previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


حضرت يعقوب عليه‏السلام گفت: شكايت خود را فقط به خدا مى‏كنم، و مى‏دانم آن چه را كه شما نمى‏دانيد، مى‏دانم كه روزى خداوند اين رنج‏ها را رفع خواهد كرد.

حضرت يعقوب عليه‏السلام از طريق الهام (و رؤياى يوسف در سابق) فهميده بود كه يوسفش زنده است، ولى نمى‏دانست در كجا و كى به يوسفش مى‏رسد! (365)

از امام باقر عليه‏السلام روايت شده: يعقوب عليه‏السلام از خداوند خواست كه ملك الموت (عزرائيل) را پيش او بفرستد. دعايش مستجاب شد. عزرائيل نزد يعقوب آمد و عرض كرد: چه حاجتى دارى؟

يعقوب گفت: به من خبر بده آيا روح يوسف به وسيله تو قبض شد؟

عزرائيل گفت: نه.

يعقوب درك كرد كه يوسف از دنيا نرفته است.

حضرت يعقوب عليه‏السلام به فرزندان خود گفت: اى پسرانم! برويد از يوسف و برادرش (بنيامين) جستجو كنيد، از عنايت خداوند مأيوس نباشيد، زيرا جز مردم كافر كسى از لطف خداوند نااميد نمى‏شود.(366)

فرزندان، دستور پدر را گوش كردند، و به خاطر غله آوردن و جستجوى برادر آماده حركت به سوى مصر شدند.

مطابق حديث مفصلى كه از امام صادق عليه‏السلام نقل مى‏كنند، يعقوب عليه‏السلام براى عزيز مصر نامه‏اى نوشت و توسط فرزندان براى او فرستاد. در آن نامه چنين نوشت:

از طرف يعقوب، اسرائيل الله بن اسحاق، ذبيح الله بن ابراهيم خليل الله، به عزيز مصر.

اما بعد: ما از اهل بيتى هستيم كه مشمول بلاى خداوند شده‏ايم. جدم ابراهيم را با دست و پاى بسته به آتش افكندند تا سوخته شود. خداوند او را حفظ كرد و آتش را براى او سرد و ملايم نمود. به گردن پدرم اسحاق كارد گذاشته تا قربان‏(367) گردد. خداوند به جاى او فدا فرستاد. اما من پسرى داشتم كه نزدم بسيار عزيز بود. برادرانش او را به همراه خود به صحرا بردند. سپس پيراهن خون‏آلودش را برگرداندند و گفتند: او را گرگ خورد. از فراق او آن قدر گريه كرده‏ام كه چشمم را از دست داده‏ام. او برادر مادرى (به نام بنيامين) داشت، به او مأنوس بودم و به وسيله او دلم را تسلى مى‏دادم. او را برادرانش بردند و بر نگرداندند و گفتند: او دزدى كرده و تو (اى عزيز مصر) او را به خاطر دزدى نگه داشته‏اى! ما از اهل بيتى هستيم كه در ميان ما دزدى نيست. اينك غم و غصه‏ام زياد شده و كمرم از بار مصيبت خميده است. بر ما منت بگذار، او را آزاد كن. به ما احسان نما و از غله‏ها نيز به ما لطف فرما...(368)

فرزندان يعقوب عليه‏السلام با داشتن اين نامه، به طرف مصر رهسپار شدند تا به مصر وارد شده و با اجازه قبلى به حضور عزيز مصر (يوسف) رسيده و نامه را به او دادند و گفتند: اى عزيز مصر! سختى قحطى ما و خانواده ما را آزار مى‏دهد. از روى تصدق، پيمانه ما را تمام بده. خداوند صدقه دهندگان را پاداش خواهد داد، و به ما لطف كن، برادرمان بنيامين را با ما بفرست تا به وطن برويم، اين نامه پدرمان يعقوب است كه براى شما در مورد آزادى او نوشته است.

