previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


هنگامى كه از آنان و آنچه غير خدا مى‏پرستيدند كناره‏گيرى كرد، ما اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم؛ و هر يك را پيامبرى )بزرگ( قرار داديم!

به اين ترتيب ابراهيم عليه‏السلام مرعوب شوكت و قدرت سرپرستش آزر نشد، و از تهديد و هشدار او نترسيد و با توكل به خداوند، به طور مكرر، او را به سوى خدا دعوت نمود، و از بتها بر حذر داشت، و با صراحت اعلام كرد كه من از آن بت‏ها دورى مى‏كنم و تنها خداى يگانه را مى‏پرستم.

آزر با گستاخى، ابراهيم را از خود راند و نصايح مهرانگيز او را با تندى رد كرد، ابراهيم كه ديد با نرمش و استدلال نمى‏تواند نتيجه بگيرد، پا را فراتر نهاد و رگبار سرزنش خود را متوجه آزر و پيروانش كرد و با صراحت به آزر و پيروانش گفت:

آيا به راستى بتها را به عنوان خدا برگزيده‏ايد؟ تو و جمعيت تو را در گمراهى آشكار مى‏نگرم.(196)

و در فرصت ديگر به آزر و پيروانش گفت:

اين تمثال‏ها و مجسمه‏ها چيست كه شما در برابر آن‏ها سجده مى‏كنيد، و آن‏ها را شب و روز مى‏پرستيد؟

آن‏ها جواب دادند: نياكان و پدران ما، چنين مى‏كردند، ما هم روش آن‏ها را ادامه مى‏دهيم.

ابراهيم با قاطعيت و تأكيد گفت:

لَقد كُنتُم انتُم وَ آباؤُكُم فِى ضلالٍ مُّبينٍ؛

قطعا هم شما و هم پدرانتان در گمراهى آشكار بوديد و هستيد.

آن‏ها گفتند:: آيا مطلب حقى براى ما آورده‏اى يا شوخى مى‏كنى؟!

ابراهيم جواب داد: (كاملا حق آورده‏ام) پروردگار شما همان پروردگار آسمان و زمين است كه آن‏ها را ايجاد كرده و من بر اين امر از گواهانم.(197)

ابراهيم گرچه در مراحل نخست، از راه نرمش و مدارا با آزر سخن گفت، زيرا آزر حق سرپرستى بر ابراهيم داشت، وانگهى ابراهيم مى‏خواست بلكه از اين راه او را جذب نمايد، ولى وقتى كه لجاجت آزر در راه شرك، براى ابراهيم روشن شد، نه تنها از او دورى كرد، بلكه از او بيزارى جست، چنان كه در آيه 114 سوره توبه مى‏خوانيم:

فَلمَّا تَبيَّن لَهُ أَنَّه عدُوٌّ للّهِ تَبَرَّءَ مِنهُ؛

هنگامى كه براى ابراهيم روشن شد كه آزر دشمن خدا است از او بيزارى جست.

مبارزات عملى ابراهيم عليه‏السلام با بت‏پرستى‏

آزر با اين كه ابراهيم را از يكتاپرستى منع مى‏كرد، ولى وقتى كه چشمش به چهره ملكوتى ابراهيم عليه‏السلام مى‏افتاد، محبتش نسبت به او بيشتر مى‏شد، از آن جا كه آزر رييس كارخانه بت‏سازى بود، روزى چند بت به ابراهيم داد تا او آن‏ها را به بازار ببرد و مانند ساير برادرانش آن‏ها را به مردم بفروشد، ابراهيم خواسته آزر را پذيرفت، آن بت‏ها را همراه خود به طرف ميدان و بازار آورد، ولى براى اين كه فكر خفته مردم را بيدار كند، و آن‏ها را از پرستش بت بيزار نمايد، طنابى بر گردن بتها بست و آن‏ها را در زمين مى‏كشانيد و فرياد مى‏زد:

مَن يَشتَرىَ مَن لا يَضرُّهُ وَ لا يَنفَعُهُ؛

چه كسى اين بت‏ها را كه سود و زيان ندارند از من مى‏خرد.

