![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
گويند: آن كه تعبير خوابش اين بود كه به زودى اعدام مىشود، گفت: من چنين خوابى نديدهام، من شوخى مىكردم.
يوسف در جواب فرمود: آن چه كه تعبير كردم خواه ناخواه رخ مىدهد.
همانگونه كه يوسف تعبير كرده بود، بعد از سه روز، واقع شد. يكى ساقىِ پادشاه گشت و ديگرى به دار آويخته شد.(343)
در اين موقع، يوسف از آن كسى كه تعبير خوابش اين بود كه ساقى پادشاه مىشود، تقاضايى كرد. اين تقاضا، مشروع بود، ولى از مقام يوسف به دور بود كه از چنان شخصى تقاضا كند. خدا را در آن لحظه از ياد برد و ساقى را پارتى نجات خودش از زندان قرار داد. او به خاطر اين ترك اولى، چوب خدا را خورد. او مىبايست همچون حضرت موسى بن جعفر (امام هشتم شيعيان) كه در زندان به خدا عرض كرد:
يا مُخلِّصَ الشَّجَرِ مِن بَينِ ماءٍ وَ طينٍ؛
اى خدايى كه درخت را از ميان آب و گِل نجات مىدهى، مرا از زندان نجات بده.
سخن بگويد، ولى رَبّ زمين و آسمان را فراموش كرد و به رَبّ مملكت متوسل شد و به آن رفيق زندانى كه ساقى شد گفت:
اُذكُرنى عِندَ رَبِّكَ؛ مرا نزد شاه ياد كن، بلكه تو باعث نجات من از زندان گردى.(344)
اين لغزش، از يوسف صديق لغزش بزرگى بود، به طورى كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد:
عَجِبتُ مِن اَخى يُوسفَ كَيفَ اِستغاثَ بالمَخلوقِ دُونَ الخالِقِ؛
در شگفتم از برادرم يوسف، كه چطور به مخلوق متوسل شد نه به خالق.(345)
ساقى پادشاه هم به طور كلى اين سفارش را فراموش كرد. شغل شراب دارى و پيروى از شيطان، باعث شد كه او رفيق مهربانش را فراموش كند و تا هفت سال اصلا به ياد او نيفتد.
آرى، اين بىوفايى و اين غفلت، اين نتايج را دارد. طبق روايتى امام صادق عليهالسلام فرمود: جبرئيل بر يوسف نازل شد و به او گفت: چه كسى تو را نيكوترين خلق خدا قرار داد؟ يوسف گفت: خداى من. جبرئيل گفت: چه كسى تو را محبوب پدرت قرار داد؟ عرض كرد: خداى من. جبرئيل گفت: چه كسى قافله را سر چاه كنعان فرستاد و تو را از ميان چاه نجات داد. گفت: پروردگار من. جبرئيل گفت: چه كسى تو را از حيله و مكر زنان مصر نجات داد؟ گفت: پروردگار من. جبرئيل گفت: پروردگار تو مىگويد: چه باعث شد كه حاجت خود را به مخلوق من گفتى و به من نگفتى! از اين رو بايد هفت سال(346) ديگر در زندان بمانى. اين مكافات به خاطر لحظهاى غفلت بود، از اين رو كه به غير ما تقاضاى خود را گفتى!
مردان بزرگ اگر لغزش نمودند بى درنگ با توبه و انابه جبران مىكنند، يوسف عليهالسلام نيز بى درنگ اقدام به جبران كرد.
طبق روايت ديگرى، يوسف از اين پيشآمد خيلى متأثر و گريان شد. آن قدر گريه كرد كه زندانيان از گريه او ناراحت شدند. به او گفتند: حال كه از گريه دست بر نمىدارى، يك روز گريه كن و يك روز گريه نكن. يوسف تقاضاى آنان را قبول كرد، ولى در آن روزى كه گريه نمىكرد، ناراحتيش بيشتر بود.
آرى، يوسف عليهالسلام چون ساير مردم از خدا بى خبر نيست كه خم به ابرو نياورند و بگويند كارى است كه شده و ديگر در فكر آن نباشند، يوسف از اين كه ترك اولى كرده است، سخت ناراحت است، آن قدر گريه مىكند كه ديوارهاى زندان از گريه او به گريه مىافتد.
