![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
ولى برادران بر اثر حسادت، آرام نگرفتند تا در جلسه محرمانه خود گفتند: يوسف و برادرش (بنيامين) نزد پدر از ما محبوبترند، در حالى كه ما گروه نيرومندى هستيم، قطعا پدرمان در گمراهى آشكار است.
- يوسف را بكشيد يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد، تا توجه پدر تنها به شما باشد، و بعد از آن از گناه خود توبه مىكنيد و افراد صالحى خواهيد بود، ولى يكى از آنها گفت: يوسف را نكشيد، اگر مىخواهيد كارى انجام دهيد او را در نهانگاه چاه بيفكنيد، تا بعضى از قافلهها او را بر گيرند، و با خود به مكان دورى ببرند.(315)
آرى، خصلت زشت حسادت باعث شد كه آنها پدرشان پيامبر خدا را گمراه خواندند و اكثرا توطئه قتل يوسف بى گناه را طرح نمودند، و تصميم گرفتند به جنايتى بزرگ دست بزنند، تا عقده حسادت خود را خالى كنند.
در روايت آمده: آن كسى كه درجلسه محرمانه، برادران را از قتل يوسف عليهالسلام برحذر داشت، لاوى (يا: روبين، يا: يهودا) بود، او گفت: به قول معروف گرهى كه با دست گشايد با دندان چرا؟ مقصود ما اين است كه علاقه پدر را نسبت به يوسف عليهالسلام قطع كنيم، اين منظور نيازى به قتل ندارد، بلكه يوسف را به فلان چاه كه سر راه كاروانها است مىاندازيم تا بعضى از رهگذرها كه كنار آن چاه براى كشيدن آب مىآيند، يوسف را بيابند و او را با خود به نقاط دور برند و در نتيجه براى هميشه از چشم پدر پنهان خواهد شد.
برادران همين پيشنهاد را پذيرفتند، و تصميم گرفتند تا در وقت مناسبى همين نقشه و نيرنگ را اجرا نمايند.(316)
آرى حسادت، خصلتى است كه از آن، خصلتهاى زشت و خطرناك ديگر بروز مىكند و كليد گناهان كبيره ديگر مىشود، بنابراين براى دورى از بسيارى از گناهان بايد، حس شوم حسادت را از صفحه دل بشوييم.
برادران يوسف با نفاق و ظاهرسازى عجيبى نزد پدرشان حضرت يعقوب عليهالسلام آمدند و با كمال تظاهر به حق جانبى و اظهار دلسوزى با پدر در مورد يوسف عليهالسلام به گفتگو پرداختند تا او را در يك روز همراه خود به صحرا ببرند و در آن جا در كنار آنها بازى كند. در اين مورد بسيار اصرار نمودند ولى حضرت يعقوب عليهالسلام پاسخ مثبت به آنها نمىداد، آنها گفتند:
پدر جان! چرا تو درباره برادرمان يوسف عليهالسلام به ما اطمينان نمىكنى؟ در حالى كه ما خيرخواه او هستيم؟ فردا او را با ما به خارج از شهر بفرست، تا غذاى كافى بخورد و تفريح كند و ما از او نگهبانى مىكنيم.
يعقوب عليهالسلام گفت: من از بردن يوسف، غمگين مىشوم، و از اين مىترسم كه گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشيد.
برادران به پدر گفتند: با اين كه ما گروه نيرومندى هستيم، اگر گرگ او را بخورد ما از زيانكاران خواهيم بود، هرگز چنين چيزى ممكن نيست، ما به تو اطمينان مىدهيم.
يعقوب عليهالسلام هر چه در اين مورد فكر كرد كه چگونه با حفظ آداب و پرهيز از بروز اختلاف بين برادران، آنان را قانع كند راهى پيدا نكرد جز اين كه صلاح ديد تا اين تخلى را تحمل كند و گرفتار خطر بزرگترى نگردد، ناگزير رضايت داد كه فردا فرزندانش، يوسف عليهالسلام را نيز همراه خود به صحرا ببرند. آنها دقيقهشمارى مىكردند كه به زودى ساعتها بگذرند و فردا فرا رسد، و تا پدر پشيمان نشده يوسف را همراه خود ببرند.
