previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


پارسايى و ساده‏زيستى يوسف عليه‏السلام‏

نقل شده كه يوسف عليه‏السلام در اين هفت سال قحطى، غذاى سيرى نخورد. به او گفتند: با اين كه خزائن مملكت در دست تو است چرا غذاى سير نمى‏خورى؟ در پاسخ فرمود:

اَخافُ أن اشبَعَ فاَنسِى الجِياعَ؛

مى‏ترسم سير شوم آن گاه گرسنگان را فراموش كنم.(355)

يوسف بر مسند فرمانروايى، و حضور برادران در نزد او

در آن هفت سال قحطى، كه سراسر مصر و اطراف را قحطى فرا گرفته بود، مردم سرزمين كنعان (فلسطين) نيز قحطى زده شدند، و حتى يعقوب و فرزندان او نيز از اين بلاى عمومى برخوردار بودند. آوازه عدالت و احسان عزيز مصر به كنعان رسيده بود. مردم كنعان با قافله‏ها به مصر آمده و از آن جا غله و خواربار، به كنعان مى‏آوردند.

حضرت يعقوب عليه‏السلام به فرزندان خود فرمود: اين طور كه اخبار مى‏رسد، فرمانفرماى مصر شخص نيك و باانصافى است، خوب است نزد او برويد و از او غله خريدارى كنيد و به كنعان بياوريد. فرزندان يعقوب آماده مسافرت شدند. فرزند كوچك يعقوب عليه‏السلام بنيامين (كه از طرف مادر هم برادر يوسف بود) به تقاضاى پدر كه با او مانوس بود، نزد پدر ماند (تا به انجام كارهاى داخلى خانواده بزرگ يعقوب بپردازد) ده فرزند ديگر با به همراه داشتن ده شتر روانه مصر شدند. وقتى كه چون مشتريان ديگر در مصر، به محل خريدارى غله آمدند، يوسف عليه‏السلام كه شخصاً به معاملات نظارت داشت، در ميان مشتريها، برادران خود را ديد و آنان را شناخت، ولى آنان يوسف عليه‏السلام را نشناختند، زيرا به نقل ابن عباس از آن زمانى كه يوسف را به چاه انداختند تا اين وقت، چهل سال فاصله بود. يوسف عليه‏السلام نُه ساله كه اينك در حدود پنجاه سال دارد، طبعاً قيافه‏اش تغيير كرده. از طرفى برادران به هيچ وجه به فكرشان نمى‏آمد كه يوسف عليه‏السلام سلطانى مقتدر شده باشد و روى تخت رهبرى بنشيند.

حضرت يوسف عليه‏السلام طبق مصالحى كه خودش مى‏دانست خود را معرفى نكرد و از راه هايى با ترتيب خاصى كه خاطرنشان مى‏شود، با بردارانش گفتگو كرد، تا در فرصت مناسب خود را معرفى نموده و ترتيب آمدن خانواده يعقوب را به مصر با شيوه ماهرانه‏اى رديف كند.

على بن ابراهيم روايت مى‏كند: يوسف پذيرايى گرمى از برادران كرد و دستور داد بارهاى آنها را از غله تكميل كردند و قبل از مراجعت آنان، بين آن‏ها چنين گفتگويى رد و بدل شد:

يوسف: شما كى هستيد؟ خود را معرفى كنيد.

برادران: ما قومى كشاورز هستيم كه در حوالى شام سكونت داريم. قحطى و خشكسالى ما را فرا گرفت، به حضور شما آمديم تا غله خريدارى كنيم.

يوسف: شما شايد كارآگاه‏هايى باشيد كه آماده‏اى پى به اسرار كشور من ببريد!

برادران: نه به خدا سوگند، ما جاسوس نيستيم، ما برادرانى هستيم كه پدر ما يعقوب عليه‏السلام فرزند اسحاق بن ابراهيم عليه‏السلام است. اگر پدر ما را بشناسى بيشتر به ما كرم مى‏كنى، چون پدر ما پيامبر خدا، فرزند پيامبران خدا است و اندوهگين است.

يوسف: چرا پدر شما اندوهگين است؟ شايد به خاطر جهالت و بيهوده‏كارى شما، او محزون است.

