previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


ايوب: واى بر تو، دشمن خدا نزد تو آمده و مى‏خواهد از اين راه تو را گمراه سازد و تو فريب او را خورده‏اى، آيا آن همه مال و ثروت فرزند را چه كسى به ما داد؟

رُحمه: خداوند داد.

ايوب: چند سال ما از آن همه نعمت‏ها بهره‏مند شديم؟

رحمه: هشتاد سال.

ايوب: چند سال است خداوند ما را به اين بلا مبتلا نموده است؟

رحمه: هفت سال و چند ماه.

ايوب: واى بر تو، رعايت عدالت نمى‏كنى و انصاف را مراعات نخواهى كرد، مگر اين كه معادل هشتاد سال نعمت، هشتاد سال در بلا باشيم. سوگند به خدا اگر خداوند مرا شفا دهد، به جرم اين كار تو كه مى‏خواهى گوسفندى را به نام غير خدا ذبح كنم و غذاى حرام به من بدهى، صد تازيانه به تو خواهم زد، از اين پس از من دور شو، تا تو را نبينم.

آرى، ابليس مى‏خواست با غذاى حرام، ايوب عليه‏السلام را گمراه كند، ولى ايوب اين چنين در برابر القائات ابليس، حركت انقلابى نمود.

رحمه از ايوب عليه‏السلام دور شد، وقتى كه ايوب خود را تنها يافت و هيچگونه غذا و آب و همدم در نزد خود نديد به سجده افتاد و گفت:

رَبِّ أَنِّى مَسَّنِىَ الضُرُّ وَ اَنتَ اَرحَمُ الرَّاحِمينَ؛

پروردگارا! بدحالى و مشكلات به من رو آورده و تو مهربان‏ترين مهربانان هستى.

در اين هنگام دعاى ايوب عليه‏السلام به استجابت رسيد، و بلاها رفع شد و نعمت‏ها جايگزين آن‏ها گرديد.(399)

ادب حضرت ايوب عليه‏السلام در سخن گفتن با خدا

ايوب عليه‏السلام هنگامى كه در شديدترين گرفتارى با خدا سخن گفت:، عرض كرد:

رَبِّ أَنِّى مَسَّنِىَ الضُرُّ وَ اَنتَ اَرحَمُ الرَّاحِمينَ؛

پروردگارا! بدحالى و مشكلات به من رو آورده و تو مهربان‏ترين مهربانان هستى.(400)

او نگفت: خدايا تو مرا بيمار كردى و به من رحم كن، بلكه با كنايه و اشاره مقصود را بيان كرد.(401)

طبق روايات ديگر، ايوب عليه‏السلام همچنان صبر و مقاومت مى‏كرد، حتى از خدا نمى‏خواست كه گرفتارى او را رفع كند، بلكه همان را پسنديده بود كه خداوند براى او پسنديده بود. تا اين كه روزى همسرش رحمه از بيرون آمد و غذايى براى ايوب آورد، ايوب عليه‏السلام از او پرسيد اين غذا را از كجا تهيه كردى؟ او در پاسخ گفت: مقدارى از گيسوانم را فروختم و با پول آن غذا تهيه كردم. اينجا بود كه دل ايوب عليه‏السلام سخت به درد آمد، چرا كه پاى ناموس در كار بود، عرض كرد: خدايا! در برابر همه ناگوارى‏ها صبر كردم، و اين صبر را تو به من عطا فرمودى، ولى اينك به من مرحمت كن. ايوب اين سخن را در حالى مى‏گفت كه از روى تواضع، خاك بر سر و صورت خود مى‏ريخت، اينجا بود كه خداوند درهاى رحمت را به رويش گشوده و درهاى ناگوارى‏ها را بر رويش بست.(402)

علت سوگند ايوب به تنبيه همسرش‏

علاوه بر مطلب گذشته، نيز روايت شده شيطان به صورت طبيبى به همسر حضرت ايوب عليه‏السلام ظاهر شد و گفت: من شوهر تو را درمان مى‏كنم، به اين شرط كه وقتى درمان يافت، به من بگويد: تنها عامل سلامتى من تو بوده‏اى، و هيچ مزد ديگرى نمى‏خواهم.