سپس بت‏ها را كنار لجنزار و آب‏هاى جمع شده در گودال‏ها آورد و در برابر چشم مردم، آن‏ها را در ميان لجن و آب آلوده مى‏انداخت و بلند مى‏گفت: آب بنوشيد و سخن بگوييد!!(198)

به اين ترتيب عملا به مردم مى‏فهمانيد كه: بتها شايسته پرستش نيستند، به هوش باشيد، و از خواب غفلت بيدار شويد و به خداى يكتا و بى همتا متوجه شويد، و در برابر اين بت‏هاى ساختگى و بى اراده كه سود و زيانى ندارند سجده نكنيد مگر عقل نداريد، مگر انسان نيستيد، چرا آن همه ذلت، چرا و چرا؟! آن‏ها را نزد آزر آورد و به او گفت: اين بت‏ها را كسى نمى‏خرد، در نزد من مانده‏اند و باد كرده‏اند.

فرزندان آزر توهين ابراهيم به بتها را به آزر خبر دادند، آزر ابراهيم را طلبيد و او را سرزنش و تهديد كرد و از خطر سلطنت نمرود ترسانيد.

ولى ابراهيم به تهديدهاى آزر، اعتنا نكرد. آزر تصميم گرفت ابراهيم را زندانى كند، تا هم ابراهيم در صحنه نباشد و هم زندان او را تنبيه كند، از اين رو ابراهيم را دستگير كرده و در خانه‏اش زندانى كرد و افرادى را بر او گماشت تا فرار نكند.

ولى طولى نكشيد كه او از زندان گريخت و به دعوت خود ادامه داد و مردم را از بت و بت‏پرستى بر حذر داشت و به سوى توحيد فرا مى‏خواند.(199)

مذاكرات رو در روى ابراهيم عليه‏السلام با نمرود، و محكوم شدن نمرود

آوازه مخالفت ابراهيم با طاغوت‏پرستى و بت‏پرستى در همه شكلهايش در همه جا پيچيد، و به عنوان يك حادثه بزرگ در رأس اخبار قرار گرفت، نمرود كه از همه بيشتر در اين باره، حساس بود فرمان داد بى درنگ ابراهيم را به حضورش بياورند، تا بلكه از راه تطميع و تهديد، قفل سكوت بر دهان او بزند، ابراهيم را نزد نمرود آوردند.

نمرود بر سر ابراهيم فرياد زد و پس از اعتراض به كارهاى او گفت:

خداى تو كيست؟

ابراهيم: خداى من كسى است كه مرگ و زندگى در دست اوست.

نمرود از راه سفسطه و غلطاندازى وارد بحث شد، و گفت: اى بى خبر! اين كه در اختيار من است، من زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم، مگر نمى‏بينى مجرم محكوم به اعدام را آزاد مى‏كنم، و زندانى غير محكوم به اعدام را اگر بخواهم اعدا مى‏نمايم.

آن گاه دستور داد يك شخص اعدامى را آزاد كردند، و يك نفر غير محكوم به اعدام را اعدام نمودند.

ابراهيم بى درنگ استدلال خود را عوض كرد و گفت: تنها زندگى و مرگ نيست بلكه همه جهان هستى به دست خدا است، بر همين اساس، خداى من كسى است كه صبحگاهان خورشيد را از افق مشرق بيرون مى‏آورد و غروب، آن را در افق مغرب فرو مى‏برد، اگر راست مى‏گويى كه تو خداى مردم هستى، خورشيد را به عكس از افق مغرب بيرون آر، و در افق مشرق، فرو بر.

نمرود در برابر اين استدلال نتوانست غلطاندازى كند، آن چنان گيج و بهت زده شد كه از سخن گفتن درمانده گرديد.(200)

نمرود ديد اگر آشكارا با ابراهيم دشمنى كند، رسوائيش بيشتر مى‏شود، ناچار دست از ابراهيم كشيد تا در يك فرصت مناسب از او انتقام بگيرد، اما جاسوسان خود را در همه جا گماشت تا مردم را از تماس با ابراهيم بترسانند و دور سازند.(201)

بت‏شكنى ابراهيم و استدلال او

ابراهيم از راه‏هاى گوناگون با بت پرستى مبارزه كرد، ولى بيانات و مبارزات ابراهيم عليه‏السلام در آن تيره بختان لجوج اثر نكرد، از طرفى دستگاه نمرود براى سرگرم كردن مردم و ادامه سلطه خود هرگز نمى‏خواست كه مردم از بت پرستى دست بردارند.