برادران: اى پادشاه! ما جاهل و سفيه نيستيم، حزن پدر از ناحيه ما نيست، بلكه او پسرى از ما كوچك‏تر داشت، روزى به عنوان صيد با ما به بيابان آمد، گرگ او را در بيابان دريد. از آن وقت تا حال پدرمان محزون و گريان است.

يوسف: آيا شما همگى از يك پدر هستيد؟

برادران: همه ما از يك پدر هستيم، ولى مادرانمان يكى نيستند.

يوسف: چه باعث شده كه پدر شما همه شما را آزادانه به سوى مصر فرستاده، ولى يكى از برادران شما را پيش خود نگهداشته است؟

برادران: پدرمان با او مانوس بود. از طرفى برادر مادرى او (به نام يوسف) مفقود شد. خاطر پدر ما به واسطه او (بنيامين) تسلى داده مى‏شود و با او مانوس است.

يوسف: به چه دليل آن چه را كه شما مى‏گوييد، باور كنم؟

برادران: ما در سرزمينى دور ساكن هستيم و در اين جا كسى ما را نمى‏شناسد، چه كسى را به عنوان گواهى بياوريم؟

يوسف: اگر راست مى‏گوييد برادر خودتان را كه در نزد پدرتان است، نزد من بياوريد، من راضى خواهم شد.

برادران: پدر ما از فراق او محزون خواهد شد. او با بنيامين مانوس است، چگونه او را بياوريم؟

يوسف: يكى از شماها را به عنوان گرو نزد خود نگه مى‏دارم تا پدر شما به خاطر حفظ فرزندش كه در گرو ما است، برادرتان را با شما نزد ما بفرستد.

به دستور يوسف عليه‏السلام، بين برادران قرعه زدند، قرعه به نام شمعون افتاد. اين هم از درسهاى دستگاه خلقت است كه به اين وسيله شمعون كه نسبت به برادران، براى يوسف عليه‏السلام بهتر بوده و سابقه خوبى داشته نزد يوسف بماند.

برادران به قصد مراجعت به كنعان آماده شدند. بارها را تكميل كرده و عزم حركت كردند. يوسف گفت: اگر برادرتان را در سفر بعد نياوريد، ديگر نزد من نياييد و آن گاه براى شما غله‏اى پيش من نخواهد بود.

براى اين كه حتما، برادران هنگام مسافرت ديگر، برادر خود را بياورند، يوسف عليه‏السلام دستور داد كه محرمانه سرمايه (پول) آن‏ها را در ميان بارشان گذاشتند تا همين موضوع هم باعث شود كه به عنوان رد امانت يا به عنوان حسن ظن پيدا كردن آنان، به لطف و كرم واحسان يوسف عليه‏السلام، ناچار مسافرت ديگرى به مصر كنند.

برادران از يك سو با كمال خوشحالى، و از سوى ديگر نگران كه چگونه يعقوب عليه‏السلام را راضى كنند تا بنيامين را با خود به مصر ببرند، به سوى كنعان روانه شدند و اين راه طولانى (كه به نقلى دوازده روز و به نقلى هيجده روز راه رفتن فاصله بين مصر و كنعان بود) را پيمودند و به كنعان رسيدند... .(356)

بنيامين در محضر يوسف عليه‏السلام‏

وقتى كه فرزندان يعقوب نزد پدر آمده و سلام كردند، يعقوب عليه‏السلام از كيفيت برخورد آنان احساس كرد كه رنجى در دل دارند، و در ميان آنان شمعون را نديد.

فرمود: علت چيست كه صداى شمعون را نمى‏شنوم؟

فرزندان: اى پدر! ما از پيش پادشاه بزرگى كه هرگز از نظر علم، حكمت، وقار، تواضع و اخلاق، مثل او ديده نشده آماده‏ايم، اگر كسى را به تو تشبيه كنند، او به طور كامل به تو شباهت دارد، ولى ما در خاندانى هستيم كه گويا براى بلا آفريده شده‏ايم، او به ما بدبين شد، گمان كرد كه ما راست نمى‏گوييم تا بنيامين را به طرف او ببريم، تا به او خبر بدهد كه حزن تو از چه رو است، و به چه علت اين طور زود پير شدى و چشم‏هاى خود را از دست داده‏اى؟ بنيامين را با ما بفرست تا بار ديگر وقتى به حضور او رفتيم بارهاى ما را از غله تكميل كند. از طرفى غله‏ها را كه از بارها خالى كرديم، متاع و سرمايه خود را (كه با آن، غله خريده بوديم) در ميان آن ديديم، به اين حساب هم بايد به مصر برگرديم، كسى كه اين گونه به ما احسان مى‏كند هيچوقت به برادرمان بنيامين آسيبى نمى‏رساند. از طرفى اين مقدار غله‏ها چند روز ديگر تمام مى‏شود؛ ناگزير بايد به طرف مصر رفت، به ما عنايتى كن!