يوسف نامه را بوسيد و به چشم كشيد. بعد از قرائت نامه، سخت متأثر شد، و شروع به گريه كرد، به طورى كه پيراهنش از اشكش تر شد. سپس به برادران رو كرد و گفت: آيا مى‏دانيد كه شما با برادران يوسف چه كرديد؟ آن موقعى كه نادان بوديد! شما با چه نقشه‏اى يوسف را در عنفوان جوانى از خاندان يعقوب دور كرديد؟

در اين موقع كه برادران با شنيدن اين سخن، خود را جمع و جور كرده و كاملاً متوجه عزيز مصر بودند. و با دقت به او نگاه مى‏كردند (يوسف تبسم كرد. وقتى آن‏ها همانند مرواريد منظوم دندان‏هاى او را ديدند، يا يوسف تاج خود را برداشت) او را شناختند، گفتند: آيا تو همان يوسف هستى؟!.

يوسف خود را معرفى كرد و فرمود: من يوسف هستم و اين (اشاره به بنيامين) برادرم است. خداوند به ما انعام فرمود: بدون شك، نتيجه پرهيزكارى و صبر اين است. خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى‏سازد. فَاءِنَّ اللهَ لا يُضيعُ اَجرَ المُحسِنينَ.

اينك كه برادران، خود را از نظر سرمايه معنوى چنين تهيدست ديدند، با يك دنيا شرمندگى، به خطاى خود و عزت برادرشان يوسف عليه‏السلام اعتراف كردند و گفتند: به خدا سوگند، خداوند تو را برگزيد و ما به خطا رفته بوديم.(369)

جزا و نتيجه اعمال‏

در اين جا به دو نكته جالب درباره نتيجه اعمال اشاره مى‏كنيم:

1 - نامه نوشته شده يعقوب عليه‏السلام براى عزيز مصر مشروع و بلامانع بود، ولى نظر به اين كه او پيامبر بود و مى‏بايست توكلش صد در صد به خدا باشد. ترك اَولى نمود و به عزيز مصر براى آزادى بنيامين متوسل شد. طبق روايتى از طرف خداوند، جبرئيل بر يعقوب نازل شد و گفت: خداوند مى‏فرمايد: چه كسى تو را به اين بلاها مبتلا كرد؟

يعقوب عرض كرد: خداوند مرا براى تاديب به اين رنجها مبتلا كرد.

جبرئيل گفت: خداوند مى‏فرمايد: آيا كسى غير از من قدرت دارد كه اين بلاها را از تو رفع كند؟

يعقوب عرض كرد: نه.

جبرئيل گفت: خداوند مى‏فرمايد: پس چرا شكايت خود را به غير من بردى و از ديگرى خواستى تا از تو رفع بلا كند؟!

حضرت يعقوب عليه‏السلام، از درگاه خدا استغفار كرد و ناليد. از طرف خداوند به او خطاب شد:

آن چه از گرفتارى‏ها كه مى‏بايست بر تو وارد شود، شد. اگر توجّه به من مى‏كردى با اين‏كه مقدر بود، اين رنجها را از تو بر مى‏گردانم. اى يعقوب! يوسف و برادرش را به تو بر مى‏گردانم، ثروت و قواى بدنى به تو خواهم داد. چشمهايت را بينا مى‏كنم، آن چه كردم به خاطر تاديب بود.(370)

از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده، فرمود: جبرئيل در اين موقع به نزد يعقوب نازل شد و گفت: خداوند سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد: بشارت باد به تو، دل تو خشنود باشد. به عزت خودم سوگند، اگر يوسف و بنيامين مرده هم باشند، آن‏ها را زنده خواهم كرد تا به وصال آن‏ها برسيد. براى مستمندان، طعام تهيه كن، زيرا محبوب‏ترين بندگان من تهيدستان هستند. آيا مى‏دانى كه چرا بينايى چشمت را گرفتم، و كمرت را خم كردم؟ زيرا شما گوسفندى ذبح كرديد، فقيرى كه روزه بود به سوى شما آمد، تقاضاى غذا كرد و او را ردّ كرديد.

