previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


اين قتل يك قتل ساده نبود، بلكه جرقّه‏اى براى يك انقلاب، و مقدمه آن به حساب مى‏آمد، لذا موسى عليه‏السلام نگران بود و هر لحظه در انتظار حادثه‏اى به سر مى‏برد، در اين گير و دار در روز بعد، باز موسى عليه‏السلام مردى ديگر از فرعونيان را ديد كه با همان مظلوم، گلاويز شده است، و آن مظلوم از موسى عليه‏السلام استمداد نمود، موسى عليه‏السلام به طرف او رفت تا از او دفاع نموده و از ظلم ظالم جلوگيرى كند، ظالم به موسى عليه‏السلام گفت: آيا مى‏خواهى مرا بكشى همانگونه كه ديروز شخصى را كشتى؟

موسى عليه‏السلام دريافت كه حادثه قتل، شايع شده، از اين رو براى اين كه مشكلات ديگرى پيش نيايد كوتاه آمد.

حكم اعدام موسى عليه‏السلام و فرار او به سوى مَدين‏

فرعون و اطرافيانش از ماجرا با خبر شدند، و در جلسه مشورت خود، حكم اعدام موسى عليه‏السلام را صادر كردند.

يكى از خويشان فرعون به نام حزقيل (كه بعدها به عنوان مؤمن آل فرعون معروف گرديد) از اخبار جلسه مشورت فرعونيان، اطلاع يافت، از آن جا كه او در نهان به موسى عليه‏السلام ايمان داشت، خود را محرمانه به موسى عليه‏السلام رسانيد و گفت: اى موسى! اين جمعيت (فرعون و فرعونيان) براى اعدام تو به مشورت پرداخته‏اند، بى درنگ از شهر خارج شو كه من از خيرخواهان تو هستم.

موسى عليه‏السلام تصميم گرفت به سوى سرزمين مدين كه شهرى در جنوب شام و شمال حجاز قرار داشت، و از قلمرو مصر و حكومت فرعونيان جدا بود، برود و از چنگال ستمگران بى رحم نجات يابد، گرچه سفرى طولانى بود و توشه راه سفر را به همراه نداشت، ولى چاره‏اى جز اين نداشت، با توكل به خدا و اميد به امدادهاى الهى حركت كرد، در حالى كه مى‏گفت:

رَبِّ نَجِّنى مِنَ القَومِ الظّالِمينَ؛

خدايا مرا از گزند ستمگران نجات بده.(458)

موسى عليه‏السلام در صحراى مديَن، و يارى خواستن او از دختران شعيب عليه‏السلام‏

موسى بدون توشه راه و سفر، با پاى پياده به سوى مدين روانه شد و فاصله بين مصر و مدين را در هشت شبانه‏روز پيمود، در اين مدت غذاى او سبزى‏هاى بيابان بود و بر اثر پياده‏روى پايش آبله كرد بهنگامى كه به نزديك مدين رسيد، گروهى از مردم را در كنار چاهى ديد كه از آن چاه با دلو، آب مى‏كشيدند و چهارپايان خود را سيراب مى‏كردند، در كنار آن‏ها دو دختر را ديد كه مراقب گوسفندهاى خود هستند و به چاه نزديك نمى‏شوند، نزد آن‏ها رفت و گفت: چرا كنار ايستاده‏ايد؟ چرا گوسفندهاى خود را آب نمى‏دهيد؟

دختران گفتند: پدر ما پيرمرد سالخورده و شكسته‏اى است، و به جاى او ما گوسفندان را مى‏چرانيم، اكنون بر سر اين چاه مردها هستند، در انتظار رفتن آن‏ها هستيم تا بعد از آن‏ها از چاه آب بكشيم.

در كنار آن چاه، چاه ديگرى بود كه سنگ بزرگى بر سر نهاده بودند كه سى يا چهل نفر لازم بود تا با هم آن سنگ را بردارند، موسى عليه‏السلام به تنهايى كنار آن چاه آمد، آن سنگ را تنها از سر چاه برداشت و با دلو سنگينى كه چند نفر آن را مى‏كشيدند، به تنهايى از آن چاه آب كشيد و گوسفندهاى آن دختران را آب داد، آن گاه موسى، از آن جا فاصله گرفت و به زير سايه‏اى رفت و به خدا متوجه شد و گفت:

رَبِّ اءِنَّى اَنزَلتَ اِلىَّ مِن خَيرٍ فَقيرٍ؛

پروردگارا! هر خير و نيكى به من برسانى، به آن نيازمندم.

