previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


ولى همه موجودات ملكوتى نگران ابراهيم بودند، فرشتگان آسمان‏ها گروه گروه به آسمان اول آمدند، و از درگاه خدا درخواست نجات ابراهيم عليه‏السلام را نمودند، همه موجودات ناليدند، جبرئيل به خدا عرض كرد: خدايا! خليل تو، ابراهيم بنده تو است و در سراسر زمين كسى جز او تو را نمى‏پرستد، دشمن بر او چيره شده و ميخواهد او را با آتش بسوزاند.

خداوند به جبرئيل خطاب كرد: ساكت باش! آن بنده‏اى نگران است كه مانند تو ترس از دست رفتن فرصت را داشته باشد، ابراهيم بنده من است، اگر خواسته باشم او را حفظ مى‏كنم، اگر دعا كند دعايش را مستجاب مى‏نمايم.

استجابت دعاى ابراهيم عليه‏السلام و تبديل آتش به گلستان‏

ابراهيم در ميان منجنيق، لحظه‏اى قبل از پرتاب، خدا را چنين خواند:

يا اللهُ يا واحِدُ، يا اَحَدُ يا صَمَدُ يا مَن لَم يَلِد وَ لَم يُولَد وَ لَم يَكُن لَهُ كُفُواً اَحَدٌ نَجِّنى مِنَ النَّارِ بِرَحمَتِكَ؛

اى خداى يكتا و بى همتا، اى خداى بى نياز، اى خدايى كه هرگز نزاده و زاده نشده، و هرگز شبيه و نظير ندارد، مرا به لطف و رحمتت، از اين آتش نجات بده.(207)

جبرئيل در فضا نزد ابراهيم آمد و گفت: آيا به من نياز دارى؟

ابراهيم گفت: به تو نيازى ندارم ولى به پروردگار جهانيان نياز دارم.(208)

جبرئيل انگشترى را در انگشت دست ابراهيم نمود، كه در آن چنين نوشته بود: معبودى جز خداى يكتا نيست، محمد صلى الله عليه و آله و سلم رسول خدا است، به خدا پناهنده شدم، و به او اعتماد كردم و كارم را به او سپردم.

در همين لحظه فرمان الهى خطاب به آتش صادر شد:

يا نارُ كُونى بَرداً؛

اى آتش براى ابراهيم سرد باش.

آتش آن چنان خنك شد، كه دندان‏هاى ابراهيم از سرما به لرزه در آمد، سپس خطاب بعدى خداوند آمد:

وَ سَلاماً عَلى ابراهِيمَ؛

بر ابراهيم، سالم و گوارا باش.

آن همه آتش به گلستانى سبز و خرم مبدل شد، جبرئيل كنار ابراهيم عليه‏السلام آمد و با او به گفتگو پرداخت.

بهتر اين است كه در اين جا به اشعار ناب مولانا در كتاب مثنوى گوش جان فرا دهيم.

چون رها از منجنيق آمد خليل آمد از دربار عزت، جبرئيل
گفت: هل لك حاجة يا مجتبى گفت: اما منك يا جبرئيل لا
من ندارم حاجتى با هيچكس با يكى كار من افتاده است و بس
آن چه داند لايق من آن كند خواه ويران خواه آبادان كند
گفت: اينجا هست نامحرم مقال علمه بالحال حسبى ما السؤال
گر سزاوار من آمد سوختن لب زدفع او بيايد دوختن
من نمى‏دانم چه خواهم زآن جناب بهر خود والله اعلم بالصواب

نمرود ابراهيم را در گلستان ديد كه با پيرمردى گفتگ و مى‏كند به آزر رو كرد و گفت: به راستى پسرت چقدر در نزد پروردگارش ارجمند است!

و نيز گفت: اگر بنابراين است كسى براى خود خدايى انتخاب كند، سزاوار است كه خداى ابراهيم را انتخاب نمايد.

