![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
يكى از پيامبران كه نام او دو بار در قرآن (انبياء - 85، صاد - 48) آمده ذى الكفل است.
اين پيامبر در آيه 85 انبياء در رديف اسماعيل و ادريس به عنوان صابر ذكر شده است.
و در آيه 48 صاد همطراز اسماعيل و اليسع به عنوان اخيار (مردان نيك) ياد شدهاند.
درباره ذى الكفل عليهالسلام كه چه كسى بوده اختلاف نظر است، معروف اين است كه از پيامبران بوده و ذكر نام او در كنار پيامبران در دو آيه مذكور اين مطلب را تاييد مىكند.
به گفته بعضى، او از فرزندان حضرت ايوب عليهالسلام بود و نام اصليش بشر بن ايوب (با بشير) بود، در شام مىزيست، 95 سال عمر كرد، پسرش به نام عبدوان را وصى خود كرد، و خداوند بعد از او، حضرت شعيب را به عنوان پيامبر مبعوث كرد.(410)
و بعضى نوشتهاند: او 75 سال عمر كرد.(411)
روايت شده حضرت عبدالعظيم عليهالسلام نامهاى براى امام هادى عليهالسلام نوشت و در آن نامه چنين سؤال كرده بود: نام ذى الكفل چيست؟ آيا او از رسولان بود؟
امام هادى عليهالسلام در پاسخ نوشت: خداوند 124 هزار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مبعوث نمود كه پيامبران مرسل در ميان آنها 313 نفر بودند، كه ذى الكفل از آنها (مرسلين) است... نام او عويديا بود، او همان است كه در قرآن (در آيه 48 صاد) از او ياد شده است.(412)
درباره ذى الكفل مطالب ديگرى نيز گفته شده است.(413)
روايت شده: يكى از پيامبران به نام اليسع به قوم خود گفت: آرزو دارم شخصى را در زندگيم جانشين خود سازم تا ببينم با مردم چگونه رفتار مىكند (كه اگر خوش رفتار بود، او را جانشين خودم بعد از مرگم نمايم.
براى اين كار، مردم را جمع كرد و به آنها گفت: هركس كه انجام سه خصلت را متكفل و متهد شود، او را جانشين خود بعد از مرگم مىكنم، و آن سه خصلت عبارت است از: 1 - روزها را روزه بگيرد 2 - شبها را به عبادت به سر آورد 3 - و خشم ننمايد (يعنى رعايت اخلاق نيك را كند و بر اعصابش كنترل داشته باشد).
از ميان جمعيت، جوانى برخاست و گفت: من متكفل و متعهد انجام اين سه كار مىشوم.
اليسع به او توجه ننمود، و بار ديگر سخن خود را تكرار كرد، باز كسى جز همان جوان پاسخ نداد، اليسع اين بار نيز به او توجه نكرد، و سخن خود را تكرار نمود، باز در ميان آن همه جمعيت، تنها همين جوان پاسخ مثبت داد.
اليسع آن جوان را جانشين خود قرار داد، و خداوند او را از پيامبران نمود، آن جوان همين ذى الكفل است كه به خاطر متكفل شدن سه خصلت مذكور به اين نام ناميده شد.(414)
محدث معروف، ثَعْلبى در كتاب العرائس نقل مىكند: نام ذى الكفل، بشر بن ايوب بود، خداوند بعد از پدرش ايوب عليهالسلام، او را براى هدايت مردم روم، به پيامبرى مبعوث كرد، مردم روم به او ايمان آوردند و او را تصديق نمودند و از او پيروى كردند.
سپس فرمان جهاد از طرف خداوند صادر شد، و حضرت ذى الكفل فرمان خدا را به مردم ابلاغ كرد.
مردم در مورد جهاد، سهل انگارى و سستى كردند، و نزد ذى الكفل آمده و گفتند:
ما زندگى را دوست، و مرگ را اكراه داريم، در عين حال دوست نداريم كه از خدا و رسولش نافرمانى كنيم، اگر از درگاه خدا بخواهى كه به ما طول عمر بدهد، و مرگ را از ما دور سازد مگر آن گاه كه خودمان آن را بخواهيم، در اين صورت خدا را عبادت مىكنيم و با دشمنانش جهاد مىنماييم.
