![]() | قصههاى قرآن به قلم روان - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
وَ ما مَكَرُوا مَكراً وَ مَكَرنا مَكراً وَ هم لا يَشعُرُونَ؛
آنها نقشه مهمى كشيدند و ما هم نقشه مهمى، در حالى كه آنها خبر نداشتند.(157)
حضرت صالح عليهالسلام همچنان به دعوت خود ادامه مىداد، ولى روز به روز بر كارشكنى قوم مىافزود، صالح عليهالسلام كه در شانزده سالگى به پيامبرى رسيده بود و قوم را به سوى يكتاپرستى دعوت مىكرد، حدود صد سال در ميان آن قوم ماند و همچنان به راهنمايى آنها پرداخت، ولى - جز اندكى - نه تنها به او ايمان نياوردند، بلكه با انواع آزارها، روى در روى او قرار گرفتند.
تا اين كه: حضرت صالح عليهالسلام آخرين اقدام خود را براى نجات آنها نمود و به آنها چنين پيشنهاد كرد:
من در شانزده سالگى به سوى شما فرستاده شدم، اكنون 120 سال از عمرم گذشته است، پس از آن همه تلاش، اينك (براى اتمام حجت) پيشنهادى به شما درام، و آن اين كه: اگر بخواهيد من از خدايان شما (بتهاى شما) تقاضايى مىكنم، اگر خواسته مرا بر آوردند، از ميان شما مىروم (و ديگر كارى به شما ندارم) و شما نيز تقاضايى از خداى من بكنيد، تا خداى من به تقاضاى شما جواب دهد، در اين مدت طولانى هم من از دست شما به ستوه آمدهام و هم شما از من به ستوه آمدهايد [اكنون با اين پيشنهاد كار را يكسره و يك طرفه كنيم.]
قوم ثمود: پيشنهاد شما، منصفانه است.
بنا بر اين شد كه نخست، حضرت صالح عليهالسلام از بتهاى آنها تقاضا كند، روز و ساعت تعيين شده فرا رسيد، بتپرستان به بيرون شهر كنار بتها رفتند، و خوراكىها و نوشيدنىهاى خود را به عنوان تبرك كنار بتها نهادند، و سپس آن خوراكىها را خوردند و نوشيدند، سپس از درگاه بتها به دعا و التماس و راز و نياز پرداختند، حضرت صالح عليهالسلام در آن جا حاضر شده بود، آن گاه آنها به صالح عليهالسلام گفتند:
آن چه تقاضا دارى از بتها بخواه.
صالح عليهالسلام اشاره به بت بزرگ كرد و به حاضران گفت: نام اين بت چيست؟
گفتند: فلان!
صالح عليهالسلام به آن بت برگ خطاب كرد و گفت: تقاضاى مرا بر آور، ولى بت جوابى نداد. صالح به قوم گفت: پس چرا اين بت جواب مرا نمىدهد؟
گفتند: از بتِ ديگر، تقاضايت را بخواه.
صالح عليهالسلام، متوجه بت بزرگ شد، و تقاضاى خود را درخواست كرد، ولى جوابى نشنيد.
قوم ثمود به بتها رو كردند و گفتند: چرا جواب صالح عليهالسلام را نمىدهيد؟
سپس (قوم ثمود به عقيده خودشان براى جلب عواطف بتها) برهنه شدند و در ميان خاك زمين در برابر بتها غلطيدند، و خاك را بر سرشان مىريختند، و به بتهاى خود گفتند: اگر امروز به تقاضاى صالح جواب ندهيد، همه ما رسوا و مفتضح مىشويم. آن گاه صالح را خواستند و گفتند: اكنون تقاضاى خود را از بتها بخواه، صالح عليهالسلام تقاضاى خود را از آنها خواست، ولى جوابى نشنيد.
صالح عليهالسلام به قوم فرمود: ساعات اول روز، گذشت و خدايان شما، به تقاضاى من جواب ندادند، اكنون نوبت شما است كه تقاضاى خود را از من بخواهيد، تا از درگاه خداوند بخواهم و همين ساعت، تقاضاى شما را بر آورد.
هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود، سخن صالح عليهالسلام را پذيرفتند و گفتند:
اى صالح! ما تقاضاى خود را به تو مىگوييم، اگر پروردگار تو تقاضاى ما را بر آورد، تو را به پيامبرى مىپذيريم و از تو پيروى مىكنيم، و با همه مردم شهر با تو تبعيت مىنماييم.
صالح عليهالسلام: آن چه مىخواهيد تقاضا كنيد.
قوم ثمود: با ما به اين كوه (كه در اين جا پيداست) بيا.
حضرت صالح عليهالسلام با آن هفتاد نفر به بالاى آن كوه رفتند.
در اين هنگام، آن هفتاد نفر به صالح عليهالسلام گفتند:
اى صالح! از خدا بخواه! تا در همين لحظه شتر سرخ رنگى كه پر رنگ و پر پشم است و بچه ده ماهه در رحم دارد، و عرض قامتش به اندازه يك ميل مىباشد، از همين كوه، خارج سازد.
صالح عليهالسلام گفت: تقاضاى شما براى من بسيار عظيم است، ولى براى خدايم، آسان مىباشد. هماندم صالح عليهالسلام به درگاه خدا متوجه شد و عرض كرد: در همين مكان شترى چنين و چنان خارج كن.
ناگاه همه حاضران ديدند كوه شكافته شد، به گونهاى كه نزديك بود از شدت صداى آن، عقلهاى حاضران از سرشان بپرد، سپس آن كوه مانند زنى كه درد زايمان گرفته باشد مضطرب و نالان گرديد، و نخست سر آن شتر از شكم زمين كوه بيرون آمد، هنوز گردنش بيرون نيامده بود كه آن چه از دهانش بيرون آمده بود، فرو برد و سپس ساير اعضاى پيكر آن شتر بيرون آمد، و روى دست و پايش به طور استوار بر زمين ايستاد.
وقتى كه قوم ثمود، اين معجزه عظيم را ديدند، به صالح گفتند:
خداى تو چقدر سريع، تقاضايت را اجابت كرد، از خدايت بخواه، بچهاش را نيز براى ما خارج سازد.
صالح عليهالسلام، همين تقاضا را از خدا نمود.
ناگاه آن شتر، بچهاش را انداخت، و بچه آن، در كنارش به جنب و جوش در آمد.
صالح عليهالسلام در اين هنگام به آن هفتاد نفر خطاب كرد و فرمود: آيا ديگر تقاضايى داريد؟
گفتند: نه، بيا با هم نزد قوم خود برويم، و آن چه ديديم به آنها خبر دهيم، تا آنها به تو ايمان بياورند.
صالح عليهالسلام همراه آن هفتاد نفر به سوى قوم ثمود، حركت كردند، ولى هنوز به قوم نرسيده بودند كه 64 نفر از آنها مرتد شدند و گفتند: آن چه ديديم سحر و جادو و دروغ بود.
وقتى كه به قوم رسيدند، آن شش نفر باقيمانده، گواهى دادند كه: آنچه ديديم حق است، ولى قوم سخن آنها را نپذيرفتند، و اعجاز صالح عليهالسلام را به عنوان جادو و دروغ پنداشتند، عجيب آن كه يكى از آن شش نفر نيز شك كرد و به گمراهان پيوست، و همان شخص به نام قُدّار آن شتر را پى كرد و كشت.(158)
در قرآن هفت بار سخن از اين شتر با واژه ناقه (شتر ماده) آمده است، آفرينش و شيوه زندگى و اوصاف اين ناقه از عجائب خلقت است، كوتاه سخن آن كه: قوم ثمود با كمال گستاخى به صالح عليهالسلام گفتند: تو از افسونشدگان هستى و غفلت را از دست دادهاى، تو مانند ما بشر هستى، اگر راست مىگويى معجزه و نشانهاى بياور.(159)
و چنان كه گفته شد، حضرت صالح عليهالسلام به قوم سركش خود پيشنهاد كرد كه من داراى معجزه هستم و همين معجزه نشانه صدق و راستى من است، و به شما پيشنهاد مىكنم كه هر تقاضايى داريد از من بخواهيد تا من از خداى خود بخواهم و از آن تقاضا تحقق يابد.
