![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
فرعون (رامسيس دوم) طاغوت خودسر و مغرور مصر بود، او مردم را به دو طبقه مستضعف و مستكبر (بردگان و اشرافيان) به نام سبطيان و قبطيان، تقسيم نمود، قبطيان همان فرعونيان بودند كه در اطراف فرعون به هوسبازى و عيش و نوش و ظلم و ستم سرگرم بودند، و همه اختيارات كشور در دست آنها بود، ولى به عكس، سبطيان طبقه پايين اجتماع، و ستمديدگان مستضعف بودند، كه همواره زير چكمه و چنگال فرعونيان، به نرج مىبردند، موسى عليهالسلام و بنى اسرائيل از سبطيان بودند، ولى فرعون از قبطيان.
به اين ترتيب نژادپرستى عجيبى در كشور مصر و اطراف، حكمفرما بود، و قبطيان مىخواستند، همين وضع ادامه يابد، چهارصد سال اين وضع نابسامان ادامه يافت تا اين كه خداوند بر بنى اسرائيل لطف كرد، كه پيامبرى به نام موسى عليهالسلام بفرستد، و آنها را از زير يوغ استعمار و استثمار فرعون نجات بخشد.
در همين ايام، يك شب فرعون در عالم خواب ديد: آتشى از طرف شام شعلهور شد و زبانه كشيد و به طرف مصر آمد و به خانههاى قبطيان افتاد و همه آن خانهها را سوزانيد، و سپس كاخها و باغها و تالارهاى آنها را فراگرفت و همه را به خاكستر و دود تبديل نمود.
فرعون در حالى كه بسيار وحشتزده شده بود، از خواب برخاست و در غم و اندوه فرو رفت، ساحران، كاهنان و دانشمندان تعبير خواب را به حضور طلبيد و به آنها رو كرد و گفت: چنين خوابى را ديدهام، تعبيرش چيست؟
يكى از آنها گفت: چنين به نظر مىرسد كه به زودى نوزادى از بنى اسرائيل به دنيا آيد و واژگونى تخت و تاج فرعون، و نابودى فرعونيان، به دست او انجام شود.(442)
فرعون پس از مشاوره و گفتگو با درباريان و ساحران، دو تصميم خطرناك گرفت: نخست اين كه فرمان داد در آن شبى كه منجمين و ساحران، آن شب را به عنوان شب انعقاد نطفه كودك موعود (موسى) مشخص كرده بودند، زنان از همسرانشان جدا گردند.
اين فرمان اعلام شد و در همه جا كنترل شديدى به وجود آمد، مردان از شهر بيرون رفتند و زنان در شهر ماندند، و هيچ همسرى جرئت نداشت با همسر خود تماس بگيرد.
ولى در نيمه همان شب، عمران كه در كنار كاخ فرعون به نگهبانى اجبارى اشتغال داشت،(443) همسرش يوكابد را ديد كه نزدش آمده است، آن دو با هم همبستر شدند و نطفه موسى عليهالسلام منعقد گرديد.
عمران، به همسرش گفت: مثل اين كه تقدير الهى اين بود كه آن كودك موعود از ما پديد آيد، اين راز را پنهان دار و در پوشيدن آن بكوش كه وضع بسيار خطرناك است.
يوكابد با شتاب و نگرانى از كنار شوهر دور شد، و در پوشاندن راز، كوشش بسيار كرد.(444)
دومين تصميم فرعون، كشتن نوزادان پسر بود كه به طور وسيع، و بسيار خطرناكتر از تصميم نخست، اجرا شد، از دربار فرعون خطاب به عموم مردم، اين اعلاميه صادر گرديد:
همه مأموران و قابلهها بايد در ميان بنى اسرائيل، مراقب اوضاع باشند، هرگاه پسرى از آنها به دنيا آمد، بى درنگ سر از بدن او جدا كنند و او را بكشند، ولى دختران را براى كنيزى نگهدارند.
به دنبال اين اعلاميه، جلادان خون آشام حكومت فرعون به جان مردم افتادند، تمام زنهاى باردار تحت مراقبت شديد قرار گرفتند، قابلهها از هر سو، زنان را كنترل مىكردند، در اين گير و دار، شكم بسيارى از زنان شكافته شد، و بسيارى از نوزادهايى كه در رحم مادرانشان بودند، در اثر فشار و لگد زدن مأموران سنگ دل، سقط شدند، و كشتن نوزادان پسر به هفتاد هزار نفر رسيد.(445)
تولد خورشيد وجود موسى عليهالسلام و امدادهاى غيبى در نگهدارى او
هنگام ولادت موسى عليهالسلام هرچه نزديكتر مىشد، مادر موسى عليهالسلام نگران ترمى گرديد، و همواره در اين فكر بود كه چگونه پسرش را از دست جلادان فرعون حفظ كند.