ذى الكفل گفت: درخواست بسيار بزرگى كرديد و مرا به زحمتهاى گوناگون افكنديد.
سپس برخاست و نماز خواند و دست به دعا برداشت و عرض كرد: خدايا به من فرمان دادى تا با دشمنانت جهاد كنم، تو مىدانى كه من تنها اختيار جان خودم را دارم، و قوم من از من درخواستى دارند كه به آن آگاه هستى، به خاطر گناه ديگران مرا مجازات نكن، من به خشنودى تو از غضبت، و به عفو تو از عقوبتت پناه مىبرم.
خداوند به ذى الكفل عليهالسلام چنين وحى كرد: اى ذى الكفل! من سخن قوم تو را شنيدم و درخواست آنها را اجابت مىكنم... ذى الكفل وحى الهى را به قوم ابلاغ كرد.
اجابت خداوند باعث شد كه قوم ذى الكفل عمرهاى طولانى كردند، و مرگ به سوى آنها نيامد، مگر آنها كه مرگ را مىخواستند، جمعيت آنها بر اثر افزايش فرزندان و عدم وجود مرگ، به قدرى زياد شد كه زندگى آنها در فشار و تنگناى بسيار سختى قرار گرفت، و اين موضوع به قدرى آنها را به رنج و زحمت افكند كه از پيشنهاد خود پشيمان شده و نزد ذى الكفل آمده گفتند: از خدا بخواه كه هر كسى طبق اجل تعيين شده خودش بميرد.
خداوند به ذى الكفل وحى كرد: آيا قوم تو نمىدانند كه آن چه من برايشان برگزيدهام بهتر از آن است كه خودشان براى خود برگزينند. آن گاه عمرهاى آنان را مطابق معمول اجلهايشان قرار داد.(415)
و همه فهميدند كه مرگ در حقيقت نعمت است.
قبلاً ذكر شد كه ذى الكفل داراى سه خصلت بود و تعهد كرده بود كه همواره اين سه خصلت را رعايت كند كه عبارت بودند از: 1 - عبادت شب 2 - روزه روز 3 - خشمگين نشدن.
خشم و غضب از خصال زشتى است كه موجب بداخلاقى و پيامدهاى شوم آن مىشود، خشم و غضب - به خصوص در قضاوتها - موجب انحراف از قضاوت صحيح مىگردد. مطابق روايات خشم آن چنان اخلاق انسان را تباه مىسازد كه سركه، عسل را ضايع ميكند، اينك به داستان زير توجه كنيد:
ابليس به پيروان خود گفت: كيست كه برود و ذى الكفل را خشمگين كند؟
يكى از آنها به نام ابيض گفت: من مىروم.
ابليس به او گفت: برو شايد او را خشمگين كنى.
حضرت ذى الكفل شبها را به عبادت به سر ميبرد و نمىخوابيد، صبحها نيز از اول وقت به قضاوت در بين مردم مىپرداخت و تنها بعد از ظهر، اندكى مىخوابيد.
ذى الكفل طبق معمول، بعد از ظهر به بستر رفت تا بخوابد، ناگاه ابيض به در خانه او آمد و فرياد زد: من مظلوم واقع شدهام به داد من برس.
ذى الكفل از بستر برخاست و به در خانه آمد و به او گفت: برو آن شخص را كه به تو لم كرده به اينجا بياور تا حقت را از او بگيرم.
ابيض گفت: او نمىآيد من از اين جا نمىروم تا به حقم برسم.
ذى الكفل انگشتر خود را به ابيض داد و فرمود: نزد آن كس كه به تو ظلم كرده برو، با نشان دادن اين انگشتر، او را به اين جا بياور.
ابيض انگشتر را گرفت و رفت. فرداى آن روز در همان ساعت خواب، سراسيمه پشت در خانه ذى الكفل آمد و فرياد زد: من مظلوم واقع شدهام، به فريادم برس، و آن كس كه به من ظلم كرده به انگشتر تو اعتنا نميكند و به اين جا نمىآيد.
خادم خانه ذى الكفل به ابيض گفت: واى بر تو، دست بردار، بگذار تا ذى الكفل اندكى بخوابد، او ديشب و ديروز نخوابيده است.