گويند: از اين به بعد، هرگاه يعقوب عليه‏السلام مى‏خواست غذا بخورد، به منادى امر مى‏كرد كه ندا كند هر كس ميل به غذا دارد بيايد با يعقوب غذا بخورد. هرگاه يعقوب روزه مى‏گرفت، هنگام افطار به منادى امر مى‏كرد كه ندا كند كسى كه روزه است بايد با يعقوب افطار كند.(371)

2 - پاداش عمل، كار خود را كرد و يوسف به چاه افتاده را آن همه عزت و شوكت بخشيد، اما برادران او كارشان به جايى رسيد كه با كمال شرمندگى به گناه و خطاى خود اعتراف كردند، و در برابر يوسف عليه‏السلام چون بنده‏اى حلقه به گوش قرار گرفته، حتى با زبان عجز و تمنا، تقاضاى صدقه وَ تَصَدَّقْ عَلَينا نمودند. مكافات عمل اينك آنان را به اين صورت در آورده است، كسى كه جو بكارد، حاصل او گندم نيست، بلكه جُو است.

گذشت جوانمردانه يوسف از برادران.

وقتى كه برادران، از ستم خويش درباره يوسف پشيمان گشتند، و به خطاى خود اقرار كردند، هم در نزد يوسف عليه‏السلام و هم در نزد يعقوب عليه‏السلام زبان به عذرخواهى گشودند و تقاضاى عفو كردند. يوسف مهربان آن همه مصائب را كه از ناحيه آن‏ها به او وارد شده بود، ناديده گرفت و بى‏درنگ فرمود:

لا تَترِيبَ عَلَيكُم اليَومَ يَغفِرُ اللهُ لَكُم وَ هُوَ اَرحَمُ الرّاحِمينَ؛

اكنون بر شما ملامتى نيست (شما را بخشيدم) خداوند نيز شما را ببخشد كه او مهربان‏ترين مهربانان است.(372)

هنگامى كه برادران يعقوب عليه‏السلام آمدند، گفتند: اى پدر بزرگوار! تقاضا داريم از درگاه الهى براى ما طلب عفو و مغفرت نمايى، ما به خطاهاى خود اعتراف داريم.

حضرت يعقوب عليه‏السلام به درخواست فرزندان جواب موافق داد، ولى انجام آن را به بعد موكول كرد و فرمود: در آتيه نزديكى از خداوند براى شما طلب بخشش خواهم كرد. سَوفَ اَستَغفِرُ لَكُم ربِّى.

از امام صادق عليه‏السلام سؤال شد كه: چرا حضرت يعقوب عليه‏السلام طلب عفو فرزندان را به تأخير انداخت، ولى يوسف فوراً برادران گناهكار خود را بخشيد؟

امام صادق عليه‏السلام در پاسخ، دو جواب فرمود: اول آن كه قلب جوان از قلب پير، مهربان‏تر و رقيق‏تر است. از اين رو، يوسف عليه‏السلام از عذرخواهى برادران متأثر شد و آنان را فوراً بخشيد. دوم آن كه فرزندان يعقوب به يوسف عليه‏السلام ستم كرده بودند. يوسف خودش صاحب حق بود و حق خود را فوراً بخشيد، ولى يعقوب عليه‏السلام كه بايد حق ديگرى را ببخشد، به تعويق انداخت تا سحر شب جمعه براى آنان طلب آمرزش كند.(373)

از اين مسير نيز از اين دو پيامبر بزرگوار، درس عفو و كرم را مى‏آموزيم، كه چگونه آن همه مصائب را كه از ناحيه برادران به آن‏ها وارد شده بود، ناديده انگاشتند و به طور كلى در صدد انتقام و نفرين بر نيامدند و آن‏ها را بخشيدند كه گفته‏اند: در عفو لذتى است كه در انتقام نيست.

پيراهن يوسف عليه‏السلام و بوى خوش آن‏

حضرت يوسف عليه‏السلام، پيراهن خود را به برادران داد و فرمود: اين پيراهن را ببريد، بر روى پدر افكنيد تا او بينا گردد، سپس همه شما (خاندان يعقوب) از كنعان كوچ كرده و به سوى من ياييد وَأتُونى بِاَهلِكُم اَجْمَعِينَ.(374)

وقتى كه برادران، پيراهن را گرفتند و از طرف يوسف عليه‏السلام مرخص شدند، با كمال شوق و شعف به سوى كنعان روانه شدند. يعقوب گفت: من بوى يوسف را احساس مى‏كنم، اگر مرا سبك عقل نخوانيد.