امانت‏دارى و پاكدامنى موسى عليه‏السلام‏

دختران به طور سريع نزد پدر پير خود كه حضرت شعيب عليه‏السلام پيامبر بود،(459)بازگشتند و ماجرا را تعريف كردند، شعيب يكى از دخترانش (به نام صفورا) را نزد موسى عليه‏السلام فرستاد و گفت: برو او را به خانه ما دعوت كن، تا مزد كارش را بدهم.

صفورا در حالى كه با نهايت حيا گام بر ميداشت نزد موسى عليه‏السلام آمد و دعوت پدر را به او ابلاغ نمود، موسى عليه‏السلام به سوى خانه شعيب عليه‏السلام حركت كرد، در مسير راه، دختر كه براى راهنمايى، جلوتر حركت مى‏كرد، در برابر باد قرار گرفت، باد لباسش را به بالا و پايين حركت مى‏داد، موسى عليه‏السلام به او گفت: تو پشت سر من بيا، هرگاه از مسير راه منحرف شدم، با انداختن سنگ، راه را به من نشان بده. زيرا ما پسران يعقوب به پشت سر زنان نگاه نمى‏كنيم.

صفورا پشت سر موسى عليه‏السلام آمد و به راه خود ادامه دادند تا نزد شعيب عليه‏السلام رسيدند.

ملاقات موسى عليه‏السلام با شعيب عليه‏السلام و مهمان‏نوازى شعيب عليه‏السلام‏

شعيب عليه‏السلام از موسى عليه‏السلام استقبال گرمى كرد و به او گفت: هيچگونه نگران نباش از گزند ستمگران رهايى يافته‏اى، اينجا شهرى است كه از قلمرو حكومت ستمگران فرعونى، خارج است.

موسى عليه‏السلام ماجراى خود را براى شعيب عليه‏السلام تعريف كرد، شعيب عليه‏السلام او را دلدارى داد و به او گفت: از غربت و تنهايى رنج نبر، همه چيز به لطف خدا حل مى‏شود.

موسى عليه‏السلام دريافت كه در كنار استاد بزرگى قرار گرفته كه چشمه‏هاى علم و معرفت از وجودش مى‏جوشد، شعيب نيز احساس كرد كه با شاگرد لايق و پاكى روبرو گشته است.

جالب اين كه: نقل شده هنگامى كه موسى عليه‏السلام بر شعيب وارد شد، شعيب در كنار سفره غذا نشسته بود و غذايى مى‏خورد، وقتى كه نگاهش به موسى (آن جوان غريب و ناشناس) افتاد، گفت: بنشين از اين غذا بخور.

موسى گفت: اعُوذُ بِاللهِ؛ پناه مى‏برم به خدا.

شعيب: چرا اين جمله را گفتى، مگر گرسنه نيستى؟

موسى: چرا گرسنه هستم، ولى از آن نگرانم كه اين غذا را مزد من در برابر كمكى كه به دخترانت در آب كشى از چاه كردم قرار دهى، ولى ما از خاندانى هستيم كه عمل آخرت را با هيچ چيزى از دنيا، گرچه پر از طلا باشد، عوض نمى‏كنيم.

شعيب گفت: نه، ما نيز چنين كارى نكرديم، بلكه عادت ما، احترام به مهمان است. آنگاه موسى عليه‏السلام كنار سفره نشست، و غذا خورد.(460) در اين ميان يكى از دختران شعيب عليه‏السلام گفت:

يا اَبَتِ استَأجِرهُ اءنّ خَيرَ مَن استأجَرتَ القَوِىُّ الأَمينُ؛

اى پدر! او (موسى) را استخدام كن، چرا كه بهترين كسى را كه مى‏توانى استخدام كنى همان كسى است كه نيرومند و امين باشد.(461)

شعيب گفت: نيرومندى او از اين جهت است كه او به تنهايى سنگ بزرگ را از سر چاه برداشت و يا دلو بزرگ آب را كشيد، ولى امين بودن او را از كجا فهميدى؟

دختر جواب داد: در مسير راه به من گفت: پشت سر من بيا تا باد لباس تو را بالا نزند، و اين دليل عفت و پاكى و امين بودن او است.(462)

ازدواج موسى عليه‏السلام با دختر شعيب عليه‏السلام‏

شعيب عليه‏السلام به موسى عليه‏السلام گفت: من مى‏خواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو در آوردم به اين شرط كه هشت سال براى من كار (چوپانى) كنى، و اگر تا ده سال كار خود را افزايش دهى محبتى از طرف تو است، من نمى‏خواهم كار سنگينى بر دوش تو نهم، اءن شاء الله مرا از شايستگان خواهى يافت.