يكى از رجال چاپلوس دربار نمرود (براى رفع وحشت نمرود) گفت: من دعا و وردى بر آتش خواندم، تا آتش ابراهيم را نسوزاند.

همان دم ستونى از همان آتش به سوى او آمد و او را سوزانيد، در حالى كه آتش‏هاى تمام دنيا، تا سه روز، سوزنده نبود.(209)

ياد امام حسين عليه‏السلام از توكل كامل ابراهيم به خدا

در ماجراى كربلا، امام سجاد عليه‏السلام سخت بيمار بود، به طورى كه با زحمت - آن هم با تكيه بر عصا - مى‏توانست بر خيزد، امام حسين عليه‏السلام با او ديدار كرد و فرمود: پسرم! چه ميل دارى؟

امام سجاد عرض كرد:

اَشتَهِى اَن اكونَ ممَّن لا اَقتَرِحُ عَلَى اللهِ رَبِّى ما يُدَبِّرُهُ لِى؛

ميل دارم به گونه‏اى باشم كه در برابر خواسته‏هاى تدبير شده خدا براى من، خواسته ديگرى نداشته باشم.

امام حسين عليه‏السلام فرمود:

احسن و آفرين! تو همچون ابراهيم خليل عليه‏السلام هستى كه جبرئيل از او پرسيد: آيا خواهش و حاجتى دارى؟ او در پاسخ گفت: هيچگونه پيشنهادى به خدا ندارم، بلكه او مرا كفايت مى‏كند و نگهبانى نيكى است.(210)

من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آن چه را جانان پسندد

نمايش قدرت با ساختن برج آسمانخراش‏

ماجراى تبديل آتش به گلستان، ضربه روحى و سياسى سنگينى بر نمرود و نمروديان وارد ساخت، و به عكس ابراهيم عليه‏السلام را محبوب خاص و عام نمود، ولى نمرود از مركب غرور پياده نشد، باز به تلاش‏هاى مذبوحانه خود ادامه داد، اين بار با نمايش‏هاى خنده آور، خواست به اصطلاح، آب از دست رفته را به جوى خود باز گرداند، و مردم را در امور پوچ سرگرم سازد، از اين رو فرمان داد برجى بسيار بلند و آسمان خراش بسازند. مهندسان و معمارهاى زبردست در ساختن آن به تلاش پرداختند، نمرود با خود مى‏گفت: به زودى اين برج به مرحله عالى خود مى‏رسد، آن گاه چون صيادى ماهر كه به صيد شكار مى‏پردازد، من نيز بر بام رفيع برج، با آسمانيان، يا با برج و باروى آن‏ها كه ابراهيم را كمك مى‏كنند مى‏جنگم و آن‏ها را هدف قرار ميدهم و براى هميشه از دستشان خلاص مى‏گردم، ساختمان برج به پايان رسيد، روزى تعيين شد تا نمرود و رجال كشور او براى نمايش قدرت بر بام رفيع برج بروند و اظهار وجود كنند، ولى قبل از فرا رسيدن آن روز، طوفان شديدى آمد و برج به سختى لرزيد و قسمت بالاى برج ويران شد، سپس پايه‏هاى برج سقوط كرد، و برج خراب گرديد و جمعى از دست اندركاران نمرودى در ميان آن به هلاكت رسيدند.(211)

سفينه فضايى براى ترور خالق جهان!!

با اين كه با ويران شدن برج، سزاوار بود نمرود، عبرت بگيرد و از ميان پوست غرور خارج شود، ولى آن خيره سر غافل به جاى عبرت، تصميم ديگرى گرفت، كه ما از آن به ساختن فضاپيما براى ترور خداى ابراهيم عليه‏السلام تعبير نموده‏ايم، به مهندسين فرمان داد: اطاقى كوچك بسازند به گونه‏اى كه او را به سوى آسمان ببرند.

