previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


از تو اى دوست نگسلم پيوند گر به تيغم برند بند از بند
پند آنان دهند خلق اى كاش كه زعشق تو مى دهندم بند

اصل ماجرا چنين بود:

روزى اسماعيل كه جوانى نيرومند و زيبا بود از شكار برگشت، چشم ابراهيم به قد و جمال همچون سرو اسماعيل افتاد، مهر پدرى، آن هم نسبت به چنين فرزندى، به هيجان آمد و محبت اسماعيل در زواياى دل ابراهيم جاى گرفت خداوند خواست ابراهيم را در مورد همين محبت سرشار امتحان كند.

شب شد، همان شب ابراهيم در خواب ديد كه خداوند فرمان مى‏دهد كه بايد اسماعيل را قربانى كنى.

ابراهيم در فكر فرو رفت كه آيا خواب، خواب رحمانى است؟ شب بعد هم عين اين خواب را ديد، اين خواب را در شب سوم نيز ديد، يقين كرد كه خواب رحمانى است. و وسوسه‏اى در كار نيست.(258)

ابراهيم در يك دو راهى بسيار پرخطر قرار گرفت، اكنون وقت انتخاب است، كدام را انتخاب كند، خدا را يا نفس را، او كه هميشه خدا را بر وجود خود حاكم كرده در اين جا نيز - هر چند بسيار سخت بود - به سوى خدا رفت، گرچه ابليس، سر راه او بى امان وسوسه مى‏كرد. مثلاً به او مى‏گفت اين خواب شيطانى است و يا از عقل دور است، كه انسان جوانش را بكشد و... .

ابراهيم كه بت شكن تاريخ بود، اكنون ابليس شكن شد، جهاد اكبر كرد، و با تصميمى قاطع آماده قربان كردن اسماعيل شد، چرا كه كنگره عظيم حج قربانى مى‏خواست، ايثار و فداكارى مى‏خواست، نفس‏كشى و ابليس‏كشى مى‏خواست تا مفهوم واقعى و عينى يابد، و امضا شود و مورد قبول واقع گردد.

ابراهيم نخست اين موضوع را با مادر اسماعيل هاجر در ميان گذاشت‏(259)به او گفت: لباس پاكيزه به فرزندم اسماعيل بپوشان، موى سرش را شانه كن، مى‏خواهم او را به سوى دوست ببرم و هاجر اطاعت كرد.

وقتى حركت، ابراهيم به هاجر گفت: كارد و طنابى به من بده، هاجر گفت: تو به زيارت دوست مى‏روى، كارد و طناب براى چه مى‏خواهى؟

ابراهيم گفت: شايد گوسفندى قربانى بياورند، به كارد و طناب احتياج پيدا كنم.

هاجر كارد و طناب آورد، و ابراهيم با اسماعيل به سوى قربانگاه حركت كردند.

مقاومت ابراهيم، اسماعيل و هاجر در برابر وسوسه‏هاى شيطان‏

شيطان به صورت پيرمردى نزد هاجر آمد و به حالت دلسوزى و نصيحت گفت: آيا مى‏دانى ابراهيم، اسماعيل را به كجا مى‏برد.

گفت: به زيارت دوست.

شيطان گفت: ابراهيم او را مى‏برد تا به قتل رساند.

هاجر گفت: كدام پدر، پسر را كشته است مخصوصاً پدرى چون ابراهيم و پسرى مانند اسماعيل.

شيطان گفت: ابراهيم مى‏گويد: خدا فرموده است.

هاجر گفت: هزار جان من و اسماعيل فداى راه خدا باد، كاش هزار فرزند مى‏داشتم، و همه را در راه خدا قربان مى‏كردم (نقل شده: هاجر چند سنگ از زمين برداشت و به سوى شيطان انداخت و او را از خود دور كرد).

وقتى كه شيطان از هاجر مأيوس شد، به صورت پيرمردى نزد ابراهيم رفت و گفت: اى ابراهيم! فرزند خود را به قتل نرسان كه اين خواب شيطانى است، ابراهيم با كمال قاطعيت به او رو كرد و گفت: اى ملعون، شيطان تو هستى.

پيرمرد پرسيد: اى ابراهيم! آيا دل تو روا مى‏دارد كه فرزند محبوبت را قربان كنى؟

ابراهيم گفت: سوگند به خدا اگر به اندازه افراد شرق و غرب فرزند داشتم و خداى من فرمان مى‏داد كه آن‏ها را در راهش قربان كنم، تسليم فرمان او بودم (نقل شده ابراهيم با پرتاب كردن چند سنگ به طرف شيطان، او را از خود دور ساخت)

شيطان از ابراهيم عليه‏السلام نااميد شد و به همان صورت سراغ اسماعيل رفت، و گفت: اى اسماعيل! پدرت تو را مى‏برد تا به قتل برساند، اسماعيل گفت: براى چه؟ شيطان گفت: مى‏گويد: فرمان خدا است، اسماعيل گفت: اگر فرمان خدا است، در برابر فرمان خدا بايد تسليم بود، چند سنگ برداشت و با سنگ به شيطان حمله كرد و او را از خود دور نمود.(260)

ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام در قربانگاه‏

ابراهيم فرزند عزيزش، ميوه دلش و ثمره يك قرن رنج و سختيهايش، اسماعيل عزيزتر ازجانش را به قربانگاه منى آورد، به او گفت: فرزندم، در خواب ديدم كه تو را قربان مى‏كنم.