يعقوب، گر چه نسبت به فرزندانش به خاطر آن كه يوسف را بردند و بر نگرداندند اطمينان نداشت، ولى اصرار فرزندان و اطمينان دادن صد در صد آنان، وارد شدن سرمايه و اطلاع از اين كه سلطان مصر شخصى با كرم و عادل است و گروگان شدن شمعون و... باعث شد كه اجازه داد در اين سفر، بنيامين را هم با خود ببرند، از خداوند حفظ بنيامين را خواستار شد، و در اين باره خدا را درباره گفتار فرزندان شاه گرفت.

فرزندان با پدر خداحافظى كردند و روانه مصر شدند؛ بارها را گشودند به وضع خود و حيوانات سر و سامان دادند. به يوسف عليه‏السلام كه در انتظار برادرش بنيامين دقيقه‏شمارى مى‏كرد، بشارت ورود برادر را دادند. يوسف عليه‏السلام بسيار خوشحال شد.

برادران به همراه بنيامين حاكم مصر (يوسف) وارد شدند و با كمال احترام گفتند:

اين (اشاره به بنيامين) همان برادر ما است كه فرمان دادى تا او را نزد تو بياوريم، اينك آورده‏ايم؛ يوسف عليه‏السلام به برادران احترام كرد، به افتخار آنان ضيافتى تشكيل داد؛ سپس (طبق روايت امام صادق عليه‏السلام) فرمود: هر يك از شما با كسى كه از طرف مادر برادر است با هم كنار سفره‏اى بنشيند، هر كدام كه از ناحيه مادر با هم برادر بودند، پيش هم در كنار سفره نشستند، ولى بنيامين تنها ايستاد.

يوسف: چرا نمى‏نشينى؟

بنيامين: تو فرمودى هر كس با برادر مادريش كنار سفره بنشيند، من در ميان اين‏ها برادر مادرى ندارم.

يوسف: تو اصلا برادر مادرى ندارى و نداشته‏اى؟!

بنيامين: چرا برادر مادرى به نام يوسف داشتم، اين‏ها (اشاره به برادران) مى‏گويند كه گرگ او را خورد.

يوسف: وقتى اين خبر به تو رسيد، چقدر محزون شدى؟

بنيامين: خداوند يازده پسر به من داد، نام همه آنان را از نام يوسف اخذ كردم (اين قدر مشتاق ديدار او هستم و از فراق او مى‏سوزم و در ياد اويم).

يوسف: به راستى بعد از يوسف با زنان همبستر شدى، فرزندان را بوئيدى و بوسيدى! (ياد يوسف تو را از اين كارها باز نداشت؟).

بنيامين: من پدر صالحى دارم، او به من فرمود: ازدواج كن تا خداوند از تو فرزندانى به وجود آورد كه زمين را به تسبيح خداوند بگيرند.

يوسف: بيا جلو، با من در كنار سفره من بنشين. در اين هنگام برادران گفتند:

خداوند (همان گونه كه به يوسف لطف داشت به برادرش هم لطف دارد) به بنيامين لطف كرد و او را همنشين پادشاه قرار داد.

