![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
آنها به اين ترتيب به تكذيب شعيب، و كارشكنى در برابر آن حضرت پرداختند.
ايكه (بر وزن ليله) آبادى معروفى بود كه در نزديكى مَدين قرار داشت، داراى آب و درختان بسيار بود، از اين رو به نام ايكه (كه در فارسى به معنى بيشه است) خوانده مىشد.
مردم آن جا ثروتمند و مرفه بودند، به همين دليل غرق در غرور و غفلت بودند، و همانند مردم مَدين، بتپرست بودند و خيانت و كلاهبردارى در خريد و فروش در بين آنها رايج بود.
به فرموده قرآن، شعيب عليهالسلام آنها را اينگونه دعوت كرد:
آيا تقوا پيشه نمىكنيد، قطعاً من در ميان شما پيامبرى امين هستم، بنابراين پرهيزگار باشيد و از من اطاعت كنيد، من در برابر دعوتم، پاداشى از شما نمىطلبم، اجر من تنها بر پروردگار جهانيان است، حق پيمانه را ادا كنيد، كم فروشى نكنيد، و به ديگران خسارت وارد نسازيد، و با ترازوى صحيح وزن كنيد، و حق مردم را كم نگذاريد، و در زمين تلاش براى فساد نكنيد، و از نافرمانى كسى كه شما و اقوام پيشين را آفريد بپرهيزيد.
مردم لجوج اَيكه نسبت سحر و جادوگرى به شعيب دادند و گفتند: تو از سحر شدگان هستى، تو بشرى همانند ما مىباشى، تنها گمانى كه درباره تو داريم اين است كه از دروغگويان مىباشى، اگر راست مىگويى، سنگهايى از آسمان بر سر ما بباران.
شعيب گفت: پروردگار من به اعمالى كه شما انجام مىدهيد، داناتر است.
سرانجام مردم ايكه، حضرت شعيب را تكذيب كردند، و عذاب سايبان صاعقهخيز آسمان آنها را به هلاكت رسانيد.(427)
از بعضى از روايات استفاده مىشود كه موضعگيرى قوم بتپرست شعيب عليهالسلام در برابر آن حضرت، به قدرى شديد بود كه چند نفر از نمايندگان آن حضرت را مظلومانه و بسيار جانسوز كشتند، در اين رابطه نظر شما را به سه روايت زير جلب مىكنم:
1 - سهل بن سعيد مىگويد: به دستور هشام بن عبدالملك (دهمين خليفه اموى) در يكى از روستاهاى متعلق به او، چاهى را حفر كردند در درون چاه جنازه مردى بلندقامت پيدا شد كه پيراهن سفيدى در تن داشت، و دستش را بر جاى ضربتى كه در سرش وجود داشت نهاده بود، وقتى كه دستش را كشيدند، از جاى ضربت سر، خون تازه جارى شد، دستش را رها كردند، بار ديگر به روى همان ضربه قرار گرفت و خون بند آمد و در پيراهن او نوشته شده بود: من اين بنده صالح نماينده حضرت شعيب عليهالسلام بودم، و از طرف او براى تبليغ قوم، فرستاده شده بودم، قوم مرا زدند و در ميان اين چاه افكندند و خاك بر سرم ريختند و چاه را پر كردند.(428)
2 - عبدالرحمان بن زياد مىگويد: در زمين مزروعى عمويم، چاهى مىكنديم كه به خاك نرم رسيديم، آن خاكها را كنار زديم، ناگاه به اطاقى رسيديم، در آن جا پيرمردى را كه پارچهاى بر رويش انداخته شده بود ديديم، ناگاه در كنار سرش نامهاى يافتيم، در آن نوشته بود: من حسان بن سنان نماينده شعيب پيامبر بودم، از سوى او به سوى اين بلاد آمدم و مردم را به سوى خداى يكتا دعوت نمودم، آنها مرا تكذيب كردند و در ميان اين اطاق درون چاه زندانى نمودند، و در اين جا هستم تا روز قيامت بر پا گردد و در دادگاه الهى آنها را محاكمه كنند.(429)
3 - نيز نقل شده: سليمان بن عبدالمالك (هفتمين خليفه اموى) به سرزمين وادى القرى رسيد، دستور داد در آن جا چاهى حفر نمايند، كارگران به حفر چاه مشغول شدند، ناگاه به سنگ بزرگى رسيدند، آن سنگ را از جا كندند، ناگاه جنازه مردى را در زير آن سنگ يافتند كه دو پيراهن بر تن داشت، و دستش را بر سرش نهاده بود، وقتى كه دستش را كشيدند، خون از سرش فوران كرد، سپس دست را رها كرده، بر جاى خود روى سر قرار گرفت و خون بند آمد.