اسماعيل اين فرزند رشيد و با كمال كه به راستى شرايط فرزندى ابراهيم را دارا بود، بى درنگ در پاسخ گفت: اى پدر! فرمان خدا را انجام بده، به خواست خدا مرا از مردان صبور و با استقامت خواهى يافت.(261)

اى پدر وصيت من به تو اين است كه:

1 - دست و پاى مرا محكم ببند تا مبادا تيزى كارد بر من رسيد، حركتى كنم و لباس تو خون آلود گردد.

2 - وقتى به خانه رفتى به مادرم تسلى خاطر بده و آرام‏بخش او باش.

3 - مرا در حالى كه پيشانيم روى زمين است و در حال سجده هستم قربان كن كه بهترين حال براى قربانى است، وانگهى چشمت به صورت من نمى‏افتد و در نتيجه محبت پدرى بر تو غالب نمى‏شود و تو را از اجراى فرمان خدا باز نمى‏دارد. ابراهيم دست و پاى اسماعيل را با طناب بست و آماده قربان كردن اسماعيل عزيزش شد، روحيه عالى اسماعيل، پدر را در اجراى فرمان كمك مى‏كرد، ابراهيم كارد را بر حلقوم اسماعيل مى‏گذارد، و براى اين كه فرمان خدا سريع اجرا گردد، كارد را فشار مى‏دهد، فشارى محكم، اما كارد نمى‏برد، ابراهيم ناراحت مى‏شود از اين رو كه فرمان خدا به تأخير مى‏افتد، با ناراحتى كارد را بر زمين مى‏اندازد، كارد به اذن خدا به زبان مى‏آيد و مى‏گويد: خليل به من مى‏گويد ببر، ولى جليل (خداى بزرگ) مرا از بريدن نهى مى‏كند.(262)

ابراهيم از اسماعيل كمك مى‏خواهد، به او مى‏گويد فرزند! چه كنم؟

اسماعيل مى‏گويد: سر كارد را (مانند نحر كردن شتر) در گودى حلقم فرو كن، ابراهيم مى‏خواست پيشنهاد اسماعيل را عمل كند در همان لحظه نداى حق به گوش ابراهيم مى‏رسد:

هان اى ابراهيم! قَد صَدَّقتَ الرُّؤيا؛ فرمان خدا را با عمل تصديق كردى

همراه اين ندا گوسفندى كه مدتها در صحراى علفزار بهشت چريده بود، نزد ابراهيم آورده شد، ابراهيم ندايى شنيد كه از اسماعيل دست بردار و به جاى او اين گوسفند را قربانى كن.(263)

خداوند تشنه خون نيست، نمى‏خواهد آدم بكشد، بلكه مى‏خواهد آدم بسازد، ابراهيم و اسماعيل با اين همه ايثار و بندگى و ايستادگى در سخت‏ترين امتحانات الهى، قهرمانانه فاتح شدند.

قصه ابراهيم و اسماعيل، قصه كشتن و خونريزى نيست بلكه قصه ايثار و استقامت و فداكارى و تسليم حق بودن است، تا ابراهيميان تاريخ بدانند كه بايد اين چنين به سوى خدا رفت، از همه چيز بريد و سر به آستان الله نهاد.

چرا كه تا انسان اين چنين نفس‏كش و ابليس بر انداز و ايثارگر و مرد ميدان نباشد نمى‏تواند ابراهيم شود و به امامت برسد، و بر فرق فرقدان كمال تكيه زند و بر ملكوتيان فايق گردد، و خداوند بر او سلام كند، و در قرآن مى‏فرمايد: سلام بر ابراهيم، ما اين چنين به نيكوكاران توجه داريم، ابراهيم از بندگان با ايمان ما بود.(264)

اين است معنى ايثار، قربانى، انتخاب بزرگ، فداكارى و استقامت و بالاخره همه چيز را براى خدا خواستن و در راه او فدا كردن.

خداوند در قرآن سوره صافات آيه 107 مى‏فرمايد:

وَ فَدَينَاهُ بِذِبحٍ عَظيمٍ؛

ما قربانى بزرگى فداى اسماعيل كرديم.