همسر ايوب عليه‏السلام كه از ادامه بيمارى او سخت ناراحت بود اين پيشنهاد را پذيرفت، و نزد ايوب عليه‏السلام آمد و آن پيشنهاد را به او گفت.

ايوب عليه‏السلام كه متوجه دام شيطان بود، سخت بر آشفت و سوگند ياد كرد كه اگر سلامتى خود را بازيافت، صد تازيانه به همسرش بزند و او را تنبيه كند. (403)

و طبق روايت ديگر؛ ايوب عليه‏السلام همسرش را به دنبال كارى فرستاد، و او دير كرد، ايوب عليه‏السلام كه از شدت بيمارى رنج مى‏برد، سخت ناراحت شد و چنان سوگند ياد كرد.

و مطابق روايت ديگر: رُحمه براى تأمين هزينه زندگى از خانه و شهر خارج شد، كارى پيدا نكرد تا به مزد آن، زندگى خود و شوهرش را تأمين نمايد، پريشان حال بازگشت، ولى شرمنده شده بود كه با دست خالى به خانه بازگردد، زنى خوش سيما از آن جا عبور مى‏كرد، وقتى كه پريشانى رحمه را مشاهده كرد و علت آن را دريافت، به او گفت: تو گيسوان بلندى دارى، مقدارى از آن را بريده و به من بده تا به گيسوان خادم پيوند زنم، در عوض چيزى به تو مى‏دهم تا غذاى شوهرت را تأمين كنى.

رحمه پيشنهاد او را پذيرفت و مقدارى از گيسوى خود را بريد و به او داد، و مقدارى پول گرفت.

بعضى از دشمنان تيره دل، اين موضوع را به طور واژگونه به ايوب خبر دادند، آن گاه ايوب آن سوگند را ياد كرد.(404)

به هر حال وقتى كه ايوب عليه‏السلام سلامتى خود را باز يافت، براى اين كه به سوگند خود وفا كند، به دستور خداوند، بسته‏هايى از گندم (يا مانند آن) را كه داراى صد شاخه بود، به دست گرفت و يكبار بر همسرش زد، و سوگندش را ادا نمود.(405)

ايوب مى‏خواست همسرش را به خاطر آن همه خدمت‏ها و وفادارى‏ها ببخشد، ولى مسأله سوگند و نام خدا در ميان بود، خداوند اين مشكل را با دستور زدن يك دسته ساقه گندم حل كرد، گر چه اين كار، مصداق واقعى سوگند او نبود، ولى حفظ احترام قانون و عدم قانون‏شكنى از يكسو، و عفو و گذشت نسبت به آن زن مهربان از سوى ديگر باعث شد، كه خداوند با چنين دستورى، مشكل ايوب عليه‏السلام را حل كند.

شماتت دشمنان، بدترين رنج براى ايوب عليه‏السلام‏

امام صادق عليه‏السلام فرمود: هنگامى كه ابليس پس از وارد كردن آن همه بلا بر حضرت ايوب عليه‏السلام، جز صبر و شكر از او نديد، و از گمراه نمودن او مأيوس شد، نزد راهبان و عابدانى كه در غارهاى كوه‏ها مشغول عبادت بودند و قبلاً از اصحاب ايوب عليه‏السلام به شمار مى‏آمدند رفت و به آن‏ها گفت: برخيزيد نزد اين عبد مبتلا (ايوب) برويم، و از بلاى او سؤال كنيم. آن‏ها برخاستند و سوار بر مركب‏ها شدند تا نزديك خانه ايوب رسيدند، و در آن جا از مركب‏ها پياده شده، و به حضور ايوب عليه‏السلام آمدند و در ميان آن‏ها يك نفر نوجوان نيز وجود داشت. به ايوب گفتند:

چه گناهى كرده‏اى كه به اين بلا گرفتار شده‏اى، حتما گناهى را مخفيانه انجام داده‏اى، آن را به ما خبر بده. (به اين ترتيب شماتت نمودند.)

حضرت ايوب عليه‏السلام فرمود: سوگند به عزت پروردگارم، او مى‏داند كه هرگز لقمه غذايى نخورده‏ام كه يتيم يا فقيرى در كنارم نباشد كه از آن غذا بخورد، و هرگز دو اطاعت بر من عرضه نشد، مگر اين كه آن عبادتى را كه براى بدنم زحمت بيشترى داشت، برگزيدم.