همراه آن جنازه نامهاى را يافتند كه در آن چنين نوشته شده بود: من حارث بن شعيب غسانى هستم، به نمايندگى از شعيب عليهالسلام براى تبليغ به سوى قومش رفتم، آن قوم مرا تكذيب نمودند، و مرا كشتند.(430)
عصر حضرت شعيب عليهالسلام بود، يك نفر مغرور گنهكار كه بازوان ستبر و سلامتى و پيكر چاق و چلهاى داشت، به هركه مىرسيد مىگفت: من با اين كه گنهكارم خداوند مرا هيچگونه مجازات ننموده، و از هر نظر در سلامتى و عافيت هستم، پس مجازات الهى دروغ است.
خداوند به حضرت شعيب عليهالسلام الهام كرد به آن شخص بگو: اى احمق! چقدر تو را مجازت كنم، تو ظاهر سالمى دارى ولى باطنت سراسر تيره و تار است، قلب كور و واژگونه دارى، از اين رو گوش شنوا و چشم بينا و دلى آگاه و پندپذير ندارى آيا آن همه بلا و بيمارى كافى نيست؟!
شعيب عليهالسلام سخن خداوند را به او ابلاغ كرد. او گفت: اگر خداوند مرا مجازات كرده، نشانه آن چيست؟ شعيب عليهالسلام از خدا خواست تا نشانه مجازات او را بيان كند، خداوند به شعيب عليهالسلام الهام كرد: نشانهاش اين است كه از عبادت هايى كه انجام مىدهى مانند نماز، روزه، زكات، و... هيچگونه لذت روحى نمىبرى، اطاعت تو ظاهرى زيبا دارد، ولى باطن آن همچون گردوى پوچ است، گردوى پوچ را اگر در زمين بكارى، هرگز رشد نخواهد كرد.
از نماز و از زكات و غير آن
ليك يك ذره ندارد ذوق جان
طاعتش نغز است و معنى نفرتى نغرنى
جوزها بسيار در وى مغز نَى
دانه بى مغز كى گردد نهال
صورت بى جان نباشد جز خيال
حضرت شعيب عليهالسلام سخن خداوند را به او ابلاغ كرد، او به راز مطلب متوجه شد و همچون الاغ در گل فرو ماند.(431)
از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده فرمود: حضرت شعيب عليهالسلام به عشق خدا آن قدر گريه كرد تا نابينا شد، خداوند او را بينا كرد، باز آن قدر گريست تا نابينا شد، باز خداوند او را بينا كرد، براى بار سوم نيز آن قدر به عشق الهى گريست كه نابينا شد، خداوند باز او را بينا كرد، در مرتبه چهارم، خداوند به او چنين وحى كرد:
اى شعيب! تا كى به اين حالت ادامه مىدهى؟ اگر گريه تو از ترس آتش دوزخ است، آن را بر تو حرام كردم، و اگر از شوق بهشت است، آن را براى تو مباح نمودم.
شعيب عليهالسلام عرض كرد:
اِلهى وَ سيِّدى اَنت تَعلَمُ أَنِّى ما بَكَيتُ مِن نارِكَ وَ لا شَوقاً اِلى جَنَّتِكَ، وِ لكِن عُقِدَ حُبُّكَ عَلى قَلبِى فَلَستُ اَصبِرُ اَو اَراكَ؛
اى خداى من و اى آقاى من! تو مىدانى كه من نه از خوف آتش دوزخ تو گريه مىكنم و نه به خاطر اشتياق بهشت تو، بلكه حب و عشق تو در قلبم گره خورده كه قرار و صبر ندارم تا تو را (باز چشم دل) بنگرم و به درجه نهايى عرفان و يقين برسم، و مرا به عنوان حبيب درگاهت بپذيرى.