ابراهيم در مبارزه خود مرحله جديدى را برگزيد و با كمال قاطعيت به بت‏پرستان و نمروديان اخطار كرد و چنين گفت:

وَ تَاللهِ لَاَكيدَنَّ أَصنامَكُم بَعدَ أَن تُوَلُّوا مُدبِرينَ؛

به خدا سوگند در غياب شما نقشه‏اى براى نابودى بتهايتان مى‏كشم.(202)

ابراهيم همچنان در كمين بتها بود تا روز عيد نوروز فرا رسيد، در ميان مردم بابل رسم بود كه هر سال روز عيد نوروز(203) شهر را خلوت مى‏كردند و براى خوشگذرانى به صحرا و كوه و دشت و فضاهاى آزاد ديگر مى‏رفتند، آن روز مردم شهر را خلوت كردند، نمرود و اطرافيانش نيز از شهر بيرون رفتند، حتى ابراهيم عليه‏السلام را نيز دعوت كردند كه با آن‏ها به خارج از شهر برود و در جشن آن‏ها شركت كند، ولى ابراهيم عليه‏السلام در پاسخ دعوت آنها گفت: من بيمار هستم.(204)

ابراهيم عليه‏السلام از نظر بدنى بيمار نبود، ولى وقتى كه مى‏ديد مردم، غرق در فساد و هوسبازى و بت‏پرستى هستند، از نظر روحى كسل و ناراحت بود، و منظور او از اين كه گفت: من بيمارم يعنى روحم كَسِل است.

وقتى كه شهر كاملاً خلوت شد، ابراهيم اندكى غذا و يك تبر با خود برداشت و وارد بتكده شد، ديد مجسمه‏هاى گوناگون زيادى در كنار هم چيده شده و با قيافه‏هاى مختلف، اما بدون هر گونه حركت و توان، در جايگاه‏ها قرار دارند، ابراهيم غذا را به دست گرفت و كنار هر يك از بت‏ها رفت و گفت: از اين غذا بخور و سخن بگو.

وقتى كه آن بت پاسخ نمى‏داد، ابراهيم با تبرى كه در دست داشت، بر دست و پاى بت مى‏زد و دست و پاى آن بت را مى‏شكست. ابراهيم با همه بتهايى كه در آن بتكده بودند، همين كار را مى‏كرد، و فضاى وسط بتخانه از قطعه‏هاى بتهاى شكسته پر شد.

ولى ابراهيم به بت بزرگ حمله نكرد، و او را سالم گذاشت، و تبر را بر دوش او نهاد، ابراهيم از اين كار، منظورى داشت، منظورش اين بود كه در آينده از همين راه، استدلال دشمن شكن بسازد و دشمن را محكوم نمايد.

مراسم عيد كم كم پايان يافت و بت پرستان گروه گروه به شهر بازگشتند، رسم بود پس از بازگشت، نخست به بتكده بروند و مراسم شكرگزارى را به جاى آورند و سپس به خانه‏هايشان باز گردند.

گروه اول وقتى كه وارد بتخانه شد با منظره عجيبى روبرو گرديد، گروه‏هاى بعد نيز وارد شدند، و همه در وحشت و بهت‏زدگى فرو رفتند، فريادها و نعره‏هايشان برخاست، هركسى سخن مى‏گفت...

در اين جا دنباله داستان را از زبان قرآن (آيه 58 تا 67 سوره انبياء) بشنويم:

ابراهيم همه بت‏ها جز بزرگشان را قطعه قطعه كرد، شايد سراغ او بيايند (و او حقايق را بازگو كند).

(هنگامى كه آن‏ها منظره بت‏ها را ديدند) گفتند: شنيده‏ايم نوجوانى از بتها سخن مى‏گفت: كه به او ابراهيم مى‏گويند.

جمعيت گفتند: او را در برابر ديدگان مردم بياوريد، تا گواهى دهد.

(هنگامى كه ابراهيم را حاضر كردند) گفتند: آيا تو اين كار را با خدايان ما كرده‏اى، اى ابراهيم؟

ابراهيم در پاسخ گفت: بلكه اين كار را بزرگشان كرده است، از او بپرسيد اگر سخن مى‏گويد!

بت‏پرستان به وجدان خود بازگشتند و (به خود) گفتند: حقا كه شما ستمگريد.

سپس بر سرهايشان واژگونه شدند (و حكم وجدان را به كلى فراموش كردند) و به ابراهيم گفتند: تو مى‏دانى كه بتها سخن نمى‏گويند.