فرزندان يعقوب كه فهم دركاين مقام بلند را نداشتند؛ از روى انكار گفتند: اى پدر به خدا قسم تو در همان گمراهى ديرين خود هستى!!

برادران وقتى كه به كنعان رسيدند، مژده رسان، پيراهن يوسف عليه‏السلام را به روى يعقوب عليه‏السلام افكند، يعقوب بينا شد و گفت: آيا به شما نگفتم كه من از خدا چيزها مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد.

اينكه چگونه، پيراهن يوسف، چشم يعقوب را بينا كرد؟ جوابش روشن است، زيرا يوسف عليه‏السلام پيامبر بود، از نشانه‏هاى پيامبران، معجزه است. همانطور كه عيسى عليه‏السلام كور مادرزاد را بينا مى‏كرد، برادران و ديگران به خصوص از اين راه درك كردند كه حضرت يوسف عليه‏السلام پيامبرى از پيامبران خدا است.

اما اين كه: يعقوب چگونه از دور بوى يوسف را استشمام كرد؟ پاسخ آن كه:

يا منظور يعقوب اين بود كه اين مطلب كنايه از وصال نزديك باشد، يعنى (طبق الهام) به زودى به وصال يوسف خواهم رسيد، و يا در حقيقت بوى يوسف كه در ميان پيراهن مانده بود توسط باد صبا، به اذن الهى به مشام يعقوب رسيد.

تواضع يوسف، و حركت يعقوب و فرزندان براى ديدار يوسف‏

يعقوب و فرزندان آماده حركت از كنعان به سوى مصر شدند، به نقلى آن‏ها هفتاد و سه نفر بودند، بر مركب‏ها سوار شده و به سوى مصر روان گشتند. پس از نُه روز با خوشحالى بسيار به مصر رسيدند. يوسف با كمال احترام و عزت، از پدر و دودمانش استقبال كرد. پدر و مادر(375) خود را بر تخت بالا برد و پيشِ خود نشانيد. آنان (پدر و مادر و يازده برادر يوسف) در برابر شكوه يوسف عليه‏السلام به خاك افتادند و وى را به عنوان شكر پروردگار، سجده كردند. يوسف عليه‏السلام به ياد خوابى افتاد كه در زمان طفوليت ديده بود كه خورشيد و ماه و يازده ستاره او را سجده مى‏كنند. به پدر رو كرد و گفت: اى پدر! اين منظره، تعبير خواب سابق من است، پروردگارم آن را محقق گردانيد.(376)

حضرت يوسف عليه‏السلام اينك در اوج عزت قرار گرفته و غمهايش رفع گشته، فرمانفرماى عظيم كشور پهناور مصر شده، لحظه‏اى از ياد خدا غافل نيست، غرور نوزيد، بلكه شروع كرد با سخنانى ارزنده، در درگاه خداوند شكر گزارى كردن و گفت: پروردگارم، به من لطف كرد، مرا از زندان نجات داد و شما را از بيابان (كنعان)، پس از آن كه شيطان بين من و برادرانم فتنه كرد، به سوى من آورد.

اءنّ رَبِّى لطيفٌ لِما يَشاء اءِنَّهُ هُوَ العَليمُ الحَكيمُ...؛

پروردگارم براى هر كه بخواهند به لطف عمل مى‏كند. او داناى حكيم است.

پروردگارا! تو به من فرمانروايى و علم تعبير خواب دادى. اى آفريدگار آسمان‏ها و زمين! تو در دنيا و آخرت صاحب اختيار منى، در حالى كه مسلمان (تسليم درگاهت) باشم جانم را بگير و مرا به مردم صالح ملحق گردان.(377)

خاندان اسرائيل در پرتو حمايت ولطف خداوند زير سايه رهبر و پيامبر مهربان حضرت يوسف عليه‏السلام با كمال امن و آسايش به زندگى خود سر و سامان دادند و به اين ترتيب زندگى را از نو شروع نمودند.