آن شب صبح شد، آنها صبح زود نزد پدر آمدند، و با ظاهرسازى چهره دلسوزانه به چاپلوسى پرداختند تا يوسف را از پدر جدا كنند.
يعقوب عليهالسلام سر و صورت يوسف عليهالسلام را شست، لباس نيكو به او پوشيد و سبدى پر از غذا فراهم نمود و به برادران داد و در حفظ و نگهدارى يوسف عليهالسلام سفارش بسيار نمود.
كاروان فرزندان يعقوب به سوى صحرا حركت كردند، يعقوب در بدرقه آنها به طور مكرر آنها را به حفظ و نگهدارى يوسف سفارش مىنمود و مىگفت: به اين امانت خيانت نكنيد، هرگاه گرسنه شد غذايش بدهيد، در حفظ او كوشا باشيد.
يعقوب با دلى غمبار در حالى كه مىگريست، يوسف عليهالسلام را در آغوش گرفت و بوسيد و بوييد، سپس با او خداحافظى كرد و از آنها جدا شد، و به خانه بازگشت، وقتى كه آنها از يعقوب فاصله بسيار گرفتند، كينههايشان آشكار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقامجويى از يوسف پرداختند، يوسف عليهالسلام در برابر آزار آنها نمىتوانست كارى كند، ولى آنها به گريه و خردسالى او رحم نكردند و آماده اجراى نقشه خود شدند.
آنها كنار درهاى از درخت رسيدند و به همديگر گفت: در همينجا يوسف را گردن مىزنيم و پيكرش را به پاى اين درختها مىافكنيم تا شب گرگ بيايد و آن را بخورد.
بزرگ آنها گفت: او را نكشيد، بلكه او را در ميان چاه بيفكنيد، تا بعضى از كاروانها بيايند و او را با خود ببرند.
مطابق پارهاى از روايات، پيراهن يوسف را از تنش بيرون آوردند، هر چه يوسف تضرع و التماس كرد كه او را برهنه نكنند، اعتنا نكردند و او را برهنه بر سر چاه آورده و به درون چاه آويزان نموده و طناب را بريدند و او را به چاه افكندند.
يوسف در قعر چاه قرار گرفت در حالى كه فرياد مىزد: سلام مرا به پدرم يعقوب برسانيد.(317)
در ميان آن چاه، آب بود، و در كنار آن سنگى وجود داشت، يوسف به روى آن سنگ رفت و همانجا ايستاد.
برادران مىپنداشتند او در آب غرق مىشود، همانجا ساعتها ماندند و ديگر صدايى از يوسف عليهالسلام نشنيدند، از او نااميد شدند و سپس به سوى كنعان نزد پدر بازگشتند.(318)
روايت شده: هنگامى كه برادران، يوسف را در ميان چاه آويزان كردند، يوسف لبخندى زد، يكى از برادران به نام يهودا گفت: اينجا چه جاى خنده است؟
يوسف گفت: روزى در اين فكر بودم كه چگونه كسى مىتواند با من اظهار دشمنى كند؟ چرا كه داراى برادران نيرومند هستم، ولى اكنون مىبينم خود شما بر من مسلط شدهايد و مىخواهيد مرا به چاه افكنيد، اين درسى از جانب خداوند است كه نبايد هيچ بندهاى به غير خدا تكيه كند (بنابراين خنده من خنده شادى نبود، خنده عبرت بود، از اين حادثه عبرت گرفتم كه بايد فقط به خدا توكل كنم).(319)
از اين رو وقتى كه يوسف عليهالسلام در درون چاه قرار گرفت، از همه چيز دل بريد، و تنها دل به خدا بست و چنين گفت: اى پروردگار ابراهيم و اسحاق و يعقوب به من ناتوان و كوچك، لطف كن.
