![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
وقتى كه موسى عليهالسلام عصاى خود را افكند، مشاهده كرد كه عصا چون مارى با سرعت به حركت در آمد، ترسيد و به عقب بازگشت، حتى پشت پسر خود را نگاه نكرد، به او گفته شد: برگرد و نترس تو در امان هستى، اكنون دستت را در گريبانت فرو بر، هنگامى كه خارج مىشود، سفيد و درخشنده است! و اين دو برهان روشن از پروردگارت به سوى فرعون، و اطرافيان او است كه آنها قوم فاسقى هستند.(469)
به اين ترتيب موسى عليهالسلام به قمام پيامبرى رسيد و نخستين نداى وحى را شنيد كه با دو معجزه (اژدها شدن عصا و يد بيضاء) همراه برد(470) و مأمور شد كه براى دعوت فرعون به توحيد، حركت كند.
حضرت موسى عليهالسلام به مصر نزديك شد، خداوند به هارون برادر موسى كه در مصر زندگى مىكرد، الهام نمود كه برخيز و به برادرت موسى عليهالسلام بپيوند.
هارون به استقبال برادر شتافت و كنار دروازه مصر، با موسى ملاقات كرد، همديگر را در آغوش گرفتند و با هم وارد شهر شدند.
يوكابد مادر موسى از آمدن فرزندش آگاه شد، دويد و موسى عليهالسلام را در بر كشيد و بوسيد و بوييد.
حضرت موسى عليهالسلام برادرش هارون را از نبوت خود آگاه ساخت و سه روز در خانه مادر ماند و در آن جا با بنى اسرائيل ديدار كرد و مقام پيامبرى خود را به آنها ابلاغ نمود و به آنها گفت: من از طرف خدا به سوى شما آمدهام تا شما را به پرستش خداوند يكتا دعوت كنم.
آنها دعوت موسى را پذيرفتند و بسيار شاد شدند.
از جانب خداوند به موسى عليهالسلام خطاب شد كه همراه هارون نزد فرعون برويد، و او را با نرمى و اخلاق نيك به سوى خدا دعوت كنيد، شايد پند گيرد و ايمان آورد.
موسى و هارون عرض كردند: پروردگارا! از اين مىترسيم كه او بر ما پيشى گيرد يا طغيان كند.
خداوند فرمود: نترسيد من با شما هستم، همه چيز را مىشنوم و مىبينم.(471)
موسى و هارون با زحمات بسيار توانستند با شخص فرعون روبرو شوند، آن دو، دعوت خود را در پنج جمله كوتاه اما پرمحتوا و قاطع بيان كردند:
1 - ما فرستادگان پروردگار توايم.
2 - بنىاسرائيل را همراه ما بفرست و به آنها آزار نرسان.
3 - ما بيهوده و بى دليل سخن نمىگوييم، بلكه از طرف پروردگارت نشانه (و معجزهاى) براى تو آوردهايم.
4 - سلام و درود بر آنها كه از راه هدايت پيروى مىكنند.
5 - به ما وحى شده است كه عذاب الهى دامان كسانى را كه آياتش را تكذيب كنند، و سركشى نمايند خواهد گرفت.
فرعون: اى موسى! پروردگار شما كيست؟
موسى: پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى آن چه را لازمه آفرينش او بود داده، سپس راهنماييش كرده است.
فرعون: پس تكليف پيشينيان ما چه خواهد شد كه به خدا ايمان نياوردند؟
موسى: آگاهى مربوط به آنها نزد پروردگارم در كتابى ثبت است، پروردگار من هرگز گمراه نمىشود و فراموش نمىكند.
همان خدايى كه زمين را براى شما محل آسايش قرار داد، و راههايى را در آن پديد آورد، و از آسمان آبى فرستاد كه به وسيله آن، انواع گوناگون گياهان را (از خاك تيره) بر آورديم....(472)
فرعون خيره سر در برابر گفتار منطقى و نرم موسى عليهالسلام و هارون نه تنها هيچگونه تمايلى نشان نداد، بلكه به رجال و شخصيتهاى اطراف خود رو كرد و گفت:
يا اَيُّها المَلَأُ ما عَمِلتُ مِن الهٍ؛
اى جمعيت (درباريان) من معبودى جز خودم براى شما سراغ ندارم.(473)
سپس فرعون با كمال غرور و گستاخى به وزيرش هامان گفت: قصر و برجى بسيار بلند، براى من بساز، تا بر بالاى آن روم و خبر از خداى موسى بگيرم، به گمانم موسى از دروغگويان است.
هامان دستور داد در زمين بسيار وسيعى، به ساختن كاخ و برجى بلند مشغول شدند، پنجاه هزار بنّا و معمار مشغول كار گشتند و دهها هزار كارگر، شبانه روز به كار خود ادامه دادند، و در همه جا سر و صداى آن پيچيد. به گفته بعضى، معماران آن را چنان ساختند كه از پلههاى مارپيچ آن، مرد اسب سوارى مىتوانست بر فراز برج قرار گيرد.