امداد و لطف الهى موجب شد كه آثار حمل در يوكابد مادر موسى عليهالسلام چنان آشكار نباشد، از سوى ديگر يوكابد با قابلهاى دوست بود، و آن قابله به خاطر دوستى، حمل مادر موى عليهالسلام را گزارش نمىداد.
لحظات تولد موسى عليهالسلام فرا رسيد، مادر موسى عليهالسلام به دنبال دوست قابلهاش فرستاد و از او استمداد نمود، قابله آمد و مادر موسى عليهالسلام را يارى نمود، موسى عليهالسلام در مخفيگاه دور از ديد مردم، متولد شد، در اين هنگام نور مخصوصى از چهره موسى عليهالسلام درخشيد كه بدن قابله به لرزه افتاد، همان دم محبت موسى در قلب قابله جاى گرفت.
قابله به مادر موسى گفت:
من تصميم گرفته بودم تولد موسى عليهالسلام را به مأموران خبر دهم (و جايزهام را بگيرم) ولى محبت اين نوزاد به قدرى بر قلبم چيره شد كه حتى حاضر نيستم مويى از او كم شود.
قابله از خانه مادر موسى عليهالسلام بيرون آمد، بعضى از جاسوسان حكومت، او را ديدند، تصميم گرفتند به خانه مادر موسى وارد گردند، خواهر موسى(446)ماجرا را به يوكابد گفت؛ يوكابد دستپاچه شد كه چه كند، در اين ميان از شدت وحشت، هوش از سرش رفته بود، نوزاد را به پارچهاى پيچيد و به تنور انداخت.
مأمورين وارد خانه شدند و در آن جا جز تنور آتش نديدند، تحقيقات از مادر موسى عليهالسلام شروع شد، به او گفتند: قابله در اين جا چه مىكند؟
يوكابد گفت: او دوست من است و به عنوان ديدار به اينجا آمده بود. مأمورين مأيوس شده و از خانه خارج شدند.
مادر هنگامى كه حال عادى خود را باز يافت به دخترش گفت: نوزاد كجاست؟ دختر گفت: اطلاع ندارم. در اين لحظه صداى گريه نوزاد از درون تنور بلند شد، مادر به سوى تنور رفت و ديد خداوند آتش را براى موسى خنك و گوارا كرده است، نوزادش را با كمال سلامتى از درون تنور بيرون آورد.
ولى باز مادر نگران بود، چرا كه يك بار صداى گريه نوزاد كافى بود كه جاسوسان را متوجه سازد، متوجه خدا شد و از خدا خواست راه چارهاى پيش روى او بگشايد.
خداوند با الهام خود به مادر موسى، او درا از نگرانى حفظ كرد(447) در اين مورد از زبان قرآن چنين مىخوانيم:
وَ أَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِى الْيَمِّ وَ لَا تَخَافِى وَ لَا تَحْزَنِى إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ؛
ما به مادر موسى الهام كرديم كه: او را شير بده و هنگامى كه بر او ترسيدى، وى را در دريا(ى نيل) بيفكن و نترس و غمگين مباش، كه ما او را به تو باز مىگردانيم، و او را از رسولان قرار مىدهيم.(448)
و از امدادهاى غيبى ديگر اين كه يوكابد سه ماه مخفيانه به موسى عليهالسلام شير داد، در اين مدت هيچگاه موسى گريه نكرد و حركتى كه موجب باخبر شدن جاسوسان شود از خود نشان نداد.(449)
مادر موسى عليهالسلام طبق الهام الهى، تصميم گرفت، كودكش را به دريا بيفكند، به طور محرمانه به سراغ يك نفر نجار مصرى كه از فرعونيان بود آمد و از او درخواست يك صندوقچه كرد.
نجار گفت: صندوقچه را براى چه مىخواهى؟
يوكابد كه زبانش به دروغ عادت نكرده بود گفت: من از بنى اسرائيلم، نوزاد پسرى دارم، مىخواهم نوزادم را در آن مخفى نمايم.
نجار مصرى تا اين سخن را شنيد، تصميم گرفت اين خبر را به جلادان برساند، به سراغ آنها رفت، ولى آن چنان وحشتى عظيم بر قلبش مسلط شد كه زبانش از سخن گفتن باز ايستاد، مىخواست با اشاره دست، مطلب را بازگو كند، مأمورين از حركات او چنين برداشت كردند كه يك آدم مسخره كننده است، او را زدند و از آن جا بيرون نمودند.