(اينجا بود كه ابراهيم پتك استدلال را به دست گرفت و بر مغز بت پرستان كوبيد، و به آن‏ها) گفت: آيا غير از خدا

چيزى را پرستش مى‏كنيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد، و نه زيانى به شما مى‏رساند (نه اميدى به سودشان داريد و نه ترسى از زيانشان).

افّ بر شما و بر آن چه جز خدا مى‏پرستيد! آيا انديشه نمى‏كنيد (و عقل نداريد).(205)

گفتگوى نمرود با آزر و مادر ابراهيم عليه‏السلام‏

روايت شده: به نمرود گفته شد، ابراهيم پسر آزر، بت‏ها را شكسته است، نمرود آزر را طلبيد و به او گفت: به من خيانت كردى و وجود اين پسر (ابراهيم) را از من پوشاندى.

آزر گفت: پادشاها! من تقصيرى ندارم، مادرش او را پوشانده و نگهدارى كرده است و او مدعى است كه استدلال و حجت دارد.

نمرود دستور داد، مادر ابراهيم را حاضر كردند، و به او گفت: چرا وجود اين پسر را از ما پوشاندى كه با خدايان ما چنين كرد؟!

مادر گفت: اى شاه! من ديدم تو رعيت و ملت خودت را مى‏كشى و نسل آن‏ها به خطر مى‏افتد، با خود گفتم اين پسر را براى حفظ نسل نگه دارم، اگر اين پسر همان بود (كه واژگونى سلطنت تو به دست او است) او را تحويل مى‏دهم تا كشته گردد، و كشتن فرزندان مردم پايان يابد، و اگر اين پسر او نيست، براى ما يك نفر پسر باقى بماند، اينك كه براى تو ثابت شده است كه اين پسر همان است، در اختيار تو است هر كار مى‏كنى انجام بده.

نمرود گفتار مادر ابراهيم را پسنديد، و او را آزاد كرد سپس خودش شخصاً با ابراهيم در مورد شكسته شدن بت‏ها سخن گفت، هنگامى كه ابراهيم عليه‏السلام گفت: بت بزرگ، بتها را شكسته است. نمرود به جاى اين كه استدلال نيرومند ابراهيم عليه‏السلام را بپذيرد، درباره مجازات ابراهيم با اطرافيان خود به مشورت پرداخت، اطرافيان گفتند: ابراهيم را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد.(206)

به آتش افكندن ابراهيم عليه‏السلام‏

به فرمان نمرود، ابراهيم را زندانى نمودند، از هر سو اعلام شد كه مردم هيزم جمع كنند، و يك گودال و فضاى وسيعى را در نظر گرفتند، بت‏پرستان گروه گروه هيزم مى‏آوردند و در آن جا مى‏ريختند.

گرچه يك بار هيزم براى سوزاندن ابراهيم كافى بود، ولى دشمنان مى‏خواستند هر چه كينه دارند نسبت به ابراهيم عليه‏السلام آشكار سازند، وانگهى اين حادثه موجب عبرت براى همه شود، و عظمت و قلدرى نمرود بر قلب‏ها سايه بيافكند تا در آينده هيچ كس چنين جرأتى نداشته باشد.

روز موعود فرا رسيد، نمرود با سپاه بى كران خود، در جايگاه مخصوصى قرار گرفتند، در كنار آن بيابان، ساختمان بلندى براى نمرود ساخته بودند، نمرود بر فراز آن ساختمان رفت تا از همان بالا صحنه سوختن ابراهيم را بنگرد و لذت ببرد.

هيزم‏ها را آتش زدند، شعله‏هاى آن به سوى آسمان سر كشيد، آن شعله‏ها به قدرى اوج گرفته بود كه هيچ پرنده‏اى نمى‏توانست از بالاى آن عبور كند، اگر عبور مى‏كرد مى‏سوخت و در درون آتش مى‏افتاد.

در اين فكر بودند كه چگونه ابراهيم را در درون آتش بيفكنند، شيطان با شيطان صفتى به پيش آمد و منجنيقى ساخت و ابراهيم را در درون آن نهادند تا به وسيله آن او را به درون آتش پرتاب نمايند.

در اين هنگام ابراهيم تنها بود، حتى يك نفر از انسان‏ها نبود كه از او حمايت كند، تا آن جا كه پدر خوانده‏اش آزر نزد ابراهيم آمد و سيلى محكمى به صورت او زد و با تندى گفت: از عقيده‏ات بر گرد!


previos pagenext page