previos pageقصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


عذاب الهى در كمين قوم ثمود

آن‏ها نه تنها از اين جنايت بزرگ، نهراسيدند، بلكه با كمال بى‏شرمى نزد صالح آمدند و گفتند: آن عذاب را كه وعده مى‏دهى بر ما فرو فرست.

خداوند به صالح عليه‏السلام وحى كرد: به آن‏ها بگو: عذاب من تا سه روز ديگر به سراغ شما خواهد آمد، اگر شما در اين سه روز توبه كرديد، عذابم را از شما باز مى‏دارم وگرنه، قطعا مشمول عذاب خواهيد شد.

صالح عليه‏السلام پيام خداوند را به آن‏ها ابلاغ كرد، آن‏ها گفتند: اگر راست مى‏گويى آن عذاب را براى ما بياور.

صالح به آن‏ها فرمود: اى قوم! نشانه عذاب اين است كه چهره شما در روز اول از اين سه روز، زرد مى‏شود، و در روز دوم سرخ ميگردد، و در روز سوم سياه مى‏شود.

همين نشانه‏ها، در روز اول و دوم و سوم، ظاهر شد، در اين ميان بعضى مضطرب شدند و بعضى ديگر مى‏گفتند: مثل اين كه عذاب نزديك شده، ولى آخرين جواب قوم سركش و مغرور اين بود كه: ما هرگز سخن صالح را نمى‏پذيريم و از خدايان خود (بت‏ها) دست نمى‏كشيم.

سرانجام نيمه‏هاى شب، جبرئيل امين عليه‏السلام بر آن‏ها فرود آمد و صيحه زد، اين صيحه به قدرى بلند بود كه بر اثر آن پرده‏هاى گوششان دريده شد، و قلبهايشان شكافته گرديد، و جگرهايشان، متلاشى شد و همه آن‏ها در يك لحظه به خاك سياه مرگ افتادند وقتى كه آن شب به صبح رسيد، خداوند صاعقه آتشين و فراگيرى از آسمان به سوى آن‏ها فرستاد، آن صاعقه تار و پود آن‏ها را سوزانيد، و آن‏ها را به طور كلى از صفحه روزگار برافكند.(171)

نجات صالح و مؤمنان‏

عذاب سخت الهى همه معاندان و كافران را در هم كوبيد و به خاكستر مبدل ساخت، چرا كه همراه صاعقه و زلزله و طاغيه (عذاب بسيار) بود، و هيچكس از آن‏ها را باقى نگذاشت.

ولى حضرت صالح و افرادى كه به او ايمان آورده بودند، نجات يافتند.(172)ايمان آورندگان به حضرت صالح عليه‏السلام اندك بودند، كه مطابق بعضى از تواريخ، آن‏ها چهار هزار نفر بودند، كه پس از هلاكت قوم ثمود، از ديار بلازده وادى القرى به سوى حضرموت يَمن كوچ كردند، و در آن جا به زندگى خود ادامه دادند.

در بعضى از روايات آمده: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در سال نهم هجرت، هنگامى كه سپاه اسلام را به سوى سرزمين تبوك، براى دفع دشمن حركت مى‏داد، در مسير راه به سرزمين قوم ثمود رسيدند، سپاهيان خواستند در همان جا براى استراحت، توقفى كنند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مانع آن‏ها شد، فرمود: اينجا سرزمين قوم ثمود است كه عذاب الهى بر آن‏ها فرود آمده است.(173)

عذاب فراگير و همگانى چرا؟

با اين كه يك نفر ناقه صالح را پى كرد، و چند نفر با او همدست بودند تا شتر كشته شود، و عده‏اى نيز پس از سقوط شتر، بر آن شتر ضربه زدند، ولى چرا همه آن‏ها از كوچك و بزرگ، زن و مرد - جز صالح عليه‏السلام و مؤمنان - به هلاكت رسيدند؟ و چرا خداوند در آيه 14 سوره شمس با تعبير فَعَقَرُوها؛ جمعى ناقه را پى كردند. كشتن ناقه را به جمع نسبت داده نه به يك فرد؟!

زيرا همه آن‏ها به اين جنايت رضايت داشتند، و كسى كه به جنايتى راضى باشد، در آن شركت نموده است.