او وقتى كه حالت عادى خود را بازيافت، بار ديگر براى گزارش نزد جلادان رفت، باز مانند اول زبانش گرفت، و اين موضوع سه بار تكرار شد، او وقتى كه به حال عادى بازگشت، فهميد كه در اين موضوع، يك راز الهى نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسى عليهالسلام تحويل داد.(450)
مادر موسى عليهالسلام نوزاد خود را در ميان آن صندوق نهاد، صبحگاهان هنگامى كه خلوت بود، كنار رود نيل آمد و آن صندوق را به رود نيل انداخت، امواج نيل آن صندوق را با خود برد، اين لحظه براى مادر موسى، لحظهاى بسيار حساس و پرهيجانى بود، اگر لطف الهى نبود، مادر فرياد مىكشيد و از فراق نور ديدهاش، جيغ مىزد و در نتيجه جاسوسان متوجه مىشدند، ولى خطاب وَ لا تَخافى وَ لا تَحزَنِى (نترس و محزون نباش، ما مويس را به تو بازميگردانيم)(451) قلب مادر را آرام كرد، چه بهتر كه در اين جا رشته سخن را به پروين اعتصامى بدهيم كه مىگويد:
مادر موسى، چو موسى را به نيل
در فكند، از گفتهى رب جليل
خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه
گفت كاى فرزند خرد بيگناه
گر فراموشت كند لطف خداى
چون رهى زين كشتى بى ناخداي
وحى آمد كاين چه فكر باطل است
رهرو ما اينك اندر منزل است
ما گرفتيم آنچه را انداختى
دست حق را ديدى و نشناختي
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دايهاش سيلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغيان ميكنند
آنچه ميگوئيم ما، آن ميكنند
به كه برگردي، بما بسپاريش
كى تو از ما دوستتر ميداريش
فرعون در كاخ خود بود، و همسرى به نام آسيه داشت(452)آنها فرزندى جز يك دختر به نام (انيسا) نداشتند، و او نيز به يك بيمارى شديد و بى درمان برص مبتلا بود، و همه طبيبهاى آن عصر از درمان او درمانده شده بودند، فرعون در مورد شفاى او به كاهنان متوسل شده بود، كاهنان گفته بودند: اى فرعون! ما پيشبينى مىكنيم كه از درون اين دريا انسانى به اين كاخ گام مىنهد كه اگر از آب دهانش را به بدن اين دختر بيمار بمالند، شفا مىيابد.
فرعون و همسرش آسيه در انتظار چنين ماجرايى بودند كه ناگهان روزى در كنار رود نيل صندوقچهاى را ديدند كه امواج دريا آن را حركت مىداد، به دستور فرعون بىدرنگ آن صندوقچه را گرفتند و نزد فرعون آوردند، آسيه درِ صندوق را گشود، ناگاه چشمش به نوزادى نورانى افتاد، همان لحظه محبت موسى عليهالسلام در قلب آسيه جاى گرفت.
وقتى كه فرعون نوزاد را ديد، خشمگين شد و گفت: چرا اين پسر كشته نشده است؟!
آسيه گفت: اين پسر بچههاى اين سال نيست، و تو فرمان دادهاى كه پسرهاى نوزاد اين سال را بكشند، بگذار اين كودك بماند. در آيه 9 سوره قصص، اين مطلب چنين آمده:
همسر فرعون (آسيه) گفت: او را نكشيد شايد نور چشم من و شما شود، و براى ما مفيد باشد بتوانيم او را به عنوان پسر خود برگزينيم.
انيسا دختر فرعون از آب دهان آن كودك به بدنش ماليد و شفا يافت، آن كودك را به بغل گرفت و بوسيد، اطرافيان فرعون به فرعون گفتند: به گمان ما اين كودك، همان است كه موجب واژگونى تخت و تاج تو خواهد شد، فرمان بده او را به دريا بيفكنند، فرعون چنين تصميم گرفت، ولى آسيه نگذاشت و با به كار بردن انواع شيوهها كه شايد يكى از آنها شفاى دخترش بود، از كشتن موسى جلوگيرى نمود.
به هر حال مشيت نافذ پروردگار موجب شد كه اين نوزاد در درون كاخ فرعون، مهمترين كانون خطر، پرورش يافت.(453)
مادر موسى به خواهر موسى گفت: به دنبال صندوقچه برو و ماجرا را پىگيرى كن.
خواهر موسى عليهالسلام دستور مادر را انجام داد و از فاصله دور به جستجو پرداخت، و از دور ديد كه فرعونيان آن صندوقچه را از آب گرفتند، بسيار شاد شد كه برادر كوچكش از خطر آب نجات يافت.
طولى نكشيد كه احساس كردند نوزاد گرسنه است و نياز به شير دارد، به دستور آسيه و فرعون، مأمورين به دنبال يافتن دايه حركت كردند، اما عجيب اين كه چندين دايه آوردند، ولى نوزاد پستان هيچيك از آنها را نگرفت، مأمورين همچنان در جستجوى دايه بودند كه ناگهان در فاصله نه چندان دور به دخترى برخورد كردند كه گفت: من خانوادهاى را مىشناسم كه مىتوانند اين كودك را شير دهند و سرپرستى كنند.