آن گاه يوسف عليه‏السلام فرمود: اى بنيامين! من به جاى برادرت كه مى‏گويى به قول برادرانت، گرگ او را دريده است، هيچ محزون مباش و گذشته‏ها را فراموش كن.(357)

هنگامى كه فرزندان حضرت يعقوب عليه‏السلام پدر را راضى كردند و به همراه بنيامين به طرف مصر روانه شدند - چنان كه خاطر نشان گرديد - يعقوب به پسران نصيحت مشفقانه كرد و اين درس را به جهانيان آموخت. به آنان فرمود: فرزندانم! وقتى كه وارد مصر شديد، از يك در وارد نشويد، بلكه متفرق شده و از درهاى متفرق وارد گرديد.(358)

اين نصيحت پدر از دل مهربان او ظاهر شد، و خواست فرزندش از چشم بد، محفوظ بماند، چه آن كه فرزندان يعقوب عليه‏السلام داراى قامت رشيد و رعنا بودند، يعقوب مى‏خواست مردم آن‏ها را چشم نزنند.

تأكيد يوسف براى نگهدارى بنيامين، و نتيجه نفس امّاره‏

حضرت يوسف عليه‏السلام خيلى علاقه داشت كه بنيامين در حضورش بماند، ولى از نظر قانون، هيچ راهى براى نگاه داشتن او نبود، جز اين كه (شايد با تصويب خود بنيامين) با طرح توطئه‏اى وارد شود. اين توطئه چون به خاطر مصالح اهمّى بود (و خود بنيامين راضى بود) هيچ اشكال شرعى نداشت.

وقتى كه فرزندان يعقوب كه بنيامين هم جزء آن‏ها بود، بارها را بستند، و هر يك از آن يازده نفر در فكر بار شتر خود بود، در حين بستن بارها، يوسف عليه‏السلام يا مأمور يوسف به اشاره او به طور محرمانه يكى از ظرفهاى مخصوص سلطنتى (آبخورى) را در ميان بار بنيامين گذاشتند، سپس طبق نقشه قبلى، منادى به كاروان كنعان رو كرد و گفت: شما دزد هستيد.(359)

فرزندان يعقوب گفتند: چه متاعى از شما گم شده است كه ما را دزد مى‏خوانيد؟

به آن‏ها گفته شد كه يكى از ظرف‏هاى مخصوص سلطنتى گم شده، هر كسى آن را بياورد يك بار شتر جايزه مى‏گيرد.

فرزندان يعقوب گفتند: به خدا سوگند، شما مى‏دانيد كه ما نيامده‏ايم كه در اين سرزمين فساد كنيم، ما هرگز دزد نبوديم وَ ما كُنّا سارِقينَ.(360)

اينكه فرزندان يعقوب گفتند: شما مى‏دانيد و نسبت علم به يوسف عليه‏السلام و مأموران يوسف دادند، از اين رو است كه يعنى شما در اين چندبار ملاقات به روش و امانتدارى ما كه سرمايه (بضاعت) در ميان بار مانده بود و به شما برگردانديم، و اين كه وقت ورود به مصر دهان شترها را مى‏بنديم از اين رو كه مبادا به زراعت كسى صدمه‏اى برسد، درك كرده‏ايد كه ما اين كاره (دزد و فاسد) نيستيم.

حضرت يوسف عليه‏السلام و اطرافيان گفتند: اگر اين ظرف در بارِ يكى از شما پيدا شود، جزايش چيست؟

برادران گفتند: طبق سنت و قانون ما بايد سارق را به عنوان عبد نگه داريد، جزاى سارقين پيش ما چنين است. كَذلكَ نَجزِى الظّالِمينَ.(361)

حضرت يوسف عليه‏السلام و اطرافيان براى رفع اتهام، اول بارهاى غير بنيامين را تفتيش كردند، سپس هنگام تفتيش بار بنيامين، آن ظرف مخصوص را در آن يافتند. فرزندان يعقوب خيلى شرمنده شدند. با چهره‏هاى خشمگين و غضبناك به بنيامين رو كرده و گفتند: تو ما را مفتضح كردى و روى ما را سياه نمودى! كى اين ظرف را در ميان بار خود گذاشتى؟

بنيامين گفت: در سفر قبلى چطور شما بضاعت (سرمايه) را با بار به كنعان آوردند، همان كسى كه بضاعت را در بار گذاشت، همان كس اين ظرف را در بار گذاشته است.

در اين جا فرزندان يعقوب سخت لرزيدند، نفس اماره بر وجودشان چيره شد و تهمت عجيبى زدند. گفتند: اگر بنيامين دزدى مى‏كند عجب نيست. زيرا در سابق، او برادرى (به نام يوسف) داشت كه او هم دزدى كرد.(362) ما از اين دو (كه از مادر با ما جدايند) خارج هستيم. ما را به خاطر آن‏ها كيفر نكن.