چنان كه اميرمؤمنان على عليه‏السلام در فرازى از يكى از خطبه هايش مى‏فرمايد: ناقه صالح را تنها يك نفر به هلاكت رسانيد، ولى خداوند همه را مشمول عذاب ساخت، چرا كه همه آنها به اين امر رضايت دادند.(174)

شقى‏ترين پيشينيان و آيندگان‏

روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به حضرت على عليه‏السلام رو كرد و فرمود:

يا علىُّ اَشقَى الأَوَّلينَ عاقِرُ النّاقَةِ، و اشقَى الآخِرينَ مَن يَخضِبُ هذِهِ مِن هذا؛

اى على! شقى‏ترين و تيره بخت‏ترين فرد پيشينيان همان كسى بود كه ناقه صالح را كشت، و شقى‏ترين فرد از آيندگان كسى است كه محاسنت را به خون سرت رنگين مى‏كند.(175)

يعنى همان ابن ملجم مرادى، بدبخت‏ترين آيندگان است.(176)

مطلب ديگر اين كه: گاهى حضرت زهرا عليهاالسلام يا امامان اهل بيت عليهم السلام وقتى كه سخت مظلوم واقع مى‏شدند، به ياد مظلوميت حضرت صالح عليه‏السلام مى‏افتادند، و تقاضاى عذاب براى دشمنان مى‏كردند، همان گونه كه عذاب سخت الهى قوم ثمود را نابود كرد.

به عنوان نمونه وقتى كه پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حضرت على عليه‏السلام را به اجبار از خانه بيرون كشيده و به سوى مسجد براى بيعت مى‏بردند، حضرت زهرا عليهاالسلام از خانه خارج شد و فرياد زد: پسرعمويم را رها سازيد، وگرنه سوگند به خداوندى كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به حق مبعوث كرد، موهايم را پريشان مى‏كنم، و پيراهن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را بر سر مى‏نهم، و ناله را به سوى خدا مى‏برم (و شما را نفرين مى‏كنم)

فَما ناقَةُ صالِحٍ بِاَكرمِ علَى اللهِ مِن وُلدِى؛

ناقه صالح در پيشگاه خدا گرامى‏تر از فرزندانم نيست.(177)

يعنى همان گونه كه با كشتن ناقه صالح عليه‏السلام عذاب عمومى آمد، شما نيز اگر از حد بگذرانيد، نفرين مى‏كنم كه عذاب عمومى بيايد، فرزندانم كمتر از ناقه صالح نيستند.

پايان داستان‏هاى زندگى حضرت صالح عليه‏السلام

6-حضرت ابراهيم عليه‏السلام‏

نام مبارك حضرت ابراهيم عليه‏السلام قهرمان توحيد 69 بار در 25 سوره قرآن آمده، و يك سوره قرآن (چهاردهمين سوره) به نام سوره ابراهيم است. فرازهاى سازنده و گوناگون زندگى سودمند آن حضرت در ضمن 25 سوره قرآن ذكر شده است، و اين موضوع بيانگر عنايت خاص قرآن به زندگى ابراهيم عليه‏السلام است، تا پيروان قرآن آن را بخوانند، از آن درسهاى بزرگ زندگى را بياموزند. و از مكتب سازنده و آموزنده او براى پيشروى به سوى كمال، الهام بگيرند.

هدف از نقل اين فرازها نيز، همين است، چنان كه در آيه 68 سوره آل عمران مى‏خوانيم:

اءنّ اولَى النَاسِ بِابراهيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعوهُ؛

سزاوارترين مردم به ابراهيم عليه‏السلام آنانند كه از او پيروى كردند.

ابراهيم عليه‏السلام دومين پيامبر اولوالعزم است كه داراى شريعت و كتاب مستقل بوده، و دعوت جهانى داشته، او حدود هزار سال بعد از حضرت نوح عليه‏السلام ظهور كرد، و سلسله نسب او تا نوح عليه‏السلام را چنين نوشته‏اند: ابراهيم بن تارَخ بن ناحور بن سروح بن رعو بن فالج بن عابر بن شالح بن ارفكشاذ بن نوح.

مادر ابراهيم نونا يا بونا نام داشت، مطابق بعضى از روايات مادر لوط پيامبر، و مادر ساره همسر ابراهيم با مادر ابراهيم، خواهر بودند، و پدرشان يكى از پيامبران به نام لاحج بود.(178)

ابراهيم عليه‏السلام هنوز به دنيا نيامده بود كه پدرش از دنيا رفت، و آزر عموى ابراهيم سرپرستى او را بر عهده گرفت، از اين رو ابراهيم او را به عنوان پدر مى‏خواند.(179)

ابراهيم عليه‏السلام حدود چهار هزار سال قبل مى‏زيست و 175 سال عمر كرد، و سراسر عمرش را در راه توحيد و مسائل انسانى سپرى نمود.