نمايندگان قوم ثمود كه هفتاد نفر از برگزيدگان آنها بودند، صالح عليهالسلام را كنار كوهى بردند، و گفتند: تقاضاى ما اين است كه از خدا بخواه در كنار همين كوه، ناگهان شترى را كه بسيار بزرگ و سرخ پررنگ و داراى بچه ده ماه در رحم باشد، همين لحظه از دل كوه بيرون آيد.
صالح عليهالسلام تقاضاى آنها را پذيرفت و ناگاه حاضران ديدند كوه شكافته شد، و شترى عظيم از دل آن بيرون آمد، و داراى همه ويژگىهايى بود كه آنها مىخواستند.
بعضى نوشتهاند: اين ناقه از ميان همان سنگى كه قوم ثمود آن را تعظيم مىكردند، و در مقابلش قربانىها مىنمودند، به اذن خدا و شفاعت حضرت صالح عليهالسلام بيرون جهيد، هنگامى كه آن سنگ شكافته شد، صداى بسيار بلند و وحشت انگيزى كه نزديك بود عقلها را از سر خارج سازد برخاست، و كوه به لرزه در آمد، نخست سر شتر از ميان سنگ بيرون آمد و سپس به تدريج بقيه اعضاى او، تا اين كه تمام پيكر شتر خارج شد، و روى زمين ايستاد.
بت پرستان قوم ثمود كه انتظار آن را نداشتند تا به اين زودى معجزه صالح عليهالسلام آشكار گردد، شگفتزده گفتند: از خدا بخواه كه بچه شتر را نيز از رحمش بيرون آورد. حضرت صالح از خدا خواست، در همان لحظه بچه آن ناقه از رحم او جدا شد، و به دور مادرش گردش كرد.
به اين ترتيب، حضرت صالح عليهالسلام معجزه صدق پيامبرى خود را به طور كامل به آنها نشان داد.(160)
در اين هنگام آنها چارهاى جز اين نديدند كه ايمان بياورند، اظهار ايمان كردند و تصميم گرفتند تا نزد قوم خود رفته و معجزه حضرت صالح عليهالسلام را به آنها خبر دهند و آنان را به سوى ايمان دعوت كنند، ولى 64 نفر از آنها در مسير راه مرتد شدند، و يك نفر نيز در شك و ترديد افتاد، و در نتيجه تنها پنج نفر در ايمان خود پابرجا باقى ماندند.(161)
ناقه صالح داراى ويژگى هايى بود، كه هر كدام از آنها مىتوانست قلوب مردم را جذب كند و باعث ايمان آنها به حضرت صالح عليهالسلام شود، از اين رو مخالفان سعى داشتند اين معجزه را نابود كنند.
خداوند به صالح عليهالسلام وحى كرد كه: ما ناقه را براى امتحان و آزمايش قوم مىفرستيم، و به مردم خبر ده كه آب شهر بايد در ميان آنها تقسيم شود، يك روز از براى ناقه، و يك روز براى اهالى شهر باشد. و هر كدام از آنها بايد در نوبت خود حضور يابد، و ديگرى مزاحم او نشود.(162)
مردم آب شهر را نوبتبندى كردند، يك روز نوبت ناقه بود كه همه آب را مىآشاميد، و روز ديگر نوبت مردم كه از آن آب استفاده كنند.
حضرت صالح عليهالسلام به قوم ثمود چنين فرمود: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى براى شما نيست، دليل روشنى از طرف پروردگار براى شما آمده است، و آن اين ناقه الهى است، كه براى شما معجزهاى بزرگ است، اين ناقه را به حال خود بگذاريد كه در سرزمين خدا (از علفهاى بيابان) بخورد، و به آن آزار نرسانيد. كه اگر آزار برسانيد، عذاب دردناكى شما را فرا خواهد گرفت.(163)
قوم ثمود - جز اندكى از آنها - بر اثر غرور و سركشى نتوانستند وجود اين معجزه بزرگ الهى را تحمل كنند، آنها در مضيقه آب قرار گرفتند، و هرگز راضى نبودند كه آب شهر يك روز در اختيار آن ناقه باشد، و يك روز در اختيار مردم.