حضرت يوسف عليه‏السلام با شنيدن اين سخن، اگر آدم عادى مى‏بود، با آن قدرتى كه داشت، سخت آن‏ها را گوشمالى مى‏داد، ولى با جوانمردى و عفو مخصوصى كه داشت، اين تهمت را ناديده گرفت و به رخ نكشيد و در دل نگاه داشت، و به آنان گفت:

شما در مقام پستى هستيد (خيلى پست‏تر از اين كه چنين خود را جلوه مى‏دهيد، شما برادر خود را از دست پدر دزديديد) خداوند بهتر مى‏داند كه گفتار شما راجع به دزدى برادرتان بنيامين نادرست است.

ده فرزند يعقوب، خود را سخت در بن بست ديدند. از درِ تقاضا و خواهش وارد شدند و گفتند: اى عزيز مصر! بنيامين، پدر پير و بزرگوارى دارد. يكى از ما را به جاى او بگير، و او را با ما بفرست. بدون ترديد ما تو را نيكوكار مى‏بينيم، در حق ما نيكى كن.

حضرت يوسف عليه‏السلام گفت: پناه به خدا! كه اگر غير از كسى را كه متاع خود را در بار او ديديم بازداشت كنيم، در اين صورت ستمكار خواهيم بود اءنّا اَذاً لَظالِمُونَ.(363)

وقتى كه برادران از عزيز مصر مأيوس شدند، در شوراى محرمانه، بزرگ آنان (لاوى يا شمعون) به برادران رو كرد و گفت: شما مى‏دانيد كه يعقوب راجع به بنيامين پيمان موثق از ما گرفته است كه او را به پدر برگردانيم، اينك با اين پيشآمد، چگونه پدر را قانع كنيم؟ پدر ما با آن سابقه خرابى كه نزدش دايم (كه يوسف را از او گرفتيم و برنگردانديم) چطور سخن ما را مى‏پذيرد؟ من كه به طرف كنعان نمى‏آيم و با اين وضع نمى‏توانم با پدر ملاقات كنم، تا خود پدرم به من اجازه بدهد و يا خداوند در اين باره حكمى كند و تا خدا چه بخواهد. اين رأى من است. برويد نزد پدر و بگوييد كه فرزند تو (بنيامين) دزدى كرد و ما طبق آن چه خودمان ديديم گواهى داديم، از شهرى كه ما ران بوديم و از كاروانى كه ما با آن آمديم، حقيقت مطلب را بپرس، بدون ترديد ما در اين مورد راست مى‏گوييم.

لاوى يا شمعون اين سخنان را به برادران تعليم داد و آن‏ها را روانه كنعان كرد و خودش در مصر ماند. وقتى آن‏ها نزد پدر آمدند، تمام آن مطالبى را كه برادر بزرگشان به آن‏ها ديكته كرده بود به پدر گفتند: يعقوب عليه‏السلام پس از آن همه انتظار با اين وضع روبرو شد، و به خاطر سابقه خراب فرزندانش، گفتار آن‏ها را نپذيرفت و فرمود: نه، چنين نيست، بلكه اين‏ها همه از نفس اماره است. نفس شما اين‏ها را به نظرتان جلوه داده است. بدون بى تابى، صبر مى‏كنم. اميدوارم خداوند همه آن‏ها (هر سه فرزندم) را به من برگرداند. او آگاه و حكيم است. (اينها لباس‏هاى امتحان و مكافات پاداش عمل است.)(364)

نامه يعقوب به يوسف، و معرفى يوسف خود را به برادران‏

حضرت يعقوب عليه‏السلام از فرزندانش كناره گرفت و در دنيايى از حزن و غم فرو رفت. آن قدر از فراقِ يوسف ناراحتى‏ها كشيده بود كه ديدگانش سفيد شده و نابينا گشت. نابينايى و فراق بنيامين، بر ناراحتى او افزود. با اين كه فرزندانش او را از آن همه ناراحتى نهى مى‏كردند و مى‏گفتند: سوگند به خدا تو پيوسته در ياد يوسف هستى، تا سخت ناتوان گردى يا جانت را از دست بدهى.


previos pagenext page