ابيض گفت: من مظلوم هستم تا حق مرا نگيرد، نمىگذارم بخوابد.
خادم نزد ذى الكفل آمد و ماجرا را گزارش داد، ذى الكفل اين بار نامهاى براى آن شخص كه به ابيض ظلم كرده بود نوشت، پايين آن را با مهر خود مهر زد، و به خادم داد كه به ابيض بدهد، خادم آن را به ابيض داد، ابيض نامه را گرفت و رفت.
او فرداى آن روز در همان ساعت خواب، باز به در خانه ذى الكفل آمد و فرياد زد: من مظلوم واقع شدهام به دادم برس، آن ظالم به نامه تو اعتنا نكرد. او همچنان فرياد مىكشيد تا اين كه ذىالكفل خسته و كوفته از بستر برخاست و نزد ابيض آمد و با كمال بردبارى دست او را گرفت و گفت: نزد آن ظالم برويم تا حق تو را بگيرم.
در اين وقت هوا به قدرى گرم بود كه اگر قطعه گوشتى را در برابر تابش خورشيد مىنهادند، پخته مىشد. چند قدم كه برداشتند، ابيض دريافت كه نمىتواند ذى الكفل را خشمگين كند مأيوس شد و دستش را كشيد و از ذى الكفل جدا گرديد و رفت.
خداوند متعال داستان فوق را براى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بيان نمود، تا در برابر آزار دشمنان صبر و تحمل كند، همانگونه كه پيامبران گذشته در بلاها صبر مىكردند.(416)
پايان داستانهاى زندگى ذى الكفل عليهالسلام
يكى از پيامبران خدا حضرت شعيب عليهالسلام است كه نام او در قرآن يازده بار آمده است. خداوند او را به سوى مردم مَدْيَن و اَيْكه فرستاد تا آنها را به يكتاپرستى و آيين خدايى دعوت نمايد و از بتپرستى و فساد اخلاقى نجات بخشد.
در مورد سلسله نسب شعيب، به اختلاف نقل شده، محدث معروف مسعودى او را از فرزندان ثابت بن مدين بن ابراهيم دانسته است.(417)
مدين شهرى بود كه در سرزمين معان، نزديك شام، در قسمت انتهايى حجاز قرار داشت، مردم آن علاوه بر بتپرستى و فساد اخلاقى، در داد و ستدها خيانت و كلاهبردارى مىكردند، كم فروشى و خيانت در خريد و فروش حتى كم نمودن طلا و نقره در سكههاى پول، در ميانشان رايج بود، و به خاطر حب دنيا و ثروتاندوزى به نيرنگ و حيله دست مىزدند و به انواع تباهىهاى اجتماعى خو گرفته بودند.
اَيْكه نيز قريهاى آباد و پر درخت در نزديك مَدين بود، مردم آن جا نيز همچون مردم مدين غرق در فساد بودند.
خداوند از ميان مردم مدين، حضرت شعيب عليهالسلام را به پيامبرى برانگيخت تا آنها و مردم اطراف را از لجنزارها و تباهىها برهاند و به سوى توحيد و صفا و صميميت دعوت نمايد.(418)
حضرت شعيب يكى از پيامبران عرب بود، ولى به گفته بعضى او از نسل ابراهيم عليهالسلام بود، بلكه نوه دخترى حضرت لوط بود، توضيح اين كه:
از شيخ صدوق به سند خود روايت شده كه حضرت شعيب عليهالسلام و حضرت ايوب و بلعم باعورا، از فرزندان گروهى بودند كه هنگام تبديل آتش نمرودى به گلستان، به ابراهيم عليهالسلام ايمان آوردند، و همراه ابراهيم عليهالسلام و لوط عليهالسلام به سرزمين شام هجرت كردند، و سپس آن گروه با دختران حضرت لوط عليهالسلام ازدواج نمودند، و هر پيامبرى كه بعد از ابراهيم عليهالسلام و قبل از بنى اسرائيل به وجود آمد، از نسل همين سه نفر بود.(419)
حضرت شعيب عليهالسلام 242 سال عمر كرد، از بعضى از روايات و گفتار مفسران و قرائن استفاده مىشود كه شعيب عليهالسلام از طرف خدا به سوى دو قوم (مدين و قوم ايكه) فرستاده شد، هر دو قوم از اطاعت او سركشى نمودند و هر كدام به يك نوع عذاب سخت گرفتار شدند.(420)
حضرت شعيب عليهالسلام با منطق و استدلال و شيوههاى حكيمانه و مهرانگيز، قوم خود را به سوى خدا و عدالت دعوت مىكرد، بيان او به قدرى جالب و جاذب و گيرا بود كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
كانَ شُعيب خَطِيبُ الاَنبياءِ؛
شعيب عليهالسلام خطيب و سخنران در بين پيامبران بود.(421)
اى قوم من! خدا را پرستش كنيد، كه جز او، معبود ديگرى براى شما نيست، پيمانه و وزن را در خريد و فروش كم نكنيد، دست به كمفروشى نزنيد، من هم اكنون شما را در نعمت مىبينم، ولى از عذاب روز فراگير، بر شما بيمناك هستم.