با اين كه آنها چنين حقى نداشتند، زيرا خداوند آن چشمه آب را براى صالح عليهالسلام به وجود آورده بود، و آن گاه نيمى از آب آن را در اختيار شتر قرار داده بود.(164)
وانگهى در آن روز كه آب در اختيار ناقه بود، ناقه تمام آب چشمه را مىآشاميد، و در مقابل شير بسيار به آن مردم مىداد، به طورى كه پير و جوان و كودك و زن و مرد از آن شير بهرهمند مىشدند(165) بنابراين ناقه نه تنها هيچگونه زيانى به مردم نمىرسانيد، بلكه مايه بركت براى همه بود.
در عين حال قوم تيره دل و ناپاك ثمود، به جاى تشكر و قدردانى، به عنوان حمايت از بتپرستى، همچنان مخالفت مىكردند، و با اين كه حضرت صالح عليهالسلام مكرر به آنها هشدار داد: كه اين ناقه، نشانه الهى است، كمترين آزارى به آن نرسانيد وگرنه عذاب سختى در كمين شما است. تصميم گرفتند، آن ناقه را به قتل برسانند. (166)
در آيات متعددى از قرآن(167) فهميده مىشود كه مشركان قوم ثمود تصميم گرفتند ناقه صالح عليهالسلام را به قتل برسانند، و اين تصميم جنايتكارانه را اجرا نمودند.
مستكبران و سرمايه داران سرمست و مغرور مىديدند با وجود ناقه كه معجزه عجيب صالح عليهالسلام بود، ممكن است به زودى تودههاى مردم به حضرت صالح عليهالسلام ايمان بياورند، و از آيين نياكان خود، روى بر گردانند، تصميم گرفتند آن ناقه را پى كنند و به اين ترتيب بكشند، يعنى با دنبال كردن آن شتر، عصب محكم مخصوص را كه در پشت پاى شتر قرار دارد، و عامل اصلى براى حركت و راه رفتن او است، قطع نمايند، كه قطع كردن آن، موجب سقوط شتر و قدرت نداشتن او براى حركت مىشود.
آنها با كمال گستاخى، شتر را پى كردند و بر او ضربههاى شديد زدند، سپس با كمال بى شرمى نزد حضرت صالح عليهالسلام آمده و گفتند: اى صالح! اگر تو فرستاده خدا هستى، هر چه زودتر عذاب الهى را به سراغ ما بفرست.(168)
در مورد چگونگى كشتن ناقه، اندكى اختلاف وجود دارد، در اين جا نظر شما را به يك حديث كه از امام صادق عليهالسلام نقل شده و يك روايت جلب مىكنيم.
1 - مشركان قوم ثمود با هم توطئه نمودند و كنار هم اجتماع كردند و به همديگر گفتند: چه كسى داوطلب مىشود تا آن شتر را بكشد؟! آن چه را دوست دارد به او جايزه و ماهيانه دائم بپردازيم.
يك نفر از آنها كه سرخ پوست و تيره رنگ و سرخ و سفيد و كبود چشم و زنازاده بود، پدرش معلوم نبود كه كيست، و به نام قُدّار خوانده مىشد و سيرتى زشت و صورتى كريه داشت، و از بدبختترين موجودات بود به پيش آمد و آمادگى خود را براى كشتن ناقه اعلام كرد. مشركان قراردادى در مورد جايزه و ماهيانه او مقرر ساختند، او شمشير خود را برداشت، در آن هنگام كه آن شتر، آب آشاميده بود و باز مىگشت، قُدار بر سر راه آن شتر كمين كرد، وقتى كه شتر نزديك شد، او به شتر حمله كرد، و شمشيرش را بر او وارد ساخت. ولى اين ضربت به نتيجه نرسيد، ضربت دوم را زد، كه شتر بر اثر اين ضربت به زمين افتاد و سپس كشته شد.