يا صريخ المستصرخين، يا غوث المستغيثين، يا مفرج عن كرب المكروبين، قد ترى مكانى و تَعرفُ حالى، و لا يخفى عليكَ شىءٌ مِن امرى بِرحمتك يا رَبِّى؛
اى دادرس دادخواهان، اى پناه پناه آورندگان، اى برطرف كننده ناراحتىها، تو مىدانى كه در چه مكانى هستم، به حال من اطلاع دارى، بر تو چيزى پوشيده نيست. اى پروردگار من مرا مشمول رحمت خود قرار ده.
يوسف عليهالسلام در قعر چاه در ميان تاريكى اعماق چاه با آن سن كم، تنها و درمانده شده، به خدا توكل كرد. خداوند نيز به او لطف نمود، فرشتگانى را به عنوان محافظت و تسلى خاطر او به نزد او فرستاد.(320)
نتيجه توكل يوسف عليهالسلام اين شد كه خداوند به يوسف وحى كرد: بردبار باش و غم مخور. روزى خواهد آمد كه برادران خود را از اين كار بدشان آگاه خواهى ساخت.
آنها نادانند، و مقام تو را درك نمىكنند. وَ اَوحَينا اِلَيهِ لَنُنَبِّئَنَّهُم بِاَمرِهِم وَ هُم لا يَشعُرون.(321)
روايت شده: وقتى كه ابراهيم عليهالسلام را مىخواستند در آتش افكنند، بدنش را برهنه كرده بودند. جبرئيل پيراهنى بهشتى آورد و به تن ابراهيم كرد. ابراهيم عليهالسلام آن پيراهن را نزد خود داشت تا به اسحاق داد، اسحاق هم به يعقوب داد، يعقوب آن پيراهن را در تميمهاى(322) قرار داد و آن را به گردن يوسف انداخت. جبرئيل نزد يوسف آمد، آن پيراهن را از تميمه خارج كرده و به تن او كرد. همين پيراهن بود كه يعقوب بوى آن را از فاصله دور استشمام مىكرد.(323)
از امام صادق عليهالسلام نقل شده: هنگامى كه برادران يوسف عليهالسلام او را در ميان چاه افكندند، جبرئيل عليهالسلام نزد يوسف عليهالسلام آمد، و گفت: اى نوجوان در اين جا چه مىكنى؟
يوسف عليهالسلام: برادرانم مرا در ميان چاه افكندند.
جبرئيل عليهالسلام: آيا مىخواهى از اين چاه نجات يابى؟
يوسف عليهالسلام: با خدا است، اگر خواست مرا نجات مىدهى.
جبرئيل عليهالسلام: خداوند مىفرمايد: مرا با اين دعا بخوان تا تو را از چاه نجات دهم، و آن دعا اين است:
اَلّلهُمَّ اءِنِّى اَسئَلُكَ بأَنَّ لَكَ الحَمدُ لا اِلهَ الا اَنت المَنَّان، بدِيعُ السماواتِ وَ الارضِ ذُوالجَلالِ و الاِكرامِ أن تُصلِّىَ عَلَى محمد وَ آلِ محمد وَ اَن تَجعَلَ لِى مِمّا اَنا فِيهِ فَرَجاً وَ مَخرَجاً؛
خدايا از درگاه تو مسئلت مىنمايم، حمد و سپاس، مخصوص تو است، معبود يكتايى جز تو نيست، تو نعمت بخش و آفريدگار آسمانها و زمين، صاحب عظمت و شكوه هستى، بر محمد و آلش درود بفرست، و براى من در اين جا راه گشايش فراهم فرما.(324)
برادران يوسف پس از انداختن يوسف به چاه، به طرف كنعان بر مىگشتند. براى اين كه پيش پدر رو سفيد شوند و به دروغى كه قصد داشتند به پدر بگويند رونقى دهند، پيراهن يوسف را به خون بزغاله يا آهويى آلوده كردند، تا آن را نزد پدر، شاهد قول خود بياورند كه گرگ يوسف را دريده است. اين پيراهن خون آلود هم دليل بر سخن ما است، شب شد. آنان با سرافكندگى و خجالت ظاهرى در حالى كه در ظاهر گريه مىكردند و به سر مىزدند به طرف پدر آمدند. تا پدر آنان را ديد و يوسف را نديد، فرمود:
پس برادر شما چه شد؟ چرا به امانتى كه به شما سپرده بودم خيانت كرديد؟ آيا از همان چيزى كه مىترسيدم به سرم آمد؟.