واژه عظيم شايد اشاره به اين است كه فداكارى ابراهيم آن قدر بزرگ است كه فداشده آن نيز بزرگ است، نه تنها همان گوسفند كه در آن لحظه نزد ابراهيم آورده شد قربانى شد، بلكه همه سال در مراسم حج، و در تمام دنيا، مسلمانان روز عيد قربان، ميليونها گوسفند يا حيوانات ديگر ذبح مى‏كنند و به ياد ابراهيم قهرمان ايثار مى‏افتند، و خاطره ابراهيم را تجديد مى‏نمايند، به راستى عظيم است، و خداوند اين چنين به بندگان مخلص و فداكارش پاداش مى‏دهد و نام بزرگ آنان را جاودانه در سينه زرين ابديت مى‏نگارد و انسان‏هاى با ايمان تاريخ را بر آن مى‏دارد كه در برابر ابراهيم اين چنين تواضع كنند و ياد و حماسه او را فراموش ننمايند و سعى كنند كه در خط ابراهيم گام بردارند و ايثار و گذشت و ترور شيطان را از او و همسر و فرزندش بياموزند.

و در مناسك حج، كه بر حاجيان واجب شده با زدن هفت سنگ به جمره اخرى، سپس با بيست و يك سنگ، سه ستون سنگى (جمره اولى و وسطى و اخرى) را سنگ باران كنند، براى آن است كه در كلاس بزرگ حج، همچون ابراهيم و همسر و فرزندش به ميدان شيطان بروند و مردان و زنان و جوانان، اين چنين شيطان را ترور كنند نه اين كه خود مورد ترور شيطان شوند.

ابراهيم در اين آزمايش بزرگ نيز كار را به خوبى به پايان رساند، كار او آن چنان عالى بود كه فرشتگان به خروش افتادند كه: زهى بنده خالص كه او را در آتش افكندند از جبرئيل كمك نخواست، اينك براى خشنودى خدا، كارد بر حلقوم جوان عزيز خود گذاشته و حاضر شده ميوه قلبش را به دست خود قربان كند، آرى، اين است معنى واقعى قربان، كه اگر اين قربان باشد، ما به عزت و عظمت در تمام ابعاد مى‏رسيم، وگرنه عقب افتاده‏ايم، به قول شاعر و عارف بزرگ اقبال:

هر كه از تن بگذرد جانش دهند هر كه جان در باخت جانانش دهند
هر كه نفس بت صفت را بشكند در دل آتش گلستانش دهند
هر كه گردد نوح عقلش ناخدا ايمنى از موج توفانش دهند
هر كه بى سامان شود در راه دوست در ديار دوست سامانش دهند

ترسيم ديگرى از وصيت اسماعيل قهرمان صبر

اسماعيل تازه به رشد رسيده بود كه به قولى سيزده سال داشت، كم كم هميارى با وفا و صديق براى پدر بود پدر در شب هشتم ذى حجه در خواب ديد كه كسى به او مى‏گويد بايد اسماعيل را در راه خدا قربان كنى، اين شب را از اين رو شب ترويه گويند:

لِرُؤيَةِ ابراهيمَ فِيهِ فِى مَنامِهِ؛

در اين شب در خواب ديده بود كه اسماعيلش را قربان مى‏كند.

شب بعد (شب نهم) نيز همين خواب را ديد، به روشنى اطمينان كامل يافت كه اين خواب، رحمانى و راست است و وسوسه‏اى در كار نيست، اين شب را عرفه (شب شناخت) گويند:

لِمَعرفَتِه صحَّةَ مَنامِهِ؛

زيرا ابراهيم درستى خوابش را دريافت.

ابراهيم تصميم گرفت، اسماعيل را قربان كند، وقتى اسماعيل را به قربانگاه برد و او را به زمين خواباند تا قربانش كند، اسماعيل اين وصيت‏هاى ششگانه را كرد:

1 - دست و پايم را محكم ببند تا مبادا اضطراب كنم و با حركاتم فرمان خدا تأخير بيفتد.

2 - پيراهنم را از بدن بيرون بياور تا خونم به آن نرسد، و شستن براى شما زحمت نباشد و مادرم آن را نبيند و رنجيده خاطر نگردد.

3 - پيراهن خود را بر من بپوشان تا بوى تو از آن به مشامم برسد و جان دادن برايم آسان گردد.

4 - كارد را بر حلقومم سبك بگذار، تا مرگ را به آرامى احساس كنم.

5 - اگر ممكن است امشب نزد مادرم نرو تا مرا فراموش كند (چرا كه دورى، از مهر و محبت مى‏كاهد)

6 - سلامم را به مادرم برسان.

7 - پيراهنم را نزد او ببر تا به يادگار در نزد او باشد.

وقتى كه ابراهيم اسماعيل را چنين در يارى پدر بر انجام فرمان خدا، آماده ديد با قلبى پر از صفا و صميميت گفت:

نِعمَ العَونُ اَنتَ على اَمرِ اللهِ؛

تو نيكو بنده خدا در انجام فرمان او هستى.(265)


previos pagenext page