خداوند به شعيب فرمود: اكنون كه داراى چنين حالتى هستى به زودى كليم و همسخن خودم موسى عليهالسلام را خدمتگزار تو مىكنم.(432)
شعيب عليهالسلام بسيار نماز مىخواند، و به مردم مىگفت: نماز بخوانيد چرا كه نماز انسان را از كارهاى زشت و گناه باز مىدارد، ولى آن قوم نادان كه رابطه بين نماز و ترك گناه را درك نمىكردند، از روى مسخره به آن حضرت مىگفتند: آيا اين وِردها و ذكرها و حركات تو به تو فرمان مىدهد كه ما سنت نياكان و فرهنگ مذهبى خود را ترك كنيم، و يا نسبت به اموالمان بى اختيار باشيم، تو كه يك آدم بردبار و خوش فهم بودى، حالا چرا چنين شدهاى؟ (مضمون آيه 87 سوره هود)(433)
تلاشها و دعوتهاى شبانهروزى حضرت شعيب عليهالسلام موجب شد كه گروه اندكى از مردم ايمان آوردند ولى اكثريت آنها بر اثر غرور و سركشى سزاوار عذاب سخت الهى گشتند.
از امام باقر عليهالسلام نقل شده: خداوند به شعيب عليهالسلام وحى كرد كه صد هزار نفر از قوم تو را عذاب خواهم نمود، شصت هزار نفر از نياكان آنها، و چهل هزار نفر از بدان را.
شعيب عرض كرد: بدان سزاوار عذابند، ولى نياكان چرا؟
خداوند فرمود:
داهَنُوا اَهلَ المَعاصِى وَ لَم يَغضِبُوا لِغَضَبِى؛
براى اين كه آنان با گناهكاران مداهنه و سازش كردند، و به خاطر خشم من نسبت به آنها، خشم به آنها نكردند (و نهى از منكر ننمودند).(434)
خداوند در قرآن مىفرمايد:
وَ لَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا شُعَيْبًا وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مَّنَّا وَ أَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُواْ الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُواْ فِى دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ؛
و هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد، شعيب و كسانى را كه با او ايمان آورده بودند، به رحمت خود نجات داديم و آنها را كه ستم كردند، صيحه آسمانى فرو گرفت، و در ديار خود، به رو افتادند و مردند.
در مورد چگونگى عذاب قوم شعيب عليهالسلام دو نوع عذاب نقل شده كه ظاهرا بيانگر آن است كه يك نوع عذاب براى مردم مدين بود، و نوع ديگر براى مردم اَيكه بود.(435)
چگونگى عذاب و هلاكت مردم مدين چنين بوده است:
زمينلرزه بسيار شديد سرزمين مَدين را تكان داد و در همين وقت صحيه و فرياد آسمانى شديد آنها را فرا گرفت، و آنها را به رو بر زمين افتادند و مردند به گونهاى كه نابود شدند كه گويى هرگز از ساكنان آن ديار نبودهاند.(436)
و در مورد عذاب مردم ايكه نوشتهاند: هفت روز گرماى سوزانى سرزمين آنها را فرا گرفت، و اصلا نسيمى نمىوزيد، ناگاه قطعه ابرى در آسمان ظاهر شد، و نسيمى وزيدن گرفت، آنها از خانههاى خود بيرون ريختند و همه به طرف سايه آن ابر رهسپار شدند، و از شدت ناراحتى به آن پناه بردند.