در اين هنگام آن نوجوان به راهبان رو كرد، و گفت: بدا به حال شما با پاى خود نزد پيامبر خدا آمده‏ايد و او را سرزنش و شماتت و مجبور مى‏كنيد، تا از عبادت خداوند آن چه را پوشانده آشكار سازد، او جز عبادت خدا كارى انجام نداده است.

ايوب عليه‏السلام در همين هنگام (دلش شكست) و عرض كرد:

رَبِّ أَنِّى مَسَّنِىَ الشيطانُ بِنَصبٍ و عَذابٌ؛

پروردگارا! شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است.(406)

خداوند دعايش را مستجاب كرد... ايوب سلامتى خود را بازيافت و دردهاى الهى به رويش گشوده شد.

امام صادق عليه‏السلام افزود: حضرت ايوب عليه‏السلام پس از بهبودى پرسيدند: در اين بلاى بزرگ، بدترين درد و رنج چه بود؟! در پاسخ فرمود: شِماتَةُ الاَعداءِ شماتت دشمنان.(407)

چگونگى رفع بلا از ايوب، و ديدار همسرش از او

در قرآن در آيه 42 و 43 سوره صاد مى‏خوانيم خداوند به ايوب عليه‏السلام چنين وحى كرد:

ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَ شَرَابٌ وَ وَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنَّا وَ ذِكْرَى لاُِوْلِى الاَْلْبَابِ؛

پاى خود را بر زمين بكوب! اين چشمه خنك براى شستشو و نوشيدن است، و افراد خانواده‏اش را به او بخشيديم، و همانند آنان را بر آنها افزوديم، تا رحمتى از سوى ما باشد و تذكّرى براى انديشمندان.

و در آيه 44 صاد مى‏فرمايد:

إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ؛

ما ايوب را صبور و شكيبا يافتيم، او چه بنده خوبى است كه بسيار بازگشت‏كننده به سوى خداست.

ايوب عليه‏السلام بدن خود را با آب آن چشمه زلال شستشو نمود، و از آن نوشيد، تمام دردها و رنج‏ها از بدنش برطرف گرديد سپس آن چه او از اموال و زراعت و دام و فرزندان را از دست داده بود، همه به اذن خدا بازگشتند و بهتر و افزونتر از قبل، به سراغ ايوب آمدند.

او لباس زيبا پوشيد و برخاست و در مكان بلندى نشست. پس از آن كه او در كنار چشمه زير درخت‏هاى خوشرنگ با چهره جوان و زيبا نشسته بود غرق در نعمت‏ها و الطاف الهى شده بود.

مطابق روايات، همسرش رُحمه كه در به در بيابان‏ها بود به ياد شوهر افتاد، گرچه شوهرش ايوب عليه‏السلام او را طرد كرده بود، ولى او به ياد شوهر دردمندش افتاد و تصميم گرفت براى ديدار او باز گردد، به سوى مكان استراحت ايوب عليه‏السلام حركت كرد، وقتى كه نزديك آن جا رسيد، ديد همه چيز فرق كرده و نعمت‏هاى فراوانى جايگزين قحطى و خشكى و بلاها شده است.

رُحمه هر چه در آن جا به جستجوى شوهر پرداخت او را نيافت و از فراق شوهر گريه كرد، و ايوب از آن مكان بلند او را مى‏ديد.

ايوب عليه‏السلام شخصى را نزد رحمه فرستاد، آن شخص نزد او آمد او را سرگردان يافت پرسيد: در جستجوى چه هستى؟ اى كنيز خدا!

رُحمه گريه كرد و گفت: در جستجوى آن مبتلا به بيمارى هستم كه در اين محل افتاده بود، نمى‏دانم چه بر سرش آمده و آيا از دنيا رفته است؟

آن شخص او را نزد ايوب عليه‏السلام برد، او ايوب عليه‏السلام را نمى‏شناخت، زيرا ايوب عليه‏السلام جوان و زيبا شده بود. در اين هنگام بين ايوب و او گفتگوى زير رخ داد.