موسى عليه‏السلام با پيشنهاد شعيب موافقت كرد.(463)

به اين ترتيب موسى عليه‏السلام با كمال آسايش در مَديَن ماند و با صفورا ازدواج كرد و به چوپانى و دامدارى پرداخت و به بندگى خود ادامه داد تا روزى فرا رسد كه به مصر باز گردد و در فرصت مناسبى، بنى اسرائيل را از يوغ طاغوتيان فرعونى رهايى بخشد.

موسى عليه‏السلام چوپانى مهربان! و پاداش او

روزى حضرت موسى عليه‏السلام در صحرا و دامنه كوه به چراندن گوسفندها سرگرم بود، يكى از گوسفندها از گله خارج شد و تنها به سوى بيابان دويد، موسى به طرف او رفت تا او را گرفته و برگرداند، موسى عليه‏السلام بدنبال او، بسيار دويد و از گله، فاصله زيادى گرفت تا شب شد، سرانجام موسى عليه‏السلام به گوسفند رسيد، با اين كه بسيار خسته شده بود، به آن گوسفند مهربانى كرد و دست مرحمت بر پشت او كشيد و مانند مادر نسبت به فرزندش، او را نوازش داد، ذره‏اى نامهربانى با او نكرد، به او گفت: گيرم به من رحم نكردى، ولى چرا به خود ستم نمودى؟

گوسفند از ماندگى شد سست و ماند پس كليم الله گرد از وى فشاند
كف همى ماليد بر پشت و سرش مى‏نوازش كرد همچون مادرش
نيم ذره تيرگى و خشم نى غير مهر و رحم و آب چشم نى
گفت: گيرم بر منت رحمى نبود طبع تو بر خود چرا استم نمود؟

وقتى كه خداوند اين صبر، تحمل و مهر را از موسى عليه‏السلام ديد به فرشتگان فرمود: موسى عليه‏السلام شايسته مقام پيامبرى است.

با ملائك گفت يزدان آن زمان كه نبوت را همى زيبد فلان
بى شبانى كردن و آن امتحان حق ندادش پيشوايى جهان

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداوند همه پيامبران را مدتى چوپان كرد و تا آن‏ها را در مورد چوپانى نيازمود، رهبر مردم نكرد، هدف اين بود كه آن‏ها صبر و وقار را در عمل بيازمايند، تا در رهبرى انسان‏ها، با پاى آزموده قدم به ميدان نهند.(464)

گفت: سائل كه تو هم اى پهلوان گفت: من هم بوده‏ام ديرى شبان‏(465)

بازگشت موسى به مصر با عصاى مخصوص و گوسفندان بسيار

موسى پس از ده سال؟ كونت در مدين، در آخرين سال سكونتش، به شعيب عليه‏السلام چنين گفت: من ناگزير بايد به وطنم بازگردم و از مادر و خويشانم ديدار كنم. در اين مدت كه در خدمت تو بودم، در نزد تو چه دارم؟

شعيب گفت: امسال هر گوسفندى كه زائيد و نوزاد و اَبلَق (دو رنگ و سياه و سفيد) بود، مال تو باشد.

موسى عليه‏السلام (با اجازه شعيب عليه‏السلام) هنگام جفت‏گيرى گوسفندان، چوبى را در زمين نصب كرد و پارچه دو رنگى روى آن افكند، همين پارچه دو رنگ در روبروى چشم گوسفندان بود، هنگام انعقاد نطفه، در نوزاد آن‏ها اثر كرد و آن سال همه نوزادهاى گوسفندها، ابلق شدند، آن سال به پايان رسيد، موسى اثاث و گوسفندان و اهل و عيال خود را آماده ساخت تا به سوى مصر حركت كنند.