آنها در جواب گفتند: اى پدر! ما يوسف را نزد اثاث خود گذاشتيم و براى مسابقه به محل دوردستى رفتيم، از بخت برگشته ما، گرگ او را در غياب ما دريده و خورد و كشته نيم خورده او را به جاى گذاشته بود. اين پيراهن خون آلود اوست كه آوردهايم كه گواه گفتار ما است. گرچه شما گفته صد در صد صحيح ما را باور نمىكنيد وَ ما اَنتَ بِمُؤمِنٍ لَنا كُنّا صادِقينَ.(325)
اين دروغسازان با اين ترفند مرموز، به قدرى مهارت به خرج دادند كه هر كسى مىبود باور مىكرد، ولى از آن جا كه گفتهاند: دروغگو حافظه ندارد گويا اينها عقل خود را از دست داده بودند و اصلا به فكرشان راه پيدا نكرد كه اگر گرگ كسى را بخورد، پيراهنش را هم مىدَرد. از اين رو، وقتى يعقوب به پيراهن نگاه كرد، ديد آن پيراهن هيچ پارگى و بريدگى ندارد. فرمود:
اين گرگ، عجب گرگ مهربانى بوده است، تاكنون چنين گرگى نديدهام كه شخصى را بدرّد، ولى به پيراهن او كوچكترين آسيبى نرساند.
وقتى حضرت يعقوب عليهالسلام به پسرهاى خود اين را گفت، فكر آنان بى درنگ عوض شد و گفتند: اشتباه كرديم، دزدها او را كشتند.
حضرت يعقوب عليهالسلام فرمود: چگونه مىشود كه دزدها او را بكشند، ولى پيراهنش را بگذارند. آنها پيراهن بيشتر احتياج دارند. (چرا اين دروغهاى شاخدار را بر زبان جارى مىسازيد؟).
برادران سرافكنده و شرمنده شدند. ديگر جوابى نداشتند. مشتشان باز شد. حق همان بود كه يعقوب در جواب آنها فرمود:
بَل سَوَّلَت لَكُم اَنفُسَكُم اَمراً؛
او را گرگ ندريد، و دزدها نكشتند، بلكه نفسهاى شما، اين كار را برايتان آراست. من صبر نيكو خواهم داشت، و در برابر آن چه مىگوييد از خداوند يارى مىطلبم.(326)
يعنى: دندان روى جگر مىگذارم، بدون جزع و فزع در كنج عزلت مىنشينم، تا خداوند مرا از اين درد و غم بيرون آورد.
يوسف مظلوم، شبهاى تخلى را در ميان چاه گذراند. سه روز و سه شب در ميان چاه به سر برد، ولى خداى يوسف در يادِ او است. او را با الهامهاى حياتبخش دلگرم كرده است. يوسف هر لحظه منتظر است از چاه بيرون آيد. او هر لحظه در فكر آينده به سر مىبرد. ارتباط دلش با خدا قطع نمىگردد. رنج تاريكى شب را با تاريكى قعر چاه و تنهايى و وحشت بر خود هموار مىكند، تا دست تقدير با او چه بازى كند؟ و ديگر چه لباس امتحانى بر تنش كند؟!
كاروانى كه به همراه شترها و مال التجاره از مدين به مصر مىرفتند، براى رفع خستگى و استفاده از آب، كنار همان چاه آمدند.
بارها را كنار چاه انداختند. مردى را كه مالك بن ذعر نام داشت به طرف چاه فرستادند تا از چاه به وسيله دلو آب كشيده براى آنان و حيواناتشان حاضر كند. او وقتى كه دلو را به چاه دراز كرد، هنگام بيرون آوردن، يوسف ريسمان را محكم گرفت. وقتى كه مالك دلو را مىكشيد ناگاه چشمش به پسرى ماه چهره افتاد. فرياد بر آورد مژده باد مژده باد. چه بخت بلندى داشتم كه به جاى آب، اين گوهر گرانمايه را از چاه بيرون آوردم. كاروانيان همه به گِرد يوسف جمع شدند، و از اين نظر كه سرمايه خوبى به دستشان آمده، پنهانش كردند، تا او را به مصر برده بفروشند و چنان به جمال دل آرا و زيباى يوسف عليهالسلام خيره شدند كه مبهوت و شگفتزده گشتند.
