previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


او گفت: اطلاع نمى‏دهم مگر آن كه چهار حاجتم را بر آورى:

اول: اين كه پاهايم را درست كنى.

دوم: اين كه از پيرى برگردم و جوان شوم.

سوم: آن كه چشمم را بينا كنى.

چهارم: آن كه مرا با خود به بهشت ببرى.

اين مطلب بر موسى عليه‏السلام بزرگ و سنگين آمد. از طرف خدا به موسى عليه‏السلام وحى شد، حوائج او را بر آور. حوائج پيرزن برآورده شد. آن گاه او مكان قبر يوسف عليه‏السلام را نشان داد. موسى عليه‏السلام در ميان رود نيل جنازه يوسف عليه‏السلام را كه در ميان تابوتى از مرمر بود بيرون آورد و به سوى شام برد. آن گاه ماه طلوع كرد. از اين رو، اهل كتاب، مرده‏هاى خود را به شام حمل كرده و در آن جا دفن مى‏كنند.(382)

جنازه يوسف عليه‏السلام را (بنابر مشهور) كنار قبر پدران خود دفن كردند. اينك در شش فرسخى بيت المقدس، مكانى به نام قدس خليل معروف است كه قبر يوسف عليه‏السلام در آن جا است.

حُسن عمل و نيكوكارى اين نتايج را دارد كه خداوند پس از حدود چهارصد سال با اين ترتيبى كه خاطر نشان شد، طورى حوادث را رديف كرد، تا وصيت حضرت حضرت يوسف عليه‏السلام به دست پيامبر بزرگ و اولوالعزمى چون حضرت موسى عليه‏السلام انجام شود، و به بركت معرفى قبر يوسف عليه‏السلام به پيرزنى آن قدر لطف و عنايت گردد.(383)

باز هم كيفر و پاداش عمل‏

از قديم و نديم اين مثل معروف است: چوب خدا صدا ندارد، گر بخورد دوا ندارد. ولى بايد گفت: گاهى انسان به خوبى، صداى چوب خدا را احساس مى‏كند، و لطف و كرم خداوند هم آن قدر هست كه اگر باز انسان گنهكار تا نفس دارد با اين كه چوب خورده، با دلى پاك به سوى خداوند برود، قطعاً از دواى رحمت خداوند بهره‏مند خواهد شد. اينك به اين نمونه دقت كنيد:

طبق روايتى كه از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است، حضرت يوسف عليه‏السلام با گروهى از ارتشيان خود با اسكورت منظم و با شكوه خاصى به استقبال يعقوب عليه‏السلام آمدند. وقتى كه نزديك هم رسيدند، يوسف بر پدر سلام كرد و كاملاً احترام نمود، ولى همين كه خواست از مركب پياده شود، شكوه و عظمت خود را كه ديد، مناسب نديد كه از مركب پياده شود (يك لحظه ترك اولى كرد!) جبرئيل بر او نازل شد، به يوسف گفت: دست خود را باز كن، چون يوسف دست خود را باز كرد، نورى از كف دست او به طرف آسمان ساطع گشت. يوسف گفت: اين نور چيست؟

جبرئيل گفت: اين نور نبوت است كه از صلب تو خارج شد، به خاطر آن كه پيش پدر تواضع نكردى و در برابر او پياده نشدى.(384)

اين روايت را صاحب مجمع البيان از كتاب النبوة نقل مى‏كند. و در صافى مرحوم فيض از كافى و علل الشرايع نقل مى‏نمايد. سپس به نقل از تفسير على بن ابراهيم مى‏گويد: امام عليه‏السلام عليه‏السلام فرمود:

وقتى جبرئيل به امر خداوند، نور نبوت را از صلب يوسف عليه‏السلام خارج كرد، آن را در صلب لاوى يكى از برادران يوسف قرار داد، زيرا لاوى برادران را از كشتن يوسف عليه‏السلام نهى كرده بود.(385)

خداوند او را به اين ترتيب به پاداشش رسانيد. او به اين افتخار رسيد كه پيامبران بنى اسرائيل از ناحيه فرزندان او به وجود آيند؛ حضرت موسى عليه‏السلام پسر عمران بن يصهر بن واهث بن لاوى بن يعقوب مى‏باشد.(386)

آرى، يوسف عليه‏السلام بر اثر پرهيزكارى و خداترسى، آن چنان مقام ارجمندى در پيشگاه خدا پيدا كرد كه در روايت آمده: هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در شب معراج، به آسمان سوم رسيد، يوسف عليه‏السلام را در آن جا به گونه‏اى ديد كه:

كانَ فَضلُ حُسنِهِ عَلى سايِرِ الخَلقِ كَفَضلِ القَمرِ لَيلَةَ البَدرِ عَلى سايرِ النُّجومِ؛

زيباييش نسبت به ساير مخلوقات، همانند زيبايى ماه در شب چهارده نسبت به ستارگان بود.(387)

نوشته‏اند: زليخا پير فرتوت و تهيدست شده بود به طورى كه گدايى مى‏كرد، روزى ديد موكب شكوهمند يوسف عليه‏السلام در حال عبور است، خود را به يوسف عليه‏السلام رساند و گفت:

سُبحانَ الَّذِى جَعلَ المُلوكَ عَبِيداً بِمَعصِيَتِهِم وَ العَبيدَ مُلوكاً بِطاعَتِهِم؛

پاك و منزه است خداوندى كه پادشاهان را به خاطر معصيت و گناه برده كرد، و بردگان را به خاطر اطاعت، پادشاه نمود.

حضرت يوسف عليه‏السلام وقتى كه او را شناخت به او لطف و احسان كرد. به دعاى يوسف عليه‏السلام او جوان شد، و يوسف با او ازدواج نمود و از او داراى فرزندانى گرديد.(388)

در بعضى از روايات علت اين ازدواج چنين بيان شده: زليخا از زيبايى يوسف عليه‏السلام ياد كرد، يوسف عليه‏السلام به او فرمود: چگونه خواهى كرد كه اگر چهره پيامبر آخرالزمان حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم را بنگرى كه در جمال و كمال از من زيباتر است. محبت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در دل زليخا جا گرفت، يوسف از طريق وحى الهى، اين را دريافت، از اين روز طبق دستور خدا، با او ازدواج كرد.(389)

پايان داستان‏هاى زندگى حضرت يوسف عليه‏السلام

12- حضرت ايوب عليه‏السلام‏

نام حضرت ايوب عليه‏السلام چهار بار به عنوان يكى از پيامبران و بندگان صالح خدا ذكر شده است.(390)

گر چه طبق بعضى از روايات، ايوب از نوادگان يكى از مؤمنان به حضرت ابراهيم عليه‏السلام بود(391) ولى از آيه 84 انعام استفاده مى‏شود كه او از نواده‏هاى حضرت ابراهيم عليه‏السلام يا حضرت نوح عليه‏السلام مى‏باشد.

علامه طبرسى در مجمع البيان، سلسله نسب حضرت ايوب عليه‏السلام را چنين ذكر نموده: ايوب بن اموص بن رازج بن روم بن عيصا بن اسحاق بن ابراهيم عليه‏السلام(392)

بنابراين ايوب با پنج واسطه به حضرت ابراهيم عليه‏السلام مى‏رسد(393) و از سوى ديگر مادر ايوب عليه‏السلام، از نواده‏هاى حضرت لوط عليه‏السلام بود.(394)

حضرت ايوب عليه‏السلام در سرزمين جابيه، يكى از نقاط معروف شام چشم به جهان گشود، و پس از بلوغ، از طرف خداوند به پيامبرى مبعوث گرديد تا مردم آن سرزمين را از بت پرستى و فساد به سوى خداپرستى و عدالت بكشاند، او 93 سال عمر كرد.

آن حضرت هفده سال مردم آن سرزمين را به سوى خداى يكتا دعوت كرد، هيچكس جز سه نفر، به او ايمان نياوردند.

او همسر با ايمان و بسيار مهربانى، به نام رُحْمه داشت كه در سخت‏ترين شرايط، به ايوب عليه‏السلام خدمت كرد، و نسبت به او وفادارى نمود.

ايوب عليه‏السلام غرق در نعمت‏هاى الهى‏

گرچه ايوب عليه‏السلام چندان در هدايت قوم خود توفيق نيافت، ولى خودسازى و صبر و استقامت او، همواره در تاريخ درس مقاومت و خودسازى به انسان‏ها آموخته و مى‏آموزد، و موجب نجات انسان‏ها مى‏شود.

حضرت ايوب عليه‏السلام بر اثر دامدارى، داراى گوسفندان و شترها و گاوهاى بسيار شد، و ثروت كلانى به دست آورد، به علاوه در توسعه كشاورزى كوشيد، و داراى مزارع، باغ‏ها، ساربانان، چوپانان، غلامان و فرزندان بسيار گرديد.

ولى همه تلاشهايش بر اساس عدالت بود، حقوق الهى و حقوق مردم را ادا مى‏كرد، و همواره نعمت‏هاى الهى را شكر مى‏نمود، و هرگز امور مادى او را از عبادت الهى باز نداشت، اگر در انجام دو كار ناگزير مى‏شد، آن را كه براى بدنش دشوارتر و خشن‏تر بود بر مى‏گزيد، و همواره در كنار سفره‏اش يتيمان حاضر بودند.