ايوب: ايوب چه نسبتى با تو داشت؟

رُحمه در حالى كه گريه مى‏كرد گفت: او شوهر من است آيا او را نديده‏اى؟

ايوب: آيا اگر او را بنگرى او را مى‏شناسى؟

رحمه: آيا كسى هست كه شوهر و سرپرستش را نشناسد؟

در اين هنگام رحمه به چهره ايوب عليه‏السلام نگريست، چهره زيباى ايوب او را مجذوب كرد و گفت: آن هنگام ايوب در سلامت بود، شبيه‏ترين انسان‏ها به تو بود.

ايوب: من همان ايوب هستم، كه به من امر كردى تا گوسفندى را به نام ابليس ذبح كنم، من از فرمان خدا اطاعت كردم، و از دستور شيطان سرپيچى نمودم، و به درگاه خدا به نيايش و راز و نياز پرداختم، خداوند به من لطف كرد و نعمت‏هايش را به من باز گردانيد.(408)

آن گاه رُحمه خوشحال شد و زندگى خوش را در كنار شوهرش ايوب از سر گرفتند و به خوشى و شادكامى به زندگى شيرين خود ادامه دادند.

آرى اين است نتيجه درخشان صبر، شكر و سپاس كه گفته‏اند:

صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند بر اثر صبر نوبت ظفر آيد

آرى مردان حق با دگرگون شدن نعمت‏ها، هرگز خود را نمى‏بازند، افكار و برنامه‏هايشان عوض نمى‏شود، آن‏ها در آسايش و بلا، در سلامت و بيمارى، در همه حال رابطه نزديك و تنگاتنگ با خداوند دارند، روح آن‏ها همچون اقيانوس كبير است كه طوفان‏ها آرامش آن را به هم نمى‏زند، بر اثر انبوه حوادث تلخ، مأيوس و پژمرده نمى‏گردند، و از آزمايش‏هاى الهى، راست قامت بيرون مى‏آيند، اين است درس بزرگ زندگى حضرت ايوب عليه‏السلام.

در ورق ديگر تاريخ مى‏خوانيم: رُحمه به خدمت شوهر و فداكارى خود ادامه داد، تا اين كه در اواخر، خسته و رنجور گرديد، سرانجام در يك درگيرى لفظى با ايوب عليه‏السلام، ايوب به او گفت: از من دور شو! رحمه نيز از ايوب عليه‏السلام جدا گرديد. ايوب ديگر هيچ نداشت و تنها و مظلوم، همچنان به صبر و شكر ادامه داد و از امتحان الهى پذيرفته گرديد، تا اين كه خداوند به او لطف كرد و سلامتى و جوانى او را به او بازگردانيد، و او را مشمول انواع نعمت‏ها كرد. رحمه با اين كه از ايوب جدا شده بود، دلش از مفارقت شوهر، مى‏تپيد و مى‏خواست با شوهر بلازده‏اش بار ديگر ملاقات نموده و آشتى كند. بى آن كه از سلامتى و دگرگونى وضع شوهر، اطلاع داشته باشد، تصميم گرفت به ديدار او بپردازد، و به پرستاريش ادامه دهد. به دنبال اين تصميم به خانه ايوب عليه‏السلام بازگشت، ناگاه جوانى زيبا را در باغ بسيار زيبا و پرگل و ميوه ديد، او را نشناخت تعجب كرد، اما ديرى نگذشت كه با اشاره ايوب عليه‏السلام دريافت كه خداوند لطف و رحمتش را شامل حال آن‏ها كرده، دست در گردن ايوب گذاشت، و هر دو با شور و شوق، خداوند را از آن همه لطف و مهر، سپاسگزارى كردند.

خداوند فرزندان صالحى از همين زن به ايوب عليه‏السلام داد، و زندگى او و همسرش، درسى از صبر و استقامت و شكر و ايمان براى ديگران گرديد.(409)

رُحمه گرچه يك بار خسته شد، اما به زودى پشيمان شد و به پرستارى و خدمت به شوهر رنج‏ديده‏اش ادامه داد، و خداوند نيز به او و شوهرش پاداش فراوان عطا كرد.

پايان داستان‏هاى زندگى ايوب عليه‏السلام


previos pagenext page