آن دختر، خواهر موسى بود، مأمورين كه او را نمىشناختند با راهنمايى او نزد مادر موسى عليهالسلام رفتند و او را به كاخ فرعون آوردند تا به نوزاد شير دهد، نوزاد را به او دادند، نوزاد با اشتياق تمام، پستان او را گرفت و شير خورد، همه حاضران خوشحال شدند، و به مادر موسى عليهالسلام آفرين گفتند. از آن پس مادر موسى، موسى عليهالسلام را به خانهاش برد و به او شير داد. (يا به كاخ فرعون رفت و آمد مىكرد و به موسى شير مىداد.)
به اين ترتيب خداوند به وعدهاش وفا كرد كه به مادر موسى عليهالسلام فرموده بود: او را به دريا بيفكن، ما او را به تو بر مىگردانيم.(454) به گفته بعضى غيبت موسى از مادرش بيش از سه روز طول نكشيد.
جالب اين كه روزى در دوران شيرخوارگى در آغوش فرعون بود، با دست خويش ريش فرعون را گرفت و كشيد مقدارى از موى ريش او كنده شد، و سيلى محكمى به صورت فرعون زد، و به گفته بعضى با چوب كوچكى بازى مىكرد با همان چوب بر سر فرعون كوبيد.
فرعون خشمگين شد و گفت: اين كودك، دشمن من است، همان دم به دنبال جلادان فرستاد تا بيايند و او را بكشند.
آسيه به فرعون گفت: دست بردار، اين نوزاد است و خوب و بد را نمىفهمد، براى اين كه حرف مرا تصديق كنى، يك قطعه ياقوت و يك قطعه ذغال آتشين نزدش مىگذارى، اگر ياقوت را برداشت معلوم مىشود كه مىفهمد و اگر آتش را برداشت، معلوم مىشود نمىفهمد، آن گاه آسيه همين كار را كرد، موسى دست به طرف ياقوت دراز كرد، ولى جبرئيل دست او را به طرف آتش برد، موسى ذغال آتشين را برداشت و به دهان گذاشت، زبانش سوخت، آن گاه خشم فرعون فرونشست و از كشتن او منصرف شد. (455)
مطابق بعضى از روايات ديگر روزى موسى عليهالسلام عطسه كرد، سپس بىدرنگ گفت: اَلْحَمْدُلِلَّه فرعون از شنيدن اين سخن عصبانى شد و به موسى سيلى زد، موسى ريش بلند فرعون را گرفت و كشيد، فرعون سخت عصبانى شد و تصميم گرفت او را به دست جلادان بسپرد تا او را بكشند، آسيه همسر فرعون، پا در ميانى كرد و به عنوان اين كه موسى كودك است و به كارهاى خود متوجه نيست، او را از چنگال فرعون نجات داد.(456)
دادرسى موسى عليهالسلام از يك مظلوم، و كشته شدن ستمگرى به دست او
هنگامى كه موسى عليهالسلام به حد رشد و بلوغ رسيد، روزى وارد شهر (مصر) شد و در بين مردم عبور مىكرد، ديد دو نفر گلاويز شدهاند و همديگر را مىزنند، يكى از آنها از بنى اسرائيل، و ديگرى قبطى يعنى از فرعونيان بود، در همين هنگام، بنى اسرائيل از موسى عليهالسلام استمداد نمود.
از آن جا كه موسى عليهالسلام مىدانست فرعونيان از طبقه اشرافى هستند و همواره به بنى اسرائيل ستم مىكنند، به يارى مظلوم شتافت و تصميم گرفت از ظلم ظالم جلوگيرى كند.
به گفته بعضى، موسى ديد يكى از آشپزهاى فرعون مىخواهد يك نفر بنى اسرائيل را براى حمل هيزم، به بيگارى كشد، و بر سر همين موضوع با هم گلاويز شدهاند.
موسى عليهالسلام به يارى مظلوم شتافت و مشتى محكم بر سينه مرد فرعونى زد، اما همين يك مشت كار او را ساخت، او بر زمين افتاد و مُرد.
موسى عليهالسلام قصد كشتن او را نداشت، نه از اين جهت كه آن مرد مقتول، سزاوار كشته شدن نبود، بلكه به خاطر پيامدهاى دشوارى كه براى موسى عليهالسلام و بنى اسرائيل داشت، از اين رو موسى عليهالسلام به خاطر اين ترك اولى، از درگاه خدا تقاضاى عفو كرد، و از كار خود اظهار پشيمانى نمود.(457)