به روايت شعيب عقرقوقى، امام صادق عليهالسلام فرمود: پس از آن كه اين مدت (هفت سال) به پايان رسيد، خداوند دعاى فرج را به يوسف آموخت، يوسف عليهالسلام در زندان، صورتش را روى خاك مىگذاشت و اين دعا را مىخواند:
اَلّلهُمَّ اءنْ كانَت ذُنُوبى قَد اَخلَقَت وَجهى عندكَ فاِنِّى اَتَوجَّهُ اليكَ بِوُجوهِ آبائِىَ الصّالِحينَ ابراهيمَ و اسماعيلَ و اسحاقَ و يَعقُوبَ؛
خداوندا! اگر گناهان من، صورت مرا نزد تو كهنه كرده (پيش تو روسياه هستم)، اينك به توبه به سوى تو روى مىآورم به حق چهرههاى تابناك پدران صالح و پاكم ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب.
خداوند به يوسف لطف كرد و به آهها و دعاها و گريهها و توكل او توجه نموده و راه آزادى او را از زندان ترتيب داد به طورى كه وقتى از زندان آزاد شد، روز به روز بر عزت و شكوه او افزوده شد تا عزيز و فرمانرواى مصر گرديد.(347) از اين به بعد مىخوانيد كه چگونه و با چه ترتيبى، يوسف زندانى، پله به پله اوج مىگيرد.
پادشاه مصر (وليد بن ريان) در خواب ديد كه هفت گاو لاغر به جان هفت گاو فربه افتاده و به طور كلى آنها را خوردند و چيزى باقى نگذاشتند و خوشههاى خشك، خوشههاى سبز را نابود كردند، وقتى از خواب بيدار شد، در اين باره در فكر فرو رفت و سخت نگران بود تا آن كه دانشمندان و معبران و كاهنان را به حضور طلبيد و به آنان گفت: چنين خوابى ديدهام، تعبيرش چيست؟ آنان از تعبير آن عاجز ماندند، در پاسخ گفتند:
اَضغاثُ احلامٍ وَ ما نَحنُ بِتَأويلِ الأحلامِ بِعالِمينِ؛
اين خوابها، خوابهاى آشفته و پريشانند، و ما از تعبير اين گونه خوابها ناآگاهيم.(348)
ساقى شاه كه قبل از هفت سال در زندان با رفيقش خوابى ديده بود و توسط يوسف زندانى تعبير آن را دانسته بود، به ياد يوسف افتاد. گفت: من اين مشكل را حل مىكنم. مرا به زندان بفرستيد، رفيق دانشمندى در زندان دارم و اطلاع كاملى در تعبير خواب دارد، از او مىخواهم تا اين خواب را تعبير كند.
پادشاه كه از دانشمندان و معبران مأيوس شده بود، فورى ساقى را به زندان فرستاد تا اگر راست مىگويد اين معما را حل كند. ساقى به زندان آمد و يوسف را ملاقات كرد و پس از معرفى و احوالپرسى و اظهار ارادت، خواب شاه را به يوسف گفت.
يوسف فرمود: تعبير اين خواب چنين است: هفت سال، سال فراوانى محصول خواهد شد، سپس هفت سال قحطى و خشكسالى مىشود، سالهاى قحطى ذخيرههاى سالهاى فراوانى را نابود خواهد كرد، تدبير اين است كه در اين سالهاى فراوانى بايد در فكر سالهاى سخت بود، آن چه در اين سالها به دست آورديد به قدر احتياج از آنها استفاده كنيد، و بقيه را بدون آن كه از خوشهها خارج نماييد انبار كنيد(349) تا در آن هفت سال قحطى كه پس از هفت سال فراوانى پديد مىآيد مردم از آن چه ذخيره شده استفاده نمايند، بعد از اين هفت سال قحطى، وضع مردم نيك خواهد شد.(350)
بر اثر اين تعبير عالمانه و خدمت بزرگى كه يوسف به مردم مصر كرد، محبوبيت بزرگى براى او ايجاد شد، و با بروز مقدماتى كه در سطور آينده خاطر نشان مىشود، يوسف از زندان بيرون آمد و صاحب پستهاى حساس كشور مصر شد و سپس شخص اول و فرمانرواى مصر گرديد.
