previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


13- ذى الكِفل عليه‏السلام‏

يكى از پيامبران كه نام او دو بار در قرآن (انبياء - 85، صاد - 48) آمده ذى الكفل است.

اين پيامبر در آيه 85 انبياء در رديف اسماعيل و ادريس به عنوان صابر ذكر شده است.

و در آيه 48 صاد همطراز اسماعيل و اليسع به عنوان اخيار (مردان نيك) ياد شده‏اند.

درباره ذى الكفل عليه‏السلام كه چه كسى بوده اختلاف نظر است، معروف اين است كه از پيامبران بوده و ذكر نام او در كنار پيامبران در دو آيه مذكور اين مطلب را تاييد مى‏كند.

به گفته بعضى، او از فرزندان حضرت ايوب عليه‏السلام بود و نام اصليش بشر بن ايوب (با بشير) بود، در شام مى‏زيست، 95 سال عمر كرد، پسرش به نام عبدوان را وصى خود كرد، و خداوند بعد از او، حضرت شعيب را به عنوان پيامبر مبعوث كرد.(410)

و بعضى نوشته‏اند: او 75 سال عمر كرد.(411)

روايت شده حضرت عبدالعظيم عليه‏السلام نامه‏اى براى امام هادى عليه‏السلام نوشت و در آن نامه چنين سؤال كرده بود: نام ذى الكفل چيست؟ آيا او از رسولان بود؟

امام هادى عليه‏السلام در پاسخ نوشت: خداوند 124 هزار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مبعوث نمود كه پيامبران مرسل در ميان آن‏ها 313 نفر بودند، كه ذى الكفل از آن‏ها (مرسلين) است... نام او عويديا بود، او همان است كه در قرآن (در آيه 48 صاد) از او ياد شده است.(412)

درباره ذى الكفل مطالب ديگرى نيز گفته شده است.(413)

سه خصلت در زندگى ذى الكفل

روايت شده: يكى از پيامبران به نام اليسع به قوم خود گفت: آرزو دارم شخصى را در زندگيم جانشين خود سازم تا ببينم با مردم چگونه رفتار مى‏كند (كه اگر خوش رفتار بود، او را جانشين خودم بعد از مرگم نمايم.

براى اين كار، مردم را جمع كرد و به آن‏ها گفت: هركس كه انجام سه خصلت را متكفل و متهد شود، او را جانشين خود بعد از مرگم مى‏كنم، و آن سه خصلت عبارت است از: 1 - روزها را روزه بگيرد 2 - شبها را به عبادت به سر آورد 3 - و خشم ننمايد (يعنى رعايت اخلاق نيك را كند و بر اعصابش كنترل داشته باشد).

از ميان جمعيت، جوانى برخاست و گفت: من متكفل و متعهد انجام اين سه كار مى‏شوم.

اليسع به او توجه ننمود، و بار ديگر سخن خود را تكرار كرد، باز كسى جز همان جوان پاسخ نداد، اليسع اين بار نيز به او توجه نكرد، و سخن خود را تكرار نمود، باز در ميان آن همه جمعيت، تنها همين جوان پاسخ مثبت داد.

اليسع آن جوان را جانشين خود قرار داد، و خداوند او را از پيامبران نمود، آن جوان همين ذى الكفل است كه به خاطر متكفل شدن سه خصلت مذكور به اين نام ناميده شد.(414)

نعمت بودن مرگ‏

محدث معروف، ثَعْلبى در كتاب العرائس نقل مى‏كند: نام ذى الكفل، بشر بن ايوب بود، خداوند بعد از پدرش ايوب عليه‏السلام، او را براى هدايت مردم روم، به پيامبرى مبعوث كرد، مردم روم به او ايمان آوردند و او را تصديق نمودند و از او پيروى كردند.

سپس فرمان جهاد از طرف خداوند صادر شد، و حضرت ذى الكفل فرمان خدا را به مردم ابلاغ كرد.

مردم در مورد جهاد، سهل انگارى و سستى كردند، و نزد ذى الكفل آمده و گفتند:

ما زندگى را دوست، و مرگ را اكراه داريم، در عين حال دوست نداريم كه از خدا و رسولش نافرمانى كنيم، اگر از درگاه خدا بخواهى كه به ما طول عمر بدهد، و مرگ را از ما دور سازد مگر آن گاه كه خودمان آن را بخواهيم، در اين صورت خدا را عبادت مى‏كنيم و با دشمنانش جهاد مى‏نماييم.