مهندسين به طراحى پرداختند، طرح آن‏ها به اين صورت در آمد كه اطاقى را از چوب محكم ساختند، چهار كركس لاشخور را گرفتند و آن‏ها را مدتى با غذاهاى مختلف پرورش دادند سپس هر يك از آن‏ها را در قسمت پايين يكى از پايه‏هاى چهارگانه آن اطاق بستند، و مدتى آن‏ها را گرسنه نگهداشتند، سپس در قسمت وسط سقف آن اطاق، شقه هايى از گوشت نهادند، تا كركس‏ها به طمع آن گوشت‏ها به پرواز در آيند و نمرود در آن اطاق همراه آن‏ها به سوى آسمان حركت نمايد.

اين دستگاه با اين ترتيب ساخته شد، نمرود با تير و كمان خود به درون آن دستگاه رفت، و كركسها به پرواز در آمدند، نمرود نيز با آن‏ها به سوى آسمان حركت كرد، اما پس از چند لحظه، نمرود خود را در تاريكى شديد ديد، وحشت و ترس او را فرا گرفت، بى درنگ طبق برنامه از پيش تعيين شده، آن گوشت‏ها را در قسمت پايين قرار داد، اين بار كركس‏ها به طمع رسيدن به گوشت سرازير شده و با صداهاى دلخراش و بلند به طرف زمين به پرواز در آمدند...، به اين ترتيب فضاپيماى نمرود به زمين نشست، و نمرود با كمال روسياهى، شرمندگى، و سرافكندگى از آن خارج گرديد.(212)

هلاكت نمرود به وسيله يك پشه ناتوان‏

نمرود همچنان با مركب سلطنت و غرور، تاخت و تاز مى‏كرد، و به شيوه‏هاى طاغوتى خود ادامه مى‏داد، خداوند براى آخرين بار حجت را بر او تمام كرد، تا اگر باز بر خيره‏سرى خود ادامه دهد، با ناتوانترين موجوداتش زندگى ننگين او را پايان بخشد.

خداوند فرشته‏اى را به صورت انسان، براى نصيحت نمرود نزد او فرستاد، اين فرشته پس از ملاقات با نمرود، به او چنين گفت:

... اينك بعد از آن همه خيره سرى‏ها و آزارها و سپس سرافكندگى‏ها و شكست‏ها، سزاوار است كه از مركب سركش غرور فرود آيى، و به خداى ابراهيم عليه‏السلام كه خداى آسمان‏ها و زمين است ايمان بياورى، و از ظلم و ستم و شرك و استعمار، دست بردارى، در غير اين صورت فرصت و مهلت به آخر رسيده، اگر به روش خود ادامه دهى، خداوند داراى سپاه‏هاى فراوان است و كافى است كه با ناتوانترين آن‏ها تو و ارتش عظيم تو را از پاى در آورد.

نمرود خيره‏سر، اين نصايح را به باد مسخره گرفت و با كمال گستاخى و پررويى گفت: در سراسر زمين، هيچكس مانند من داراى نيروى نظامى نيست، اگر خداى ابراهيم عليه‏السلام داراى سپاه هست، بگو فراهم كند، ما آماده جنگيدن با آنان هستيم.

فرشته گفت: اكنون كه چنين است سپاه خود را آماده كن.

نمرود سه روز مهلت خواست و در اين سه روز آن چه توانست در يك بيابان بسيار وسيع، به مانور و آماده‏سازى پرداخت، و سپاهيان بى كران او با نعره‏هاى گوش خراش به صحنه آمدند.

آن گاه نمرود، ابراهيم را طلبيد و به او گفت: اين لشگر من است!

ابراهيم جواب داد: شتاب مكن، هم اكنون سپاه من نيز فرا مى‏رسند.

در حالى كه نمرود و نمروديان، سرمست كيف و غرور بودند و از روى مسخره قاه قاه مى‏خنديدند، ناگاه از طرف آسمان انبوه بى كرانى از پشه‏ها ظاهر شدند و به جان سپاهيان نمرود افتادند (آن‏ها آن قدر زياد بودند كه مثلاً هزار پشه روى يك انسان مى‏افتاد، و آن قدر گرسنه بودند كه گويى ماه‏ها غذا نخورده‏اند) طولى نكشيد كه ارتش عظيم نمرود در هم شكست و به طور مفتضحانه به خاك هلاكت افتاد.