ساقى از نزد يوسف خارج شد، نزد شاه آمد و تعبير خواب را با تدبيرى كه يوسف فرموده بود به عرض شاه رسانيد، تو گويى جان تازهاى در كالبد شاه دميده شد، همان لحظه به درايت و عقل و بينش حضرت يوسف عليهالسلام پى برد. در فكر فرو رفت كه چرا بايد چنين دانشمندى در زندان به سر برد، علاقه مخصوص و و صادقانهاى نسبت به يوسف پيدا كرد، فورى دستور داد كه يوسف را از زندان بيرون آورده، و نزد شاه بياورند. فرستاده شاه خود را به زندان نزد يوسف رسانيد و پيام خود را ابلاغ كرد.
يوسف گفت: من از زندان بيرون نمىآيم تا تهمتهاى ناجوانمردانهاى كه به من زدهاند از من بزدايند. اى فرستاده شاه برو به شاه بگو، براى كشف حقيقت، درباره آن بانوانى كه در آن جلسه با من چنين و چنان كردند و دستهاى خود را بريدند تحقيقاتى كند، بازجويى نمايد، خداى من مىداند كه آن بانوان در حق من مكر و حيله كردند.
فرستاده فرعون به حضور وى آمد و جريان را گفت. فرعون، بانوان مورد نظر را حاضر كرد كه در ميان آنان همسر عزيز (باعث اصلى قضايا) نيز بود. بازجويى به عمل آمد. در جلسه محاكمه و بازجويى به آنان گفته شد درباره يوسف قصه خود را توضيح بدهيد، حق مطلب را بگوييد، آيا يوسف مجرم است يا شما؟
بانوان به اتفاق در جواب گفتند: ما هيچ گونه بدى و آلودگى از يوسف نديدهايم.
يوسف مجسمه تقوى و پاكى است. زليخا هم گفت: اكنون به خوبى حق آشكار شد. من در صدد آن بودم كه يوسف را بلغزانم، ولى او در تمام مراحل، پاكى خود را نگه داشت. او آدمى راستگو و درستكار است.
يوسف از اين فرصت استفاده كرد، و اين پند را به جهانيان آموخت كه بايد در مواقع حساس، انسان از حق خود دفاع كند و آلودگىهايى را كه به او نسبت دادهاند از ذهن مردم بيرون نمايد.
... ذَلكَ لِيَعلَمَ اَنِّى لَم اَخُنهُ بالغَيبِ... .
اين پيشنهاد براى آن بود تا شاه (يا عزيز) بداند كه من در غياب او خيانتى نكردهام، خداوند مكر خائنان را به نتيجه نمىرساند. من نفس خود را از گناه تبرئه نمىكنم (خودستايى نمىكنم)، زيرا نفس سركش، انسان را به بديها فرمان مىدهد، مگر آن چه را پروردگارم رحم كند، خداوند آمرزنده و مهربان است اءنّ النَّفسَ لَأَمَّارَةَ بالسُّوءِ اِلّا مَا رَحِمَ رَبِّى.
نتيجه اين محاكمه و بازجويى را مردم مصر و كاخ نشينان فهميدند و همه درك كردند كه يوسف عليهالسلام از هر نظر پاك بوده و از آلودگىها به دور است از اين رو، يوسف را با كمال روسفيدى، از زندان بيرون آوردند.
شاه مصر كه به طور كامل به پاكى و علم و درايت يوسف پى برده بود، به او علاقه شديدى پيدا كرد. به اطرافيان دستور داد به زندان بروند و يوسف را به حضورش بياورند تا او را محرم اسرار و امين امور خود قرار دهد. يكى از آنها نزد يوسف آمد، و بشارت آزادى را به يوسف عليهالسلام داد؛ و او را به نزد شاه آورد، شاه مقدم يوسف را مبارك شمرد، و او را نزد خود نشاند. از هر درى با او سخن گفت، ولى لحظه به لحظه به درجات مقام علمى يوسف عليهالسلام بيشتر پى مىبرد، تا آن كه صد در صد شايستگى او را براى اداره مقامهاى حساس كشور درك كرد و صريحاً به او گفت:
اءِنَّكَ اليَومَ لَدَينا مَكينٌ اَمينٌ؛
از امروز به بعد تو در نزد ما مقام و منزلت ارجمندى دارى و تو فردى امين و درستكار مىباشى.(351)
حضرت يوسف عليهالسلام كه از مردان خداست، از خدا مىخواهد كه صاحب مقام و قدرتى شود و از آن مقام به نفع بشر استفاده كند و بتواند بهتر و با دستى بازتر به جامعه خدمت نمايد.