اى قوم من! پيمانه و وزن را با عدالت، تمام دهيد، و بر كالاهاى مردم عيب نگذاريد؛ و از حق آنان نكاهيد، و در زمين به فساد و تباهى نكوشيد.
آنچه خداوند از سرمايههاى حلال براى شما باقى گذارده، برايتان بهتر است اگر ايمان داشته باشيد، و من، پاسدار شما (و مأمور بر اجبارتان به ايمان) نيستم. (422)
اى قوم من! به من بگوييد، هرگاه من دليل آشكارترى از پروردگارم داشته باشم، و رزق (و موهبت) خوبى به من داده باشد، (آيا مىتوانم بر خلاف فرمان خدا رفتار كنم؟) من هرگز نمىخواهم چيزى كه شما را از آن باز مىدارم، خودم مرتكب شوم، من جز اصلاح - تا آنجا كه توان دارم - نمىخواهم، و توفيق من، جز به خدا نيست، بر او توكّل كردم و به سوى او بازمىگردم.
اى قوم من! دشمنى و مخالفت با من، سبب نشود كه شما به همان سرنوشتى كه قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح گرفتار شدند، گرفتار شويد، و ماجراى عذاب قوم لوط از شما چندان دور نيست، از درگاه پروردگار خود، آمرزش بطلبيد، و به سوى او بازگرديد كه پروردگارم مهربان و دوستدار (بندگان توبهكار) است.
اى قوم من! آيا قبيله كوچك من، نزد شما عزيزتر از خداوند است؟ در حالى كه فرمان او را پشت سر انداختهايد، پروردگارم به آنچه انجام مىدهيد، آگاهى دارد.
اى قوم من! هر كارى از دستتان ساخته است، انجام دهيد، من هم كار خود را خواهم كرد؛ و به زودى خواهيد دانست عذاب خواركننده به سراغ چه كسى خواهد آمد، و چه كسى دروغگو است. شما انتظار بكشيد، من هم در انتظارم.(423)
قوم شعيب به جاى اين كه به دعوت مهرانگيز و منطقى شعيب عليهالسلام گوش فرا دهند و براى تأمين سعادت دنيا و آخرت خود، خود، از او اطاعت كنند، لجاجت كردند و با كمال گستاخى و بىپروايى در برابر او ايستادند، تا آن جا كه او را جاهل و سفيه و كم عقل خواندند و با صراحت به او گفتند: اءِنَّكَ لَانتَ السَّفيهُ الجاهِلُ تو قطعا كم عقل و نادان هستى.(424)
و نيز در پاسخ به دعوت شعيب عليهالسلام گفتند: آيا نمازت به تو دستور مىدهد كه آن چه را پدرانمان مىپرستيدند، ترك كنيم، يا آن چه را مىخواهيم در اموالمان انجام ندهيم، تو با اين كه بردبار و آدم فهميدهاى هستى، چرا اين حرفها را مىزنى؟!
اى شعيب! بسيارى از آن چه را مىگويى ما نمىفهميم، و ما تو را در ميان خود ضعيف مىيابيم(425) و اگر به خاطر قبيله كوچكت نبود تو را سنگسار مىكرديم و تو برابر ما قدرتى ندارى.(426)