بعضى نوشته‏اند: ايوب عليه‏السلام هفت پسر و سه دختر داشت، و داراى شش هزار شتر و چهارده هزار گوسفند، و هزار جفت گاو و هزار الاغ بود.(395)

كوتاه سخن آن كه در ميان انواع نعمت‏هاى الهى از مادى و معنوى قرار داشت، و همواره شك و سپاس الهى مى‏گفت، و به عبادت خدا اشتغال داشت، و به مستمندان رسيدگى مى‏كرد، و آن چه از وظايف و مسؤوليت‏هاى دينى و انسانى بود، همه را به گونه شايسته انجام مى‏داد.

ايوب در آزمايش عجيب الهى‏

ابليس به زندگى حضرت ايوب عليه‏السلام حسد برد، به پيشگاه خداوند چنين عرض كرد: اگر ايوب عليه‏السلام اين همه شكر نعمت تو را به جا مى‏آورد، از اين رو است كه زندگى مرفه و وسيعى به او داده‏اى، ولى اگر نعمت‏هاى مادى را از او بگيرى، هرگز شكر تو را به جا نمى‏آورد، اينك (براى امتحان) مرا بر دنياى او مسلط كن تا معلوم شود كه مطلب همين است كه گفتم.

خداوند براى اين كه اين ماجرا سندى براى همه رهروان راه حق باشد، به شيطان اين اجازه را داد، ابليس پس از اين اجازه به سراغ ايوب عليه‏السلام آمد و اموال و فرزندان ايوب را يكى پس از ديگرى نابود كرد، ولى اين حوادث دردناك نه تنها از شكر ايوب عليه‏السلام نكاست، بلكه شكر او افزون گرديد.

ابليس از خدا خواست بر گوسفندان و زراعت ايوب عليه‏السلام مسلط شود، اين اجازه به او داده شد.

ابليس همه زراعت ايوب عليه‏السلام را آتش زد، و گوسفندان او را نابود كرد، ولى ايوب نه تنها ناشكرى نكرد، بلكه بر حمد و شكرش افزوده شد.

سرانجام شيطان از خدا خواست كه بر بدن ايوب عليه‏السلام مسلط شود، و باعث بيمارى شديد او گردد، خداوند به او اجازه داد، شيطان آن چنان ايوب عليه‏السلام را بيمار كرد كه از شدت بيمارى و جراحت، توان حركت نداشت، بى آن كه كمترين خللى به عقل و درك او برسد، خلاصه نعمت‏ها يكى پس از ديگرى از ايوب عليه‏السلام گرفته مى‏شد، ولى در برابر آن، مقام شكر و سپاس او بالا مى‏رفت.(396)

در بعضى از تواريخ، ماجراى گرفتارى ايوب عليه‏السلام به بلاها، چنين ترسيم شده است:

روز چهارشنبه آخر ماه محرم بود، يكى از غلامان ايوب عليه‏السلام آمد و گفت: جماعتى از اشرار، غلامان تو را كشتند، و گاوها را كه به آن‏ها سپرده بودى به غارت بردند. هنوز سخن او تمام نشده بود كه غلام ديگر رسيد و گفت: اى ايوب! آتش عظيم از آسمان فرود آمد و همان دم همه چوپانان و گوسفندان تو را سوزانيد، در اين گفتگو بودند كه غلام سومى آمد و گفت: گروهى از سواران كلدانى و سرداران پادشاهان بابل آمدند و ساربانان را كشتند و شترانت را به يغما بردند.

در اين هنگام مردى گريبان چاك زده، خاك بر سر مى‏ريخت و با شتاب نزد ايوب عليه‏السلام آمد و گفت: اى ايوب فرزندانت به خوردن غذا مشغول بودند، ناگهان سقف بر سر آن‏ها فرود آمد و همه مردند.

حضرت ايوب همه اين اخبار را شنيد، ولى با كمال مقاومت، صبر و تحمل كرد، حتى ابروانش را خم ننمود، سر به سجده نهاد و عرض كرد:

اى خدا! اى آفريننده شب و روز، برهنه به دنيا آمدم و برهنه به سوى تو مى‏آيم، پروردگارا! تو به من دادى و تو از من بازپس گرفتى. بنابراين هر چه تو بخواهى خشنودم.

ايوب عليه‏السلام به درد پا مبتلا شد، ساق پايش زخم گرديد، به بيمارى سختى دچار گرديد كه قدرت حركت نداشت، هفت يا هفده سال با اين وضع گذراند و همواره به شكر خدا مشغول بود.