در اين هنگام صاعقهاى مرگبار و گوش خراش از ابر برخاست، به دنبال آن آتش بر سر مردم ايكه فرو ريخت و آنها را به هلاكت رسانيد.(437)
آرى اين است عاقبت نكبتبار سركشان لجوج، و آلودگان به فساد و انحراف، كه خداوند در پايان مىفرمايد:
اءنّ فِى ذلِكَ لآيةً وَ مَا كانَ اَكثَرُهُم مؤمنينَ؛
در اين ماجرا نشانه و درس عبرت است، ولى اكثر آنها ايمان نياوردند.(438)
و نيز مىفرمايد:
اَلا بُعداً لِمَدينَ كَما بَعِدَت ثَمُودُ؛
دور باد از رحمت خدا اهل مدين، همانگونه كه قوم ثمود دور شدند.(439)
پايان داستانهاى زندگى حضرت شعيب عليهالسلام
نام مبارك حضرت موسى عليهالسلام 136 بار در 34 سوره قرآن آمده است، از اين رو مىتوان گفت: قرآن عنايت و توجه ويژهاى به زندگى حضرت موسى عليهالسلام داشته است.
او از پيامبران اولوالعزم، داراى شريعت و كتاب مستقل (به نام تورات) و دعوت جهانى بود. او از نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام است و با شش واسطه به آن حضرت مىرسد، به اين ترتيب؛ موسى بن عمران بن يصهر بن قاهث بن ليوى (لاوى) بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم(440) و 500 سال بعد از ابراهيم خليل عليهالسلام ظهور كرد و 240 سال عمر نمود.(441)
مادر موسى عليهالسلام يوكابد نام داشت، موسى عليهالسلام و مادرش هر دو از نژاد بنى اسرائيل بودند، و جدشان اسرائيل، يعنى حضرت يعقوب عليهالسلام بود، نظر به اين كه حضرت يعقوب هفده سال آخر عمر در مصر مىزيست، فرزندان و نوادگان او به نام خاندان بزرگ بنى اسرائيل، از مصر برخاستند و در دنيا منتشر شدند.
شاهان بنى اسرائيل در مصر را با لقب فراعنه (جمع فرعون) مىخواندند، بزرگترين و ديكاتورترين فرعونهاى مصر، سه نفر بودند به نامهاى 1 - اپوفس؛ فرعون معاصر حضرت يوسف عليهالسلام 2 - رامسيس دوم؛ كه حضرت موسى عليهالسلام در عصر سلطنت او متولد شد 3 - منفتاح پسر رامسيس دوم؛ كه موسى و هارون عليهالسلام از طرف خدا مأمور شدند تا نزد او روند و او را به سوى خداى يكتا دعوت كنند. اين فرعون همان است كه با لشكرش در درياى نيل غرق شده و به هلاكت رسيدند.
داستان زندگى پرفراز و نشيب موسى عليهالسلام را مىتوان در پنج دوره زير خلاصه كرد:
1 - عصر ولادت و كودكى و پرورش او در دامان فرعون.
2 - دوران هجرت او از مصر به مَدين و زندگى او در محضر حضرت شعيب پيامبر عليهالسلام در آن سرزمين (بيش از ده سال)
3 - دوران پيامبرى و بازگشت او به مصر و مبارزه او با فرعون و فرعونيان.
4 - دوران غرق و هلاكت فرعون و فرعونيان و نجات بنى اسرائيل و حوادث ورود موسى عليهالسلام همراه بنى اسرائيل به بيت المقدس.
5 - عصر درگيرىهاى موسى عليهالسلام با بنى اسرائيل.
نكته قابل توجه اين كه از آيات متعدد از جمله آيه 39 عنكبوت و 24 مؤمن فهميده مىشود كه حضرت موسى عليهالسلام از سوى خدا، از آغاز براى مبارزه با سه شخص فرستاده شد كه عبارتند از: فرعون (سمبل طغيان و سركشى و حاكميت نظام) و هامان (سمبل و مظهر شيطنت و طرحهاى شيطانى) و قارون (مظهر سرمايه دارى و استثمارى، و ثروتاندوزى ناسالم).
اين سه تن آشكارا با موسى عليهالسلام مخالفت و دشمنى نموده و آن حضرت را به عنوان ساحر و دروغگو متهم نمودند، و هر سه نفر مذكور گرفتار غضب الهى شده و به هلاكت رسيدند.