ذى الكفل گفت: درخواست بسيار بزرگى كرديد و مرا به زحمت‏هاى گوناگون افكنديد.

سپس برخاست و نماز خواند و دست به دعا برداشت و عرض كرد: خدايا به من فرمان دادى تا با دشمنانت جهاد كنم، تو مى‏دانى كه من تنها اختيار جان خودم را دارم، و قوم من از من درخواستى دارند كه به آن آگاه هستى، به خاطر گناه ديگران مرا مجازات نكن، من به خشنودى تو از غضبت، و به عفو تو از عقوبتت پناه مى‏برم.

خداوند به ذى الكفل عليه‏السلام چنين وحى كرد: اى ذى الكفل! من سخن قوم تو را شنيدم و درخواست آن‏ها را اجابت مى‏كنم... ذى الكفل وحى الهى را به قوم ابلاغ كرد.

اجابت خداوند باعث شد كه قوم ذى الكفل عمرهاى طولانى كردند، و مرگ به سوى آن‏ها نيامد، مگر آن‏ها كه مرگ را مى‏خواستند، جمعيت آن‏ها بر اثر افزايش فرزندان و عدم وجود مرگ، به قدرى زياد شد كه زندگى آن‏ها در فشار و تنگناى بسيار سختى قرار گرفت، و اين موضوع به قدرى آن‏ها را به رنج و زحمت افكند كه از پيشنهاد خود پشيمان شده و نزد ذى الكفل آمده گفتند: از خدا بخواه كه هر كسى طبق اجل تعيين شده خودش بميرد.

خداوند به ذى الكفل وحى كرد: آيا قوم تو نمى‏دانند كه آن چه من برايشان برگزيده‏ام بهتر از آن است كه خودشان براى خود برگزينند. آن گاه عمرهاى آنان را مطابق معمول اجل‏هايشان قرار داد.(415)

و همه فهميدند كه مرگ در حقيقت نعمت است.

محروم شدن شيطان از خشمگين نمودن ذى‏الكفل‏

قبلاً ذكر شد كه ذى الكفل داراى سه خصلت بود و تعهد كرده بود كه همواره اين سه خصلت را رعايت كند كه عبارت بودند از: 1 - عبادت شب 2 - روزه روز 3 - خشمگين نشدن.

خشم و غضب از خصال زشتى است كه موجب بداخلاقى و پيامدهاى شوم آن مى‏شود، خشم و غضب - به خصوص در قضاوت‏ها - موجب انحراف از قضاوت صحيح مى‏گردد. مطابق روايات خشم آن چنان اخلاق انسان را تباه مى‏سازد كه سركه، عسل را ضايع ميكند، اينك به داستان زير توجه كنيد:

ابليس به پيروان خود گفت: كيست كه برود و ذى الكفل را خشمگين كند؟

يكى از آن‏ها به نام ابيض گفت: من مى‏روم.

ابليس به او گفت: برو شايد او را خشمگين كنى.

حضرت ذى الكفل شبها را به عبادت به سر ميبرد و نمى‏خوابيد، صبح‏ها نيز از اول وقت به قضاوت در بين مردم مى‏پرداخت و تن‏ها بعد از ظهر، اندكى مى‏خوابيد.

ذى الكفل طبق معمول، بعد از ظهر به بستر رفت تا بخوابد، ناگاه ابيض به در خانه او آمد و فرياد زد: من مظلوم واقع شده‏ام به داد من برس.

ذى الكفل از بستر برخاست و به در خانه آمد و به او گفت: برو آن شخص را كه به تو لم كرده به اينجا بياور تا حقت را از او بگيرم.

ابيض گفت: او نمى‏آيد من از اين جا نمى‏روم تا به حقم برسم.

ذى الكفل انگشتر خود را به ابيض داد و فرمود: نزد آن كس كه به تو ظلم كرده برو، با نشان دادن اين انگشتر، او را به اين جا بياور.

ابيض انگشتر را گرفت و رفت. فرداى آن روز در همان ساعت خواب، سراسيمه پشت در خانه ذى الكفل آمد و فرياد زد: من مظلوم واقع شده‏ام، به فريادم برس، و آن كس كه به من ظلم كرده به انگشتر تو اعتنا نميكند و به اين جا نمى‏آيد.

خادم خانه ذى الكفل به ابيض گفت: واى بر تو، دست بردار، بگذار تا ذى الكفل اندكى بخوابد، او ديشب و ديروز نخوابيده است.