پس از پايان كار ساختمان، فرعون شخصاً بر فراز برج رفت، نگاهى به آسمان كرد، منظره آسمان را همانگونه ديد كه از روى زمين صاف معمولى مىديد، تيرى به كمان گذاشت و به آسمان پرتاب كرد، تير بر اثر اصابت به پرنده (يا طبق توطئه قبلى خودش) خون آلود بازگشت، فرعون از فراز برج پايين آمد و به مردم گفت: برويد فكرتان راحت باشد، خداى موسى را كشتم.
فرعون با اين گونه تزوير و نيرنگ و نمايش قدرت، به عوام فريبى پرداخت و مدتى با اين حركات بيهوده، مردم را به امور پوچ و توخالى، سرگرم كرد و با اين سرگرمىهاى خندهآور، مىخواست مردم را از موسى و خداى موسى عليهالسلام غافل و بى خبر سازد و با ايجاد مسائل انحرافى، آنها را از مسائل اصلى دور نگهدارد، ولى به قدرت الهى برج آسمانخراش او به لرزه افتاد و فرو ريخت و جمعى در ميان آن كشته شدند.(474)
طبق بعضى از روايات، جبرئيل از سوى خدا به سوى آن برج آمد و با پر خود به آن زد، برج سه قسمت شد و هر قسمتى به جايى سقوط كرد.(475)
موسى عليهالسلام در ملاقات با فرعون، نخست با استدلال و منطق، او را به سوى خداى يكتا دعوت كرد و به همه حاضران نشان داد كه دعوت او بر اساس استدلال محكم و منطق نيرومند است.(476) ولى فرعون، موسى عليهالسلام را تهديد به زندان كرد و او را مجنون خواند.(477)
اينجا بود كه موسى عليهالسلام صحنه مبارزه با فرعون را عوض كرد و با تكيه بر قدرت الهى، از طريق معجزه وارد شد و به فرعون گفت: حتى اگر نشانه آشكارى براى رسالتم برايت بياورم، نمىپذيرى؟
فرعون گفت: اگر راست مىگويى آن را بياور.
در اين هنگام، موسى عليهالسلام عصاى خود را به زمين انداخت. ناگاه ديدند كه آن عصا به صورت مارى بزرگ آشكار شد. سپس موسى عليهالسلام دستش را در گريبان خود فرود برد و بيرون آورد. همه حاضران ديدند كه دست او سفيد و درخشنده گرديد (به گونهاى كه نور خيرهكننده آن به سوى آسمان كشيده شد.
فرعون به اطرافيان گفت: اين (موسى) ساحر آگاه و ماهرى مىباشد!! مىخواهد با سحر خود شما را از سرزمينتان بيرون كند، شما چه نظر مىدهيد؟
اطرافيان گفتند: موسى و برادرش (هارون) را مهلت بده و مأمورانى را در تمام شهرها بسيج كن تا به جستجوى ساحران بپردازند و هر ساحر آگاه و زبردستى ديدند نزد تو بياورند.
فرعون، همين كار را كرد و همه ساحران براى روز معينى جمعآورى شده(478)و به مصر آمدند.
از محمد بن اسكندر نقل شده كه از ميان آنها هفت هزار ساحر(479) را برگزيدند و از ميان هفت هزار ساحر، هفتصد ساحر و از هفتصد ساحر هفتاد ساحر را كه از همه استادتر و زبردستتر بودند انتخاب نمودند.(480)
روز موعود فرا رسيد. دهها هزار - بلكه صدها هزار - نفر براى تماشا اجتماع كردند. فرعون و اطرافيان در جايگاه مخصوص قرار گرفتند، در اين هنگام ساحران با غرور مخصوصى به موسى عليهالسلام گفتند: يا تو آغاز به كار كن و عصا را بيفكن و يا ما آغاز مىكنيم و وسايل خود را مىافكنيم.
موسى عليهالسلام با خونسردى مخصوصى پاسخ داد: شما كار خود را آغاز كنيد.
ساحران طنابها و ريسمانها و عصاهاى خود را به ميدان افكندند و با چشمبندى مخصوص، سحر عظيمى را نشان دادند.
صحنهاى كه ساحران به وجود آوردند بسيار وسيع و هولناك بود(481) و به قدرى به پيروزى خود مغرور بودند كه گفتند:
بَعزَّة فرعونَ اءِنَّا لَنَحنُ الغالِبُونَ؛(482)
به عزت فرعون، قطعا ما پيروز هستيم.
وسايلى كه ساحران به ميدان افكندند به صورت مارهاى بسيار بزرگ و گوناگونى در آمدند و بعضى سوار بر بعضى ديگر مىشدند و خلاصه غوغا و محشرى بر پا شد.(483)
ساحران كه هم تعدادشان بسيار بود هم در فن چشمبندى و شعبدهبازى و استفاده از خواص مرموز فيزيكى و شيميايى آگاهى زيادى داشتند، با اعمال عجيب خود توانستند همه تماشاچيان را مجذوب و شيفته خود كرده و در آنها نفوذ كنند.