آرى، حضرت يوسف خدمتگذار، خواستار مقامى است، ولى مقامى كه بتواند آن را پلى براى اعلاى كلمه حق و خدمت به مردم قرار دهد. مقام خزانهدارى را انتخاب كرد. چه آن كه يوسف با بينش دقيقش هفت سال فراوانى و هفت سال قحطى آينده را مىبيند. او درك مىكند كه اگر رييس دارايى باشد، با تدبيرهاى خردمندانه، مردم را از تهيدستى و فلاكت نجات خواهد داد و به داد مردم محروم خواهد رسيد. از اين رو به شاه گفت:
اِجعَلنِى عَلى خَزائِنِ الارضِ اِنّى حَفيظٌ عَليمٌ؛
مرا سرپرست خزائن و محصولات كشور مصر قرار بده، من از عهده نگهدارى محصولها بر مىآيم و به امور حفظ اقتصاد، نگهدارنده و آگاه هستم.
شاه، اين مقام را به يوسف عليهالسلام واگذار كرد. از آن پس، يوسف عليهالسلام را با عنوان عزيز مىخواندند.(352) يوسف پس از قبول اين مسؤوليت، كمر خدمتگزارى به مردم را بست و در اين مسير، فداكارىها كرد و بر اثر خدمات صادقانه و عادلانهاش محبوبيت خاصى در ميان ملت مصر پيدا كرد.
آرى، خداوند اين چنين به يوسف عليهالسلام مقام داد، و افتاده به چاه را به مقام عزيزى رسانيد. خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمىكند. اين پاداش دنيوى است. اجر آخرت كه معلوم است بهتر خواهد بود.
وَ لَاَجرُ الآخِرةِ خَيرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ.(353)
در اين باره كه يوسف عليهالسلام تا چه وقت مقام خزانه دارى را بر عهده داشت و آيا به مقام پادشاهى رسيد يا نه، و اگر رسيد چند سال در اين مقام بود، مفسران و راويان، مطالب مختلف گفتهاند.
ما در اين جا گفتار ابن عباس را در اين باره خاطرنشان كرده و سپس سخنان حضرت رضا عليهالسلام را كه كار و تلاش يوسف عليهالسلام را پس از تحويل گرفتن اختيارات كشور مصر بيان مىكند به نظر خوانندگان مىرسانيم:
ابن عباس مىگويد: اگر يوسف عليهالسلام خودش به پادشاه نمىگفت كه مرا خزانه دار قرار بده، پادشاه تمام اختيارات مملكت را همان ساعت واگذار مىكرد.
يوسف عليهالسلام پس از به دست گرفتن مقام خزانه دارى، يك سال در اطراف شاه بود و به انجام وظيفه خود مىپرداخت، آن گاه به درخواست يوسف، پادشاه، امارت و رياست كشور مصر را به او واگذار كرد. شمشير مخصوص حكومت را بر پيكر برازنده او حمايل نمود، و او را بر تخت مخصوص حاكميت كه با طلا و درّ و ياقوت تزيين شده بود نشاند. شكوه و نورانيت چشمگير يوسف عليهالسلام، همه چيز را تحت الشعاع قرار داده بود. وقتى كه تمام اختيارات كشور به دستش رسيد، از تمام اختيارت و امكانات خود به نفع جامعه استفاده كرد و به عدالت و دادگرى رفتار نمود، به طورى كه محبتش در دل زن و مرد مردم مصر جاى گرفت، به گونهاى كه به فرموده قرآن:
يَتَبَوَّءُ مِنها حَيثُ يَشاءُ؛
تا آن چه را كه مىخواهد از آن اختيارات استفاده كند.(354)
اينك به فرموده حضرت رضا عليهالسلام دقت كنيد و ببينيد يوسف از اين اختيارات چگونه استفاده كرد: يوسف در هفت سال اول كه سالهاى فراوانى نعمتها بود، دستور داد انواع نعمتها و خوراكىها و آشاميدنىها را در خزانهها و انبارها ذخيره كردند. وقتى كه اين هفت سال گذشت و سالهاى قحطى فرا رسيد، يوسف عليهالسلام در سال اول: تمام اندوختههاى غذايى را فروخت و پول (درهم و دينار) كرد، به طورى كه در مصر و اطراف آن، درهم و دينارى نبود، مگر در تخت اختيار يوسف.