ابيض گفت: من مظلوم هستم تا حق مرا نگيرد، نمى‏گذارم بخوابد.

خادم نزد ذى الكفل آمد و ماجرا را گزارش داد، ذى الكفل اين بار نامه‏اى براى آن شخص كه به ابيض ظلم كرده بود نوشت، پايين آن را با مهر خود مهر زد، و به خادم داد كه به ابيض بدهد، خادم آن را به ابيض داد، ابيض نامه را گرفت و رفت.

او فرداى آن روز در همان ساعت خواب، باز به در خانه ذى الكفل آمد و فرياد زد: من مظلوم واقع شده‏ام به دادم برس، آن ظالم به نامه تو اعتنا نكرد. او همچنان فرياد مى‏كشيد تا اين كه ذى‏الكفل خسته و كوفته از بستر برخاست و نزد ابيض آمد و با كمال بردبارى دست او را گرفت و گفت: نزد آن ظالم برويم تا حق تو را بگيرم.

در اين وقت هوا به قدرى گرم بود كه اگر قطعه گوشتى را در برابر تابش خورشيد مى‏نهادند، پخته مى‏شد. چند قدم كه برداشتند، ابيض دريافت كه نمى‏تواند ذى الكفل را خشمگين كند مأيوس شد و دستش را كشيد و از ذى الكفل جدا گرديد و رفت.

خداوند متعال داستان فوق را براى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بيان نمود، تا در برابر آزار دشمنان صبر و تحمل كند، همانگونه كه پيامبران گذشته در بلاها صبر مى‏كردند.(416)

پايان داستان‏هاى زندگى ذى الكفل عليه‏السلام

14- حضرت شُعَيب عليه‏السلام‏

يكى از پيامبران خدا حضرت شعيب عليه‏السلام است كه نام او در قرآن يازده بار آمده است. خداوند او را به سوى مردم مَدْيَن و اَيْكه فرستاد تا آن‏ها را به يكتاپرستى و آيين خدايى دعوت نمايد و از بت‏پرستى و فساد اخلاقى نجات بخشد.

در مورد سلسله نسب شعيب، به اختلاف نقل شده، محدث معروف مسعودى او را از فرزندان ثابت بن مدين بن ابراهيم دانسته است.(417)

مدين شهرى بود كه در سرزمين معان، نزديك شام، در قسمت انتهايى حجاز قرار داشت، مردم آن علاوه بر بت‏پرستى و فساد اخلاقى، در داد و ستدها خيانت و كلاه‏بردارى مى‏كردند، كم فروشى و خيانت در خريد و فروش حتى كم نمودن طلا و نقره در سكه‏هاى پول، در ميانشان رايج بود، و به خاطر حب دنيا و ثروت‏اندوزى به نيرنگ و حيله دست مى‏زدند و به انواع تباهى‏هاى اجتماعى خو گرفته بودند.

اَيْكه نيز قريه‏اى آباد و پر درخت در نزديك مَدين بود، مردم آن جا نيز همچون مردم مدين غرق در فساد بودند.

خداوند از ميان مردم مدين، حضرت شعيب عليه‏السلام را به پيامبرى برانگيخت تا آن‏ها و مردم اطراف را از لجنزارها و تباهى‏ها برهاند و به سوى توحيد و صفا و صميميت دعوت نمايد.(418)

حضرت شعيب يكى از پيامبران عرب بود، ولى به گفته بعضى او از نسل ابراهيم عليه‏السلام بود، بلكه نوه دخترى حضرت لوط بود، توضيح اين كه:

از شيخ صدوق به سند خود روايت شده كه حضرت شعيب عليه‏السلام و حضرت ايوب و بلعم باعورا، از فرزندان گروهى بودند كه هنگام تبديل آتش نمرودى به گلستان، به ابراهيم عليه‏السلام ايمان آوردند، و همراه ابراهيم عليه‏السلام و لوط عليه‏السلام به سرزمين شام هجرت كردند، و سپس آن گروه با دختران حضرت لوط عليه‏السلام ازدواج نمودند، و هر پيامبرى كه بعد از ابراهيم عليه‏السلام و قبل از بنى اسرائيل به وجود آمد، از نسل همين سه نفر بود.(419)

حضرت شعيب عليه‏السلام 242 سال عمر كرد، از بعضى از روايات و گفتار مفسران و قرائن استفاده مى‏شود كه شعيب عليه‏السلام از طرف خدا به سوى دو قوم (مدين و قوم ايكه) فرستاده شد، هر دو قوم از اطاعت او سركشى نمودند و هر كدام به يك نوع عذاب سخت گرفتار شدند.(420)