شخص نمرود در برابر حمله برق آساى پشه‏ها به سوى قصر محكم خود گريخت، وارد قصر شد و در آن را محكم بست، و وحشت‏زده به اطراف نگاه كرد. در آن جا پشه‏اى نديد، احساس آرامش كرد، با خود مى‏گفت: نجات يافتم، آرام شدم، ديگر خبرى نيست...

در همين لحظه باز همان فرشته ناصح، به صورت انسان نزد نمرود آمد و او را نصيحت كرد و به او گفت: لشكر ابراهيم را ديدى! اكنون بيا و توبه كن و به خداى ابراهيم عليه‏السلام ايمان بياور تا نجات يابى!

نمرود به نصايح مهرانگيز آن فرشته ناصح، اعتنا نكرد. تا اين كه روزى يكى از همان پشه‏ها از روزنه‏اى به سوى نمرود پريد، لب پايين و بالاى او را گزيد، لبهاى او ورم كرد، سرانجام همان پشه از راه بينى به مغز او راه يافت و همين موضوع به قدرى باعث درد شديد و ناراحتى او شد، كه گماشتگان سر او را مى‏كوبيدند تا آرام گيرد، سرانجام او با آه و ناله و وضعيت بسيار نكبت‏بارى به هلاكت رسيد، و طومار زندگى ننگينش پيچيده شد(213) به تعبير قرآن‏

وَ اَرادُوا بِه كَيداً فَجعَلناهُم الاَخسَرينَ؛

نمروديان با تزوير و نقشه‏هاى گوناگون خواستند تا ابراهيم را شكست دهند، ولى خود شكست خوردند.(214)

به گفته پروين اعتصامى:

خواست تا لاف خداوندى زند برج و بارى خدا را بشكند
پشه‏اى را حكم فرمودم كه خيز خاكش اندر ديده خودبين بريز

جالب اين كه: حضرت على عليه‏السلام در ضمن پاسخ به پرسش‏هاى يكى از اهالى شام فرمود: دشمنان در روز چهارشنبه ابراهيم عليه‏السلام را در ميان منجنيق نهادند و در درون آتش پرتاب نمودند، سرانجام خداوند در روز چهارشنبه، پشه‏اى بر نمرود مسلط گردانيد...

و امام صادق عليه‏السلام فرمود: خداوند ناتوان‏ترين خلق خود، پشه را به سوى يكى از جباران خودكامه (نمرود) فرستاد، آن پشه در بينى او وارد گرديد، تا به مغز او رسيد، و او را به هلاكت رسانيد، و اين يكى از حكمت‏هاى الهى است كه با ناتوان‏ترين مخلوقاتش، قلدرترين موجودات را از پاى در مى‏آورد.(215)

و از ابن عباس روايت شده: پشه لب نمرود را گزيد، نمرود تلاش كرد تا آن را با دستش بگيرد، پشه به داخل سوراخ بينى او پريد، او تلاش كرد كه آن را از بينى خارج سازد، پشه خود را به سوى مغز او رسانيد، خداوند به وسيله همان پشه، چهل شب او را عذاب كرد تا به هلاكت رسيد.(216)

نيز روايت شده: آن پشه نيمه فلج بود، و يك قسمت از بدنش قوت نداشت، وقتى كه وارد مغز نمرود شد به زبان حال چنين گفت: اى نمرود! اگر مى‏توانى مرده را زنده كنى، اين نيمه مرده مرا زنده كن، تا با قوت آن قسمت از بدنم كه فلجى آن خوب شده، از بينى تو بيرون آيم، و يا اين قسم بدنم را كه سالم است بميران تا خلاص شوى.(217)


previos pagenext page