سراج اندیشه

پایگاه اطلاع رسانی علمی و آموزشی
  • روبیکا
  • سروش
  • چاپ
  • ذخيره پيوند
  • ارسال به دوست
  • Rss
  • نقشه سایت 
  •  | 
  • ارتباط با ما 
  • دوره های آموزشی
    • دوره های تربیت و تعالی
    • نور مبین
    • بصیرت دینی انقلابی
    • دوره های آموزشی طولی
منوی اصلی

  • دوره های تربیت و تعالی
  • نور مبین
  • بصیرت دینی انقلابی
  • دوره های آموزشی طولی
 
 

باز محرم رسید


باز محرم رسید، دلم چه ماتمزده
کسی میان این دل، خیمه ماتم زده

باز محرم رسید، شدم چه حیران و مست
از این همه عاشقی، دوباره‎ام مست مست

باز محرم رسید، میکده‎ها وا شدند
تمام عاشقانت، واله و شیدا شدند

باز محرم رسید، این من و گریه‎هایم
رفع عطش می‎کند، فرات اشک‎هایم

باز محرم رسید، شهر سیه‎پوش توست
دل، نگران رنج خواهر مظلوم توست

باز محرم رسید، مدرسه عشق باز
کلاس درس زینب، کار نموده آغاز

باز محرم رسید، وعده‎گه بیدلان
فصل جنون و مستی، صاحبِ صاحبدلان

باز محرم رسید، تا سحر آواره‎ام
میان میخانه‎ها، مستم و دیوانه‎ام

باز محرم رسید، عاشقی سوداگریست
گرمی بازار عشق، شور دل زینبیست

در پاسخ محتشم كاشانى
باز این چه آتش است كه بر جان عالم است؟
باز این چه شعله غم و اندوه ماتم است؟

باز این حدیث حادثه جانگذار چیست؟
باز این چه قصه‎ایست كه با غصه توام است؟

این آه جانگزاست كه در ملك دل بپاست‏
یا لشكر عزاست كه در كشور غم است

آفاق پر ز شعله برق و خروش رعد
یا ناله پیاپى و آه دمادم است؟

چون چشمه چشم مادر گیتى ز طفل اشك‏
روى جهان چو موى پدر كشته در هم است

زین قصه سر به چاك گریبان كروبیان‏
در زیر بار غصه قد قدسیان خم است

‏گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر
گویا ربیع ماتم و ماه محرم است

‏ماه تجلى مه خوبان بود به عشق
روز بروز جذبه جانباز عالم است

مشكوة نور و كوكب درى نشأتین
مصباح سالكان طریق وفا حسین‏
دیوان كمیانى

خرج عزای تو می‎شوند
آنان که خرج عزای تو می‎شوند
از زائران کرب و بلای تو می‎شوند

جاری کوثرند و مباهات فاطمه
این چشم‎ها که نذر ولای تو می‎شوند

تنها تو قابلی که شهید خدا شوی
هفتاد و دو نفر شهدای تو می‎شوند

خوشه به خوشه گندم ری بعد کشتنت
اطعام سفره‎های عزای تو می‎شوند

مردم به روز حشر که غوغای بی کسی است
دست تهی دخیل گدای تو می‎شوند

گیرم که خیمه‎های تو را زیر و رو کنند
این خانه‎ها حسینیه‎های تو می‎شوند
جواد حیدری

خون پاکان
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید بر
خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه آری این چنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

بر سخره از سیب زنخ بر می‎توان دید
خورشید را بر نیزه کمتر می‌توان دید

در جام من می بیشتر کن ساق امشب
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب

بر آب خورد آخر مقدم تشنگانند
می ده حریفانم صبوری می‎توانند

این تازه رویان کهنه رندان زمینند
با نا شکیبایان صبوری را قرینند

من صحبت شب تا سحوری کی توانم
من زخم دارم من صبوری کی توانم

تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقی سلامت این صبوران را مبارک

من زخم‎های کهنه دارم بی شکیبم
من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم

من با صبوری کینه دیرینه دارم
من زخم داغ آدم اندر سینه دارم

من زخمدار تیغ قابلیم برادر
میراث خوار رنج ‌هابیلیم برادر

یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه یحیی!
مرا یحیی برادر بود در چاه

از نیل با موسی بیابانگرد بودم
برادر با عیسی شریک درد بودم

من با محمد از یتیمی عهد کردم
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان می‎تنیدم
در چاه کوفه وای حیدر می‎شنیدم

بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم
عمّار وش چون ابر و دریا مویه کردم

تاوان مستی همچون اشتر باز راندم
با میثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخی صبر خدا در جام دارم
صفرای رنج مجتبی در کام دارم

من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم
من با حسین از کربلا شبگیر کردم

آن روز در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه‎ها گل کرد خورشید

فریادهای خسته سر بر اوج می‎زد
وادی به وادی خون پاکان موج می‎زد

بی داد مردم ما خدا، بی درد مردم
نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند

نو باوه‌گان مصطفی را سر بریدند
مرغان بستان خدا را سر بریدند

در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوه‌گان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید
علی معلم دامغانی

سالها گفتیم ما از کربلا
سالها گفتیم ما از کربلا
از شهید عشق و میدان بلا

از غمش بر سینه و بر سر زدیم
بوسه بر گهواره اصغر زدیم

باز هم گفتیم: مظلوما حسین!
بی کس و بی بال و پر، تنها حسین!

او ولی اینگونه در آنجا نبود
با خدایش بود، او تنها نبود

بود سیمرغی، نه سیمرغ خیال
داشت آن سیمرغ هفتاد و دو بال

کربلا پیچیده مثل راز بود
بهترین، غمگین‎ترین آواز بود

ما نفهمیدیم عمق راز را
معنی زیباترین آواز را !

کربلا محدود شد بر سر زدن
گل به سر مالیدن و پرپر زدن

تشنه لب گفتیم و هی خوردیم آب
گریه کردن شد برای ما ثواب

کربلا یعنی دو نیرو خوب و بد
یک طرف ایمان و یک سو دیو و دد

یک طرف علم و خدا و روشنی
یک طرف جهل و سیاهی، دشمنی

کربلا یعنی که فردا باز هم
این حقیقت هست و این آواز هم

باز فردا کربلاها می‎رسد
عشق می‎آید، بلاها می‎رسد!

بعد از آن هم کربلا تکرار شد
کربلاها در زمین بسیار شد

گرچه نامش بود نام دیگری
نام دیگر داشت هر خون پیکری

باز هم از جغدهای خشمگین
ریخت فوجی از کبوتر بر زمین

ما فقط در نینوا جا مانده‎ایم
غافل از این کربلاها مانده‎ایم
# # #
به روی نیزه سرگردانی عشق
خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه‎ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی نوای بی نوایی است
هوای ناله‎هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گُل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانکاهی است از نی
علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله‎ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پرسوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی
که اینسان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت، غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه‎ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده‎ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می‎کشاند

سزد گر چشم‎ها در خون نشینند
چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق در عالم هیاهوست
تمام فتنه‎ها زیر سر اوست!
مرحوم استاد قیصر امین پور
 

نظرات: 0   بازديد: 630   کد مطلب: 8     
 
 

نظرات

پاسخ به:

عنوان شما: *
نظر: *

جستجو

مطالب مرتبط

پیشواز محرم

پیشواز محرم

شنبه، 18 مهر
دوبیتی های ثارالهی

دوبیتی های ثارالهی

شنبه، 18 مهر
اشعار حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

اشعار حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

شنبه، 18 مهر
شعرهاي عاشورايي

شعرهاي عاشورايي

شنبه، 18 مهر
خون‌بهای عشق

خون‌بهای عشق

شنبه، 18 مهر

برچسب ها

    • سایت دفتر مقام معظم رهبری
    • سامانه جامع استاد شهید مطهری (ره)
    • موسسه فرهنگی هنری اندیشه شهید آوینی
    • موسسه علمی فرهنگی پرسمان
    • خانواده اسلامی شمیم
    • پایگاه خبری تحلیلی بصیرت