسرائيل به آسمان رفت و نزديك بود از شدت ترس، جانشان از كالبدشان پرواز كند.
در آن ميان يوشع بن نون (وصى موسى) فرياد مىزد: اى موسى! تدبيرت چه شد؟ مگر طوفان حوادث را نمىنگرى، اينك پيش روى ما و پشت سرمان سپاه دشمن است، و چاره و راه فرارى نداريم.
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين حائل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
در اين بحران شديد، خداوند با لطف خاص خود به موسى عليهالسلام وحى كرد: عصاى خود را به دريا بزن(497) و نيز فرمود:
فَاضرِب لَهُم طَريقاً فِى البَحرِ يَبَساً لا تَخافُ دَرَكاً و لا تَخفى؛
براى بنى اسرائيل راهى خشك در دريا بگشا كه از تعقيب (فرعونيان) خواهى ترسيد و نه از غرق شدن در دريا.(498)
موسى عليهالسلام به فرمان خدا عصاى خود را به دريا زد. آب دريا شكافته شد و زمين درون دريا آشكار گشت، موسى و بنى اسرائيل از همان راه حركت نموده و از طرف ديگر به سلامت خارج شدند.
فرعون و سپاهيانش فرا رسيدند و از همان راهى كه در ميان دريا پيدا شده بود، بنى اسرائيل را تعقيب كردند، غرور آن چنان بر فرعون چيره شده بود كه به سپاه خود رو كرد و گفت: تماشا كنيد چگونه به فرمان من دريا شكافته شد و راه داد تا بردگان فرارى خود (بنى اسرائيل) را تعقيب كنم.
وقتى كه تا آخرين نفر از لشگر فرعون وارد راه باز شده دريا شدند، ناگهان به فرمان خدا آبها از هر سو به هم پيوستند و همه فرعونيان را به كام مرگ فرو بردند. (499)
در همان لحظه طوفانى كه فرعون خود را در خطر شديد مرگ مىديد، غرورهايش فرو ريخت و درك كرد كه همه عمرش پوچ بوده و اشتباه كرده است با چشمى گريان به خداى جهان متوجه شد و گفت:
آمَنتُ اَنَّهُ لا اءِلهَ اءِلَّا الَّذى آمَنَت بِهِ بَنُوا اسرائيلَ وَ اَنَا مِنَ المُسلِمينَ؛
ايمان آوردم كه هيچ معبودى جز معبودى كه بنى اسرائيل به او ايمان آوردهاند وجود ندارد، و من از تسليم شدگان هستم.(500)
ولى ديگر وقت و فرصت گذشته بود، و لحظهاى براى توبه نمانده بود، امواج سهمگين دريا، فرعون را غرق كرد و سپس كالبد بى جان او را به بيرون دريا پرتاب نمود تا مايه عبرت براى آيندگان گردد.(501)
روايت شده: هنگامى كه فرعون در لحظه مرگ گفت: به خداى موسى ايمان آوردم. جبرئيل مشتى خاك بر دهان او زد و گفت:
اى خاك بر دهانت! تا در ناز و نعمت بودى، دم از خدايى زدى، و مكرر با موسى مخالفت كردى و پيمانشكنى نمودى و به بنى اسرائيل ستم كردى و آنها رنج دادى، اينك كه در بن بست قرار گرفتهاى، همان دروغهاى قبل را تكرار مىكنى؟!(502)
از آن سوى دريا، بنى اسرائيل همراه موسى عليهالسلام و هارون عليهالسلام به حركت خود به سوى بيت المقدس ادامه دادند، و براى هميشه از دست فرعون و فرعونيان نجات يافتند و فصل جديدى در زندگى آنها پديدار شد.
با واژگونى رژيم طاغوتى فرعون، گرفتارىهاى داخلى سنگينى براى موسى عليهالسلام پديدار شد، از جمله اين كه: بنى اسرائيل كه تازه از دريا به ساحل رسيده بودند و به سوى فلسطين حركت مىكردند، در مسير راه، قومى را ديدند كه با خضوع خاصى اطراف بتهاى خود را گرفته و آنها را مىپرستند.