![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
قصه يوسف و آن قوم عجب پندى بود
به عزيزى رسد افتاده به چاهى گاهى
يوسف كوخنشين، يوسف دربدر و اسير و از چاه بيرون آمده، اينك در كاخ به سر مىبرد و روز به روز آثار رشد جسمى و روحى از او پرتوافكن است. بر اثر كمال و جمال، معرفت و عفت، ملاحت و حسن و وقارى كه دارد نه تنها دل عزيز مصر را تصرف كرده، بلكه در دل همسر عزيز مصر هم جاى گرفته است. بانويى كه مىگويند فرزند نداشته و در بهترين وضع به سر مىبرده و زندگيش را با تفريح و خوشگذرانى مىگذراند. اينك عشق دلداده يوسف گشته و لحظهاى از فكر وى خارج نمىشود.
زليخا، در خلوتگاه كاخ رفت و آمد كند و قد و بالاى رعناى يوسف را مىبيند، هر چه در اين باره بيشتر فكر مىكند زيادتر بر شگفتيش افزوده مىشود، عجب جوانى كه به آراستگىهاى ظاهرى و معنوى قرين شده، يك جهان حيا و عفت و پاكى است، اصلا در كارهاى او خيانت نيست.
وَ كَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِى الأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ وَاللّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ؛
بدين گونه ما يوسف را در زمين (مصر) مكنت و مقام داديم، و از تعبير خوابها به او بياموزيم، خداوند بر كار خود غالب است، ولى اكثر مردم نمىدانند. (330)
خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نمىكند، يوسفى كه در عنفوان جوانى آن قدر عفيف و كمال باشد، شايسته علم لدنى و مقام نبوت است كه خداوند به او بخشيد.
وَكذلِكَ نَجزِى المُحسِنينَ؛ آرى، اين چنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم.(331)
زليخا شب و روز در فكر يوسف است، ولى با هيچ ترفند و نيرنگى نتوانست از يوسف كام بگيرد. در تمام لحظات او را فرشته عفت مىديد تا آن كه در يكى از فرصتهاى مناسب خود را چون عروس حجله با طرز خاصى آراست و با حركات عاشقانه در خلوتگاه قصر خواست يوسف را به طرف خود مايل كند، در حالى كه درهاى قصر را يكى پس از ديگرى بسته بود، ولى هر چه طنازى كرد، يوسف تكان نخورد. تهديدات و تطميعات زليخا، يوسف قهرمان را از پاى در نياورد. زليخا گفت: زود باش، زود باش.
يوسف گفت: پناه به خدا، من هرگز به سرپرست خود كه از من پرستارى خوبى كرد، خيانت نمىكنم، هيچگاه ستمكار راه رستگارى ندارد.
زليخا به ستوه آمد، طغيان شهوت و عشق سوزانش به عصبانيت مبدل شد. در چنين لحظهاى ياد خدا و الهام پروردگار به يوسف توانايى داد، او از تمام امور چشم پوشيد، فكرش را يكسره كرد و به طرف درِ كاخ، به قصد فرار آمد و كاملاً مواظب بود كه در اين حادثه حساس نلغزد (و به فرموده امام سجاد عليهالسلام يوسف ديد زليخا پارچهاى روى بت انداخت، يوسف عليهالسلام به او گفت: تو از بتى كه نمىشنود و نمىبيند و نمىفهمد، و خوردن و آشاميدن ندارد حيا مىكنى، آيا من از كسى كه انسانها را آفريد و علم به انسانها بخشيد حيا نكنم؟(332)
اين فكر برهان پروردگار بود كه در دل يوسف جرقه زد، بى درنگ از كنار زليخا با سرعت تمام رد شد تا از كاخ بگريزد، زليخا به دنبال يوسف آمد، در پشت در، زليخا يقه يوسف را از پشت گرفت تا او را به عقب بكشاند، يوسف هم كوشش مىكرد كه در را باز كند. بالاخره يوسف در اين كشمكش، پيروز شد. در را باز كرد، بيرون جهيد، در حالى كه پيراهنش از پشت پاره شده بود. ولى زليخا دست بردار نبود. ديوانهوار دنبال يوسف مىآمد و حتى پس از آن كه يوسف از كاخ بيرون آمد، زليخا هم به دنبال او بود. در همين لحظه، تصادفاً عزيز مصر از آن جا عبور مىكرد. زليخا و يوسف را در آن حال ديد كه داستانش خاطر نشان خواهد شد.