در سال دوم: از آن درهم و دينارها جواهرات خريد، به طورى كه تمام جواهرات مصر و اطراف در اختيار يوسف عليهالسلام در آمد.
در سال سوم: از آن جواهرات، حيوانات و چهارپايان و مركبها را خريد، به طورى كه تمام حيوانات مصر و اطراف در اختيار يوسف در آمد.
در سال چهارم: آنها را فروخت و به جاى آنها تمام بردهها و كنيزها را خريد.
در سال پنجم: آنها را با خانهها و باغها مبادله كرد، به طورى كه تمام خانهها و باغها در تحت تصرف يوسف عليهالسلام در آمد.
در سال ششم: آنها را فروخت و به جاى آنها زمينهاى كشاورزى و قناتها را خريد، به طورى كه تمام املاك و آب و خاك مصر و اطراف در اختيار يوسف عليهالسلام در آمد.
در سال هفتم: با آن آب و خاك (كه مايه حيات انسانها هستند) تمام مردم مصر از زن و مرد را خريدارى كرد، به طورى كه تمام مردم از عبد و حر، از كنيز و خانم، در اختيار يوسف عليهالسلام در آمدند، در نتيجه يوسف با اين تدابير و رد و بدل كردن معاملات، و به كار انداختن چرخهاى اقتصاد كشور، به رونق بازار اقتصاد پرداخت و مردم را به بهرهبردارى اقتصادى رسانيد؛ با توجه به اين كه: براى نگهدارى مردم و حفظ اقتصاد مملكت و پديد نيامدن شكاف طبقاتى، اين تدابير لازم بود. زندگى مردم به گونهاى شد كه گفتند: ما چنين حاكمى را نديدهايم و نه در تاريخ سراغ داريم كه اين چنين با نور علم و بينش و تدابير، نابسامانىها را سامان بخشد.
ولى يوسف با آن همه مقام؛ كوچكترين غرورى نداشت، و يكپارچه تواضع و اخلاق و عدالت و ملاطفت بود. اينك به دنباله گفتار امام هشتم عليهالسلام دقت كنيد:
در اين موقع، يوسف عليهالسلام به شاه (شاه سابق) گفت: اين اختياراتى كه خداوند به من داده، اينك رأى شما (در مورد اين مردمى كه جيرهخوار من شدهاند) چيست؟ من آنان را به اصلاح نكشاندهام كه خودم فسادى كنم، آنها را از بلا نجات ندادهام كه خودم بلاى آنها باشم، بلكه خداوند آنها را به دست من نجات داده است.
پادشاه گفت: رأى، رأى تو است، هر چه خودت بخواهى همان درست است.
يوسف گفت: من خداوند و تو را شاهد و گواه مىگيرم كه تمام مردم مصر را آزاد كردم، اموال و بندههاى آنان را به خودشان رد كردم، اينك انگشتر و تخت و تاج تو را به تو مىسپارم به شرط اين كه به روش من رفتار كنى و به حكم من باشى.
پادشاه گفت: افتخار و سعادت من در اين است كه روش تو را سرمشق خود قرار دهم و به حكم تو سر فرمان نهم، اگر تو نباشى، كار ما به اصلاح و استحكام نمىگرايد، تو سلطان عزيزى هستى كه انتقادى به كارهايت نيست، من به خدا و يكتايى و بى همتايى خدا و اين كه تو رسول خدا هستى گواهى مىدهم، تو به آن چه كه من به تو واگذار كردم اختيار كامل دارى و طبق صلاح خودت رفتار كن و تو شخصى امانتدار و بزرگوار هستى.