زندگى درخشان ابراهيم عليه‏السلام در پنج دوره خلاصه مى‏شود:

1 - بنده خالص خدا بود، و خدا بندگى او را پذيرفت.

2 - مقام پيامبرى.

3 - مقام رسالت.

4 - مقام خليل (دوست خالص) خدا بودن.

5 - مقام امامت.

به اين ترتيب او نردبان تكامل را پيمود و سرانجام بر قله اوج يك انسان كامل كه مقام امامت است، نايل گرديد.

و چون زندگى ابراهيم عليه‏السلام در همه ابعاد زندگى، سازنده است و در پيشانى تاريخ مى‏درخشد، خداوند او را به عنوان يك امت معرفى كرده و فرمود: ابراهيم يك ملت بود.(180) يعنى يك فرهنگ و مجموعه‏اى از برنامه‏هاى انسان‏ساز بود.

ابراهيم عليه‏السلام از پيامبرانى است كه پيروان همه اديان مانند: يهوديان، مسيحيان، مجوسيان، مسلمانان و... او را به بزرگى و قهرمانى ياد مى‏كنند، چرا كه زندگى ابراهيم عليه‏السلام به ابديت پيوسته و الگوى همه انسان‏هاى آزادانديش و پيشرو است، و از نظرات گوناگون موجب سازندگى و سعادت ابدى مادى و معنوى خواهد بود.

طاغوتى به نام نمرود و خواب هولناك او

در سرزمين بين النهرين (بين دجله وفرات واقع در كشور عراق كنونى) شهرى زيبا و پرجمعيت به نام بابِل قرار داشت كه (روزگارى اسكندر، آن را پايتخت ناحيه شرقى امپراطورى خود نموده بود،) طاغوتى ديكتاتور به نام نِمرود فرزند كوش بن حام در آن جا سلطنت مى‏كرد.

بابل پايتخت نِمرود، غرق در بت پرستى و انحرافات مختلف و فساد بود، هوسبازى، شرابخوارى، قماربازى، آلودگى‏هاى جنسى، فساد مالى و هرگونه زشتى از در و ديوار آن مى‏باريد.

مردم در طبقات گوناگون زندگى مى‏كردند و در مجموع به دو طبقه زيردست و زبردست، تقسيم شده بودند، حاكم خودپرست كه سراسر زندگيش در تجاوز و فساد و انحراف خلاصه مى‏شد، بر آن مردم فرمانروايى مى‏كرد، محيط از هر نظر تيره و تار بود و شب ظلمانى گناه و آلودگى بر همه چيز سايه افكنده بود، و در انتظار صبح سعادت به سر مى‏برد.

نمرود علاوه بر بابل، بر ساير نقاط جهان نيز حكومت مى‏كرد، چنان كه امام صادق عليه‏السلام فرمود: چهار نفر بر سراسر زمين سلطنت كردند، دو نفر از آن‏ها از مؤمنان به نام سليمان بن داود و ذوالقرنين و دونفر از آن‏ها از كافران به نام نمرود و بخت النصر بودند.(181)

خداوند به مردم ستمديده و رنج كشيده بابل لطف كرد و اراده نمود تا رهبرى صالح و لايق به سوى آن‏ها بفرستد و آن‏ها را از چنگال جهل و نادانى، بت پرستى و طاغوت پرستى نجات دهد، و از زير چكمه ستمگران نمرودى رهايى بخشد، آن رهبر صالح ولايق، همان ابراهيم خليل بود، كه هنوز چشم به جهان نگشوده بود.

عموى ابراهيم به نام آزر، از بت‏پرستان و هواداران نمرود بود و در علم نجوم و ستاره‏شناسى اطلاعات وسيع داشت، و از مشاوران نزديك نمرود به شمار مى‏آمد.

آزر با استفاده از علم ستاره‏شناسى چنين فهميد كه امسال پسرى چشم به جهان مى‏گشايد كه سرنگونى رژيم نمرود به دست او است، او بى درنگ خود را به محضر نمرود رسانيد، و اين موضوع را به نمرود گزارش داد.

عجيب اين كه در همين وقت همزمان نمرود در عالم خواب ديد كه ستاره‏اى در آسمان درخشيد و نور آن بر نور خورشيد و ماه، چيره گرديد.

پس از آن كه نمرود از خواب بيدار شد، دانشمندان تعبير كننده خواب را به حضور طلبيد و خواب ديدن خود را براى آن‏ها تعريف كرد، آن‏ها گفتند: تعبير اين خواب اين است كه به زودى كودكى به دنيا مى‏آيد كه سرنگونى تو و رژيم تو به دست او انجام مى‏شود.