آرى، خداوند اين گونه يوسف را يارى كرد، تا عمل خلاف عفت را از او دور كند، زيرا يوسف از بندگان خالص خداوند بود اءِنَّه مِن عبادِنا المُخلَصينَ. (333)
به راستى يوسف در اين بحران خطير نيكو مجاهده كرد، چه مجاهدهاى بزرگ كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمود:
مَا المُجاهِدُ الشَّهيدُ فِى سَبيلِ اللهِ بِاعظَمِ اَجراً مِمَّن قدَرَ فعفَّ، لَكادَ العَفيفُ أن يَكونَ مَلَكاً مِنَ المَلائِكَةِ؛
مجاهدى كه در راه خدا شهيد شود پاداش او بيشتر از كسى نيست كه بتواند كار حرامى را انجام دهد ولى عفت بورزد، حقاً شخص عفيف و پاكدامن نزديك است فرشتهاى از فرشتگان گردد.(334)
يوسف با اين مجاهدت و نفسكشىها، عاليترين درسها را به جهانيان آموخت.
اينك از اين به بعد مىخوانيد كه خداوند با چه مقدمات و ترتيبى در همين دنيا پاداش اين جوانمرد رشيد را داد.
جمال يوسف ار دارى به حسن خود مشو غره
كمال يوسفى بايد تو را تا ماه كنعان شد
زليخا و يوسف كه با حالى آشفته، نفس زنان از كاخ بيرون مىآمدند، عزيز مصر در همان لحظه آن دو را در آن حال ديد. بهت و حيرت او را فراگرفت. مدتى در اين باره انديشيد تا آن كه زليخا، هم براى اين كه خود را تبرئه كند و هم براى اين كه يوسف را گوشمالى دهد، نزد همسر آمد و گفت: آيا سزاى كسى كه به همسر تو قصد بدى داشت غير از زندان يا مجازات سخت است؟ اين غلام تو نسبت به حرم تو سوء نيت داشت و مىخواست به همسر تو بى ناموسى كند.
در اين بحران (كه عزيز، همسر زليخا، سخت عصبانى شده بود) يوسف با لحن صادقانه و كمال آرامش گفت: اين زليخا بود كه مىخواست مرا به سوى فساد بلغزاند. من براى اين كه مرتكب گناهى نشوم و خيانت به سرپرست نكنم فرار كردم، او به دنبال من آمد. از اين رو، ما را به اين حال ديديد، اينك از اين كودكى(335) كه در گهواره است، و هنوز از سخن گفتن ناتوان است پرسيد تا او در اين باره داورى كند.
عزيز رو به كودك كرد و گفت: در اين باره قضاوت كن. كودك به اذن خداوند با كمال فصاحت گفت: اگر پيراهن يوسف از جلو دريده شده است ،يوسف قصد سوئ داشته ومجرم است و اگر از عقب دريده شده يوسف اين قصد را نداشته است.
عزيز چون نگاه كرد، ديد پيراهن يوسف از عقب دريده شده است. به همسر خود گفت: اين تهمت و افتراء و مكر زنانه شما است. شما زنان براى خدعه و فريب زبردست هستيد. مكر و نيرنگ شما بزرگ است. تو براى تبرئه خود، اين غلام بى گناه را متهم كردى!
پس از اين ماجرا، عزيز براى حفظ آبروى خود، به يوسف توصيه كرد كه اين موضوع را مخفى بدار، و كسى از اين جريان مطلع نشود، به همسرش نيز اندرز داد كه از خطاى خود توبه كن، تو خطاكار هستى.(336)
عزيز مىبايست بيش از اينها همسرش را سرزنش و سركوب كند تا تنبيه شود، ولى گويا نمىخواست. يا بر او مسلط نبود كه بيش از اين او را برنجاند، يا بىغيرت بود؛ از اين رو، اين موضوع را دنبال نكرد، و از كنار آن با اغماض و چشمپوشى رد شد.
آرى، يوسفى كه در سختترين شرايط هيجان شهوت جنسى، خود را حفظ كند و دامنش را پاك و منزه نگه دارد، يوسفى كه در معرض خطرناكترين شرايط عمل منافى عفت قرار گيرد، زن شوهردارى با اطوارها و حركتهاى عاشقانه و التماسها، خود را در اختيار او قرار مىدهد، ولى او در جواب گويد: معاذَ اللهِ (خدا نكند به اين عمل منافى عفت آلوده گردم) و در محيط كاملاً مساعدى، زنجير ضخيم شهوت را پاره كرده و فرار نمايد، خدا پشتيبان او است، او را از تهمتهاى ناجوانمردانه حفظ خواهد كرد، حتى كودكى را به سخن گفتن وادار مىكند، تا به عفت و پاكدامنى يوسف داورى كند.
ماجراى عشق و دلباختگى زليخا به غلام خود، و روابط ساختگى او و آلودگى او، كم كم از حواشى كاخ توسط بستگان به بيرون رسيد؛ و اين موضع دهان به دهان گشت تا نقل مجالس شد. زنان مصر، به ويژه بانوان پولدار دربار كه با زليخا رقابتى هم داشتند اين موضوع را با آب و تاب نقل مىكردند و زليخا را ملامت و سرزنش مىنمودند و مىگفتند: زليخا با آن مقام، دلباخته غلام زيردستش شده، و مىخواسته از او كام بگيرد.