در اين وقت بچه آن شتر در حالى كه ناله جانسوز مىنمود، به بالاى كوه گريخت، و سه بار به سوى آسمان، ناله و فرياد كرد.
قوم جنايتكار و بى رحم ثمود به طرف شتر ضربت خورده آمدند، و با شمشيرهاى خود بر آن زدند، و همه در كشتن آن شركت نمودند، و گوشت آن را بين همه از كوچك و بزرگ تقسيم كردند و پختند و خوردند. در اين هنگام بود كه خداوند به حضرت صالح عليهالسلام وحى كرد كه به زودى عذاب سخت و كوبنده بر آن قوم عنود وارد خواهد شد.(169)
2 - از كعب نقل شده: زنى به نام ملكاء، ملكه قوم ثمود بود، وقتى كه ديد گروهى به حضرت صالح عليهالسلام ايمان آوردهاند، و روز به روز بر جمعيت آنها افزوده مىشود، به مقام صالح عليهالسلام حسادت ورزيد، در آن عصر زنى به نام قُطّام معشوقه مردى به نام قُدّار بن سالف و زن ديگرى به نام قبال معشوقه مردى به نام مصدع وجود داشتند، قدّار و مصدع هر شب شراب مىخوردند و با آن دو زن به عيش و نوش مىپرداختند.
ملكاء به اين دو زن گفت: هرگاه قدّار و مصدع نزد شما آمدند تا با شما هم بستر شوند، از آنها اطاعت نكنيد و به آنها بگوييد: ملكه ثمود، به خاطر ناقه و رونق گرفتن دعوت صالح عليهالسلام اندوهگين است، ما تمكين نمىكنيم مگر اين كه ناقه را به هلاكت برسانيد.
آن دو زن بدكار، سخن ملكه ثمود را پذيرفتند، وقتى كه قدّار و مصدع سراغ آنها آمدند، آنها گفتند: ما تمكين نمىكنيم تا وقتى كه كه ناقه به هلاكت برسد.
قدّار و مصدع گفتند: ما در كمين ناقه هستيم تا او را بكشيم.
در كمين ناقه قرار گرفتند، قدّار در پشت سنگى عظيم كمين كرد، مصدع نيز در پشت سنگى ديگر كمين نمود، وقتى كه ناقه پس از آشاميدن آب، بازگشت و از كنار مصدع رد شد، مصدع تيرى به ساق پاى او زد، كه قسمتى از عضله پاى ناقه متلاشى گرديد، سپس قدّار از كمينگاه خارج شد و با شمشير به ناقه حمله كرد، و آن چنان پشت پاى ناقه ضربت زد كه (عصب پاى او قطع شد) و ناقه بر زمين افتاد و فرياد جانسوزى سر داد كه بر اثر آن بچهاش وحشتزده گريخت. سپس قدّار ضربت ديگرى بر سينه ناقه زد، آن گاه ناقه را نحر كرد و كشت، اهالى شهر كنار ناقه آمدند و گوشت او را قطعه قطعه نموده و بين خود تقسيم كردند و پختند و خورند.
بچه ناقه به بالاى كوه گريخت و در آن جا ناله بلند و جانسوزى نمود به طورى كه اين ناله دلهاى مردم را ريش ريش كرد، آنها وحشتزده نزد صالح آمدند و به عذرخواهى پرداختند و گفتند: ناقه را فلانى و فلانى كشت، ما چه تقصير داريم؟!
حضرت صالح عليهالسلام فرمود: برويد سراغ بچه ناقه، اگر آن را سالم به دست آوريد، اميد آن است كه عذاب از شما بر طرف گردد.
آنها به بالاى كوه رفته و به جستجوى ناقه پرداختند، ولى بچه ناقه را نيافتند.
آنها شب چهارشنبه ناقه را كشتند، صالح به آنها گفت: سه روز در خانه خود هستيد و سپس عذاب الهى شما را فرا خواهد گرفت....(170)