يعقوب عليه‏السلام كه از عمرش 130 سال گذشته بود وارد مصر شد. پس از هفده سال كه در كنار يوسفش زندگى كرد، دار دنيا را وداع نمود. طبق وصيتش جنازه او را به فلسطين آورده و در كنار مدفن پدر و جدش (اسحاق و ابراهيم) در حبرون دفن كردند.سپس يوسف به مصر بازگشت و بعد از پدر، بيست و سه سال زندگى كرد تا در سن صد و ده سالگى دار دنيا را وداع نمود. او وصيت كرد كه جنازه‏اش را كنار قبور پدران خود دفن كنند.

حضرت يوسف عليه‏السلام اولين پيامبرى است كه از بنى اسرائيل برخاست. مطابق روايت وهب در آن موقعى كه خاندان يعقوب (اسرائيل) وارد مصر شدند، 73 نفر بودند. وقتى كه در حدود چهارصد سال بعد با حضرت موسى عليه‏السلام از مصر خارج شدند، تعداد آنان به ششصد هزار و پانصد و هفتاد و چند نفر رسيده بود.

محبوبيت يوسف عليه‏السلام و آرامگاه او

حضرت يوسف عليه‏السلام به قدرى محبوبيت اجتماعى پيدا كرده و عزت فوق العاده‏اى نزد مردم مصر داشت كه پس از فوتش بر سرَ محلِّ به خاك سپاريش نزاع شد.

هر طايفه‏اى مى‏خواست جنازه يوسف در محل آن‏ها دفن شود، تا قبر او مايه بركت در زندگى‏شان باشد. بالاخره رأى بر اين شد كه جنازه يوسف را در رود نيل دفن كنند، زيرا آب رود كه از روى قبر رد مى‏شود، مورد استفاده همه قرار مى‏گرفت و با اين ترتيب همه مرم به فيض و بركت وجود پاك حضرت يوسف عليه‏السلام مى‏رسيدند.

صبر بسيار ببايد پدر پير فلك را تا دگر مادر گيتى چو تو فرزند بزايد

جنازه حضرت يوسف عليه‏السلام را در ميان رود نيل دفن كردند تا زمانى كه حضرت موسى عليه‏السلام مى‏خواست با بنى اسرائيل از مصر خارج شود. در اين هنگام جنازه را از قبر در آورده و به سوى فلسطين آورده و دفن كردند، تا به وصيت حضرت يوسف عليه‏السلام عمل شده باشد. خداوند به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم خطاب نموده و مى‏فرمايد:

ذَلِكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ مَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ؛(378)

اين‏ها از اخبار غيبى است كه به تو وحى كرديم، تو نزد برادران يوسف نبودى در آن موقعى كه مكر مى‏كردند (تا يوسف را به چاه بيفكنند).(379)

لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُوْلِى الأَلْبَابِ... ؛

در داستانهاى ايشان (يوسف و يعقوب و برادران يوسف و داستان‏هاى پيامبران ديگر)، درس‏هاى آموزنده‏اى براى صاحبان انديشه است.(380)

اين داستان‏ها، حاكى از واقعيت‏هاى حقيقى است، نه آن كه آن‏ها را ساخته باشند.(381)

جالب توجه اين كه: مدتى ماه (بر اثر ابرهاى متراكم) بر بنى اسرائيل طلوع نكرد (هرگاه مى‏خواستند از مصر به طرف شام بروند احتياج به نور ماه داشتند وگرنه راه را گم مى‏كردند) به حضرت موسى عليه‏السلام وحى شد كه استخوان‏هاى يوسف را از قبر بيرون آورد (تا وصيت او انجام گيرد) در اين صورت، ماه را بر شما طالع خواهم كرد.

موسى عليه‏السلام پرسيد كه چه كسى از جايگاه قبر يوسف آگاه است؟ گفتند: پيرزنى آگاهى دارد. موسى عليه‏السلام دستور داد آن پيرزن را كه از پيرى، فرتوت و نابينا شده بود، نزدش آوردند. حضرت موسى عليه‏السلام به او فرمود: آيا قبر يوسف را مى‏شناسى؟

پيرزن عرض كرد: آرى.

حضرت موسى عليه‏السلام فرمود: ما را به آن اطلاع بده.


previos pagenext page