حضرت شعيب عليه‏السلام با منطق و استدلال و شيوه‏هاى حكيمانه و مهرانگيز، قوم خود را به سوى خدا و عدالت دعوت مى‏كرد، بيان او به قدرى جالب و جاذب و گيرا بود كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

كانَ شُعيب خَطِيبُ الاَنبياءِ؛

شعيب عليه‏السلام خطيب و سخنران در بين پيامبران بود.(421)

نمونه‏اى از بيانات شعيب عليه‏السلام در هدايت قوم‏

اى قوم من! خدا را پرستش كنيد، كه جز او، معبود ديگرى براى شما نيست، پيمانه و وزن را در خريد و فروش كم نكنيد، دست به كم‏فروشى نزنيد، من هم اكنون شما را در نعمت مى‏بينم، ولى از عذاب روز فراگير، بر شما بيمناك هستم.

اى قوم من! پيمانه و وزن را با عدالت، تمام دهيد، و بر كالاهاى مردم عيب نگذاريد؛ و از حق آنان نكاهيد، و در زمين به فساد و تباهى نكوشيد.

آنچه خداوند از سرمايه‏هاى حلال براى شما باقى گذارده، برايتان بهتر است اگر ايمان داشته باشيد، و من، پاسدار شما (و مأمور بر اجبارتان به ايمان) نيستم. (422)

اى قوم من! به من بگوييد، هرگاه من دليل آشكارترى از پروردگارم داشته باشم، و رزق (و موهبت) خوبى به من داده باشد، (آيا مى‏توانم بر خلاف فرمان خدا رفتار كنم؟) من هرگز نمى‏خواهم چيزى كه شما را از آن باز مى‏دارم، خودم مرتكب شوم، من جز اصلاح - تا آنجا كه توان دارم - نمى‏خواهم، و توفيق من، جز به خدا نيست، بر او توكّل كردم و به سوى او بازمى‏گردم.

اى قوم من! دشمنى و مخالفت با من، سبب نشود كه شما به همان سرنوشتى كه قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح گرفتار شدند، گرفتار شويد، و ماجراى عذاب قوم لوط از شما چندان دور نيست، از درگاه پروردگار خود، آمرزش بطلبيد، و به سوى او بازگرديد كه پروردگارم مهربان و دوستدار (بندگان توبه‏كار) است.

اى قوم من! آيا قبيله كوچك من، نزد شما عزيزتر از خداوند است؟ در حالى كه فرمان او را پشت سر انداخته‏ايد، پروردگارم به آنچه انجام مى‏دهيد، آگاهى دارد.

اى قوم من! هر كارى از دستتان ساخته است، انجام دهيد، من هم كار خود را خواهم كرد؛ و به زودى خواهيد دانست عذاب خواركننده به سراغ چه كسى خواهد آمد، و چه كسى دروغگو است. شما انتظار بكشيد، من هم در انتظارم.(423)

لجاجت و گستاخى قوم شعيب‏

قوم شعيب به جاى اين كه به دعوت مهرانگيز و منطقى شعيب عليه‏السلام گوش فرا دهند و براى تأمين سعادت دنيا و آخرت خود، خود، از او اطاعت كنند، لجاجت كردند و با كمال گستاخى و بى‏پروايى در برابر او ايستادند، تا آن جا كه او را جاهل و سفيه و كم عقل خواندند و با صراحت به او گفتند: اءِنَّكَ لَانتَ السَّفيهُ الجاهِلُ تو قطعا كم عقل و نادان هستى.(424)

و نيز در پاسخ به دعوت شعيب عليه‏السلام گفتند: آيا نمازت به تو دستور مى‏دهد كه آن چه را پدرانمان مى‏پرستيدند، ترك كنيم، يا آن چه را مى‏خواهيم در اموالمان انجام ندهيم، تو با اين كه بردبار و آدم فهميده‏اى هستى، چرا اين حرف‏ها را مى‏زنى؟!

اى شعيب! بسيارى از آن چه را مى‏گويى ما نمى‏فهميم، و ما تو را در ميان خود ضعيف مى‏يابيم‏(425) و اگر به خاطر قبيله كوچكت نبود تو را سنگسار مى‏كرديم و تو برابر ما قدرتى ندارى.(426)


previos pagenext page