نمرود بر اثر گزارش منجم، و تعبير دانشمند تعبير كننده خواب، به وحشت افتاد، بسيار نگران شد، منجمين و دانشمندان تعبير خواب را حاضر كرد و با آن‏ها به مشورت پرداخت، سرانجام اطمينان يافت كه گزارشات، درست است، اعصابش خرد شد، و وحشت و نگرانيش افزايش يافت، و اضطراب و دلهره تار و پود وجودش را فرا گرفت. (182)

دو فرمان خطرناك نمرود

براى آن كه نطفه ابراهيم عليه‏السلام منعقد نشود، نمرود فرمان صادر كرد كه زنان را از شوهرانشان جدا سازند و به طور كلى آميزش زن و مرد غدغن گردد، تا به اين وسيله، از انعقاد نطفه آن پسر خطرناك، در آن سال جلوگيرى شود.

اين فرمان اجرا شد، و مأموران و دژخيمان آشكار و نهان نمرود، همه جا را تحت كنترل شديد خود در آوردند، و براى اين كه اين فرمان، به طور دقيق اجرا شود، زنان را در شهر نگه داشتند، و مردان را به خارج از شهر فرستادند.

ولى در عين حال، تارخ پدر ابراهيم عليه‏السلام، با همسرش تماس گرفت و كاملا به دور از كنترل مأموران، با او همبستر شد، و نور ابراهيم عليه‏السلام در رحم مادرش منعقد گرديد.(183)

در اين هنگام دومين فرمان نمرود، چنين صادر شد:

ماماها و قابله‏ها و هر كس در هر جا كه توانست، زنان باردار را تحت كنترل و مراقبت قرار دهند، هنگام زايمان، كودكان را بنگرند اگر پسر بود كشته و نابود گردد، و اگر دختر بود زنده بماند، اين فرمان حتماً بايد اجرا شود، براى متخلفين از اجراى فرمان، مجازات شديد در نظر گرفته شده است... حتماً... حتماً.

كنترل شديد در همه جا اجرا گرديد، جلادان خون‏آشام نمرودى، در همه جا حاضر بودند، نوزادهاى پسر را مى‏كشتند، و نوزادهاى دختر را زنده مى‏گذاشتند.

كار به جايى رسيد كه به نوشته بعضى از تاريخ نويسان 77 تا 100 هزار نوزاد كشته شدند.(184)

مادر ابراهيم عليه‏السلام بارها توسط ماماها و قابله‏هاى نمرودى آزمايش شد، ولى آن‏ها نفهميدند كه او باردار است، و اين از آن جهت بود كه خداوند رحم مادر ابراهيم عليه‏السلام را به گونه‏اى قرار داده بود كه نشانه باردارى آشكار نبود.(185)

همه جا سخن از كشتن نوزادهاى پسر بود، و جاسوسان نمرود، اين موضوع را با مراقبت شديد دنبال مى‏كردند، در چنين شرايط سختى پدر ابراهيم عليه‏السلام بيمار شد و از دنيا رفت.

بونا مادر شجاع و شيردل ابراهيم عليه‏السلام خود را نباخت و همچنان با امداد الهى به زندگى ادامه داد، و با اين كه فشار زندگى لحظه به لحظه بر او شديدتر مى‏شد، و همواره سايه هولناك دژخيمان تيره دل و بيرحم را مى‏ديد، تسليم نمروديان نشد و تصميم گرفت خود را معرفى نكند و نوزاد خود را پس از تولد، با كمال مراقبت، در مخفى‏گاه‏ها حفظ نمايد.

آرى، گرچه فرمان نمرود، ترس و وحشت عجيبى در مردم ايجاد كرده بود، ولى مادر شجاع ابراهيم عليه‏السلام با توكل به خداى يكتا، تصميم گرفت تا بر خلاف اين فرمان، كودك خود را از گزند دست خون آشامان نمرودى نگه دارد.

تولد ابراهيم در درون غار، و سيزده سال زندگى مخفى او

شب و روز همچنان مى‏گذشت، هفته‏ها و ماه‏ها به دنبال هم گذر مى‏كرد، و به همين ترتيب ولادت ابراهيم عليه‏السلام نزديك مى‏شد، مادر قوى دل و شجاع ابراهيم عليه‏السلام همواره در اين فكر بود كه هنگام زايمان كجا رود، و چگونه فرزندش را از گزند جلادان حفظ نمايد؟

در آن عصر، قانونى در ميان مردم رواج داشت كه زنان در هنگام قاعدگى به بيرون شهر مى‏رفتند و پس از پايان آن، به شهر باز مى‏گشتند.


previos pagenext page