زليخا از اين انتقادات بانوان مطلع شد، ولى نقشه ماهرانهاى در ذهن خود طرح كرد، تا با آن نقشه نيرنگآميز، بانوان را مجاب كند.
آنان را (كه از بزرگان و اشراف زادگان بودند)(337) به كاخ دعوت كرد. مجلس باشكوهى ترتيب داد؛ متكاهايى در دور مجلس گذاشت تا به آنها تكيه كنند و به هر يك كاردى براى پاره كردن ميوهها داد. وقتى كه مجلس از هر نظر مرتب شد، فرمان داد غلامش (يوسف) وارد مجلس شود.
به راستى يوسف در اين بحران چه كند؟ اكنون غلام است؛ بايد از خانم خود اطاعت كند. زليخا هم گويا آزادى مطلق دارد. همسر بىغيرتش اصلا در قيد اين حرفها نيست تا او را از اين كارها منع كند. به فرمان زليخا، يوسف ماه چهره وارد آن مجلس شد. بانوان مجلس تا چشمشان به او افتاد، همه چيز را فراموش كردند، حتى با كاردهايى كه در دست داشتند عوض بريدن ميوهها، دستهاى خود را بريدند وَ قَطَّعنَ اَيدِيَهُنَّ.(338)
اين كه تو دارى قيمت است نه قامت
وين نه تبسم، كه معجز است و كرامت
يوسف با يك دنيا حيا و عفت، در مجلس قرار گرفته و اصلا به بانوان اعتنا نمىكند. بانوان هم درباره يوسف گفتند:
حاشَ للهِ ما هذا بَشَراً اءنْ هذا الّا مَلكٌ كَريمٌ؛
حاشا كه اين بشر باشد، بلكه او فرشتهاى زيبا و با شكوه است.(339)
وضع مجلس غير عادى شد. بانوان چون مجسمهاى بى روح در جاى خود خشك شدند. به قول سعدى:
گوش و بينى و دست از ترنج بشناسى
روا بود كه ملامت كنى زليخا را؟
زليخا از دگرگونى مجلس، بسيار شاد گرديد. ملامت بانوان را به خودشان برگردانيد و گفت:
فَذلِكُنَّ الَّذِى لُمتُنِّى فيهِ؛
اين بود آن جوانى كه مرا به خاطر او ملامت مىكرديد.
هر چه كردم اين غلام كمترين تمايلى به من نشان نداد، كار را به جاى باريكى رساندم، سرانجام فرار كرد تا پيشنهاد مرا رد كند.
اينك ملاحظه كنيد ببينيد بىشرمى تا چه اندازه! زليخا چقدر بى حيايى كرد. در همان مجلس پيش آن بانوان نگفت از آلودگى سابقم پشيمانم، بلكه آشكارا به آلودگى خود اقرار نمود.(340)
زليخا كه بر اثر بى اعتنايى يوسف به خواستههاى نامشروعش، سخت عصبانى بود، با كمال بىپروايى در حضور زنان مشهورى كه آنها را به كاخ خود مهمان كرده بود اعلام كرد: اگر اين شخص (يوسف) به آن چه دستور مىدهم، اعتنا نكند، به زندان خواهد افتاد (و قطعاً او را زندانى مىكنم) آن هم زندانى كه در آن خوار و حقير گردد. (341)
زليخا ديد با اين تهديدها و گستاخىها نيز هرگز نمىتواند يوسف عليهالسلام را تسليم خود سازد، لذا رسماً دستور داد تا يوسف عليهالسلام را زندانى كنند.
ولى بينش يوسف عليهالسلام در مقابل اين دستور، چنين بود كه به خدا پناه برد، و به درگاه او چنين عرض كرد:
رَبّ السِّجنِ اَحبُّ اِلىَّ مِمّا يَدعونَنِى اِلَيهِ...؛
پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آن چه اين زنان مرا به سوى آن مىخوانند، اگر مكر و نيرنگ آنان را از من باز نگردانى، به سوى آنان متمايل خواهم شد، و از جاهلان خواهم بود.
خداوند دعاى يوسف عليهالسلام را اجابت كرد، و مكر و نيرنگ زنان را از او بگردانى.
آرى يوسف، زندان شهر را به آلودگى زندان شهوت ترجيح داد، خداوند هم دعاى او را مستجاب كرد و مكر و كيد زنان را از او دور نمود. آرى، خداوند شنوا و دانا است. بنده پاكش را فراموش نخواهد كرد.