موسى عليه‏السلام هنگام خروج به شعيب عليه‏السلام گفت: يك عدد عصا به من بده تا همراه من باشد.

با توجه به اين كه چندين عصا از پيامبران گذشته مانده بود، و شعيب آن‏ها را در خانه مخصوصى نگهدارى مى‏كرد، شعيب به موسى گفت: به آن خانه برو، و يك عصا از ميان آن عصاها براى خود بردار.

موسى عليه‏السلام به آن خانه رفت، ناگاه عصاى نوح و ابراهيم عليهماالسلام به طرف موسى عليه‏السلام جهيد(466) و در دستش قرار گرفت، شعيب گفت: آن را به جاى خود بگذار و عصاى ديگرى بردار. موسى عليه‏السلام آن را سر جاى خود نهاد تا عصاى ديگرى بردارد، باز همان عصا به طرف موسى جهيد و در دست او قرار گرفت، و اين حادثه، سه بار تكرار شد.

وقتى كه شعيب آن منظره عجيب را ديد، به موسى عليه‏السلام گفت: همان عصا را براى خود بردار، خداوند آن را به تو اختصاص داده است.

موسى عليه‏السلام آن عصا را به دست گرفت و با همان عصا گوسفندان خود را به سوى مصر حركت مى‏داد، همين عصا بود كه در مسير راه نزديك كوه طور، به اذن خدا به صورت مارى در آمد، و از نشانه‏هاى نبوت موسى عليه‏السلام گرديد(467) كه در قرآن آيه 17 تا 21 سوره طه مى‏خوانيم:

خداوند به موسى فرمود: آن چيست كه در دست راستت است؟ موسى گفت: اين عصاى من است، بر آن تكيه مى‏كنم، برگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى‏ريزم و نيازهاى ديگرى را نيز با آن برطرف مى‏سازم. خداوند فرمود: اى موسى! آن را بيفكن. موسى آن را افكند، ناگهان مار عظيمى و به حركت در آمد. خدا فرمود: آن را بگير و نترس، ما آن را به همان صورت اول باز مى‏گردانيم.

بعثت موسى عليه‏السلام در كنار كوه طور

موسى عليه‏السلام اثاث زندگى و گوسفندان خود و عصاى اهدايى شعيب را برداشت و همراه خانواده‏اش، مدين را به مقصد مصر، ترك كرد و قدم در راه گذاشت، راهى كه لازم بود با پيمودن آن در طى هشت شبانه‏روز، به مصر برسد. موسى عليه‏السلام در مسير، راه را گم كرد، و شايد گم كردن راه از اين رو بود كه او براى گرفتار نشدن در چنگال متجاوزان شام، از بيراهه مى‏رفت.

موسى در اين وقت در جانب راست غربى كوه طور بود، ابرهاى تيره سراسر آسمان را فراگرفته بود و رعد و برق شديدى از هر سو شنيده و ديده مى‏شد، از سوى ديگر درد زايمان به سراغ همسرش آمده بود، موسى عليه‏السلام در آن شرايط سخت و در هواى تاريك، حيران و سرگردان بود. ناگهان نورى در كوه طور مشاهده كرد. گمان برد در آن جا آتشى وجود دارد، به خانواده خود گفت:

همين جا بمانيد تا من به جانب كوه طور بروم، شايد اندكى آتش براى گرم كردن شما بياورم.

وقتى كه به نزديك آن نور رسيد، ديد آتش عظيمى از آسمان تا درخت بزرگى كه در آن جا بود، امتداد يافته است، موسى عليه‏السلام با ديدن آن منظره ترسيد و نگران شد، زيرا آتشِ بدون دودى را ديد كه از درون درخت سبزى شعله‏ور بود و لحظه به لحظه شعله‏ورتر مى‏شد.(468) اندكى نزديك شد، ولى همان لحظه از ترس آن، چند قدم بازگشت. اما نياز او و خانواده‏اش به آتش او را از بازگشتن منصرف ساخت. نزديك شد تا اندكى از آتش را بردارد، ناگهان از ساحل راست وادى، در آن سرزمين بلند و پربركت از ميان يك درخت ندا داده شد:

يا مُوسى اءِنِّى اَنَا اللهُ رَبِّ العَالَمينَ؛

اى موسى! منم خداوند، پروردگار جهانيان.

عصاى خود را بيفكن.


previos pagenext page