غريو شادى از فرعونيان برخاست و از هر سو نعره مستانه سر دادند. در اين غوغا و هياهوى عجيب و گسترده، موسى عليهالسلام كه تك و تنها همراه برادرش هارون بود، ترس خفيفى در دلش به وجود آمد.(484) در اين هنگام خداوند به موسى عليهالسلام وحى كرد:
نترس! قطعا برترى و پيروزى با تو است.
وَ القِ عَصاكَ يَمينِكَ تَلقَف ما صَنَعُوا؛(485)
عصايى را كه در دست راست دارى بيفكن كه تمام آن چه را ساحران ساختهاند مىبلعد.
موسى عليهالسلام عصاى خود را افكند. آن عصا به اژدهاى عظيمى تبديل شد و به جان مارها و اژدهاهاى مصنوعى ساحران افتاد و همه را بلعيد. حتى يك عدد از آنها را به عنوان نمونه باقى نگذاشت.
تماشاچيان آن چنان هولناك و وحشتزده شده بودند كه پا به فرار گذاشتند.
جمعيت بسيارى در زير دست و پاى فراركنندگان ماندند و كشته شدند. فرعون به گونهاى مرعوب و منكوب شد كه اختيار از او سلب شد و اسهال عجيبى گرفت و عقل از سرش پريد.
به اين ترتيب موسى عليهالسلام پيروز و ساحران در مانده و مغلوب شدند.
ساحران با خود گفتند: قطعا تبديل عصاى موسى به اژدها، از نوع سحر نيست، اگر سحر مىبود، وسايل ما را نمىبلعيد و نابود نمىكرد. رؤساى ساحران كه چهار نفر بودند به همراه 72 نفر از ريش سفيدان معروف آنها به حقانيت موسى عليهالسلام پى برده و ايمان آوردند و به دنبال آنها همه ساحران به خداى موسى عليهالسلام معتقد شدند.
فرعون آنها را تهديد به اعدام همراه شكنجه كرد، ولى ايمان به موسى عليهالسلام آن چنان در قلوب آنها جاى گرفت كه از تهديدهاى فرعون ترسى نداشتند و در راه ايمان خود استوار و محكم باقى ماندند. قرآن در اين باره چنين مىگويد:
همه ساحران در برابر خداى موسى عليهالسلام به سجده افتادند و گفتند: ما به پروردگار موسى و هارون ايمان آورديم.
فرعون گفت: آيا قبل از آنكه به شما اجازه دهم ايمان آورديد؟ قطعاً او (موسى ) بزرگ شماست كه به شما سحر آموخته، به يقين دست و پاى شما را به طور مخالف قطع مىكنم و بر فراز شاخههاى نخل به دار مىآويزم و خواهيد دانست كدام يك از ما مجازاتش دردناكتر و پايدارتر است.
ساحران ايمان آورنده به فرعون گفتند: به خدايى كه ما را آفريده، هرگز تو را بر دلايل روشنى كه به ما رسيده، مقدّم نخواهيم داشت، هر حكمى مىخواهى صادر كن كه تنها ميتوانى در زندگى دنيا داورى كنى.
ما به پروردگارمان ايمان آورديم تا گناهان و آنچه را از سحر بر ما تحميل كردى ببخشد و خدا بهتر و باقىتر است... هر مجرمى كه در محضر پروردگارش حاضر شود، آتش دوزخ براى اوست كه نه در آن مىميرد و نه زنده مىشود...(486)
قابل توجه اين كه: دستگاه طاغوتى فرعون به قدرى جبار و بى رحم بود، كه براى پايدار ماندن خود به صغير و كبير و زن و مرد رحم نمىكردند در اين راستا نظر شما را به دو ماجراى زير جلب مىكنيم:
1 - فرعون در كاخش براى دخترانش آرايشگر مخصوصى داشت كه همسر حزقيل ( مؤمن آل فرعون) بود(487) كه ايمان خود را مخفى مىداشت. روزى او در قصر فرعون مشغول آرايش كردن سر و صورت دختر فرعون بود ناگهان شانه از دستش افتاد و طبق عادت خود گفت: بسمالله (به نام خدا)، دختر فرعون گفت: آيا منظورت از خدا، در اين كلمه پدرم فرعون بود؟
آرايشگر: نه، بلكه منظورم پروردگار خودم، پرودگار تو و پروردگار پدرت بود.
دختر فرعون: اين مطلب را به پدر خبر خواهم داد.
آرايشگر: برو خبر بده، باكى نيست. او نزد پدر رفت و ماجرا را گزارش داد.
فرعون: آرايشگر و فرزندش را طلبيد و به او گفت: پروردگار تو كيست؟
آرايشگر: پروردگار من و تو خداست!
فرعون دستور داد تنورى را كه از مس ساخته بودند پر از آتش كردند تا او و فرزندانش را در آن تنور بسوزانند. آرايشگر به فرعون گفت: من يك تقاضا دارم و آن اين كه استخوانهاى من و فرزندانم را در يك جا جمع كرده و دفن كنيد.