او چهار همسر داشت، سه همسرش او را واگذاشتند و رفتند، فقط يكى از آن‏ها به نام رُحْمه وفادار باقى ماند.

رنج و بيمارى او همچنان ادامه يافت و هفت سال و هفت ماه از آن گذشت، ولى حضرت ايوب، با صبر و مقاومت و شكر، همچنان آن روزهاى پر از رنج را گذراند؛ و اصلا نه در قلب و نه در زبان و نه در نهان و نه آشكارا، اظهار نارضايتى نكرد. زبان حالش به خدا اين بود:

تو را خواهم نخواهم نعمتت گر امتحان خواهى در رحمت به رويم بند و درهاى بلا بگشا(397)

تلاش‏هاى رُحمة همسر باوفاى ايوب عليه‏السلام‏

همانگونه كه ايوب عليه‏السلام در مدت طولانى هفت يا هفده سال بيمارى و بلازدگى شديد، صبر و شكر نمود، همسر باوفاى او، رُحْمه (دختر ابراهيم بن يوسف، يا دختر يعقوب يا...) نيز در اين جهت همتاى ايوب بود و صبر و شكر مى‏نمود، او از خانه بيرون مى‏رفت و براى مردم در خانه‏ها كار مى‏كرد، و از مزد كارش هزينه ساده زندگى ايوب عليه‏السلام را تأمين مى‏نمود و از ايوب پرستارى مى‏كرد.(398)

ترفند ابليس، و خنثى‏سازى آن توسط ايوب عليه‏السلام‏

ابليس از هر طريقى وارد شد نتوانست ايوب عليه‏السلام را فريب دهد، بلكه او را مى‏ديد كه در سخت‏ترين بلاها، شكر و سپاس الهى به جا مى‏آورد، فريادى كشيد و فرزندان خود را به نزدش جمع كرد، همه شيطان‏ها نزد ابليس اجتماع كردند، آن‏ها ابليس را محزون يافتند، پرسيدند: چرا اندوهگين هستى؟

ابليس گفت: اين عبد (ايوب) مرا خسته و عاجز كرد، از خداوند خواستم مرا بر مال و فرزندش مسلط كرد، اموال و فرزندانش را نابود كردم، ولى او همواره شكر و سپاس الهى مى‏نمود، از خداوند خواستم مرا بر بدنش مسلط كند، خداوند چنين قدرتى به من داد، سراسر بدن او را بيمار نمودم، همه بستگان و مردم جز همسرش از او دور شدند، در عين حال همچنان با صبر و تحمل شكر خدا مى‏كند. از شما مى‏پرسم چه كنم؟ درمانده شده‏ام. طريق گمراهى ايوب را به من نشان دهيد.

فرزندان شيطان گفتند: آن همه مكر و نيرنگى كه در گذشته براى گمراهى مردم داشتى كجا رفت؟ با همان‏ها او را گمراه كن.

ابليس گفت: همه آن نيرنگ‏ها را به كار زده‏ام، ولى نتيجه نگرفته‏ام، اينك با شما مشورت مى‏كنم چه كنم؟

فرزندان شيطان گفتند: وقتى كه آدم عليه‏السلام را فريب دادى و او را از بهشت بيرون نمودى، از چه راه وارد شدى؟

ابليس گفت: از طريق همسرش حوا وارد شدم.

فرزندان شيطان گفتند: اكنون نيز از طريق همسر ايوب عليه‏السلام اقدام كن، زيرا جز همسرش كسى نزد او نمى‏رود، و او نمى‏تواند از همسرش نافرمانى كند.

ابليس گفت: راست مى‏گوييد، راه صحيح همين است.

ابليس به صورت مردى ناشناس نزد همسر ايوب عليه‏السلام آمد و گفت: حال همسرت ايوب چگونه است؟

رُحْمه گفت: گرفتار بلاها و بيمارى‏ها است.

ابليس او را آن چنان به وسوسه انداخت كه او بى تاب گرديد، در اين هنگام ابليس بزغاله‏اى را به رُحمه داد و گفت: اين بزغاله را به نام من نه به نام خدا، ذبح كن و از گوشتش غذا فراهم كن به ايوب بده بخورد، تا شفا يابد.

رُحمه نزد شوهرش ايوب آمد و آن بزغاله را آورد و پس از گفتارى گفت: اين بزغاله را بدون ذكر نام خدا ذبح كن تا از غذاى آن بخورى و شفا يابى و همه نعمت‏هاى از دست رفته به جاى خود برگردد.


previos pagenext page