قاعده و عدل اقتضا مىكرد كه زليخا تنبيه گردد و او را به زندان بفرستند تا از آن همه بىپروايى دست بكشد، ولى به عكس اين قاعده رفتار شد. آرى، خيلى به عكس اين قاعده رفتار شده است! چه بايد كرد؟ اينك يوسف به جرم درستى و پاكى، به جرم مبارزه با تمايلات نفسانى و پيمودن راه عفت و پاكى به زندان مىرود، تا بلكه زندان او را بكوبد و از كرده خويش پشيمانش كند، ولى غافل از آن كه زندان براى او بهتر است از آن چه كه زنها از او تقاضا داشتند. او به زندان افتاد، و سالها رنج زندان را تحمل كرد ولى از زندان چون مسجدى استفاده كرد. گاهى مشغول عبادت و راز و نياز با خدا بود و زمانى به هدايت و ارشاد زندانيان مىپرداخت.
او به زندانيان مىگفت: من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم، براى ما شايسته نيست كه چيزى را همتاى خدا قرار دهيم، و چنين توفيقى از فضل خدا بر من است... (اى دوستان من! آيا خدايان پراكنده بهترند، يا خداوند يكتاى پيروز؟!) اين معبودهايى كه غير از خدا مىپرستيد چيزى جز اسمهاى بى محتوا كه شما و پدرانتان آنها
را خدا مىدانيد نيستند، خداوند هيچ دليلى بر آن نازل نكرده، حكم، تنها از آن خدا است، كه فرمان داده كه جز او را نپرستيد، اين است آيين استوار، ولى بيشتر مردم نمىدانند.(342)
به اين ترتيب يوسف عليهالسلام تحت تأثير محيط و جو واقع نشد، در همان زندان، بتپرستان را به سوى خداى يكتا دعوت مىكرد، و زندان را مركز ارشاد گمراهان قرار داده بود.
يوسف عليهالسلام بر اثر بندگى و پاكزيستى، مقامش به جايى رسيد كه خداوند علم تعبير خواب را به او آموخت. او در زندان خواب زندانيان را تعبير مىكرد، مطابق قرآن و احاديث و تواريخ، دو نفر در زندان خواب ديده بودند كه يكى از آنها رئيس نانوايان بود و ديگرى رئيس ساقيان. از اين رو، خوابى كه هر يك ديده بودند با شغل سابق خودشان تناسب داشت. يكى از آن دو گفت: من در خواب ديدم خوشه انگور را براى شراب مىفشارم. ديگرى گفت: در خواب ديدم بر سر خود نان حمل مىكنم و پرندگان از آن مىخورند.
يوسف قبل از اين كه به تعبير كردن خواب آنها بپردازد، از فرصت استفاده كرد، زمينه تبليغ و ارشاد را فراهم ديد و به اداى وظيفه پيامبرى و تبليغ رسالت پرداخت. از معجزه خود كه نشان پيامبرى است سخن به ميان آورد و فرمود: هر طعامى كه براى شما بياورند. قبل از آن كه به دست شما برسد از خصوصيات و سرانجام آن شما را خبر مىدهم.
يوسف، با اين بيان، به آنها فهماند كه من پيامبر هستم و از طرف خداوند مؤيد مىباشم. به دنبال اين فشرده گويى فرمود:
اين علم را خدا به من داده است، چه آن كه من روش مردمى را كه به خدا و آخرت ايمان نمىآورند ترك كردم. من پيروِ روش پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب عليهماالسلام هستم. از ما دور است كه چيزى را شريك خداوند قرار دهيم. اين سعادت، از فضل و لطف خدا است كه به ما كرامت شده است، ولى اكثر مردم ناسپاس هستند.
با اين بيانات، توجه آن دو نفر، بيشتر به يوسف جلب شد و آنان از عقيده و روش يوسف مطلع شدند، ولى كاملاً توجه داشتند تا ببينند يوسف در دنبال سخنان خود چه مىگويد؟ كه ناگاه متوجه شدند كه يوسف با كمال متانت و اظهار دليل و منطق، عقيده و مرام حق را بيان كرد، و از بت پرستى، سخت انتقاد نمود.
سپس يوسف عليهالسلام به تعبير خواب آنان پرداخت. فرمود: اى دو يار زندانىِ من، يكى از شما (كه در خواب ديده بود براى شراب، انگور مىفشارد) به زودى آزاد مىشود و ساقى و شراب دهنده شاه مىگردد، اما ديگرى (آن كه در خواب ديده بود غذايى به سر گرفته مىبرد و پرندگان از آن مىخورند) به دار آويخته مىشود و پرندگان از سر او مىخورند. اين تعبيرى كه كردم حتمى و غير قابل تغيير است قُضىَ الامرُ الَّذِى فيهِ تَستَفتِيانِ.