روايت شده: موقعى كه يوسف را از چاه بيرون آوردند، يكى از حاضران گفت: به اين كودك غريب نيكى كنيد. يوسف با اطمينان خاطر در جواب گفت: آن كسى كه با خدا است، گرفتار غربت و تنهايى نيست.(327)
كاروان: يوسف را به عنوان مال التجاره به همراه خود به طرف مصر بردند. طبق احاديثى، از كنعان تا مصر دوازده شبانه روز راه بود. در بين راه، جناب يوسف عليهالسلام به قبر مادرش راحيل رسيد، خود را از شتر به زير انداخت، كنار قبر مادر آمد، درد دل كرد، اشگ ريخت، از جدايى پدر و دورى از وطن سخن گفت، از آزارهاى برادران حرف زد و سپس با كاروان به طرف مصر روانه شد.(328)
گرچه يوسف از چاه و وحشت تنهايى قعر آن نجات پيدا كرد، ولى اينك بردهاى است و در فكر آيندهاى تاريك است تا چه بر سرش آيد و با چه طبقهاى روبرو گردد؟
كاروانيان وقتى به مصر رسيدند، مىخواستند هر چه زودتر خود را از فكر يوسف عليهالسلام راحت كنند. مبادا كسى او را بشناسد و معلوم شود كه او آزاد است و قابل فروش نيست. از اين رو، در حالى كه با نظر بى ميلى به يوسف مىنگريستند، او را به چند درهم معدود و كم ارزش فروختند.
از قضا عزيز مصر كه بعضى گفتهاند نخست وزير مصر بود، در فكر خريدن غلام لايقى بود. وقتى يوسف را در معرض فروش ديد، او را خريد و به طرف خانه خود آورد. (معلوم است كه چنين كسى كاخ نشين است)، از اين معامله خيلى خشنود بود.
وقتى او را وارد كاخ كرد، به همسرش زليخا سفارشهاى لازم را در مورد احترام و پذيرايى او نمود.
گويند: اسم عزيز، قطفير يا طفير بود، و در اين زمان، پادشاه (فرعون) مصر ريان بن وليد يا اپوفس يا اپاپى اول نام داشت.
چرا يوسف را با آن كه بى نظير بود به اين قيمت بى ارزش و اندك فروختند؟ چرا تا اين اندازه به او بى اعتنا بودند؟
علت واقعى و راز اين مطلب چه بود؟ چرا بايد يوسف صديق عليهالسلام اين گونه سرخورده گردد. جواب اين سؤالها را پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم داده است كه حكايت از دقت دستگاه پرحكمت خلقت مىكند و آن عبارت از مكافات عمل (ترك اولى) است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين فرمود:
روزى يوسف جمال خود را در آيينه مشاهده كرد، از زيبايى خويش تعجب نمود، مختصر غرورى در او به وجود آمد و گفت: اگر من غلامى بودم قيمت مرا كسى نمىدانست كه چقدر است؟! خداوند خواست او را به اين قيمت كم ارزش با كمال بى ميلى فروشندگان بفروشند تا اين تصورات را نكند، بلكه به خداى خالق بنازد، توجهش به او باشد، و خود را در برابر خدا نبيند.
حضرت رضا عليهالسلام فرمود: قيمت يك سگ شكارى كه اگر كسى او را بكشد بيست درهم است و يوسف را به بيست درهم فروختند.(329)
اينك يوسف در طبقه ديگرى قرار گرفته و با طبقه ديگرى تماس دارد كه در واقع از اين تاريخ به بعد، فصل نوينى در تاريخ شگفتانگيز زندگى يوسف عليهالسلام باز مىشود كه براى صاحبان معرفت پندها هست.
او از چاه نجات يافت و اينك در آستانه ورد به كاخ است، به قول شاعر: